<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بی بی گل</title>
      <link>http://www.bbgoal.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 19 Mar 2010 07:29:53 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>پاره ای ملاحظات بهاری</title>
         <description><![CDATA[<img alt="HARFHAY-2.jpg" src="http://www.bbgoal.com/HARFHAY-2.jpg" width="200" height="150" />


<u>الف:ملاحظات خودمانی</u>

* برای نوشتن بهاریه،به بهار فکر می کنم...و فکر می کنم...و فکر می کنم...شکوفه ها در ذهنم خمیازه می کشند!

* ردی از سال نو را بر روی کاغذ می آورم.کاغذ رنگ دلشوره به خود می گیرد!

*سال کهنۀ اسقاطی شده را دور می اندازم.لحظات و ساعتها و روزها و ماههای سپری شده اش،سفرۀ هیچ دلالی را در بازار کالاهای بازیافتی پر نمی کند.

* بهار را صدا می زنم و بطری وایتکس و مایع شیشه شوی و جرم گیر توالت در دست،به استقبالش می شتابم.

*سال نو را در باغچۀ ذهنم می کارم.می دانم...می دانم سبز خواهد شد ، و مرغها بر لحظات پربارش تخم دوزرده خواهند گذاشت!

<u>ب:ملاحظات دیگرانی</u>

* نویسندۀ بهاریه های سفارشی،همه ساله تلاش می کند بلکه ردی از سال نو روی کاغذ بیاورد...کاغذ رنگ ملال به خودش می گیرد!

*زمین در آستانۀ بهار نفس می کشد.به جرم اخلال در نظم کهکشان راه شیری،داغش می کنند!

*یک واپس گرا،آرزو می کند کاش می شد همان سال کهنۀ پا خورده را رفو کرد و دوباره با آن زیست و یا حداقل بازیافتش کرد.هر چه باشد،از رویارویی با یک سال نو بدون گارانتی آب بندی نشده بهتر است.

* یک افراطی،عاشق سبزه ای است که انعکاس نور ،آن را به "آبیه"تبدیل کرده باشد!

<u>ج:ملاحظات همین جوری</u>

*حداقل در روزهای آغازین بهار،در یک رودخانه دوبار نمی شود شنا کرد،حتی اگر هراکلیت حکیم بگوید.چون اولاًهوا هنوز سرد است و ثانیاًگشت ارشاد ایراد می گیرد. 

*خانه تکانی...تلاش برای پاک کردن جای پاها و انگشتهایی که در ذهن زمین و زمان حک شده است و هیچوقت...هیچوقت کاملاًپاک نمی شود.

* شب عید . خیابان. ماشینها بازو در بازوی هم قفل...بوق...عید دیدنی زود رس دنیای ماشین.

*<strong>متقابلاًعید شما هم مبارک!...</strong>
(چاپ شده در ویژه نامۀ نوروز مجلۀ چلچراغ)
کاریکاتور از محمدرفیع ضیایی]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000455.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000455.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 19 Mar 2010 07:29:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پاره ای ملاحظات پراکنده</title>
         <description><![CDATA[<strong>1 –</strong>  از کلیه دوستانی که محبت کردند، "طنزدات کام " را معرفی کردند،لینک دادند،نظر دادند و خلاصه کار را دیدند و یا سعی کردند که دیده شود ممنونم.لینک ثابت همراه با سرکلیشۀ این اثر را بالای صفحه می گذارم تا همیشه قابل دستیابی باشد.
<strong>2 -</strong>  در طی مدت کار مطبوعاتی ام،با ترس و لرز کارهایی را که در چاپ آنها مشارکت داشته ام نگاه کرده ام.مثل شاگرد مدرسه ای که برگۀ امتحان ریاضی را دستش می دهند،از ترس این که نکند کار آنطور که می بایست انجام نشده باشد.بعد از گذشت یک هفته از چاپ ویژه نامۀ نوروزی مجلۀ سلامت،بالاخره دل به دریا زدم و یک نسخه از آن را خریدم .مجلۀ سلامت سفارش یک ضمیمه طنز 8 صفحه ای داده بود.برای این که کار عجله ای نشود،تا هفتۀ اول بهمن آثار را تحویل دادم و تا هفتۀ دوم بهمن مجموعه به صورت کامل آماده بود. به سبک و سیاق مملکت گل و بلبل ،دوستان مجلۀ سلامت تا آخرین لحظۀ ممکن (هفتۀ دوم اسفند)دست نگاه داشتند و هر دفعه که تلفن زدم،گفتند:دارد انجام می شود،چشم انجام می شود،حتما انجام می شود.در نهایت در دقیقۀ طلایی نود،فرم نهایی صفحات مذکور را آماده کردند وبه چاپخانه ارسال کردند و امکان این که من صفحات را ببینم نبود.نتیجه آن که وقتی مجله را باز کردم دیدم دوستان لطف کرده اند و کاریکاتورهای نازنین جمشیدی و  محمد رفیع ضیایی را(که بنده بابت گرفتن آنها پیش این عزیزان ریش گرو گذاشته بودم!)برداشته اند و جایش تبلیغ مجلۀ سلامت و کتاب سلامت و فلان سلامت چاپ کرده اند،یکی از شعرها را حذف کرده اند،بعضی از مصرعهای بعضی از شعرها به خاطر چپانده شدن!در صفحه نامرتب چاپ شده است...
البته فکر کنم این امر،پشت پردۀ بسیاری از ضمیمه ها و غیر ضمیمه های طنز و غیر طنز مطبوعات مملکت گل و بلبل است که صابون سلامتش به تن ما خورده است!در هر حال این را گفتم تا بدانید و آگاه باشید که ویژه نامۀ نوروزی سلامت 8 صفحه ضمیمۀ طنز چاپ کرده است ، صفحاتی که هر دفعه با خودم عهد می کنم که این بار دیگر دفعۀ آخر است .چرا که اگر چه ممکن است با چاپ آن خنده روی بعضی لبها بیاید ولی در عین حال خستگی کار روی بعضی از تن ها می ماند و به اسم بعضی ها تمام می شود و نتیجه اش شرمندگی همین"بعضی ها"
در برابر دوستانی است که به عنوان متولی کار می شناسندشان!
<strong>3 –</strong> مجلۀ چلچراغ نیز  مرتکب چاپ ضمیمه طنز نوروزی شده است که نگارش دوتا از مطالب آن را هم اینجانب مرتکب شده ام که بدین وسیله اعتراف می کنم!
<strong>4 –</strong> مهم نیست که کتاب راجع به تهران باشد یا شیرازیا توگو!مهم،ظرافت طنز و پرداخت خواندنی آن است.شاهدمدعا، کتاب"دایره المعارف ناقص تحران"نوشته نیما دهقانی و محمد علی رمضانپور.این معرفی کتاب را قرار بود"تهران امروز"چاپ کند که نمی دانم تا حالا چاپ شده یا نه.این است که به خاطر در پیش بودن تعطیلات عید و اوقات فراغت و از این قبیل دلایل،اینجا می آورمش:

