<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بی بی گل</title>
      <link>http://www.bbgoal.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 03 Jul 2008 17:45:37 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>جزئیات تازه ای از توطئۀ نافرجام مدیر ادارۀ ارزن پاک کنی ماندانائو افشا شد</title>
         <description><![CDATA[گزارش خبری


در حالی که کلیه سرویسهای امنیتی و جاسوسی داخلی و خارجی حوزۀ اقیانوس آرام در برابر خبر توطئه هولناک ترور مدیر ادارۀ ارزن پاک کنی ماندانائودر سکوتی مرگبار به سر می برند، افشاگری سفیر سابق این ناحیه از اقیانوس آرام مبنی بر وجود بیش از حد اشعۀ ایکس در محل اقامت ایشان،سبب شد که زوایای تازه ای از این اتفاق هولناک کشف و ضبط شود...
<u>توطئه در آغاز چگونه کشف شد؟</u>

بنا به گفتۀ آگاهان سیاسی،از بدو ورود نامبرده به فرودگاه ،هوا،تیره و تار شد و از آسمان به طرز مذبوحانه ای باران بارید.این عملیات مهیب که با صدای هولناک آسمان قرمبه همراه بود،ازفعالیت عوامل پیدا و پنهان مافیای توطئه خبر می داد.در همین حال بود که هیات همراه،هنگام عبور از باند،متوجۀ نگاه مشکوک یکی از عابران شدند.آماندا - ظ (از منابع نزدیک به هیات نمایندگی)در این رابطه ابراز می دارد:
-	دیدم یارو مرتیکۀ عوضی دارد یک جوری نگاه مسئول محبوبمان می کند.ابتدا تصور کردم نامبرده،خودش خواهر – مادر ندارد،ولی بعدش که مدیرعزیزمان ماجرا را در یکی از مجامع پرشور مردمی افشا کردند،فهمیدم قضیه از کجا آب می خورد.
در هر حال،در آن لحظات سرنوشت ساز ورود به فرودگاه،شواهد و قرائن حاکی از آن بود که می خواهند مدیر ادارۀ ارزن پاک کنی را ترور کنند...
                                       
<u>فاز دوم عملیات</u>

شاهدان عینی،در فاز دوم عملیات،از حضور فعال یک قبضه تریلی هیجده چرخ در مسیر عبور هیات همراه خبر داده اند.به گفتۀ منابع آگاه،تریلی مذکور قرار بوده است بستۀ پیشنهادی آمریکا حاوی مقادیر معتنابهی اشعۀ ایکس و ایگرگ و زد و دیگر اشعه های تروریستی را به محل اقامت مدیر ادارۀ ارزن پاک کنی منتقل کند که با هوشیاری بموقع سربازان گمنام و معروف،این توطئه نقش بر آب شده است.زاپاتیو – ل می گوید: 
      -   سرنشینان این تریلی همگی پاسپورت آمریکایی داشتند و عضو باند جهنمی مافیا بودند و وزن محموله های مشکوک آنها،به ده هزار و سی و   چهار تن و سه چارک می رسید.
ولی یکی دیگر از اعضای نمایندگی هیات ،ضمن رد این ادعا می گوید:
-	من شمردم،دقیقا ده هزار و سی و نه تن و چهار چارک بود و در گاو صندوقهای بزرگی حمل می شد و قرار بود از سوی کماندوهای آمریکایی، هجمه  صورت گیرد.
<u>فاز سوم عملیات</u>

فاز سوم عملیات کماندوهای آمریکایی،موسوم به:"فاز پراکنش گازهای مسموم و استکباری"،همان مرحله ای است که بعدها از سوی آماندا – ظ افشا شد..نامبرده اظهار داشته که شب قبل از حضور مدیر ادارۀ ارزن پاک کنی،درجۀ اشعۀ ایکس اقامتگاه نامبرده،سیصد درجه بیش از حد معمول بوده و با ورود وی به اتاق،مرتباًبالا رفته است.یکی از شاهدان عینی در همین رابطه می گوید:
-	به محض این که مدیر محبوبمان وارد اتاق شد،درجۀ تمامی اشعه ها اعم از ایکس و ایگرگ و زد بالا رفت و هوا تیره و تار شد و گرد و غبار عجیبی فضا را پوشاند طوری که همه به سرفه افتادیم و مجبور شدیم پنجره ها را باز کنیم .در همین حال،چند نفر که اسلحه های مهیبی در دست داشتند از پنجره به داخل آمدند.ما،ابتدا فکر کردیم نامبردگان، جمشید آریا و فتحعلی اویسی(از هنرپیشگان معروف بین المللی) می باشند ولی آنها موهای بور و چشمان آبی داشته و قدشان به حدود سه متر و چهل و سه سانت می رسید و از نژاد یانکی بودند که ارتباط مستقیم با شخص بوش و رایس داشتند.در بررسیهای بعدی،فهمیدیم که نامبردگان برای توطئه آمده اند و قرار شد جناب مدیر، این مسئله را به محض بازگشت،در یک جمع پر شور مردمی،افشا کنند.
در هر حال،هر چه زمان می گذرد،فرازهای جدیدی از این توطئۀ مهیب در مجامع پرشور مردمی افشا می شود و می رود تا الگوی نوینی از افشای عملیات فوق سری تروریستی سازمانهای جهنمی را در مجامع مردمی پیش روی جهانیان و آگاهان سیاسی رقم بزند....
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000283.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000283.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 03 Jul 2008 17:45:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دل ِ سرگشتۀ توپ،فراپیش ِ زمین ِ جان!</title>
         <description><![CDATA[
 <em>وقتی حملۀ بازیکنان تیم فوتبال ایتالیا روی دروازۀ رومانی و نمایش نقطۀ کرنر از سوی داور،توسط برخی دوستان و اساتید معظم </em><em>گزارش شود:</em>

<u>یک محمد صالح علا</u>: یکان یکان ِ بازیکنان ِ جان ِ تیم ایتالیا،با هم زلف گره می زنند و قشلاق می کنند به مرغزار جلوی دروازۀ رومانی. داور ِ جان با دلبری،نقطۀ کرنر محترم را نشان می دهد. یک چکّه از تصاویر ارسال بلند توپ را از این شبکۀ محترم می بینید.

<u>یک امید مهرگان</u>: بازیکنان ایتالیا،به نظر می رسد به قول آدورنو،"خودشان را کنار می کشند " و به عنوان پراکتیس یا کنشی قائم به ذات،با پاسکاری کردن و در درون پاسکاری کردن ،میان ِ پاسکاری در گوشۀ چپ وعدم پاسکاری در گوشۀ راست یا پاسکاری در عین امتناع از پاسکاری یا به زبان بینامتنی،ایجاد تفاوت در درون ِ پاسکاری ِ درون ِ زمین در واریاسیونهای نقطۀ کرنر،توسط داور قابل صورت بندی است،یک تم واحد از تصاویر توپ به عنوان یک ابژۀ ارسال در رویکرد به دروازۀ رومانی.

<u>یک فهیمۀ رحیمی </u>: بازیکنان دلفریب ایتالیا،پاهای بی قرار خود را به دل سرگشتۀ توپ زده و آن را به قلب آتشین و زخم خوردۀ دفاع تیم رومانی پرتاب می کنند ولی توپ،در آغوش دروازه آرام نمی گیرد و بر تیر دروازه بوسه می زند.آن داور سرگشته،دستور می دهد که توپ را از سینۀ غمناک دروازه بیرون بکشند و از نقطۀ کرنر،بر بستر سبزگون شبنم ناک زمین درازش کنند تا با ارسالی بلند،چون شمعی فروزان در آسمان تلوتلو بخورد.

<u>یک پارسی نویس سره </u>: پاسی شگرف در سامانۀ زمین،توپ را فراپیش دروازۀ رومانی قرار می دهد،که از آمیخۀ "روم" و "آنی" برساخته شده است.داور،چونان گرز گران،نقطۀ کرنر را فرایاد می آورد تا با شوتی نغز، توپ تا آن طرف دروازه پاییده شود و پایه ور و نابیوشان،در دروازه،کاشانه بجوید.

<u>یک یوسفعلی میرشکاک </u>: حضرات تیم ایتالیا،هردود کنان ،با حرکات پرت و پلا،می افتند به جان توپ و پاهایشان جگر گلاویز شدن با آن را دارد چون ذاتشان رادیکال است.حالا حضرت داور،نقطه کرنر را نشان می دهد و یک یالقوزی از کنار زمین توپ را پرت می کند و توپ با شلتاق،در عرصۀ نمادین سوراخ نفس امٌاره،به ذات تیر دروازه می خورد.

<u>یک مسئول خیلی مردمی</u> : من همین جا ازهمین تریبون به خیل عظیم دریای پهناور شما مردم مشتاق مسابقات فوتبال،اعلام می کنم که پاهای پیدا و پنهان مافیای ایتالیا،دروازۀ رومانی را مورد هجوم قرار داده است تا بحران کاذب ایجاد کرده و شرایط خوب زمین را به کام شما مردم عزیز تلخ کند.خوشبختانه دانشمندان و مخترعان جوان و کوشای داوری،سوتی را اختراع کرده اند که به راحتی می تواند صدا بدهد .نیروهای مافیایی بدانند که هر چه توپ شوت کنند،به همت والای همین داوروهمین بازیکنان و همین زمین،به تیر دروازه خواهد خورد.

