
آذر 1358، کمتر از یک سال پس از پیروزی انقلاب، در سالن چهارسوی تئاتر شهر، به تماشای نمایشنامهای رفتم به نام «اژدها». یادم است مضمونی انقلابی داشت. از اژدهایی میگفت که شهری را تصرف کرده، شوالیهای به جنگش میرود، شکستش میدهد، نمایش با پیروزی و جشن و پایکوبی تمام میشود و همذاتپنداری مخاطب آن روزها را برمیانگیزد تا طعم شیرین پیروزی شوالیه بعد از دههها با بازی خوب و حرفهای حسین محب اهری و آتیلا پسیانی در ذهنم بماند. تا آنکه زمان گذشت و اخیراً کتابی از یوگنی شوارتس نویسنده روس با ترجمه آبتین گلکار منتشرشده از سوی نشر هرمس به دستم رسید با عنوان: «اژدها، قصهای در سه پرده». داستان (که با مایههایی از طنز نیز همراه بود) به نظرم آشنا آمد: همان حکایت آشنای نبرد با اژدهای نمایشنامه سال 58 بود. منتها این بار وقتی خواندمش دیگر برایم طعم خوش جشن و پایکوبی را نداشت. قلم و نگاه طناز نویسنده چنان تلخیای برجانم ریخت که در سایه حس شیرین آن روزگار به چشمم نمیآمد. حس کردم انگار گذر زمان شاخ و برگهایی به آن افزوده است. «اژدها» این بار حکایت پیروزی نبود، بلکه حکایت بازتولید استبداد و گرفتار شدن از سلطهای به سلطهای دیگر بود. روایت سرگذشت مردمی بود که به زندگی زیر سایه اژدها عادت کردهاند و راه خلاص شدن از دستش را آن میدانند که اژدهایی دیگر مخصوص خودشان داشته باشند. (ص 16). مضمونی چنین مهم چطور در آن بعدازظهر شیرین تئاتر شهر، یا به ذهنم نیامد و یا چنان غالب نبود که در ذهنم بماند؟
«اژدها» در دوره استالین نوشتهشده، پس از اولین اجرا در تئاتر مسکو، توقیفش کردهاند و تا هیجده سال بعدازآن تاریخ یعنی نُه سال بعد از مرگ استالین و چهار سال پس از مرگ خود نویسنده اجازه نمایش مجدد پیدا نکرده است. بعدها برای نمایش در دوره خروشچف بخشهایی از آن حذف میشود و هر بار پیش از اجرا با این توضیح همراه میشود که نگاه نویسنده متوجه نقد فاشیسم است و نه چیز دیگری!
یوگنی شوارتس نوشتن داستان و نمایشنامه بر اساس افسانهها و قصههای عامیانه برای کودکان را در کارنامه خود دارد. او در اژدها نیز عناصری از قصهها و افسانههای قدیمی را ازجمله اژدها، قالیچه پرنده و کلاه نامرئی کننده دستمایه روایت ماجرایی افسانهای کردهاست. با این تفاوت که «اژدها» این بار روایتگر پیروزی نیست، بلکه حکایت بازتولید استبداد و گرفتار شدن از سلطهای به سلطهای دیگراست. روایت سرگذشت مردمی است که به زندگی زیر سایه اژدها عادت کردهاند و راه خلاص شدن از دستش را آن میدانند که اژدهایی دیگر مخصوص خودشان داشته باشند. (ص 16). اژدهای یوگنی شوارتس که علاوه بر گرفتن باج و خراج از مردم، همهساله یک دختر جوان را هم با خودش میبرد، اول با تهدید و بعد با معامله میخواهد شوالیه را از جنگ منصرف کند ولی نتیجه نمیگیرد و دستآخر شکست میخورد؛ اما شوالیه که پیروز ماجراست ناپدید میشود و شهردار (که پیش از آن دستیار و همکار اژدها بود) خودش را بهدروغ، دلاور اژدهاکش و پیروز میدان جا میزند و حاکم میشود. ماجرا همینجا تمام نمیشود و ادامه مییابد تا نشان دهد که چگونه با شکست اژدها همچنان چرخه استبداد بازتولید میشود و بساط خبرچینی و دروغ و تهدید و سرکوب به شهرِ بهظاهر آزادشده بازمیگردد تا به گفته یکی از آدمهای نمایش: «شهر درست مثل قبل ساکت و حرفگوشکن باشد»(ص 88). بهاینترتیب این نمایشنامه که به گفته منتقد روزنامه لنینگراد: «قرار بود قصهای فلسفی باشد که از فاشیسم هیتلر پرده برمیدارد»، دوپهلو میشود، کیش شخصیت پرستی استالین و حتی بعدها