<u>دایره المعارف ناقص تحران!</u>                                

"تهران امروز" را از زوایای مختلفی می توان نگاه کرد.بستگی به زاویۀ دید تماشاچی دارد!بعضی از این زوایای دید واقع بینانه است(مثل درک عمیق از چاله ها و ترافیک و غیرۀ تهران امروز) ، برخی سوررآلیستی است (مثل همان برداشتی که ازهمان لوگوی معروف به عمل آمد.) برخی از این دریافتها مشکل ساز است(مثل برخی تشخیص نیازها و تخصیص ندادن بودجه ها و غیره) وبرخی مفرح ذات و ممد حیات است.آخری،مثل همین بلایی است که نیمادهقانی و محمد علی رمضانپور بر سر تهران امروز در کتاب:"دایره المعارف ناقص تحران1473"آورده اند و لالۀ ضیایی هم با تصویرگری آن شریک جرمشان شده است!
کتاب با مقدمه آغاز می شود،در این مقدمه می خوانیم:"کتاب حاضر حاصل پژوهش جمعی از جوانان تحرانی الاصل بالای 18 سالی است که بعد از سالها سکونت در یک سیاره دیگر به وطن اصلی خویش بازگشتند تا بیش از پیش با زادگاه اصلی خود آشنا شوند."به گفته مولفان،این اتفاق بهجت اثر در سال 1473 رخ داده است.همچنین در این مقدمه نحوه استعمال کتاب در قالب پنج قانون  تشریح شده است.این قوانین باقانون اول که:" هیچ قانونی وجود ندارد" آغاز و با قانون پنجم که:"علاقمندان به شرکت در قرعه کشی می توانند با پیدا کردن 10 چیز مرتبط با هم در این کتاب بدون قرعه کشی برنده ی صدها دستگاه شوند "تمام می شود.در صفحه بعد،شیوه نامه این دایره المعارف نوشته شده است که مبتنی بر روش 3-5-2 است!به این شکل که ابتدا سه مدخل اصلی برای ورود به دروازه ی تحران انتخاب شده اند،و قس علیهذا...
کتاب در شش بخش تنظیم شده است و با بخش"ضمیمه ی رایگان مترو"به پایان می رسد،فرم دایره المعارف نویسی دارد و از سوی موسسه نشر شهر در سال جاری منتشر شده است.
به نظرم مهمترین ویژگی "دایره المعارف ناقص تحران1473"، بکار گیری ذوق ،نوآوری و هنجارشکنی در قالب و زبان کاراست.از این رو مطالعه و ملاحظۀ آن می تواند لحظات خوبی را برای کلیه ساکنان کره ارض و کهکشان راه شیری ،جدا از مسقط الراسشان فراهم کند."دایره المعارف تحران امروز"نشان می دهد که چگونه می توان از یک سوژۀ معمولی،کتابی غیر معمول ساخت،و این،بی شک،مهمترین ویژگی یک اثر طنز است.مهمتر آن که طنز این کتاب، گل درشت نیست و توی ذوق نمی زند.اگرچه تم آموزش شهروندی دارد وبه بازگویی مشکلات شهر تهران نیز می پردازد ولی این همه را در چنان لفافه ای از شوخی و طنز قرار می دهد که خواننده احساس نمی کند با یک متن آموزشی روبروست که می خواهد به ضرب و زور طنز، به راه راست هدایتش کند!
طنز کتاب در دو حیطه زبان و قالب متجلی می شود.از نظر زبانی،جایجای کتاب پراز تعابیر طنزآمیز است که   گاه در متن و گاه در پاورقی  منعکس می شود. برای مثال آنجا که در تعریف جدول کنار خیابانها می گوید:"برخی از مورخان نیز این جداول را پرکاربردترین ابزارها برای پر کردن اوقات فراغت جوانان ذکر کرده اند.بدین ترتیب که عده ای ا ز جوانان دسته جمعی،روی این جداول نشسته و به حل آنها می پرداخته اند.(ص33) 
در بخشهایی از کتاب،مطلب با عکس یا کاریکاتور همراه شده تا از رهگذر همنشینی عناصر گوناگون طنز نوشتاری و تصویری، به طنزجاافتاده تر و موثرتری دست پیدا کند.نمونۀ خوب و درخشان این همنشینی را پیش از این در سری کتابهای "تاریخ ترسناک"تری دیری دیده ایم.
یکی دیگر از ابعاد طنز کتاب"تحران1473"که به فرم کار مربوط می شود استفاده از برخی قالبهای ابتکاری  است .اختصاص قسمتهایی از هر بخش به:"سوالات میان برنامه"و همچنین پایان یافتن برخی بخشهای کتاب با:"جایزه هیات داوران تقدیم می شود به..."و معرفی چهره های شاخص شهرنشینی از طریق استفاده از صنعت ذم شبیه به مدح از جمله این ابتکارات است که به تنوع بخشی و خواندنی شدن اثر کمک کرده است.
نکتۀ آخر آن که جای طرح پاره ای از مسایل مهم تهران،چه آنها که در فرهنگ شهرنشینی ریشه دارد و چه آنها که  از مدیریت شهری ناشی می شود در کتاب خالی است.از آن جمله است: ترافیک،معضل جای پارک،فرهنگ  برخورد با علائم رانندگی ،فرهنگ پارک دوبله و سوبله،پدیدۀ مسافرکش ها و امثاله.در حالی  که کتاب به برخی مسایلی که ارتباط مستقیم  با مشکلات تهران ندارد (مثل آدامس و لامپ برق و بابابرقی و مامان گازی)به صورت مفصل پرداخته است.از این رو به نظر می رسد مولفان بیش و پیش از آن که بخواهند به صورت جامع به مسایل تهران بپردازند،خواسته اند با پرداختن به پاره ای ا ز مسایل طنز خیز(والبته مهم  تهران )کتابی خواندنی(وعبرت آموز)برای مخاطب تدارک ببینند...فکر کنم نویسندگان ارجمند فکر اینش را هم کرده اند.کتاب،به گواهی روی جلد،"دایره المعارف کامل تحران"است.منتها روی عبارت"کامل "ضربدر قرمز کشیده اند و بالایش نوشته اند:"ناقص".تا بدین وسیله  آدم ایرادگیری مثل من احساس کند که دارد ایراد بیخودی می گیرد!
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000454.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000454.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Mar 2010 15:26:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>طنز وبلاگی در اینترنت به صورت پی دی اف منتشر شد</title>
         <description><![CDATA[بدین وسیله به اطلاع کلیه علاقمندان به طنز و پی گیران اخبار این حوزه و نیز دوستان و آشنایان و ناآشنایانی که جهت نقل مطالب و آثارشان از آنها کسب اجازه کردیم می رساند که سرانجام پس از سالها تلاش و انتظار،کتاب:"<a href="http://bbgoal.com/tanzeweblogi.pdf">طنز دات کام(طنز وبلاگی)</a>"در وزارت جلیلۀ ارشاد "غیر قابل چاپ"تشخیص داده شد.
تا به حال برای هیچ کتابی اندازۀ"<a href="http://bbgoal.com/tanzeweblogi.pdf">طنز وبلاگی</a>" مایه(وقتی و ذهنی و محکم کاری!)نگذاشته بودم.در حقیقت آغاز تدوین این کتاب به سال 1382 برمی گردد : در مرداد همان سال وبلاگم راه اندازی شده بود و با فضای طنزوبلاگی تا حدی آشنا بودم.از این رو برای سالنامۀسال 1382 گل آقا مقاله ای گذرا در زمینۀ طنز وبلاگی نوشتم. مرحوم صابری (گل آقا) مقدمه ای بر این مطلب نوشتند که جدا از ظرایف آن که برخاسته از شرایط فردی و اجتماعی و ذهنی آن روزهاست ، متضمن نکات بسیار مهم و درک عمیق و روشنی  از شرایط  فکری جامعه در اقامۀ دلیل برای آشنا ساختن مقامات و مسئولان فرهنگی (و غیر فرهنگی!)با پدیدۀ طنز وبلاگی است .همچنین آخرین جملۀ آن برای کسانی که چشم بر واقعیات بسته اند،و فکر می کنند با ایجاد محدودیت های اینچنینی در فضای رسمی چاپ و نشر و رسانه می توان جریان تبادل فکر و اندیشه را در جامعۀ امروز در دست گرفت و آن را به هر جایی که صاحبان قدرت می خواهند هدایت کرد، انصافاًتکان دهنده است:
حجه الاسلام ابطحی(معاون حقوقی و پارلمانی رییس جمهوری)در مصاحبه باماهنامۀ شمارۀ 146 گل آقا(آبان ماه 1382)در ارائۀ رهنمود به گل آقا،توصیه کرده بودند که در نشریات گل آقا،از طنزهای موجود در وبلاگ ها استفاده کنیم(لابد برای درک عوالم وبلاگ نویسان که معمولاً جوان اند و به اصطلاح،نسل سومی)بسیار مایل بودم از میان همکاران جوانم،یکی پیدا شود و مرا که کمی تا قسمتی از سن و سال سر و کله زدن با رایانه بیرون رفته ام،در اجرای اوامر و رهنمودهای حجه الاسلام ابطحی با طنزهای وبلاگی آشنا کند،که به جای یک شاهد،دو شاهد از غیب رسید(یعنی مقاله"طنز وبلاگی" خانم رویا صدر و مقاله دیگری از همکار جوانم "آرمین سنقری "برای سالنامه رسید!)البته رهنمودهای حجه الاسلام ابطحی را که از وبلاگ نویسان قهار روزگارند آویزه گوش نمودن،بر امثال ما پیرمردها فرض است و اگر نبود مقاله طنز وبلاگی،هیچ معلوم نبود آن رهنمودها را به جای آویزۀ گوش نمودن،پشت گوش نیاندازیم.اما خودمانیم،هیچ قسمت از رهنمودهای جناب ایشان اگر جای تامل (و تحمل!)نداشته باشد،این یکیش جای تامل و تحمل و خیلی چیزهای دیگر دارد که:"زمانه عوض شده است".فلذا امیدواریم مقامات و مسئولان فرهنگی(و غیر فرهنگی!)این دو مقاله را با همان دقتی بخوانند که ما خواندیم،والا چه بسا کلاه همگی مان پس معرکه مانده باشد و ما ملتفت نبوده و نباشیم!