<u>یک کارشناس اصلاح طلب </u>: در فراگرد پاس ایتالیاییها،یک رویکرد تهاجمی به نمایش گذاشته می شود که  کنشگران رومانیایی سعی در مهار کردن آن دارند.به نظر می رسد حضور حداقلی رومانیاییها جلوی دروازه و شرکت آنها در یک بازی غیر رقابتی،با سوت داور و نمایش تمامیٌت خواهانۀ نقطۀ کرنر،تشدید شود و به پایین آمدن مشارکت بازیکنان در پاسکاری و حتی پرتاب اوت و بازتولید شکست یا حداکثر تساوی در روابط گفتمانی زمین منجر شود. 

<u>یک فیلمساز کارشناس سعدی و حافظ و حنظلۀ بادغیسی </u>:
                      تو
                                 پ شوت
                    
میشود از سوی...

                            سوت سوت سوت

<em>(چاپ شده در ضمیمۀ آخر هفتۀ اعتماد) </em> 
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000279.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000279.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Jun 2008 10:19:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سوغاتی</title>
         <description><![CDATA[<img alt="4030129242.jpg" src="http://www.bbgoal.com/4030129242.jpg" width="145" height="108" />
<em>این مطلب را دو-سه سال پیش(آن زمانی که مرز امن نبود و از زایران ایرانی می خواستند از سفر به عراق خودداری کنند)نوشتم.بر اساس ماجرایی واقعی است از دخترک خدمتکاری که می گفت برادرش یک روز رفته خیار چیده و فردایش با دستمزد خیار چینی و پول یک سری خرت و پرتی که داشته،قاچاقی رفته کربلا.سه جا دادم چاپش کنند ولی هیچکدام نکردند.نه این که فکر کنید سیاسی بود و از این حرفها،احتمالاًبه این دلیل که زیادی مزخرف بود!ولی نمی دانم چرا هر دفعه با لذت می خوانمش ودوستش دارم و بر عکس بسیاری مطالب دیگر،نگهش داشتم ودلم نیامد دورش بیاندازم.این مقدمه را گفتم تا یا از خیر خواندن آن بگذرید یا اگر خواندید،پیش ذهنی داشته باشیدواز بکار بردن هر گونه بد و بیراه اکیداًخودداری فرمایید!...</em>

<strong>سوغاتی</strong>
داداشم دو تا کبوتر داشت با یک رادیو.بعدش رفت سر جالیز،خیار چید.عصر که شد،پولهایش را جمع کرد و رفت پشت کامیون ایستاد تا برود کربلا.مادرم گفت:"نمی خواد بری،آنها گرسنه ان،تورو می خورن."برادرم گفت:"اگه می خواستن بخورن،تا حالا خورده بودن."مادرقبول کرد یا نه،هیچی نگفت .داداشم هم رفت.
مادر می رفت خانه های مردم کار می کرد،من را هم می برد.خانۀ سحر خانوم بودیم که دیدم تلویزیون دارد می گوید که زائران عزیز نروند کربلا،و اگر بشنوید تکان می خورید،و متاسفانه...مادرم داشت کار می کرد و نشنید.من هم از ترس،روزنامه ها را برداشتم و پاره کردم و ریختم توی سطل.مادر سواد ندارد ولی من فکر کردم شاید تلویزیون را توی روزنامه هم بنویسند و او بفهمد.سحر خانوم دید و گفت:"بچه!مگه مرض داری؟!"من هم حرف نزدم وهمینجور بیخودی خندیدم.
روز سوم،مادر آش پخت و توی آش گریه کرد و من نخوردم و سرد شد و یواشکی ریختم دور و بقیه اش رابا دوتا کمپوت و یک سیگار بردیم.یکی از کمپوتها را دایم به آقای سرکار ولی نگرفت.آن وقت مادر رفت پشت میله ها و گفت که داداش رفته و ما آش پختیم.مردِ پشتِ میله ها خندید و دندانهای زردش زد بیرون  و من ترسیدم.مادر همیشه می گوید:"فقط سایه اش بالای سرِ ما باشد،قبول"من هم می گویم قبول،چون سایه،دندانهای زردش بی هوا نمی زند بیرون .من نمی دانم مواد چیست ولی تا یادم می آید،آن مرد،همان پشت میله ها بوده و از همان اول با دندان زرد به من می خندیده و مادرنمی خندیده و ناله و نفرین می کرده است.
تا این که همین چند وقت پیش یک زن و مرد آمدند و گفتند که هر ماه چقدر می دهند و من هم مثل دخترشان .  هر روزکارهایشان را بکنم.مادرگفت:"چشم،من حرفی ندارم.باید اجازۀ پدرش را هم بگیرم.چشم،حرفی ندارم.برادرش برگردد،چشم من حرفی ندارم." نمی دانم چی شد که دیگر نیامدند.ولی من هنوز منتظرم و دلم بیخودی شور می زند.شور مادرم را،شور روزنامه های پارۀ خانۀ سحر خانوم را و شور سایه را با آن دندانهای زردش و شور کامیونی را که چند روز است رفته  و هنوز برنگشته.
خدا کند توی خانه ای که من قرار است دخترشان باشم،کامیون جا بشود...
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000278.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000278.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 18 Jun 2008 13:32:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زوایای مختلف نوع روابط!</title>
         <description><![CDATA[<em>درپی حضور گشت محسوس و نامحسوس ارشاد در معابر و پشت بامها و در راستای این که اخیراً شرکتهای خصوصی نیز مشمول طرح امنیت اجتماعی قرار گرفته اند،کارشناسان مسایل بشری،پیش بینی می کنند طرح"گشت خانه به خانه"نیز بزودی در دستور کارقرار گیرد.در همین رابطه،ما پیش دستی کردیم و به سبک مصاحبه تلویزیونی ایشان با برنامۀ مثلث شیشه ای،گفت و گویی ترتیب دادیم که می خوانید و متنبه می شوید</em>

-	<u>حضور سردار محترم و عزیز،از همین ابتدا اگر اجازه بفرمایید می خواهم وارد چالش بشوم و یک سوال جنجالی را مطرح کنم:شما چگونه تصمیم گرفتید خانه به خانه بگردید و امنیت مردم عزیزمان را تامین کنید؟</u>
-	بسیار سوال چالشی خوبی را مطرح کردید. در این رابطه،باید بگویم که مردم عزیز،بخصوص خواهران محترم ما،در خانه های مختلف از ما خواستند که این طرح را اجرا کنیم و زوایای مختلف نوع روابط اعضای خانواده،نوع پوشش،مسایل خانوادگی،رضایت همسر و شمارۀ کارت ملی و شناسنامه را به طور دقیق وارسی و بررسی نماییم.پس اول به دلیل خواست مردم و دوم خواهران(که حفظ عفت و عصمت آنها بر عهدۀ نیروی انتظامی است) این طرح را پیاده کردیم.

-	<u>بله.در رابطه با تایید فرمایشات سردار،بنده خبری را از قول خبرگزاری آسوشیتد پرس می خوانم که متاسفانه نوشته مردی در خانه،همسرش را خفه کرد و بعدش او را کباب کرد و درسته قورت داد.البته توضیح دیگری نداده  ولی به هر حال،آیا به نظرتان نمی رسد باید در راستای حفظ کیان خانواده،بررسی ها را دقیق تر کرد؟</u>
-	بله.ما،در این طرح،حتی یخچال خانه ها را می گردیم که آدم توی آن نباشد.در چند خانه متاسفانه با صحنه های زشت و شنیعی روبرو شدیم که زبان از گفتن آن شرم دارد ولی من برای تنبّه افکار عمومی ،آن را اعلام می کنم:در کمد یکی از خانه ها،چند تا چکمه به چنگ ماموران ما افتاد که صاحب آن،تصمیم داشت به شیوۀ مذبوحانه ای خودش را با آن ها متبرج کند.

-	<u>جناب سردار!بعضی از مردم مطرح می کنند که خانه،مثل شرکت خصوصی،حریم خصوصی است و ماموران برای گشتن آن باید حکم قضایی داشته باشند. شما با کدام استدلال قانونی تمام خانه ها را می گردید؟</u>
-	بعضی از مردم حرف مفت می زنند.به این عزیزان عرض می کنم که ما،به لحاظ قانونی از نظر اصول موضوعۀ قوانین کیفری و اجرایی که در همۀ طول تاریخ وضع شده و تمامی اصول آن را در بر می گیرد ،وظیفه داریم کسانی را که با اقدامات و رفتارهای نابجای خود در خانه ها،موجب ترویج کج رفتاری در جامعه می شوند و امنیت اجتماعی را به خطر می اندازند نقره داغ کنیم و برای گشتن تمام سوراخ-سمبۀ تمام خانه ها،حکم داریم که از نوامیس مردم دفاع کنیم.

-	<u>پس نتیجه می گیریم که حرکت شما، قانونی است؟</u>
-	بله،صددرصد.هم قوانین اجتماعی و سیاسی،هم قوانین اقتصادی و تجاری و بورس و مدنی .تمام اصول آن به ما این حق را داده است.شما می دانید بر اساس تمام قوانین مترقی،دیگر امروزه،حریم خانه،حریم خصوصی حساب نمی شود.یعنی اینقدر مساله ابعاد و مواضع پیچیدۀ علمی دارد.