خروشچف را در ذهن میآورد، تحت هر نظام حکومتی موضوعیت مییابد و به هجوی سیاسی تبدیل میشود که توتالیتاریسم در تمام اشکال آن را هدف قرار میدهد. این هجو گزنده در دیالوگها، ویژگیهای شخصیتها و در عمل آنها جاری است که عمق مییابد و در لایهلایه اثر جاری میشود و به طنزی تلخ میرسد. همچنین استفاده از مبالغه و اغراق در گفتهها و کردهها به این طنز دامن میزند. برای مثال در بحبوحه جنگ و شکست تدریجی اژدها، اعلامیههای رسمی شورای شهر با لافوگزافهایی عجیب و طنزآمیز خبر از اجرای عملیات نظامی مطابق نقشه و فتوحات اژدها و نابودی دشمن و اسارت تقریبی او میدهد. در این فضای کاریکاتوریستی است که مفاهیم معنای واقعی خود را پیدا میکنند و بهکارگیری ایهام عمق شرایط فاجعهبار را با طنزی تلخ منعکس میسازد:
قراول: خبردار! اعلیحضرت بالهایشان را مثل ابر سیاهی بالای سر ما باز فرمودهاند و جلو آفتاب را گرفتهاند. نفسها حبس!(ص 49)
استفاده از شخصیتهای مسئلهدار و متزلزل مهمترین شگرد نویسنده در ایجاد فضای طنز در اثر است. شخصیت بیمار و مسئلهدار شهردار (که به اعتراف خودش به تمام مریضیهای عصبی و روانی دنیا مبتلاست و علاوه بر آن سه مریضی هم دارد که تابهحال شناختهنشدهاند) به یاری طنز اثر میآید و نویسنده را در ترسیم ریشههای شکلگیری حکومت استبدادی با زبانی طنزآمیز یاری میدهد. شهردار در فرازی از اثر میگوید که از حقیقت لعنتی که بوی گندی میدهد عقش میگیرد و احساس تهوع پیدا میکند و آنقدر حقیقت را به خودش هم نگفته که اصلاً یادش رفته این حقیقت چی هست. (ص 37)
تضاد (میان حرف و نیت و عمل شهردار و دیگر شخصیتهای منفی اثر)، وارونگی (از طریق استفاده از تعابیری که درست مفهوم عکس را در ذهن القا میکند)، جابجایی (میان نقش میانجی و غاصب) ازجمله شگردهایی است که در این اثر استفادهشده و آن را به سمتوسوی طنز برده است. شهردار قدرتطلب و دغل درجایی از نمایش میگوید: «برای خیر و صلاح شهرم هر چیزی را میپذیرم» (ص 101) و در بخشی دیگر دغدغه سلامتی مردم را دارد:
شهردار: به آخرین دستور گوش کنید. بهمنظور پیشگیری از همهگیری بیماریهای چشم و فقط به همین دلیل، نگاه کردن به آسمان ممنوع اعلام میشود. حوادث آسمان از طریق اعلامیههای رسمی که منشی شخصی جناب اژدها در موقع لزوم صادر میکند به اطلاع شما خواهد رسید. (ص 68)
در بخشی دیگر از نمایشنامه به شوالیه میگوید:
-اینکه شما جناب اژدها را به مبارزه دعوت کردهاید بدبختی بزرگی است. اوضاع ما منظم و مرتب بود. جناب اژدها باقدرت و نفوذی که داشت معاون مرا که در پستفطرتی لنگه ندارد به همراه تمام یارانش که کاسب و آسیابان هستند در مشت خود داشت. حالا همهچیز به هم میریزد. جناب اژدها باید برای نبرد آماده بشود و کارهای شهر را که تازه داشت از آنها سررشته پیدا میکرد ول میکند. (ص 28-29)
اما طنز یوگنی شوارتس فقط حاکمیت را نشانه نمیگیرد. او در «اژدها» به روانشناسی اجتماعی جامعۀ استبدادزده میپردازد؛ جامعهای که هویت فردی در آن سلب شده و شخصیت افراد مسخشده است. او در انعکاس عمق فاجعهبار این فضا با طنزی تلخ به چگونگی رویارویی مردم با تحولات جامعه میپردازد و نشان میدهد که چگونه عکسالعمل مردم عادی هم با عناصری از تضاد، وارونگی و غافلگیری (ناشی از عکسالعملهای عافیتطلبانه و همراه با جبن) همراه است. در آغاز نمایشنامه ما با فضایی آرام و ساکت روبرو میشویم که در توصیف طنز آلوده آن از زبان آدمهای اثر به دریافتی تازه و غافلگیرانه از ریشه این آرامش میرسیم: «شهر ما خیلی آرام است. اینجا هیچوقت هیچ اتفاقی نمیافتد.» از همان اولین جملات نمایش، از زبان یک گربه، فضای رخوت زده شهر با طنزی تلخ اینطور به تصویر کشیده میشود تا ریشههای نظم اهریمنی شهر را منعکس کند:
-وقتی جایت گرمونرم است عاقلانهتر است چرت بزنی و ساکت باشی تا اینکه به آینده ناخوشایند سرک بکشی. (ص 8)
درواقع نمایشنامه تصویرگر روحهای درهمشکستهای است که زیر سایه وحشت و اختناق به اطاعت و سرسپردگی و تسلیم کامل رسیدهاند، امید به هر بهبودی را ازدستدادهاند، به وضعیت عادت کردهاند و روشهای اژدها را، هرچند خشن، تنها راه ممکن میدانند. این است که در برابر تلاشهای شوالیه برای آزادی مقاومت میکنند. گویی روح آنها بهنوعی با این ناتوانی و ناامیدی وعدم تمایل به مقاومت، فلج شده و به تعبیر هنریک پسر شهردار همه در تارعنکبوتهای خودشان گرفتارشدهاند (ص 94) این ناامیدی، رنگی از طنزی تلخ دارد:
-ناامید بودن خیلی بهتر است. چرتت را میزنی و منتظر هیچچیز نیستی. درست میگویم الاغ جان؟ (ص 62)
اژدها در بخشی از نمایشنامه به شوالیه میگوید:
- به خاطر یکمشت آدم ناقص خودت را به کشتن نمیدادی. من خودم شخصاً اینها را ناقص کردهام. عزیز من. هرکدامشان را همانطور که لازم بود ناقص کردهام. روح انسان خیلی سختجان است، عزیزم... وقتی بدن را به دونیم میکنی آدم میمیرد؛ ولی وقتی روح را دو شقه میکنی، حرفگوشکن تر میشود. همین و بس. نه نه همچین روحهایی هیچ جا پیدا نمیکنی. فقط در شهر من. روحهای بیدست، روحهای بیپا، روحهای کر و لال، روحهای به زنجیر کشیده شده، روحهای ردیاب، روحهای نفرینشده، روحهای پارهپاره، روحهای خودفروخته، روحهای جذام زده، روحهای مرده. (ص 50)
این حقارت روح آدمها در جایجای نمایش دیده میشود که با مایههایی از طنز همراه است. در بخشی از نمایشنامه یکی از مردم شهر میگوید: «زیاد فکر نکنید. فکر کردن کار ترسناکی است.»
نتیجه این حقارت روح آن میشود که در بحبوحه جنگ شوالیه با اژدها، بهجز پسربچهای (که هنوز مسخ نشده است و نماد وجدان بیدار جامعه است که واقعیات را میبیند و لختی امپراطور را اعلام میکند) بقیه مردم دلنگران برهم خوردن آرامش زندگیشان به قیمت کتمان و نادیده گرفتن واقعیات هستند و سودای استفاده تمام و کمال از شرایط پیشآمده را دارند. شیرفروش قیمت شیر را سه برابر میکند، شکر و کره کمیاب میشود و دستفروشها جنسهایشان را آب میکنند. برخی هم به خاطر ترس از عواقب درافتادن با اژدها، در بحبوحه جنگ شوالیه با اژدها، وانمود میکنند هیچ اتفاقی نیفتاده و شهر امنوامان است ولی وقتی ورق برمیگردد و اژدها شکست میخورد، رنگ عوض میکنند، مرگ بر اژدها میگویند، اژدهای مقوایی میفروشند و علیه اژدها حرف میزنند تا حقارت روح آنها در فضایی طنزآمیز متجلی شود:
-باغبان گفت: خود من از فکر این هم به وحشت میافتم که چقدر وقت برای دستبوسی این هیولای تک سر تلف کردم. بهجایش چقدر گل میتوانستم بکارم!(ص 72)
اینجاست که میبینیم وقتی شهردار حکومت را غصب میکند تا به قول خودش: «فرمانروای مطلق همه باشد.» مردم با این استدلال که: «آخر او که بههرحال از اژدها بهتر است، دستوپا دارد و پولک ندارد» بدون هیچ اماواگری زیر بار حکومت خودکامه جدید میروند؛ بنابراین «اژدها» نشان میدهد تا زمانی که ریشههای فرهنگی توتالیتاریسم هنوز زنده باشد هر بار این اندیشه از شکلی به شکلی درمیآید و ظاهر میشود. در چنین شرایطی که به قول یکی از آدمهای نمایش: «اژدها نمرده و به آدمهای زیادی تبدیلشده.»(ص 103) راه رستگاری حتی در صورت کشتن اژدها، کشتن اژدهای درون تکتک آدمهاست.