چاپ این مقاله،انگیزه ای شد تا تحقیق پیرامون طنز وبلاگی را جدی تر بگیرم. تحقیقی را با هدف آشنا ساختن مسئولان فرهنگی با فضای طنز در وبلاگستان در دورۀ آقای مسجد جامعی در اختیار وزارت ارشاد قرار دادم که خلاصه قابل چاپی از این تحقیق  در اسفند سال 1386 در  خردنامۀ همشهری( که به همت محمود فرجامی فراهم شده بود )به چاپ رسید. به مرور تحقیق را تکمیل کردم و تصمیم گرفتم کار را در قالب کتاب ارائه دهم. 
 اساس را بر آن گذاشته بودم که کتاب حتماًمنتشر شود.پیش از این،5کتاب در حوزه طنز از من منتشر شده بود.4 عنوان از این کتاب ها در دوره اصلاحات چاپ شد و یکی در دوره ما بعد اصلاحات(3 تا تحقیق و 2 تا مجموعۀ آثار).در هیچ کدام از این 5 کتاب، گزینشی عمل نکرده بودم.یعنی اساس را بر این گذاشته بودم که اگر اعمال نظر یا  تعدیل و یاحذفی انجام می گیرد،از سوی ارشاد باشد،نه از سوی نگارنده.بنابراین هر چه می خواستم و لازم می دیدم، گفتم و نوشتم و نقل کردم و عجیب آن که 5 کتاب فوق بدون حذف حتی یک"واو"چاپ شد،که خودم هم ترس برم داشت،ولی دیدم خوشبختانه ارکان کرۀ ارض نلرزید و آب از آب فرهنگ کهکشان راه شیری تکان نخورد!
...اما "<a href="http://bbgoal.com/tanzeweblogi.pdf">طنز وبلاگی</a>"حکایت دیگری داشت:بنا را بر آن گذاشته بودم که حتماً چاپ شود. به نظرم بسیاری از آثار طنز وبلاگستان، از جملۀ بهترین آثار طنز معاصرند و حیف است در قالب کتابی ارائه نشوند.به نظرم برخی از طنزنویسان وبلاگستان در زمرۀ بهترین چهره های طنز امروزند و حیف است که معرفی نشوند.به نظرم طنز وبلاگستان در تغییر شرایط طنز امروز جامعه نقش دارد و حیف است به آن پرداخته نشود و ویژگیهای آن مورد تحلیل قرار نگیرد.بنابراین حیف است به خاطر یک عبارت مناقشه برانگیز، کل آثار اجازه انتشار پیدا نکند.این بود که در گزینش مطالب کتاب، ضابطۀ"قابل چاپ بودن "را در نظر گرفتم.در نگارش متن کتاب و حتی نام آوردن از وبلاگها نیز این قاعده را رعایت کردم.در عین حال توجه داشتم که در نظر گرفتن حساسیتهای موجود،به سلامت و دقت کار ضربه نزند و هدفِ  ارائۀ تصویری درست و مبتنی بر واقعیت از طنز وبلاگی را (که هدف اصلی از تدوین کتاب بود)دچار خدشه و آسیب نسازد.
به دو نفر دیگر نیز دادم کتاب را خواندند و سطر به سطر ،اشکالات نگارشی و محتوایی آن را گوشزد کردند.بر عکس دفعات پیش(که قضاوت را به بررس های ارشد می سپردم!)این بار محض محکم کاری!همۀ ایرادها را اعمال کردم.وقتی کار را به نشر چشمه سپردم،آنها نیز ایرادها و حذفیات جدیدی به قبلی ها افزودند که تمامی آنها را نیز در نظر گرفتم.حتی گفتند ممکن است بعضی نخواهند اثرشان در کتاب چاپ شود.بنابراین قرار شد از کلیۀ صاحبان آثار برای چاپ اثر آنها اجازه بگیریم.(نشر چشمه در ابتدا تاکید داشت که باید امضای صاحبان آثار از طریق فکس یا اسکن به دستش برسد که مو لای درز کتاب نرود!بعد  که قدری گذشت و دیدیم این کار در همۀ موارد عملی نیست،به دریافت رضایت نامۀ ایمیلی صاحبان آثار  اکتفا کردیم.)نشر چشمه پس از ویرایش و به سامان رساندن کار کتاب،آن را در آذر سال 1387 به ارشاد سپرد.بعد از ماهها پی گیری،در اوایل تابستان امسال،خبر گرفتم که کتاب غیر قابل چاپ اعلام شده است.شوک اتفاقات آن روزها برای من ،خوشبختانه !چنان بود که شوک حاصل از شنیدن این خبر را از بین برد.بعد از ماهها که حالم کمی جا آمد،تصمیم گرفتم مساله را پی گیری کنم.اوایل دی،نامه ای به اداره کتاب نوشتم و تقاضا کردم کتاب را دوباره بررسی کنند.نوشتم که این اثر،جنبۀ تحقیقی دارد و برای علاقمندان و دست اندرکاران فرهنگ و هنر و طنز مفید است.اگر فکر می کنید  مطلبی ایراد دارد،می توانید اعلام کنید تا تعدیل شود،نه این که بالکل کتاب غیر قابل چاپ اعلام شود.بعد از ده روز وقتی تماس گرفتم،پاسخ دادند کتابتان در بررسی مجدد هم غیر قابل چاپ تشخیص داده شده است.از آنجا که طبیعتاًبخش مهم و قابل اعتنایی از این حداکثر ده روز به طی مراحل اداری اخنصاص دارد،می توان نتیجه گرفت  که بررسی مجدد ،با صرف کمترین زمان ممکن و با  عنایت به موضوع و عنوان  کتاب انجام گرفته و  تلقی حاکم نسبت به ماهیت مجرمانۀ کاربران  اینترنت و وبلاگ(آن هم وبلاگ طنز) در این حکم عدم انتشار، بی تاثیر نبوده است .
بنابراین فکر می کنم چاره ای نیست جز انتشار اثر به صورت پی دی اف در اینترنت.می دانم گسترۀ مخاطبان محدودتر خواهد شد ولی در هر حال،کتاب،بسرعت تازگی خود را از دست می دهد و هماهنگ با شتاب جریانات روز،مولفه های نویی در فضای طنز در وبلاگستان ایجاد می شود.وبلاگها به تناسب نیاز روز،می آیند و می روند و اطلاعات کتاب بسرعت کهنه می شود.بنابراین فکر می کنم تا مطالب کتاب هنوز تازگی خود را بالکل از دست نداده بهتر است آن را در اختیار علاقمندان قرار دهم.
"<a href="http://bbgoal.com/tanzeweblogi.pdf">پی دی اف </a>"طنز وبلاگی را <a href="http://bbgoal.com/tanzeweblogi.pdf">اینجا</a> به صورت ثابت در وبلاگ گذاشته ام که علاقمندان می توانند و آزادند هر بلایی خواستند سرش بیاورند!  بخوانند و اگر خوششان آمد به دیگران توصیه اش کنند و نواقص احتمالی را به ما گوشزد کنند.
این،هدیۀ سال نوی من است به دوستان و دوستداران طنز و وبلاگستان و طنز وبلاگی.این که تعداد بیشتری از آن استفاده کنند برای من متقابلاًبهترین هدیه است.
تکمله:آن چه به صورت <a href="http://bbgoal.com/tanzeweblogi.pdf">پی دی اف</a> ملاحظه می فرمایید،نسخه ای است که خودم در محیط ورد تایپ کرده بودم.از این رو از نظر تایپ حرفه ای ممکن است دارای نواقصی باشد.نشر چشمه در محیط زرنگار کار را تایپ کرده بود که از لحاظ شکلی شسته و رفته تر بود ولی دیدم متن تایپ شدۀ خودم قابل استفاده تر است(چون کامپیوتر خودم زرنگار را باز نمی کند!)مضافاًاین که دوباره متن فعلی را بازخوانی و ویرایش کرده ام. با این حال،سعی می کنم پی دی اف زرنگار را هم بگذارم.بستگی به نظر دوستان دارد.در نهایت لازم می دانم از مانی سروری نژاد که قرار گرفتن کتاب به صورت پی دی اف در این وبلاگ نتیجه زحمت ایشان است تشکر کنم.
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000452.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000452.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Mar 2010 19:19:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آژانس شیشه ای 2</title>
         <description>فاطمه…فاطمه…فاطمه…شهادت می دهم به سنگینی سیمرغ پنج ساله که بلند کردن آن، کمر رستم زال را هم ناکار می کند.فاطمه،شهادت می دهم به لحظات سخت و نفس گیر و ملتهب این روزها در  میان صفوف پراکندۀ تماشاچی ها در سالنهای نمایش فیلم .شهادت می دهم به بزرگواری مسئول عزیزی که من را تاب آورد و قلبش با قلبم در لحظات سخت و نفس گیر التهاب در سالنهای مختلف نمایش فیلم ، تپید.شهادت می دهم به لحظه،به کار،به ساختن،به مجوز ساخت گرفتن،به مجوز پخش گرفتن،به دیدن،به دیده شدن در هر شرایطی.شهادت می دهم به لحظات تلخ و شیرین دلواپسی و دل نگرانی و جنگ  وگریز…دلواپسی برای سرنوشت فیلم…دل نگرانی برای نمایش فیلم…جنگ  و گریز برای به جشنواره کشاندن فیلم ... 
دیگر حال و حوصله ندارم شهادت بدهم به چیزی فاطمه...چه حوصله ای داری ها...مواظب سلمان باش...مواظب ابوذر باش...گور بابای بچه های مردم!
</description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000446.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000446.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Feb 2010 16:35:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در سوپر مارکت جنگل</title>
         <description><![CDATA[*<strong>روباه</strong> :  به جرم تولید و عرضۀ حنای تقلبی محکوم شد.خیلی ها شکایت کرده بودند که ماههاست حنای روباه هیچ رنگی ندارد.
*<strong>شیر</strong> :  مدعی شد که شامپوهای ضد ریزش پشم،همه،تقلبی از کار درآمده ند.موسسات ریز و درشت ترمیم پشم هم هیچ کاری از دستشان برنمی آمد:شیر پشمش ریخته بود و این،خیلی غم انگیز بود!در خواب کابوس می دید و در بیداری کابوس می ساخت!