-	<u>مراحل انجام این طرح به چه صورت بود؟</u>
سوال بسیار مناسبی را از زاویۀ زوایای گوناگون مطرح کردید.ما،اول یک سری بررسی های علمی با کمک دانشمندان و متفکران کلیه دنیا انجام دادیم.بررسی های دقیق در اساتید به خاطر مقالات سمینارهای تخصصی عنوان کردیم که حدود 24679123مقاله برایمان ارسال شد و یافته های نظرگاهی پیدا کردیم وبه این نتیجه رسیدیم که باید اصلاح را از خانه ها انجام دهیم چون شخصیت افراد در جامعه،در خانه ها ساخته می شود.پس خانه بهیچوجه حریم شخصی نیست. بر این اساس،خانه ها را به دو دسته تقسیم کردیم:گروه اوٌل موسوم به ویلایی.گروه دوّم خانه هایی که اصطلاحاًبه آن آپارتمانی می گویند و حتی در جوامع امروزی،گاهی اوقات آنقدر دراز است که از نظر علمی به آن برج می گویند.البته دستۀ سومی هم وجود داشت که دانشمندان اعتقاد داشتند نه این است و نه آن.یعنی خانه هایی که به آن اصطلاحاًکلنگی و یا بساز و بفروشی می گویند. که ما تحقیق کردیم دیدیم بعضی از آنها متروکه است و حتی شیر آب آن نشت می کند.گام بعدی این بود که ابتدا و قبل از اجرا کار روانی در بارۀ آن روی مردم انجام دهیم که خوشبختانه انجام دادیم و الآن وارد فازهای گستردۀ آن شده ایم و مدام داریم کارهای روانی را گسترده تر می کنیم.

-	 <u>موفقیت طرح را چگونه می بینید؟</u>
-	بر اساس تحقیقات میدانی و کتابخانه ای که دانشمندان ما،در نیروی انتظامی انجام داده اند،بیش از99/99 درصد مردم از این طرح ابراز رضایت و استقبال و حمایت قاطع و بی سابقه کرده اند .بخصوص ما، تعداد زیادی تماس  ازسوی نوامیس مردم داشتیم که از نیروی انتظامی تشکر کردند.بر اساس همین تحقیقات، امنیت بانوان و دوشیزگان در خانه ها ارتقای ویژه پیدا کرده و بر اساس گفتۀ منابع موثق، تا آسمان هفتم رفته است.

-	<u>در انتها شما دو دقیقه وقت دارید که هر چه لازم می بینید بفرمایید؟</u>-
 من می خواهم همین جا به کلیه آحاد مردم و بانوان عزیز که یکپارچه ما را مورد تشویق و قدردانی قرار دادند قول بدهم که بزودی اقدامات مبسوط دیگری در رابطه با زوایای مختلف افراد و آحاد مردم در دست اجرا داریم که بزودی اعلام می کنیم...
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000275.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000275.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:45:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کیوسک</title>
         <description><![CDATA[(گزیده ای از تیترها و مطالب مهم نشریات دنیا)
•	"کریستین ساینس کیبورد"،بولتن داخلی ادارۀ ثبت احوال شهر آمانداگوام در حوزۀ دریای کارائیب،در گزارشی جنجالی،به نقل از یک منبع مطلع افشا کرد که یک دانشمند جوان و سخت کوش این منطقه،اخیراً موفق شده است با تجهیزات دست ساز و با کمک و همیاری بقالی محلۀ سکونتشان در آشپزخانۀ منزل،تعدادی سیاهچالۀ هوایی و ابرکهکشان را کشف و اختراع کند.بر اساس همین گزارش ،این دانشمند جوان،از سوی"انستیتو تحقیقات جهانی در سیاهچاله های کهکشانی"JDSK) )به عنوان دانشمند سال دنیا شناخته شده و تلاشهای اکیپی از زبده ترین کارشناسان مافیا،سیا ، موساد و اینتلیجنت سرویس برای تعرض به نامبرده ،با اقدام به جا و به موقع دانشمندان دنیا خنثی شده است.بنا به گزارش همین نشریه،پیش از این یک دانشمند جوان و کوشا از همین کشور ،موفق شده بود کرۀ ماه را کشف و اختراع کند.

•	روزنامۀ علمی:"the science of sheere morgh ta joone adameezad"که یک روزنامۀ معتبر علمی دنیاست و در پنج قاره توزیع روزانه دارد،گزارشی از ایران چاپ کرده است .بر اساس این گزارش،جز در نقاط محدودی واقع در قلل مرتفع این کشور،از برف و سرمای چند ماه گذشته خبری نیست.به گفتۀ منابع آگاه، این امر، در راستای وعدۀ دولت مبنی بر توافق با مسئولین آسمان هفتم برای اخراج جبهۀ هوای سرد از آسمان این کشور بر اساس یک برنامۀ پیش بینی شده و زمانبندی شده انجام گرفته است و از جمله پیروزی های بزرگ دستگاه های اجرایی این کشور به شمار می آید.یکی از مسئولین اجرایی گفته است پاره ای از بازماندگان مافیای سرما در قلل مرتفع لانه کر ده اند که این مسئله تا یکی دو ماه آینده حل خواهد شد و مردم عزیز می توانند طعم شیرین گرما را بیش از پیش بچشند.

•	ممنوعیت فروش پوستر و نوار موسیقی در نمایشگاه کتاب امسال تهران،موضوع گزارش خبری نشریات مهم محلی حوزۀ جزایر برموداست.روزنامۀ"استراتژی های فرهنگی نمونۀ جهانیان"ضمن تمجید از این اقدام مسئولین ایرانی،نوشت:"در سالهای گذشته،مسئولین نمایشگاه کتاب تهران،اجازه می دادند که پوستر شاعران و ادیبان ایرانی ، و یا کاست صدای  همراه با موزیک آنها،در غرفه های نمایشگاه به فروش برسد که این امر،آثار منفی بر نرخ سرانۀ کتابخوانی در این کشور داشت.تحقیقات علمی نشان می داد مدت زمانی را که افراد به خواندن کتاب اختصاص داده بودند، صرف زدن پونز روی پوسترها و نصب آن به دیوارها می کردند که این امر،صدمۀ جبران ناپذیری بر پیکرۀ فرهنگ بشری وارد می آورد که با تدبیر بموقع مسئولین نمایشگاه کتاب تهران،جلوی سودجویی شاعران و نویسندگان و ناشران و پونزفروشها گرفته شد.

(<u>چاپ شده در دو هفته نامۀ گل آقا)</u>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000270.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000270.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 20 May 2008 12:51:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وزیر ارشاد و سلامت نگاری</title>
         <description><![CDATA[<u>گزارش خبری </u>- در پی<a href="http://www.cinemaema.com/NewsArticle4057.html"> سخنان افشاگرانۀ وزیر ارشاد </a>در زمینه وقاحت نگاری قشر موسوم به هنرمند،فرازهای جدیدی از تلاشهای مذبوحانۀ این قشرمعلوم الحال توسط یک کتاب افشا شد.
بر اساس گزارشات کارشناسان امور وقاحتی و ناموسی وزارت ارشاد،یک کتاب که به طرز مذبوحانه ای از زیر دست یک بررس در رفته بود و روی پیشخوان یک کتابفروشی پنهان شده بود،به چنگ مامورین زبدۀ ادارۀ آقای صفار هرندی افتاد.به گفتۀ وزیر ارشاد،کتاب فوق می خواست جامعه را در معرض آسیب فرهنگی قرار دهد که این توطئۀ پلید هنگام بیرون آمدن از تخم ،شناسایی وسریع  جمع آوری شد واز ورود آن به خانه ها و آلوده شدن روان جوانان جلوگیری به عمل آمد. کتاب مذکور پس از دستگیری به خبرنگاران گفت:
-	ما،فکر کردیم الآن هم دوره های قبل است و شروع کردیم به وقاحت نگاری،تا جامعه را آلوده کنیم.غافل از این که الآن دورۀ سلامت نگاری است و ما،برای فرهنگ دنیا برنامه داریم.
این،در حالی است که تلاش قانونی  کارآگاهان برای جمع کردن بسیاری از کتابها و فیلمها و تئاترها ونقاشی ها و دیگر آثار منحط هنری که مجوزنشر یا ساخت و اکران یا اجرا و یا ارائه گرفته اند،وارد مراحل سرنوشت سازی شده است.بنا به گفتۀ وزیر ارشاد،وجود بیش از حد صحنه های زهرماری در فیلمها،بیرون آمدن متدینین از سالن سینما  با زن و بچه وسط  نمایش فیلم،وجود موج دختر و پسری در فیلمها،وجود وقاحت نگاری در نقاشی ها ومجسمه ها، حضور مردان نزدیک به لخت و عریان در تئاترها، کشیده شدن دست مسئولین روی سر شاعرانی که با مضامین کذایی شعر گفته اند،مسخره کردن ارزشها و عقاید دینی به صورت یک یا چندلایه در فیلمها،استفاده از عکس زنان روی جلد و در صفحه و خودداری از جایگزینی تصویر برادران قلچماق به جای آن، مسائل هایی است که از نگاه هایی هنری به گفتۀ وزیر در آن دوره وجود داشته است .تلاش خبرنگاران برای شناسایی جزئیات موارد لخت و عریان و وقیح ملاحظه شده از سوی آقای صفار هرندی به نتیجه ای نرسید وکارشناسان امور ناموسی ارشاد به صورت درگوشی ابراز داشتند:
 - اینجا زن و بچه مردم هستند...خوبیت ندارد... 
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000265.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000265.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 May 2008 12:11:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به بهانۀ نمایشگاه کتاب:کتاب ها و آدم ها</title>
         <description><![CDATA[کتاب ها و آدم ها


<u>یک سخنران الهی-عرفانی</u> : بله.کتاب،انصافاً چیز خوبی است و حافظ در بارۀ کتاب یک شعری دارد که می دانیم در اشعار گوته ،شاعر آلمانی هم رد پای آثار او به چشم می خورد و در همین انگلستان که نزدیک آلمان است،یک شاعری به نام شکسپیر می گوید:"بودن یا نبودن؟مساله این است."و این، یعنی به قول فرنگی ها کریتیک و ما، در اینجا ترجمه اش کرده ایم: برخورد انتقادی در عرفان ناب سرچشمۀ هستی.
پس در مجموع،از نقطه نظر نگاه عرفانی،کتاب چیز مهمی است و ابن عربی  کتابی دارد با عنوان:فصوص الحکم که در شعر عرفا،از کتاب به عنوان یار دانا و خوش بیان و مهربان(معادل همان کایند انگلیسی خودمان)یاد شده است،آن جا که می گوید:"من یار مهربانم، دانا و خوش بیانم."