*<strong>گرگ </strong>:  اهالی جنگل را متهم به آتش افروزی و خرید و فروش مواد آتش زا می کرد.به مقامات ذیربط شکایت کرده بود که بعضی ها با افروختن شبانۀ آتش در اطراف خود،نمی گذارند گرگها،این عزیزان دل جنگل،امور را بخوبی رتق واز آن مهمتر، فتق کنند!
*<strong>موریانه</strong> : شایع شده بود دوپینگ کرده و مواد نیروزا استفاده کرده است.موریانه همۀ این شایعات را رد می کرد و می گفت:دندان همان دندان است،پایه ها یک کمی پوسیده شده اند!
*<strong>زنبور</strong>: پس از بررسی کیفیت کالاهای غرفۀ عسل،متهم شد که شکر خورده است.زنبور ضمن تایید این اتهام،گفت که بیشترین حجم شکر را زمانی خورده است که زیر بار شیر و گرگ و روباه رفته است!
* <strong><strong>بز :</strong></strong> متهم شد که به خاطر بلند پروازی،باعث سرنگونی بعضی قفسه ها شده است.مکلف شد که مثل بچۀ گوسفند سرش را بیاندازد پایین و آرام آرام راه برود . 
* <strong>لاک پشت</strong> : به علت ارتکاب مداوم به چانه زنی از بالا،توسط فوق تخصص ترمیم چانه تحت نظر دائم بود و کمتر در سوپرمارکت آفتابی می شد.
* <strong>گاو :</strong> گاو شهری،به غرفۀ دستمال کاغذی و پمپرز که می رسید،می گفت:"آخ جون!غذا!" بسکه گاو بود!
 * <strong>جغد </strong>: روزها می خوابید و شبها دنبال گشت و گذار می رفت.او را پشت در بستۀ سوپر مارکت دیده بودند که با حسرت،غرفۀ عینک های آفتابی را نگاه می کند!
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000445.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000445.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Jan 2010 09:11:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قرار نبود اینجوری کنیم</title>
         <description>قرار نبود حرکت را رادیکالیزه کنیم و بنا بود آرام و مدنی و روادارانه اعتراض کنیم ولی وقتی گارد ویژه به طرف ما آمد،ما با خشونت و قساوت هر چه تمام تر،آسفالتهای خیابانها را لگد کردیم و به آسفالت کوچه های اطراف هم رحم نکردیم.حتی بعضی از ما،برای جلوگیری از حمله گارد ویژه و دیگر نیروهای ریز و متوسط و درشت و تنومند،میله های وسط خیابانها را از جا کندیم با این که گاندی،هیچگاه میله های وسط خیابانها را نکند و به آن میله های نازنین و پیام آوران عطوفت و رحم همیشۀ تاریخ وفادار ماند و آنها را برای فردای خیابانهای هند به کار گرفت.ما،با خشونت و بیرحمی هر چه تمامتر سیگارها و روزنامه ها را به آتش کشیدیم و دود آن را با وقاحت جلوی صورتمان گرفتیم،تا اشک نریزیم. در حالی که مسیح هیچگاه روزنامه آتش نزد و دود سیگار توی چشم حواریون فوت نکرد و لایۀ ازن سوراخ ننمود.ما،وقتی از بالای پل کالج روی سرمان سنگ ریختند و زخمیمان کردند و دوستانمان را از بالای پل به زیر افکندند،به جای مدارا و نشستن بوداوار زیر درختهای انجیر حاشیه خیابان ،به شیوه پوپولیستی عصبانی شدیم و شعارهای تند دادیم در حالی که مارتین لوترکینگ هیچگاه زیر پل حافظ شعار تند و تحریک کننده  نداد .ما وقتی پاترول از روی دوستانمان عبور کرد به بعضی وسایل نقلیه خسارات کلی و جزئی وارد ساختیم در حالی که می توانستیم پوپولیسم کلاسیک را در رویکردی پراگماتیستی به بحثی خرد گرایانه با جناح مقابل پیوند بزنیم و ابژه تزریق سیستماتیک خشونت حکومتی را با خرد ورزی در دم خرد و خاکشیر نماییم،چندانکه افلاطون و سقراط و اکوئیناس و آریستوفان و دیگرخداوندان تسامح و تساهل تاریخ بشریت چنین کردند.ما می توانستیم خیلی چیزها را با هم پیوند بزنیم ولی نزدیم.قبول کنید که ما،آدمهای پلیدی بودیم.ما،در غیاب عزیزان گشت ارشاد به خشونت عریان پرداختیم و نکردیم لااقل نوع محجبه اش را انتخاب کنیم که اینقدر به وهن مقدسات متهم نشویم.اگر چنین کرده بودیم،امروز همگان از پوپولیسم دولتی گرفته تا آنارشیسم حکومتی،تک تک ما را گرفته و روی سرشان حلوا – حلوا می کردند. </description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000443.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000443.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 30 Dec 2009 17:08:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تو در نماز عشق چه خوانده ای...</title>
         <description>ای قم!ای کاش من بالاترین شاخۀ بلندترین درخت چنار حاشیۀ خیابان شهید منتظریت بودم!ای کاش من آنتن تلویزیون بلندترین برجت بودم!ای کاش من پل هوائی احتمالیت بودم!...از آقایی که روی داربست بالای سرم ایستاده بود و کف کفشهایش فرق سرم را مهربانانه نوازش می کرد،پرسیدم:&quot;شما که اون بالایی بگو اول و آخرجمعیت کجاست؟&quot;شوق زده گفت:&quot;معلوم نیست.تا چشم کار می کنه جمعیته.&quot;با لهجۀ اصفهانی گفت یا نجف آبادی یا قمی یا تهرانی یا ترکی،نمی دانم.همه اش را قاطی کرده ام.شاید هم گفت که مخصوص مراسم تشییع،از دوبی آمده است.خیلی خوشحال بود آن که از دوبی آمده بود،نجف آبادی بود.چادر سرش بود،یا ته ریش داشت؟!یادم نیست...شاید هم فکلش از زیر روسری پیدا بود...سیل بودیم که داشتیم می رفتیم.یعنی می برد ما را.بی هیچ مقاومتی...بدون این که بگوییم آقا هل نده و خانوم برو کنار...یا آقا جلوی پاتو نگا کن که طبیعتا اصلا قابل دیدن نبود،از بس جمعیت فشرده بود...تا به حال در هیچ تجمعی اینقدر فشرده نشده بودم و اینقدر جمع مرا نبرده بود...! هر چند نفر از گوشه ای شعار می دادند که همه گیر می شد و سرایت می کرد به جمع ،تاخانمی که از زیر چادرفقط یک چشمش  پیدا بود، با ته لهجه قمی بگوید:&quot;بابا آخه تشییع جنازه اس، یه لا اله الا اللهی،یه الله اکبری،اینا چیه آخه می گن؟&quot;و بعدش خودش هم آنهایی را زیر لب بگوید که چیه اینا می گن؟!و بعد از من بخواهد حائلش شوم که برود آن گوشه...می گویم که واقعاًچنین جمعیتی را نمی شود کنترل کرد و شاید بعضی هم آن وسط بعضی چیزها بگویند و بعش فکر می کنم شاید تقصیر آن آقایی است که اول از همه،شعارها را پشت بلندگوی وانت از جلوی بیت قبل از مراسم تشییع هدایت کرد.گفت:&quot;بگو یا حسین...&quot;خوب نتیجه معلوم است و عبارت &quot;یا حسین&quot; می تواند به اندازه کافی تحریک کننده و زمینه ساز شعارهای ساختارشکنانه باشد و مردم همه اسم کوچک یکی را فریاد بزنند و دیگر هیچ رقمی (حتی با خواهش و التماس آقای مذکور که شعارهای تحریک کننده ندهید)کوتاه نیایند...
 خانمی ،یک&quot;وی&quot;ی  پلاستیکی سبز را به نشانه پیروزی کرده نوک انگشتش و گرفته بالا.شهرستانی می نماید.می خندم و می گویم:&quot;چه جالب!اینو از کجا آوردین؟!&quot;مردم دور و بر هم می خندند.نمی شنود.فارغ و بی توجه به دنیا و مافیها، انقدر جدی و با اراده،دو انگشت وی مانند پلاستیکی مذکور را حمل می کند که گویی درفش کاویانی را...... می گویندنماز میت.خیلی مانده به حرم.تا آنجا که صدای بلندگو بزور می آید.جماعت سکوت می کند وبه نشانه نماز رو به قبله می ایستد . از دور اما همچنان صدا می آید.محو و همهمه وار...مثل موج ،که از دیوارهای سیمانی عبور می کند و می آید و فضا را می شکند و خیز برمی دارد وآوار می شود روی  چشمها و گوشهایی که پشت میله ها و پشت بامها و پشت دیوارها دزدکی فاتحان خیابانها را نگاه و شناسایی می کنند .همینجوری هی صدا می رود و هی می آید  و من،مدام آرامش ملکوتی صورتی در ذهنم است که شب پیش در محفظه ای شیشه ای در حیاطی کوچک دیدم .اولین بار بود که می دیدم کسی اینچنین آسوده خفته است.کسی که خواب ابدیش هم خواب از بعضی چشمها می رباید!...
</description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000442.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000442.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 23 Dec 2009 16:17:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دعاهای پزشکان وظیفه</title>
         <description><![CDATA[Observator of mandanao:  ترجمه آزاد از

<u>توضیح:چندی پیش در ایالت ماندانائوی اقیانوس آرام،مسابقه ای بین پزشکان وظیفه انجام شد و از آنها خواستند نامه هایی برای خدا بنویسند و درخواستهایی بکنند.این مجموعه بعدها در تیراژهای چند میلیونی در جزایر برمودا و هونولولو و سایر نقاط جهان چاپ شد و نسخه ای از آن هم به دست ما رسید که بدین وسیله بخشهایی از آن را اینجا می آوریم:</u>
* 
خدای من!محل خدمتم را به صحرای کالاهاری و جنگل های بلیز و یخهای شناور قطب شمال بیانداز ولی کاری نکن که مجبور شوم دوره خدمت وظیفه ام را در اطراف پایتخت بگذرانم.
* 
ای خدای مهربان! جان عمه ام خدمت وظیفه مرا با اتفاقات غرور آفرین و شگفت آورماندانائو همراه نکن.من یک آدم خاکی هستم .اهل شگفتی  نیستم واعصاب – معصاب هم ندارم .
* 
خدایا!کارشناسان پزشکی از بقراط حکیم تا کارول گریدرعلیم  را هرگز نمی بخشم.مننژیت علائم و ریشه های دیگری داشت و سالها بود به ما دروغ گفته بودند.تو هم نبخش خواهش می کنم.
* 
ای خدای بزرگ!کاری بکن که جرات و جسارت قسم خوردن و نوشتن بر خلاف سوگند پزشکیم را داشته باشم.بعضی وقتها خیلی به درد می خورد.به جوانیم رحم کن!
* 
خدایا!کارشناسان چرند می گویند وشب نخوابی برای سلامتی خیلی هم مفید است.نمی خواهم شبها خوابم ببرد،شما چی توصیه می کنی؟!نوکرتم.
*
خداوندا! با کار در بعضی جاها و روی بعضی مریضها ،"اهمال پزشکی"توی پروندۀ آدم می خورد.مرا برای طی دوره خدمت به جزیرۀ برمودا هم می فرستی ،اینجور جاها  نفرست،عاقبت ندارد.
*
خداوندا!نمی خواهم ناشکری کنم،ولی حالا که من را با مشکل مادرزادی داشتن آی کی یوی بالا آفریدی،خودت نجاتم بده.از بندگان خدا که ظاهرا دیگر کاری ساخته نیست!
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000441.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000441.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Nov 2009 18:36:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بررسی آماری شیب تند ریزش هواداران جنبش سبز</title>
         <description><![CDATA[<strong>توضیح ضروری:"شیب تند ریزش تعدادهواداران جنبش سبز و سیر نزولی محبوبیت این حرکت  "،ادعایی است که وابستگان سببی و نسبی دولت در پنج ماهه اخیر بخصوص بعد از راه پیماییها،آن را تکرار می کنند.از آنجا که این امر بعد از 13 آبان هم اتفاق افتاد ،ما هم در راستای روشن شدن اذهان عمومی،نشستیم و یک بررسی آماری  نوشتیم تا نشان بدهیم نامبردگان حرفها و آمارهایشان حساب و کتاب دارد و همینطورکتره ای حرف نمی زنند:</strong>