<u>یک فیلمساز معترض</u> : الیوم استعمال و تکثیر و چاپ و خرید و فروش هر گونه کتاب بدون اجازۀ نویسنده و مترجم و ناشر و حروفچین و موزع و بدون اجرای قانون کپی رایت،بأی نحو کان حرام بوده،حکم محاربه با تاریخ حیات اندیشۀ بشری را داشته،بر نویسنده واجب است شماره حسابی برای امور خیریه دائر نماید تا علاقمندان،در صورت استفاده از کتاب مذکور،بتوانند به نیازمندان کمک کنند.

<u>یک تئوریسین جنس دومی</u> : یک نمایشگاه،نمایشگاه ساخته نمی شود. زور مسئولین مربوطه از آن نمایشگاه می سازد.اینجاست که کتاب به"اُبژه"تبدیل می شود و در حاشیه و در رابطۀ نامتوازن با نمایشگاه قرار می گیرد.کتاب،همان"دیگری"است که نمایشگاه بر آن سلطه پیدا می کند.هنگامی که یک کتاب سعی می کند خودش را تعریف کند،با عبارت:"من متأسفانه،با عرض معذرت،بی ادبی می شود،رویم به دیوار...یک کتاب هستم"،شروع می کندوهیچ شیئ دیگری اینطوری با شرمساری خودش را تعریف نمی کند.در نمایشگاه،کتاب دست و بال خودش را جمع می کند و به حاشیه ای می خزد .نکند مشمول جمع آوری و عدم توزیع قرار گیرد و یا نویسنده و ناشر و حروفچین ،نقره داغ شوند.

<u>یک نویسندۀ رمانهای پرفروش و پر طرفدار</u> : آه ای کتاب!غروب عشق غم انگیز تو،هم نوا با آهنگ چکش قلب محزونم،یادآور آن روز پاییزی بی کتاب است که نصرالله و جمیله ،مانع دیدار من با تو شدند و با آن ماشین گوجه ای بسیار شیک،به خانه ام آمدند و تو را داخل قلب وجود کتابخانه ام گذاشتم و به امید واخوردۀ آشپزخانه رفتم تا مسمای بادمجان درست کنم و از ته دهلیزهای چپ و راست دلم،سرشکهای بزرگ غم را سرازیر ساختم و حس کردم ته حلقم چیز بسیار گُنده ای قلمبه،بیرون زده است.ای کتاب،دوستت دارم...

<u>یک نیروی انتظامی </u>: ما، با کتابهای متبرّج که جلدهای تنگ و چسبان داشته باشند یا از رنگهای تحریک کننده برای روی جلدشان استفاده کنند ، حتماً برخورد می کنیم.

<u>یک فیلمساز جهانی و شارح آثار حافظ و سعدی و حنظلۀ بادغیسی </u>: هر کتابی ممکن است خوب باشد ولی همانطور که رُمبو هم به این گفتۀ من اشاره می کند،باید مطلقاً مدرن بود و قرائت مدرن از کتاب داشت و با رویکرد جدید به آن نگاه کرد و من دارم به شیوه جدیدی از چاپ کتابهای بزرگان ادبیات کشورمان فکر می کنم که خواننده مجبور شود با رویکرد جدیدی کتاب را بخواند وبرای خواندن حروف آن طی یک پروسۀ پیچیده،بالانس بزند و پاهایش را با زاویۀ 65 درجه از سطح زمین نگاه دارد ،تا آیا بتواند از خوانش جدید چیزی سر در بیاورد،یا نتواند؟!

<u>یک نویسندۀ صاحب سبک </u>: چنین می نماید که کتاب،در نمایشگاه که ریختی است آمیغ گونه از نمایش + گاه،از سوی جویندگان و پویندگان، فراچنگ می آید تا هر سالیانه سال،در آن جا،سازی نو فراپیش آید و در مایۀ ابوعطا نواخته شود و آب سربالا رود و غوک خواند و خریدار و ناشر را بجنباند با حرکات موزون،همساز و دمساز،جنباندنی:ایدون باد!

<u>یک مسئول امور شهری</u> :  کتاب علی الاصول چیز خوبی است و احساس من این است که شهرداری باید حوزۀ کاربردی اش را کار کرده،حوزۀ محتوایی اش را هم فراهم کند و باید برای گسترش و توسعۀ فرهنگی و فرهنگ سازی،به سمتی حرکت کنیم که بتوانیم هر پروژۀ فرهنگی را چند بار افتتاح کنیم و ظرفیت افراد اهل قلم را فراهم کنیم و آن را بالا ببریم و رییس جمهور که شدیم،بیشتر بالا می بریم و به آسمان هفتم می رسانیم...

<u>یک مقام خیلی مسئول نمایشگاه </u>: به همت دانشمندان و مخترعان جوان،ما نمایشگاه کتاب را افتتاح کردیم و بر اساس تحقیقاتی که انجام داده ایم،سرانۀ مطالعۀ جامعۀ ما،مرتباً ثانیه به ثانیه دارد بالا می رود و ما،برای مطالعۀ کتاب همۀ مردم دنیا برنامه داریم و نمایشگاه امسال،قابل قیاس با نمایشگاه های قبلی و سایر نمایشگاه های کهکشان راه شیری نیست و هیچ مویی نمی تواند در درز آن داخل شود و از منجلابهای لوله های تهاجم فرهنگی به داخل بیاید.بنا بر خواست واراده و همت همین جوانان،مکان فرهنگی ،جای چسباندن پوستر و فروش بعضی کتابها نیست،بلکه جای کندن پوستر و جمع کردن کتابهای مذکور است...

<u>یک کارشناس فرا- پسا – مدرن</u> : به زبان بسیار ساده،کتاب،تحول منحصر به سکون در قالب یک گفتمان هژمونیک را به یک رابطه ی بین گفتمانی آنتی کنسرواتیستی در پروسۀ آنتومورفیک پُشتانی سنجه ی معنایی  ،معنا می بخشد ولی با تأسف سرانۀ مطالعۀ و سطح نظام اندیشگی مردم،بسیار پایین(=cheap)است و این قرائتهای  فرامدرن رانمی فهمند...