<strong>مراحل بررسی</strong>
بررسی آماری خودفروختگان جنبش سبز اموی وابن عربی و طلحه و زبیر و پوپر و هابرماس،در چند مرحله انجام گرفت،مرحلۀ اول رسم و تهیه نقشه و نمودار با خط کش و خودکار و فتوشاپ بود که ریزتر و دقیق تر آن هم اگر بخواهید موجود است و برادران، زحمتش را می کشند .مرحله دوم به صورت تمام اتوماتیک و کامپیوتری جمع بندی و مرحله به مرحله انجام و اجرا گردید ومرحله سوم تعیین انحراف معیار و تصحیح شیپارد و نمودار  میله ای و چماقی بر اساس الگوی امروز نمودارهای دنیا . بعد از طی این مراحل بود که آمارگران توانستند نمودار دقیق ریزش هواداران جنبش سبز را به کمک کامپیوتر و بدون دخالت مستقیم دست رسم کنند.مراحل مختلف روش تحقیق عبارت بود از:شمردن دقیق شرکت کنندگان و پدر و مادر و آبا و اجداد آنها و همچنین قدرت دو و استحکام استخوان نامبردگان در ناحیه کمر و دست و پا وسر و سایر اعضا و جوارح. شرکت کنندگان در چند نوبت مورد آزمون قرار گرفتند که همه  قابل بهره برداری بودو به مرور، آمارگران توانستند به روشهایی پویاتر برای دستیابی به اطلاعات فوق دست یابند.

<strong>مراحل آماری ریزش و رانش</strong>
اگرچه از ابتدای اعلام نتایج انتخابات،سردمداران جریان فتنه، اغتشاشات پراکنده ای را انجام دادندو به ضرب و شتم هواداران خود و معترضان به نتایج انتخابات پرداختند،ولی طبق اظهارمنابع آماری ، <u>روز25 خرداد</u>،اولین مرحله ریزش یکپارچۀ فریب خوردگان انتخابات رخ داد.این ریزش به دلیل هجمه جریانات آب و هوایی پرفشار بر فراز سطوح فوقانی صندوقهای رای صورت پذیرفت و به صورت حضور معترضان در خیابانها ظاهر شد. تعداد شرکت کنندگان در این ریزش به چند صد نفر برآورد شد که هفتاد و پنج در صد این تعداد(حدود/389نفر،حالا یکی بیشتر،یکی کمتر) از میدان انقلاب شکوهمند تا میدان باصطلاح آزادی حضور داشتند. این افراد به علت تکان نسبی  به قاعده 400 کیلومتر در ساعت،کل مسیر را اشغال کرده بودند.سهم هر فرد از خیابان با تصحیح شیپارد و انحراف معیار،دایره ای به قطر حدودا 500 متر را شامل می شد که این امر،سند دیگری است از گشادگشاد راه رفتن افراد مذکور. مدتی این پراکندگی در جلوی پایگاه مقداد نامتعادل شد که متخلفان،به سزای عمل خبیث مجرمانۀ خود در رابطه باایجاد اغتشاش از طریق فرار کردن از جلوی پایگاه فوق رسیدند.
<u>در 30 خرداد وآشوبهای پراکندۀ دیگرتا 18 تیر، </u>با ریزش 15 تا 168و بلکه بیشتر درصدی تعداد اغتشاشگران مواجهیم. شدت این ریزش با پرتاب افتخارآفرین گاز اشک آور و فرود آمدن پرصلابت باتوم رابطه مستقیم داشته است.نمونه های آماری نشان می دهد در پی شلیک غرورآفرین گازهای اشک آور،آشوبگران  با هجمه به چهارده عراده روزنامه و 5 قبضه کبریت خساراتی به هوا وارد کرده اند.  گاهی این ریزش با قدرت 400 اسب بخار به سوی هواداران سیاستهای استکباری درهای باز منازل و شرکتهای اطراف  و درمانگاهها و بیمارستانهای غیر اطراف رخ داده ،به گونه ای که اماکن فوق را با مشکل سرریز شدن مواجه کرده است.برآورد آماری سرریز شدگان  ممکن نیست و حتی از سرریزشدگان به ون های نیروهای جان بر کف نیز اطلاع دقیق و غیر دقیقی در دست نیست ولی اطلاعات دقیق آماری نشان می دهد که در هر حال جنبش سبز در روزهای فوق ریزش کرده  و هواداران آن،نفرت و انزجار خود را در خانه و ماشین و کوچه و خیابان به طرق مختلف اعلام کرده اند که برخورد مقتضی با قدرت 8 درجه ریشتر صورت پذیرفته است.
 <u>در 18 تیر</u> این میزان حضور و نقش پذیری به علت پراکندگی نامتعادل و دینامیک بودن نمونه های آماری،ابعاد دیگری به خود گرفت که این دینامیزم و پویایی با طول و قطر چوبها و چماقها و باتومهای غرورآفرین و ضد استکباری نسبت مستقیم و با پراکنش ویروس مننژیت در هوا نسبت عکس داشت.در این روز تعداد راهپیمایانی که توانستند کنار هم در خیابان راه بروند وشعار دهند 97/96درصد کمتر از راهپیمایی معلوم الحال <u>روز قدس </u>بود که این امر نشان از ریزش هواداران جنبش سبز از روز قدس به این طرف و آن طرف دارد و تفاوت چشمگیری را با میانگین آماری زمانهای مشابه در سالهای قبل نشان می دهد.
 <u>در 13 آبان، </u>بر اساس آمار موجود،تعداد فریب خوردگان انتخابات به حداکثر 7 یا 8 نفر می رسید که با تجمعات 2 تا 3 نفری در حال گرا دادن به دشمنان بودند.بر اساس یافته های آماری،175 نفر از این افراد به چنگ و دندان برادران ما افتادند که از این تعداد4539 نفر بلافاصله آزاد شدند و 876 نفر نیز روز بعد آزاد شدند و بازجویی از 341/987 نفر دیگر همچنان ادامه دارد . این امر بی شک نتیجه خیزی است از یک حالت ایستا(استاتیک)به یک حالت پویا(دینامیک)از سوی برادران ناظر و حاضر در صحنه.ریزش نیروهای جنبش سبز روی زمین،رابطه مستقیم(تا میزان 55 درصد) با این خیز از ناحیه دست یا پا یا سایر اعضا و جوارح برادران زحمتکش و غیرتمند ما در صحنه یا پشت صحنه دارد. بررسی های آماری نشان می دهد صفوف به هم فشرده و سیل عظیم چوب و چماق این برادران ارزشی در محلهای تجمع،رابطه مستقیم با تعداد اغتشاشگرانی دارد که توانسته اند توی خیابان کنار هم راه بروند و به اعمال ساختار شکنانه از قبیل عبور از درز دیوار متراکم برادران مذکور دست بزنند که این امر بی شک پدیده ای است تازه در توصیف برآورد تعداد این افراد.چنانچه بنا بر گفتۀ آمارگران،گشادی درز دیوار مذکور به حدی بوده است که حداکثر یک نفر امکان عبور از آن را داشته است .همچنین در راهپیمایی 13 آبان،بر اساس یک نمونه گیری آماری از سوی برادران آمارگر که در میان مردم با لباسهای مقدس شخصی حضور داشتند،تعداد افرادی که با نمادهای سبز در راهپیمایی شرکت کرده بودند به نسبت آمار مشابه در سال قبل با نمودار نقطه به نقطه 56/78درصد کاهش نشان می داد که این کاهش با کاهش 40 درصدی در زوایایی از میدان به صفر گرایش پیدا کرده می شد،که  این امر،گواه دیگری است بر ریزش دائمی و رو به تزاید نیروهای معلوم الحال و مجهول الهویه وابسته به جنبش سبز در کف خیابان،در مصاف با باتوم و داخل ون .همچنین در همان روز ما با پدیده ریزش و رانش نیروها به خیابانهای اطراف و پیاده روها تا شعاع چند کیلومتری میدان مواجهیم که این امرهیچ رقم معنی داری را نشان نمی دهد .این امر شاخص جدیدی را مطرح می کند: این شاخص که در واقع حاصل تفاضل میان زمان دویدن در کوچه های فرعی و حضور در خیابان اصلی ومیان صف تظاهرکنندگان است،به مرور در راهپیمایی ها پررنگ تر شده که این امر بی شک بر تداوم این ریزش موثر است وهر رقمی دررابطه با تعداد حاضران در خیابانهای فرعی و پیاده روها شدیداًتکذیب می شود و شما غلط می کنی هی بیخودی توی خیابان فرعی وپیاده رو راه می روی و پدرت را در می آورم.
 بنابراین در یک جمع بندی،می توان چنین نتیجه گرفت که چیزی به نام جنبش سبزاز لحاظ یافته های آماری اصولا از بیخ وجود نداشته و مدارکش هم در اداره آمار و سازمان برنامه و بودجه و بانک مرکزی و همه جاهای دیگر موجود است. 
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000439.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000439.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 11 Nov 2009 10:33:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آقای دکتر،چیکار کنم؟</title>
         <description>همه چیز از اون بارون لعنتی شروع شد... تازه پنجره ها رو تمیز کرده بودیم که بارون اومد و گند زد به پنجره و به لباس و به سیب زمینی و پیاز و زندگی و سرتاپای هیمکلمون...می دونین آقای دکتر؟! بچه که بودم،همیشه برام سوال بود این هاجر بدبخت کیه که بارون،جرجر پشت خونه اش می آد و با این حال،بیچاره عروسی داره و دمب خروسی داره؟!راستش دلم یه جورایی برایش می سوخت.ولی بعدش،دیدم خودم شده ام هاجر که شب،بارون می یاد روی بالکن وگند می زنه  سرتاپای هیکل زندگیم....لابد شما هم مثل شوهرم دارین فکر می کنین این حرفهای مزخرفی که دارم می زنم،چرند و بی ربطه،ولی اتفاقاًخیلی هم ربط داره...
 اون روز،لباسهای بند رخت،ریخت زمین،قاطی سیب زمینی و پیازها ،و خیس شد. شوهرم اومد و دید وداد زد که چرا لباسها را اینجوری انداخته ام زمین،(مثل این که من مرض دارم که دستی – دستی ،هی لباس بیاندازم زمین).بعد،ایراد گرفت که چرا سیب زمینی و پیازها را گذاشته ام روی بالکن تا باد بیاد و بارون بیاد و جوونه بزنه و ما،بخوریمش و مریض بشیم؟ بهش گفتم تقصیر من نیست که بارون می آد و تقصیر من نیست که هر وقت بارون می آد،تمام آبهای دنیا جمع می شه،می پاشه روی طناب رخت ...حرفهای دیگه ای هم می تونستم بزنم،مثلاًاین که مرده شور این خونه مستاجری رو ببرن و مرده شور منو ببرن که با توی یک لا قبای بیکار ازدواج کردم،که چندماه به چندماه هم حقوق نمی گیری و همیشه هشتت گرو نهته و همیشه چشمت به دست باباته.خرجی هم که دیگه هیچی. ولی،این جوابها وقتی یادم اومد که بحث تموم شده بود و بحث دیگه ای شروع شده بود...اون هم که ماشالا همینطور  داشت داد می زد و من حواسم به این بود که نکنه همسایه ها بشنون و وقتی من روتوی آسانسور می بینن،توی دلشون بگن:&quot;این،لابد همان زنیه که شوهرش داد می زد.&quot;و بعدش من،خجالت بکشم...درست همون موقع بود که یادم اومد چقدر تنهام و گریه ام گرفت ...چند شب بود که داشتم از ساعت 12 تا5/ 12توی آشپزخانه طناب می زدم ،طوری که همسایه های طبقه پایینی عارض شده بودن که اینا چرا شبا بنایی می کنن و نمی ذارن برای روز بعد؟!خوب،شوهرم خبر نداشت .همون اول شب،ساعت 10می گرفت می خوابید و نمی دید که شبها یا دارم طناب می زنم و یا توی رختخواب غلت می زنم و نقشه می کشم که چطوری نذارم یک نفر دیگه وارد مشکلات این دنیا بشه؟ازمشکل پوشکش بگیرید تا آخر...اصلا نمی فهید .حتی براش مهم نبود که چرا من تازگیها،از میدون مدام هندوانه-خربزه می خرم ،هلک و هلک اونا رومی زنم زیر بغلم،چند طبقه پله می یام بالا،و می ذارمشون توی آشپزخونه؟!با هم تفاهم نداشتیم آقای دکتر،هیچ وقت نداشتیم...باور کنید هیچ وقت از من نپرسید که این همه هندوانه و خربزه رو چرا خریدی،اونم توی این روزگار وانفسا.اگر هم پرسید،دنبالشونگرفت.نه این که نخواستم بهش بگم...حتی یه بار دراومدم بهش بگم یکی رو می شناسم که آمپول زن کوچه ای هست که قبلاًمی نشستیم،ولی نشد. هر دفعه که می اومدم حرف بزنم،می دیدم سرش تا گردن توی تلویزیونه و داره تبلیغ بانک نگاه می کنه.  اصلا بهم گوش نمی داد... یعنی اینجوری بگم که اندازۀ یک طناب رخت هم براش ارزش نداشتم...تازگیها به یه گاوداری سر می زد.به یه کار بند نمی شد.هر وقت بهش می گفتم،یا هیچی نمی گفت یا می گفت تو دور از جون شما،نمی فهمی. اونوقت گوشی را برمی داشت و پای تلفن لیچار بار یارو می کرد .زیاد می شد صبح بره و شب نیاد تا فردا صبحش آیا یره یا نره و نیاد...نمی دونم شما حرفمو می فهمین یا نه؟!...چند روز بود که تا برمی گشت خونه،می گفت خسته است و هندوانه می خواست.اون وقت هندوانه رو خورده – نخورده ،می رفت حمام و حمام رو رفته – نرفته،برمی گشت و می نشست پای تلویزیون و هی کانال عوض می کرد .آرام و قرار نداشت.می گفت خاک بر سرمون که درس خوندیم و دیپلم گرفتیم ،کاش اصلا درس نمی خوندیم تا دلمون اینقدر نمی سوخت که حمالی کنیم و آخرش هم هیچی به هیچی،زرتی جوابمون کنن....اونوقت زیر لب هی حرف می زد.می گفتم برو دکتر.می گفت این دکترها قدر الاغ شعور ندارند...اصلاچرا دارم اینا رو به شما می گم؟!برم سر اصل مطلب...همون روز لعنتی که طناب رخت رو دید و داد زد.و من هم دراومدم گفتم تقصیر من نیست که همه آبهای دنیا...همون روزی که دوباره رفت پای تلفن و التماس کرد و فحش دادو دری وری گفت...یادتون که هست؟!برم سر اصل مطلب...بعدش هم تا صبح خوابم نبرد...بعدش هم فرداش گفت که می ره سر کارو بعدش دیگه برنگشت...آدرس شما رو از توی دفترچه تلفن شهرک پیدا کردم.اینجا مریضها خیلی تعریفتون رومی کردند.می گفتند دستتون سبکه واز مرزن آباد هم به خاطر اعصاب و روانشون می آن اینجا...می گفتند یک نفر می خواسته خودکشی کنه،پیش شما اومده و خوبش کرده ایدو الآن الهیه خونۀ شخصی داره.حالا آقای دکتر،چکار کنم؟شبها خوابم نمی بره.سردرد دارم.کمردرد دارم.معده درد دارم.گردنم درد می کنه.شونه ام تیر می کشه.آرتوروزم برگشته.نمی دونم مسکٌن بخورم یا نه،نمی دونم چه خاکی توی سرم بکنم.این&quot;اخلال در نظم عمومی&quot;چیه که باید به خاطرش وثیقه بذارم؟شما جایی را نمی شناسی که به یک دیپلمه فنی حرفه ای که سابقه گاوداری و تولید کردن میلگرد در کارخانه و کشاورزی چغندرقند وبخش خدمات شرکت کارآوران و اخلال در نظم عمومی و یک عالمه حقوق معوقه  داره،کار بدهند؟ 
</description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000438.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000438.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:50:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هادی حیدری و ارتکاب به قرائت دعای کمیل</title>
         <description>کسانی که در گل آقا حضور داشتند یا به مناسبتهایی در جلساتش شرکت می کردند،دو چهره از هادی حیدری به یاد دارند:یکی چهره کاریکاتوریست، و دیگری چهرۀ قاری قرآن.حیدری که بعدها از چهره های شاخص و صاحب سبک در کاریکاتور شد و آن را به صورت حرفه ای دنبال کرد،آن زمان نیز از چهره های نوجو و خوب کاریکاتور در گل آقا به شمار می آمد.یادم می آید که در چند نشست گل آقا،حیدری،قرآن ابتدای جلسه را با صوتی بسیار زیبا قرائت کرد و مرحوم صابری با افتخار توضیح دادند :&quot;آیات قرآن ابتدای جلسه را هادی حیدری،همکار جوان کاریکاتوریست گل آقا قرائت کرد.&quot; 
اما طنز روزگار آن که امروز حیدری،به همان جرمی که زمانی در کنارهنر او،باعث مباهات و سربلندیش بود،به زندان افتاده است:به جرم قرائت دعای کمیل!
بعضی وقتها فکر می کنم خوشا به حال گذشتگان که رفتند و چنین روزهای تلخی را ندیدند!تصور می کنم این روزها اگر بخواهیم به همان سبک و سیاق آقای صابری که می گفتند:&quot;آیات قرآن ابتدای جلسه را هادی حیدری همکار کاریکاتوریست گل آقا&quot;خواندند حرف بزنیم، لابدباید ،بگوییم:
&quot;دعای کمیل این هفته را متاسفانه هادی حیدری،همکار سابق کاریکاتوریست گل آقا مرتکب شده است.نامبرده تا کنون به چند فقره قرائت دعای دیگر و قرائت قرآن نیز اعتراف کرده است!&quot; </description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000436.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000436.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:24:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قصۀ امیر احمد و مراکز مخوف</title>
         <description><![CDATA[ <u>توضیح ضروری:این داستان و نقل قول ها واقعی است.به گیرنده های خود دست نزنید</u>.
عروس حجله نشین خورشید، لنگ لنگان از پس پردۀ افق بیرون آمد و بر اورنگ تق و لق آبنوس قرار گرفت.امیر احمد نامدار،هنوزچاشت نخورده،در چنگال سهمگین خواب قیلوله گرفتار شد.دید که سوار بر اسبی راهواراست.رفت و رفت تا برج و بارویی دید ناشناخته.لشکریان گفتند:"ای امیر احمد!چه نشسته ای که این همان مرکز ناشناخته است."امیر احمد گفت:"الساعه دودشان کرده و به هوا می فرستیمشان،به حول و قوۀ برادران زحمتکش."همین که امیراحمد در را باز کرد،دید ای دل غافل!یک عده مهره دست استکبارگوش تا گوش عینهو اسباب بازی و آلت دست  نشسته اند تنگ بغل یک عدۀ ناشناخته ای  ودارند دل می دهند و قلوه می گیرند و می خواهند ماهیت صهیونیستی خودشان را هم نشان بدهند و اگر" رو" داشته باشند،درود بر آمریکا و درود بر صهیونیسم درسنۀ نحس سیزدهم آبان بگویند:
میان روی من تا روی محمود /               تو رو می بینی و من پیچش رو   
هیچی،امیر احمد نامدار،داخل شد وهمینطور سرش را انداخت پایین ورفت و دید تا چشم کار می کند،برنامه های پیچیده و گسترده است که همینطور روی هم ریخته و تا عرش اعلی رفته بالا که البته مرتباًخنثی می شود.فهمید که مساله بالاتر از آن چیزی است که در ظاهر نشان می دهد :
درخت گردکان به این بزرگی/          درخت خربزه الله اکبر
حالا بشنوید از همان مهره های استکبار در مراکز ناشناخته که همچنان داشتند جنایتهایشان را ادامه می دادند و نقشه های  براندازی می کشیدند و همینطور روی هم انبار می کردند تا برود تا عرش اعلی. در همین حال یکی از آنها، ناغافل سرش را بالا کرد وتا چشمش به میراحمد افتاد، به او گفت:"هین سیاهی کیستی و به کجا می روی؟"جواب شنید:"من امیراحمدم و به نماز جمعه می روم.تو کیستی؟"گفت:" من کسی هستم که بدترین دشمنی ها را دارم و هنوز هم دست از جنایت های خود برنداشته و این هم سواد جنایات من که در خیابانها کرده ام. ."امیراحمد نگاه کرد و دید جنایت است که کنار هم ردیف شده و روی شمس و قمر وزیر را هم سفید کرده است:
*تقاضای بی شرمانۀ دوباره شماری آرا و تشکیک جنایتکارانه در نتیجۀ انتخابات
* تجاوز به افکاربیگناه عمومی از طریق نمایش عکس  ها و پوسترهایی که مایه ناراحتی علاقمندان به نظام در سراسر جهان و وحشت حسن نصر الله می شود.
* زدن جنایتکارانۀ بوق به دفعات 
* ایجاد فضای رعب و وحشت در خیابانها با استفاده از پارچه های رعب آمیز سبز در سرها و دستها همراه با دیگر جنایتکاران
* زدن جنایتکارانۀ فریاد موقع خوردن باتوم و خوردنیهای دیگر
*شلیک ناجوانمردانه و خودسرانۀ شعارهای مسموم در سطح خیابانها و شهرها به سمت عابران بیگناه
*ضرب و شتم ناجوانمردانۀ آسفالتهای بی دفاع خیابانها زیرپاها همراه  میلیونها جفت پای مشئوم و انگشت شمار دیگر
*...و جنایات متعدد دیگر...
امیر احمد صیحه ای کشید وشمشیر و زره و خفتان  را به گوشه ای انداخت و قرار از کف داد و بریان و گریان و غمین و دلگیر،اشک حسرت  از دیده سرازیر نمود:
 اشک من خودتو نگه دار/    نیا پایین منو رسوا می کنی
زمین و زمان چنان تیره شد که هیچ تنابنده ای جرات عرض اندام نداشت.خشم امیراحمد تنوره کشید.شمشیر زبان از نیام حلق برکشید و آبا و اجدادِ همه را ردیف کردو زمین و زمان را قسم داد که مراکز ناشناخته را در نماز جمعه افشا کندتا این کشف به نام خودش در دل تاریخ ثبت گردد.
این بود قصۀامیراحمد و مراکز مخوف و اهریمنی ناشناخته که تن هر تنابنده ای را با قدرت 10 درجه ریشتر لرزاند،و مو را بر اندام کلیۀ مستمعان سیخ نمودو برگی زرین دیگری در تاریخ کشف مراکز ناشناخته در تاریخ بشریت گشود.
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000434.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000434.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 18 Oct 2009 08:24:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سال بلوا،سال گاو</title>
         <description><![CDATA[ <strong>کشتی گاوهای زندۀ وارداتی آمریکایی در بندر بوشهر پهلو گرفت –  روزنامۀ سرمایه،16 مهر،ص 15</strong>