(<strong>این مطلب،با جرح و تعدیل هایی،در روزنامۀ اعتماد چهارشنبه 18 اردیبهشت،چاپ شده است)</strong>.]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000261.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000261.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 07 May 2008 11:33:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مگر تو خودت ذهن نداری؟!</title>
         <description>دوست داشت سرک بکشد توی ذهن این و آن،و چیز دندانگیری اگر احیاناًپیدا کرد،بردارد برای خودش.مرض داشت دیگر،چیکارش می شد کرد؟!بارها و بارها به خودش گفته بود:
-الاغ!آدم باش.شده ای یک ترسوی به تمام معنا، یک احمق  فرومایه که مدام توی ذهن این و آن  پلاسی. عوضی، این همه ذهنیّت می خواهی چیکار؟!
ولی نمی شد که نمی شد.توی کوچه،توی خیابان،توی مهمانی یا هر جای دیگر زل می زد به آدمها،ما فی الضمیرشان را زیر و رو می کرد و هر چه را خوشش می آمد،برمی داشت برای خودش.حالا فرق نداشت که طرف،زن باشد یا مرد،بزرگ باشد یا کوچک.اکثر آدمها،یک سری تصاویر شطرنجی توی ذهنشان بود که آنها را می آورد بیرون ومدتی سرگرمشان بود.بعد دوباره می رفت سراغ ذهن بعدی.بعضی وقتها قضیه،چنان بیخ پیدا می کرد که او می ترسید سربزنگاه،گشت ارشاد به جرم انتقال ذهنی تصاویر منافی عفت عمومی و امنیت اجتماعی، او را بگیرد و حسابی نقره داغش کند،و یا،به خاطر در دست داشنت تصاویر ذهنی حاوی &quot;ایسم&quot;های معلوم الحال،به جرم اختلال در نظم عمومی،مورد بازخواست قرار بگیرد.ولی هر دفعه قضیه به خیر می گذشت.یک بار هم گم شد.رفت توی ذهن یک کودک و بعد هر چه کرد،نتوانست بیاید بیرون.نه این که خیال کنید آنجاچیز دندانگیری وجود داشت.یک سری آت و آشغال و جن و پری و دیو و غول و جادوگربود که همینطور ریخته بودند زیر دست و پا و آدم قدم از قدم نمی توانست بردارد.یک بار هم رفت توی ذهن یک سیاستمدار و خودش را تا سرحد یک آشغالگرد پایین آورد .نتیجه آن که به خاطراستنشاق هوای آلوده،بیماری تنفسی گرفت و تا مدتی گرفتارش بود.این بود که تا مدتها،در کوچه و خیابان،قبل از این که به یک نفر خیره شود و وارد ذهنش بشود،از اومی پرسید:
-ببخشید!جسارتاًحضرتعالی سیاستمدارنیستید؟!
بعضی ذهنها شلوغ بودند و بعضی خلوت.بعضی چنان نورانی بودند که برای ورود به فضای آنها می بایست عینک جوشکاری همراه داشته باشد و بعضی چنان تیره و تاریک بودند که نور هیچ چراغ قوه ای در عالم نمی توانست روشنشان کند.یک بار داشت می رفت توی ذهن یک خانم ،که شوهر طرف عارض شد و گفت:
-مگر تو خودت خواهر-مادر نداری؟!
و طرف(که حواسش به وارسی مافی الضمیر خانم مذکور بود)گفت:
-چرا،خودم دارم،ولی می خواهم از مال این خانم استفاده کنم.
...که غائله بالا گرفت و با دخالت نیروهای مردمی پایان یافت...یک بار هم سوژۀ  یک رمان را از ذهن یک نویسنده دزدید.نویسنده،بعدها که دنبال رمانش آمد،دید ذهن تر است و رمان نیست.هر چه گشت،پیدایش نکرد .از آن طرف بشنوید از ضد قهرمان حکایت ما که سوژۀ رمان را برد گذاشت  گوشۀ ذهنش  یک جای امن. بعدش دید زیادی گنده است و فضای زیادی را اشغال کرده،آن را با یک داستان مینیمال از یک نویسندۀ دیگر عوض کرد.یک بار هم به شیوۀ ناجوانمردانه ای خاطرات یک آدم پا به سن گذاشته را سرقت کرد.نامبرده که نمی دانست بدون خاطراتش چطور زندگی کند و احساس می کرد دار و ندارش تباه شده ،طی یک مصاحبۀ مطبوعاتی اعلام کرد دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامۀ زندگی و نشستن در پارک و آه کشیدن و &quot;ای روزگار &quot;گفتن ندارد.
ابعاد فاجعه،فراتر از پیش بینی بود:این که هیچکس ذهنیاتش از دستبرد در امان نباشد و هر کس بترسد از این که فضای ذهنیش را از او بدزدند و مجبور شود بدور از آنها و با واقعیات عریان دور و برش زندگی کند،حقیقتاً برای شهروندان غم انگیز و تحمل ناپذیر بود.این بود که برتعداد کسانی که می گفتند مدتی است ما فی الضمیرشان را گم کرده اند وتصاویر ذهنیشان را از دست داده اند و به همین دلیل از خواب و خوراک افتاده اند،روز به روز اضافه می شد.افراد شکایت می کردند تا قبل از این که به ملائ عام پا بگذارند،معقول برای خودشان یک فکرهایی داشته اند ولی بعدش نمی دانستند چطوری ذهنشان خالی شده و رفته پی کارش..
.یک نفر که تصمیم داشت دیگر نباشد، به خبرنگاران گفت:
-چی بگم والاه...من فقط به امید تصاویر ذهنیم زنده بودم...
یک مرد در مصاحبه ای اعلام کرد:
-اون بی ناموسی که تصویر ذهنی منو دزدیده اگه مرده بیاد تو کوچه.
یکی به همسرش عتاب و خطاب کرد :
-هان؟!تو مغزت چیه؟!
و همسرش فاتحانه وناامیدانه پاسخ داد:
-دیگه هیچی...یه مشت تصویر واقعی ...تمام زندگی و ذهنم دربست تویی،تو..
...و توی دلش،بر پدر و مادر هر چه دزد ذهن است لعن و نفرین نثار کرد.
در این میان،بعضیها راه حلهایی می دادند.اول گفتند اعلام شود که هرگونه نگاه کردن،جز به حکم قانون،ممنوع است.بعدها دیدند انتخابات در پیش است و جامعه جوان است و نمی توان جلوی جریان آزاد نگاهها را تا ابد گرفت.این بود که بعضی،پیشنهاد دادند دور ذهنها حصار کشیده شود تا هر کس و ناکسی نتواند سرش را بیاندازد پایین و داخل شود...ولی مقامات مسئول دخالت کردند وگفتند این امر،جلوی اطلاع رسانی آزاد را در بارۀ ما فی الضمیر آدمها می گیرد و ما،نمی توانیم بفهمیم مردم خوب و نجیب و شریف چی فکر می کنند...
بعد پیشنهاد شد که در ذهنها دزد گیر نصب شود و به محض ورود غریبه ها،به صدا درآید .این طرح رای آورد...تا مدتها،هر وقت دو نفر به هم نگاه می کردند،دزد گیر به صدا درمی آمد و افراد از سوی گشتهایی که برای این کار پیش بینی شده بود،مورد بازخواست قرار می گرفتند.آدمها کم کم یاد گرفتند که ذهنیاتشان را برای خودشان نگاه دارند و دوست و همکار و یار و غمخوار یکدیگر باشند و به کسی هم نگاه نکنند،شاید او دزد تصاویر ذهنیشان باشد. ورود به اذهان و کند وکاو مافی الضمیر افراد،تنها توسط مقامات ذیصلاح و بی صلاح در کلیه ساعات شبانه روز مجاز بود و دیگران اجازۀ این کاررا نداشتند.در این میان،مردم از این که پس از مدتها ، سازماندهی مشخصی برای پر و خالی شدن اذهان ایجاد شده بود،نفسی به راحتی کشیدند و همینجور هی روزگار گذراندند.
...تا این که یک روز صبح،اتفاق عجیبی افتاد:مردم که بلند شدند،دیدند هیچ تصور و انگیزه ای برای تداوم زندگی و حرکت ندارند:این بار،یک نفر پیدا شده بود که به رویاها و خوابهای آنها دستبرد می زد!...
</description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000255.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000255.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 24 Apr 2008 16:31:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرگ خوب است،ولی نه برای همسایه</title>
         <description><![CDATA[طنز،باید و نباید بردار نیست.چرا که اصولاً در ذات خود باید شکن است،هنجارها را می شکند  و با نورمها در می افتد .اصلاًدر سایۀ همین شکستن تصاویر آشنا یا چهارچوبهای مالوف است که شکل می گیرد.شاید به همین علت باشد که بشدٌت نسبی است.یک اثر طنز را شما ممکن است طنز بدانید ولی دیگری در برابر آن عبارت آشنای:"این کجایش طنز است"را به کار ببرد. یا یک نویسنده یک مطلب جدی بنویسد ولی دیگران به او بگویند:"طنزت را خواندم و خندیدم!"
با این حال،فکر می کنم پارامترهایی هست که بتوان با کمک آنها به ارزیابی یک مطلب طنز نشست و مرزاین گونه یا نوشتۀ ادبی را با دیگر نوشته ها ترسیم کرد:تعجب آفرینی،لازمۀیک اثر طنز است که خنده می آفریند .ولی این تعجب اگر با طیبت همراه نباشد،خنده را روی لب مخاطب می خشکاند و در نهایت چه بسا ممکن است به کابوسی بدل بشود تلخ و برخورنده.به نظرم شوخی با دوست طنزنویسی که مدتها وبلاگش را آپدیت نکرده است در قالب این تیتر که:"فلانی درگذشت."از مصادیق روشن این امر است:خبر میخکوب می کند و تعجب می آفریند،ولی حس تلخی که در ذهن ایجاد می کند،جایی برای طنز باقی نمی گذارد.به نظرم چاپ خبر فوت کسی به شوخی،اصلاًقشنگ نیست و بنابراین طنز هم نیست.چون خشن است و خشونت با طنز منافات دارد،مگر این که اعتلای زیبایی شناسانه و هنری جیمز تربری پیدا کرده باشد،که آن از مقوله دیگری است و این خبر مصداقش نیست.
یادم است سال77،مسعود ده نمکی در مجله"صبح دیروز"در گرماگرم قضیه ی گنجی،تیتر زد:"اکبر گنجی در زندان خودکشی کرد." اگرچه موضوع خبر طنز بود وبه شیوه طنز ده نمکی،بسیار طنز رو و تابلویی نیز بود،ولی همین تیتر باعث مناقشات فراوانی شد و گفتند که می خواهند سر گنجی را زیر آب کنند و این خبر هم شاهدش!
بعضی مسایل هستند که یا شوخی بردار نیستند یا بسیار ظریف شوخی بردارند!در هر حال،من با خبرها و مطالب طنز اینچنینی سایت موفق <a href="http://www.itanz.com">آی طنز</a> مشکل دارم. بخصوص آخرین خبرش در ستون اخبار سایت(آی طنز نیوز).تا نظر دوستان چه باشد...
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000254.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000254.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">criticism</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 07 Apr 2008 15:10:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بهار در انشای نویسندگان</title>
         <description><![CDATA[توصیف بهار، بی شک یکی از مهمترین و کهن ترین دغدغه های ذهنی و عینی بشریت در دوران تحصیل بوده است، که این امر بر رشد و تعالی ادب و فرهنگ و تمدن بشری نیز اثرات انکار ناپذیری بر جا گذاشته است. اخیرا پژوهشگران موفق شده اند گوشه هایی از انشاهای بهارانه برخی از چهره های معروف ادبی معاصر را کشف کنند که نظر شما را به آن جلب می کنیم: 

  
<strong>محمد علی جمالزاده: </strong>البته واضح و مبرهن است و بر هیچیک از ابنای بشر پوشیده نیست که بهار یک فصل خوب و زیبا و قشنگ و لطیف و چشم نواز و معتدلی است و طبق ضرب المثل معروف: «سالی که نکوست از بهارش پیداست"، سالی که نکوست، لاجرم از همان بهارش پیدا بوده و این را آناتول فرانس که خدا غریق رحمتش کند در کتاب معروف خود اشاره کرده و می نویسد: «آه ای بهاری که می آیی! به سوی من بال و پر بگشا و سالی که نکوست، همان از تو پیداست.» و شاعر شیرین سخن وعلیه الرحمه شیراز نیز در همین حیص و بیص می فرماید که بامدادانش هم خیلی حالا تفاوت نکند لیل و نهار در همین فصل بهار ... 


<strong>صادق هدایت: </strong>در زندگی، بهارهایی است که مثل خوره سرمای زمستان را آهسته آهسته در ملائ عام می خورد و می تراشد. این زوال و مرگ تدریجی سرما و آمدن گرما را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این جابجایی باور نکردنی فصلها را جزو اتفاقات و پیشامدهای عادی و طبیعی بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، بر سبیل عقاید جاری به او بخندند. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی و جوی، این انعکاس سایه آفتاب و آب شدن برفهای کوهها و جاری شدن رودخانه ها و گرم شدن هوا و خاموش شدن کرسی ها و کم شدن بالاپوش ها پی خواهند برد؟ من فقط به شرح یکی از این تغییر فصلها می پردازم که خودم آن را دیده ام و معلم محترم از من خواسته است ... 


<strong>صادق چوبک: </strong>زمستان توی جویها تفاله چای و انار آب لمبو و هندوانه درشت گندیده و پوست پرتقال و پوست نارنگی و پوست میوه های دیگر قاتی یخ بسته می شود ولی در بهار این زرت و زیبل ها حرکت می کنند و هوای برفی آمیخته با دمه بخار آخرین پرده غم انگیز زندگی را از زیر سبیل کلفت و سیاهش بالا می کشد. در پارکها، بوی کود و پهن اسب و قاطرهای مافنگی جابجا پای گلها و درختهای نزار و تنها و سرگردان و بدبخت و فلک زده با بوهای ناجور دیگری  مخلوط می شود و نشان می دهد که بهار دارد می آید ... 


<strong>احسان طبری: </strong>اول بهار، هوا همچنان سرد است. البته، این اولین حمله سپاه بیدادگر زمستان به اردوگاه زحمتکشان بهاری نیست و آخرین آن هم نخواهد بود. چرا که البته واضح و مبرهن است که بر اثر رشد تدریجی نیروهای مولد و تقسیم کار و پیدایش مالکیت خصوصی، تاریخ و طبیعت و جامعه، همواره صحنه کارزار میان سرمایه داران و کارگران بوده و در اینجا نیز زمستان کاپیتالیست در مذبح انباشت سرمایه های مربوط به برف و باران، آرمان های مساوات طلبانه آب و هوایی بهار را به شیوه ای غیر انسانی قربانی کرده و نمی گذارد انسان طراز نوین پیروز شده و انشای ما به سرانجام برسد. 


<strong>جلال آل احمد: </strong>صبح است با نم نم بارانی. و مردم در خیابانها: چه مقلدهای بی دردسری برای فرنگی مآبی! و چه آسفالتی شبیه فلان گوشه ینگه دنیا ... و چه روشنفکرهای جغله ای! درست مثل واگن شابدوالعظیم  که می آیند و می روند و خیانت می کنند: تضاد اصلی بنیادهای سنتی ایرانی با تحول و ترقی فرنگ و آمریکا. و نمونه اش همین خیابان و تمدن و بهار و درخت، که می بینم طاقت ندارم. خاک بر سر مملکتی که زمستان و بهارش اینجوری است، که خرگوشی از دم تیر صیادی و همانجور کج و کوله ... 


<strong>ابراهیم گلستان: </strong>دو روز بود که زمستان رفته بود، که بهار بود، که بعد از سال نو بود، که معلم گفته بود بنویسیم انشا. ما، در میان جفتک و قیقاج، می رویم که بنویسیم انشا را توی دفتر. می نویسیم وقتی که ته می کشد نوک مدادمان و می تراشیمش خرت و خرت و خرت ...و کلمات لای ورق می لغزد و برمی گردد میان راه توی کوچه و توپ رنگی که می دود در آسمان و شیشه خانه همسایه وبر پدر مردم آزار و دلنگ و دلنگ و صدای زنگ. مادر می گوید: «پاشو.» می گویم: «خوب.» می گوید: «خوب و زهر مار. در را باز کن.» کوچه، مانند رودی و قاصدکی بیرون و انشایی داخل ... 


<strong>شهرنوش پارسی پور: </strong>بهار داشت می آمد. مردم مشغول زد و خورد و کشتن یکدیگر بودند و مردها داشتند زنها را تکه پاره می کردند. مرد به زن می گفت: «اصلا معنی ندارد زن برود بیرون، خانه مال زن است، بیرون مال مرد.» زن فکرش را عریان کرد و مغزش را عریان کرد و با لحنی خیلی لخت و عریان به مرد گفت: «دلم می خواد، چیکار داری؟! «او، باید بدین وسیله از حقوق حقه خود دفاع می نمود و سکوت، دیگر بی معنی بودو تصمیم گرفته بود حرف بزند. اندک اندک خیابانها خلوت شد و مردم مشغول تاسف خوردن شدند که قبلا چه زندگی خوبی داشتند و الآن چقدر بدبختند. مردان به خانه ها رفتند و با کمربند به جان زنها افتادند و زنان بدون مردان که نمی دانستند چرا کتک می خورند، حیرت می کردند و با محبت لبخند می زدند و علتی برای عصبانیت نمی دیدند و بنابراین مرتب بچه می زاییدند و این بود انشای ما، راجع به فصل بهار ... 


<strong>رضا براهنی: </strong>می کوبند در توصیف بهاردَفدَ فدَدَفدَدَف من در شلدود دفقمندوظ سیاره های باغهای چلچله فیل آویزان که نه، انحنای ذوزنقه نیمرخ پرتقال(اوهو اوهو)از آن شلتوک بر بام شیر شتر هق هق دیوانه کالینگور در انشای ما که الهی دورت بگردم ... الهی دورت بگردم ... اوهو ای ی ی ... 

  
<strong>
میر جلال الدین کزازی: </strong>بهار در درازنای تاریخ آمد و دیولاخ زمستان رَفت(اگرچه رُفت بایسته شمرده می شود ولی در اینجا، رَفت به صواب نزدیک تر است.) برگ بر فرازنای بسیارشاخان(همان گیاهی که مهریان کهن آن را درخت می نامیدند و اکنون نیز همان می نامند) رویید، چنان سترگ که بتوان بند بر آن ببست و تاب بازی کرد، با نازانی و تازانی، و این بود نبشتهَُ ما

  
<strong>
مصطفی مستور: </strong>
بهار زیبای من! چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو دیگه دوسِت ندارم، اسمتو نمیخوام بیارم ..."اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی و با خودت بغل بغل گل و گیاه و اشک و آه و ناله و عرفان والای روحانی آوردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. گفتی دوست ات دارم و رفتی. ناگهان تاب از کف دادم و به دشت و دمن آمدم و پاکوبی کردم و سماع کردم و صفا کردم. دوستت دارم بهار. صدبار دوستت دارم. هزاربار دوستت دارم. صدوچهار هزار و پانصد و نود وشش بار دوستت دارم. . I LOVE YOU. آخ که هر چه بیشتر بگویم دوستت دارم، انگار که بیشتر دوستت دارم. کاش تو نبودی زمستان بود. کاش دل نداشتم. کاش دل ات بودم. کاش قلوه ات بودم. کاش ریه ات بودم. کاش جهاز هاضمه ات بودم، ای بهار! 

منتشر شده در<a href="http://www.louh.com"> سایت لوح</a>
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000252.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000252.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 23 Mar 2008 20:50:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بهار دلنشین و بحران صلاحیت</title>
         <description>

 حضور محترم بهار دلنشین و نازنین:
از آنجا که زمستان دارد تمام می شود و لازم است حضرتعالی به دامن پرمهر طبیعت بازگردید،از شما بهار دلنشین و نازنین خواهشمند است داوطلب شوید و قدم روی چشم ما گذاشته،زودتر قدم رنجه فرمایید.اگر نیایید ،زمستان همینطور ادامه پیدا می کند و برف می آید و سرما بیداد می کند ودرختان غنچه نمی کنند و راههای مواصلاتی قطع می شود و بنزین قطع می شود و پودر لباسشویی قطع می شود و نان قطع می شود و ما،می مانیم سفیل و سرگردان که با مراسم شب عید از قبیل خانه تکانی و خرید و هزار درد بی درمان دیگر چه بکنیم....برگرد،برگرد،پشیمون می شی آخر.

                                                                 امضا:ملت همیشه در صحنهُ خانه تکانی و خرید شب عید
                                                       **********
حضور ملت عزیز همیشه در صحنهُ خانه تکانی و خرید شب عید:
شورای ریش سفیدان چرخ فلک،براساس یک قاعدهُ مصوب جدید لایتغیر،باید صلاحیت بنده را برای آمدن تایید کند و مجوز صادر فرماید تا برگردم.البته بنده در شکل گیری نظام طبیعت نقش اساسی داشته،ته دلم قرص می باشد که معتدلم و مثل تابستان،آتشی مزاج نیستم که گر و گر بسوزم و بسوزانم و شورای تایید صلاحیت فلک،به بنده به خاطر تند و تیزی،گیر بدهد و تایید نکند که قدم بر چشم شما بگذارم. ولی با این حال،برای آمدن ،تقاضا می دهیم ببینیم چه می شود...

                                                                 امضا:بهار دلنشین و نازنین
                                                         ***********
حضور بهار باصطلاح دلنشین و نازنین:
احتراماً به استحضار می رساند که سرکار چاییدید!احتیاط،شرط عقل است ومی بایستی تمام راههای نفوذ اغیار به نظام طبیعت بسته شود . از همان زمان که حضرتعالی کارشکنی کردی و قبل از این که تایید صلاحیت شوی،زمستان معصوم و مظلوم را مورد ضرب و جرح قرار دادی و نوامیس طبیعت را مساله دار کردی و آمدی بست نشستی و توی زمستان تحصن کردی و حتی در رسانه های خارج از فلک نیز مساله درز پیدا نمود و اعلام کردند:&quot;بهار،به ساحت زمستان تعرض کرده و زمستانش بهار است&quot;، صلاحیتت مورد شک و تردید قرار گرفت.با این حال،اصل و کپی مدارک و سوابقت  را برای ما به آسمان هفتم بفرست،تا سابقهُ فسق و فجور و مخالف خوانی جنابعالی با نظام و ناموس طبیعت  مورد بررسی قرار گیرد.

                                                                امضا:شورای ریش سفیدان چرخ فلک
                                                       ***********
حضور شورای ریش سفیدان محترم چرخ فلک:
بدین وسیله اعلام می کنم که شما،آبرو برای بنده نگذاشتید.رفتید از در و همسایه و از تابستان و زمستان پرسیدید که محاسن گیاهان بنده چند متر است؟پوشش درختان بنده آیا متبرج هست یا نه؟میزان وفاداری من به نظام طبیعت چند کیلو است؟آیا در گردش چرخ فلک حضور فعال دارم یا خیر؟
من خودم جزئی از نظام طبیعت هستم...بروید خجالت بکشید.
                                                              امضا:بهارمعتدل
                                                        ************
حضور بهار معلوم الحال باصطلاح معتدل:
احتراما بدین وسیله از حضرتعالی تقاضامند است بروید کنار بگذارید باد بیاید.
گفتید که جزئی از نظام طبیعت هستید.اگر شما جزئید،ما،کل هستیم و همه چیز مائیم.
                                                              امضا:شورای ریش سفیدان فلک
                                                         *************
حضور شورای ریس سفیدان محترم چرخ فلک:
آن جزئ هم شمائید و ما،هیچ نیستیم.( با الهام از ابوسعید ابوالخیر)لطفا دلایل رد صلاحیت ما را بفرمایید.
                                                              امضا:بهار معلوم الحال معتدل
                                                           *************
حضور باصطلاح بهار:
بدین وسیله مستندات رد صلاحیت،جهت اعلام،احراز می گردد.بدیهی است هرگونه اعتراض ،مخل اتحاد کهکشانی بوده،در راستای نشر اکاذیب ارزیابی می شود:
-	ترویج و تبلیغ پلورالیسم و لیبرالیسم فرهنگی منحط در پوشش گیاهان و برهم زدن یکسان سازی پوششی زمستان ارزشمدار و ترغیب گلها و درختان در استفاده از رنگهای زننده و مبتذل .
-	مخدوش ساختن فرهنگ عفاف در مرغان هوا و ترویج سیاست تساهل و تسامح در برخورد میان نامبردگان در راستای مخالفت با جداسازی جنسیتی و اختلاط جانوران مذکورخارج از چهارچوبهای نظام مقدس خانواده.
-	رسیدن گزارشهایی مبنی بر انجام حرکات موزون توسط شکوفه ها و شاخه های درختان در ملائ عام،متناسب با باد و یا نسیمی که حضرتعالی تولید می کنید که مدارک کتبی آن در دواوین شاعران نیز موجود می باشد.
-	مخالف خوانی با نظام طبیعت و تجاوز به حریم زمستان در سالهای پیش.
-	زمینه سازی برای آزادی بی بند و بار خاک و زمین برای نفس کشیدن به میزان بیش از حد مجاز که سبب خارج شدن گازهای گلخانه ای و سوراخی لایه ازن نیز شده است.
در ضمن،گزارشهایی مبنی بر انجام عمل شنیع گرده افشانی توسط پاره ای گلها در زمان مسئولیت حضرتعالی گزارش شده که مراتب در دست بررسی بوده و محموله های فوق کشف و ضبط شده و عاملین مورد شناسایی قرار گرفته اند.
                                                                شورای ریش سفیدان فلک
                                                              ******************

 مواضع رسمی و نیمه رسمی اقشار بهم فشرده و همیشه در صحنه،در مورد زمستان و بهار و ریش سفیدها:

- اتحادیه تولید کنندگان کشک و پشم در سراسر جهان:بدین وسیله از موارد فوق کمال تشکر را نموده،ای کاش زمستان تا پهنای ابدیت کش می آمد.
                                                          

- خرسهای قطبی زمین و حومه :موارد فوق مورد تایید می باشد.سرمای استخوان سوز،تثبیت باید گردد.
                                                           
- جای پایی روی برف که هیچوقت جاودانه نشد:با اولین برف زمستانی،ما،روی زمین ،حک شدیم،یخ زدیم و ماندیم.بهار که آمد،همه ما را آب کرد و به فاضلابهای تاریخ فرستاد،سالی از پی سالی،حدیث مکرر ما،مدفون در دل فاضلابهای تاریخ.ای ریش سفیدهای فلک!دمتان گرم.خیلی آقایید.
                                                           
-  ننه سرما:کلیه موارد فوق،مورد تایید اینجانب بوده،مگر این که از روی نعش من رد شوند تا دوباره بیایند جوانها و پرندگان و گلها را گمراه کنند.
-عمو نوروز(در پاسخ ننه سرما): بشین بینیم بابا بگیر بخواب حال نداری،هر وقت اومدم خونه تون،خروپفت هوا بود...
- ننه سرما: آقای عزیز!این چه طرز حرف زدن با یک خانوم متشخص محترم است؟در ضمن،بنده از آیفون تصویری دیدم شمائی،باز نکردم.چه معنی دارد مرد غریبه شب عیدی بیاید در خانه آدم؟آنهم بدون هماهنگی قبلی و جلوی در و همسایه؟
-  بهار نازنین و دلنشین :بدین وسیله ما،ضمن تشکر از پشتیبانی فعالان جامعه مدنی و عزیزانی که این مدت سینه هایشان را برای ما تا حد قابل ملاحظه ای چاک دادند،و ضمن اعلام وصول نظرات سازنده کلیه عزیزان ،اعلام می کنیم که تا احقاق حقوق حقه خود به صورت قاطعانه و پایمردانه از پای نخواهیم نشست و امسال نشد،سال دیگر و سال دیگر نشد،سال بعدش دوباره داوطلب حضور در صحنه طبیعت خواهیم شد. تا فرصتی دیگر و بیانیه ای دیگر...
                                                          
....و چنین بود که در سنه فلان خورشیدی،درست روزهای اول سال،صلاحیت بهار برای آمدن رد شد و تا مدتهای مدیدی ،همینطور زرت و زرت از آسمان برف بارید،به گونه ای که قاطرهایی که میان شهرها رفت و آمد می کردند،بدون استفاده از لاستیک یخ شکن ، مجوز عبور در محورهای مواصلاتی را نداشتند و چشم چشم را نمی دید  و مرغها خمیازه می کشیدند و گیاهان چرت می زدند و مردم رخت چرک انبار می کردند وبهار جلسه می گذاشت و حرف می زد و مصاحبه می کرد و به شیوه ای استراتژیک،از بطن وجودش،آه های جانسوز می کشید...
 
(چاپ شده در ماهنامۀ ویژۀ نوروز گل آقا) 
</description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000251.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000251.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 15 Mar 2008 11:28:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رای می دهم</title>
         <description>رای هایم را در صندوق می اندازم

می دانم،می دانم،زرد خواهم شد

و گنجشکها بر انگشتان جوهریم ...!

.........................................
بعدالتحریر: چاره دیگری نیست.واقعا رای می دهم(مطلب را از نو بخوانید.)
</description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000249.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000249.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 13 Mar 2008 22:31:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اعتراضات کوبنده به اندیشه های معلوم الحال</title>
         <description><![CDATA[<em><a href="http://radiozamaaneh.com/idea/2008/01/post_236.html">این مصاحبۀ دکتر سروش</a> را خوانده بودم و داشتم نقدهایی را که روی آن نوشته شده بود می خواندم(از جمله <a href="http://www.alef.ir/content/view/22012/">نقد راهگشایی </a>که استاد خرمشاهی نوشته بودند)،که رسیدم به <a href="http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=649839">سخنرانی مجید مجیدی </a>در انجمن روزنامه نگاران مسلمان...این طوری شد که  رگ طنازیم گل کرد و از آنجا که آدم دوراندیشی هستم،گفتم از حالا بیایم یک چیزی بنویسم تا اگر فردا جایزه ای-چیزی گرفتم ،سفیل و سرگردان نمانم .
بدین وسیله نظرتان را به این متن جلب می کنم:</em>

<u>متن سخنرانی بی بی گل در انجمن روزنامه نگاران مسلمان</u>

خدای را شاکرم که در هیاهوی نغمه های ناساز،وبلاگ" بی بی گل" بر چشم های بسیار دیدنی آمد و بر دهان های بسیار ذائقه کردنی.
از انعکاس مثبت وبلاگ در این مدت کوتاه و بلند در میان عالم بشریت سخن نمی گویم،اما در مقابل آنان که از ضعیف بودن و شتابزدگی برخی نوشته ها سخن گفتند،می گویم و هیچ ابایی ندارم اعلام کنم مطالب اخیرم مانند قبلی ها،شاهکارهایی هستند خواندنی و حلوا-حلوا کردنی،حاصل رویکردی هنجار شکن که جفائیده و خاییده شده و وامدار دارندگان مذبح خونپاک در زلال ناب عشق در سلاخ خانۀ ابدیت تاریخ و قرون در این ایام مبارک.در این صورت چه باک از"شتابزدگی"که اگر ناپسند بود،باید اولین اعتراض را به خداوند نمود که پا را آفرید تا با آن بدوند، و چه باک از "ضعیف بودن"،که اگر ناپسند بود،باید اولین اعتراض را به خداوند نمود که فرزندان آدم را ضعیف آفرید،چنان ترد و شکننده،بسان گلی در بوستان اشک وجود آفرینش.
اعتراف می کنم که موقعیت اینچنینی را مدیون مادرم هستم که مرا زایید ،و ادیسون که برق را اختراع کرد و آن را درون کامپیوتر نهاد،گذاشتنی سترگ و بزرگ و گوتنبرگ که ماشین چاپ را با سختی های فراوان آفرید.پس چه باک از ناروایی ها در دنیای وبلاگستان که سیر جدلی و دیالکتیکی در مکانیسم انکشاف واقع در وبلاگهایی  به آموزه های پروسۀغیر متعارف تبدیل می شود و دریوزگان تابناک اندیشه های پیشین،در وبلاگهای خود، به جستارهایی مذبوحانه و معلوم الحال در راستای اهداف پلید و استکباری لیبرالها وقدرتهای جهانخوار و بوش جنایتکار و وادادگان خودباخته دست می زنند وبه تبلیغ نظام اندیشه گون پراگماتیستی راسیونالیستی اخلاق نیکوماخوس ارسطو و جامعه باز پوپر معلوم الحال و دیگر اندیشه ها و فلاسفۀ خود باختۀ تاریخ  دست یازیده،کتابهای نظامهای معلوم الحال از اراسموس حکیم  و بقیه اندیشه گران منحط تاریخ چاپ می کنند و جوانان بیگناه و معصوم را منحرف می نمایند.اینجا می گویم که من ابراز انزجار خود را از اراسموس و رساله پروتاگوراس و جامعه باز پوپر منحط  اعلام نموده،من نه از موضع دفاع از برخی جریانات سیاسی،که از برخی مواضع دیگر این حرفها را می زنم.کسی که ادعای حرف زدن دارد،چرا باید به او اجازه دادحرف بزند،وچرا باید قلم در دست کسانی باشد که می نویسند؟ چرا باید فکر کرد که بحثهای تخصصی را باید به اهلش واگذار کرد وعده ای به شیوه ای مذبوحانه،می گویند اینجانب بهتر است بروم و همان طنزم را بنویسم؟من از  تو که همان وقت برعلیه افلاطون و ارسطو و پوپرراه پیمایی نکردی گله مندم.من از مردم شریف تاریخ که برعلیه اندیشه گران منحط ،دکاکین را تعطیل ننمود ه و به خیابانها نریختند،گله دارم.اگر همان وقت روشنفکران فک اینها را پیاده می نمودند،تاریخ اینگونه جفائیده نمی گشت.در انتها،لعنت بر پدر و مادر کسی که فکر کند این متن  سفارشی نوشته شده است...
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000246.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000246.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 10 Mar 2008 09:40:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شما یک میانسال شده اید اگر</title>
         <description><![CDATA[این روزها کمی تا قسمتی گرفتارم و کاری را تا آخر سال باید تحویل دهم و کمتر می آیم اینترنت.به دوستانی هم که لطف کردند و پیام گذاشتند شرمنده که  نتوانستم سر بزنم .الآن درست در گیر و دار کار و زندگی و غیره،یک سوژه بی ربط به ذهنم رسید که می نویسمش .به با ربطی خودتان ببخشید.

<strong>شما یک میانسال شده اید اگر:</strong>
* وقتی  یک ماجرای شیرین دوره کودکی یا نوجوانی را به یاد بیاورید و آن را برای بچه هایتان تعریف کنید،و آنها هم متقابلا یادشان بیاید که بارها و بارها این ماجرا را از شما شنیده اند.
* وقتی لازم بدانید نام یک خواننده،یک گروه موزیک،یک  کارگردان و... را  بارها و بارها با فرزند تان با عبارت تازگیها آشنای:"اون اسمش چی بود"چک کنید.
*وقتی اسمها و مارکها را جابجا بگویید و دنیا و مافیها را متهم کنید که حواس برای آدم باقی نمی گذارند.
* وقتی حوصله و وقت (واقعا؟!)سر و کله زدن با تکنولوژی مزخرف فوق مدرن را نداشته باشید و با بکار گیری عبارت:"دستم بنده،تا من فلان کارو می کنم،تو هم این فیلمو برام دانلود کن"و یا:"دهه،این که خرابه،چه جوری بود؟!"،کار را به فرزندتان بسپارید. 
*وقتی فیلم"دونده"امیر نادری را(که فیلم محبوب سالهای جوانیتان بود) بعد از 15-16 سال ببینید و توی دلتان بگویید:"حوصله ام سر رفت!چقدر ورجه-ورجه می کند!"
* وقتی در روابط اجتماعی، جنسیت طرف،برایتان مهم نباشد.
*وقتی شدیدا هنگام حضور در کوچه و خیابان،احساس امنیت اجتماعی کنید!
* وقتی که سوار تاکسی شده اید و به خیال خودتان خیلی هم ترگل – ورگل تشریف داریدو از راننده تاکسی می پرسید:"چقدر تقدیم کنم؟"، مرتیکه که به جای پدر بزرگت است،بگوید:"قابل شوما رو نداره مادر..."یا وقتی رفته اید تعمیرگاه آینه بغل ماشینتان را عوض کنید و تعمیرکار که برای خودش مرد گنده ای است،خجالت نکشد و بگوید:"شومام مثه مادر من،سالمه.نمی خواد عوضش کنی."
*وقتی به شیوه تصاعدی در برابر هر مسئله ای (که پیش از این قابلیت منفجر کردنتان با قدرت تخریب صد در صد را داشت)عبارت آشنای:"ولش کن...زندگی ارزشش را ندارد..." به کار ببرید.
* وقتی عبارات شیرین: "ای روزگااااار..." (یا آه خالی!)را کشف کنید.
*وقتی توی یک جمع بروید و ببینید همه دارند بهتان احترام می گذارند و روی سرشان حلوا – حلوایتان می کنند!

جمله شاعرانه:آه!چقدر میانسالی خوب است!!
تبصره:البته من میانسال نیستم،ولی میانسالها را دوست دارم.آن راننده تاکسی و آن مکانیک هم غلط کردند به بنده گفتند مادر!
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000245.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000245.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 26 Feb 2008 19:15:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>القائات اسکیزوفرنیایی و مجله زنان</title>
         <description><![CDATA[<u>در زیر،بخشهایی از گزارش یک روانپزشک را در مورد یک درمانجوی زن ملاحظه می فرمایید.این گزارش،از سوی هیات </u>ن<u>ظارت بر مطبوعات به دستمان رسیده است</u>:
...بیمار،دچار اختلال اسکیزوفرنیاست.به طور واهی،ادعا می کند که در برخی از مناسبات اجتماعی و خانوادگی و کاری، زنان،مورد تبعیض و خشونت قرار دارند.او حتی به شیوه بیمارگونه ای مدام تکرار می کند:"زنان در جامعه ما،موقعیت برابر نسبت به مردان ندارند."
نامبرده،دچار اختلال در توانایی تفکر روشن از نوع اختلالات پارانویایی بوده،با ادعاهایی عجیب،پاره ای از قوانین دادگاههای خانواده و قوانین ارث و دیه و حضانت و بسیاری از قوانین دیگر را در پروسه از دست دادن ارتباط با واقعیت،ناعادلانه می خواند و به شیوه ای هذیانی،می گوید:"قوانین باید اصلاح شود."
وی همچنین دچار اسکیزوفرنیای نوع کاتاتونیایی است و این توهم را دارد که در جامعه،امنیت نیست و از همین رو،هنگام گذشتن از کنار خیابان و شنیدن بوق و ترمز ماشینهای مدل بالا،دچار بهت و حرکات بیهوده می شود .و به توصیفات نامتناسب و نامناسب با شأن نظام و جامعه دست زده،به شیوه بیمار گونه ای می گوید:"زکی!چی فکر می کردیم،چی شد؟!..."
نامبرده همچنین در زمینه وضع اقتصادی و تاثیر آن بر خواهران عزیز در میهن پهناورمان نیزدچار پارانویای سیاه نمایانه  و هذیان و توهم حاد است.
در بررسی های بالینی،مشخص شد که نامبرده،چند شماره نشریه زنان را در مطب یک دندانپزشک ملاحظه کرده است .از این رو،همان گونه که هیات محترم نظارت بر مطبوعات  فرموده است که :"با خواندن مطالب و اخبار این نشریه،سلامت روحی و روانی و فکری خواننده به مخاطره افتاده و خواننده تحت تاثیر القائات و سیاه نمایی های این نشریه، به این اعتقاد می رسد که در جامعه امنیت نیست و زنان تحت تبعیضند"،نامبرده نیز به اختلالات روانی فوق دچار شده است.
برای درمانجو،یک دوره درمان نوشتیم که طی آن،نامبرده بالای برج عاج بنشیند و کیهان و زن روز بخواند و از آنجا پایین هم نیاید.در انتها،توفیق همه خدمتگزاران به فرهنگ و فکر و شعور بشری را  خواهانیم...
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000242.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000242.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 Feb 2008 11:11:38 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