 به تعداد محدودی گاو
 نیازمندیم
چراغهای رابطه کورسو می زنند
ای مهربان عزیز جنایتکار غارتگر زورگو
نزدیک من اگر آمدی
برایم گاو بیاور
باشد که ترک برندارد
چینی نازک تنهایی من،در سطوح کلان مدیریتی…
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000433.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000433.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 10 Oct 2009 13:02:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>محمد رضا گلزار و محمود احمدی نژاد</title>
         <description><![CDATA[<u>بنا بر گزارشهای رسیده(به نقل از سایت پرچم)محمد رضا گلزار و محمود احمدی نژاد در نهاد ریاست جمهوری در زمینه رفع  مشکلاتی که این هنرمند معروف جهان پسامدرن معاصر با آن مواجه شده است،با پادرمیانی و حضور اسفندیار رحیم مشایی ملاقاتی داشته اند.خبرنگار ما،گزارشی از این ملاقات مهم و استراتژیک تهیه کرده که می خوانید:</u>
ملاقات محمود احمدی نژاد و محمد رضا گلزار در حالی پشت درهای بسته انجام شد که اسفندیار رحیم مشایی به عنوان مترجم در این نشست حضور داشت.بنا بر گزارشهای رسیده،چنان جو سنگین و گرمی بر فضای مذاکرات حاکم بود که تا چند لحظه گلزار پلک نزد و سراغ عینک جوشکاری را گرفت واحمدی نژاد عاقبت به سخن آمد و گفت:"اسفندیار،قربونت،درز اون پنجره رو یه کم وا کن."  در طی این گفتگوی صمیمی در حالی که عقربۀ ساعت جلوی چشمان نگران حاضرین و ناظرین، به طرز ناجوانمردانه ای حرکات اغتشاش آمیز انجام می داد و دقیقه ها و ثانیه ها را تهدید به نابودی می کرد،احمدی نژاد اظهار داشت که به هنر و هنرمندان بسیار علاقه دارد وفکر می کند حیات طیبه الهی و انسانی در کل زمین دیر یا زود برقرار می شود و هنر بخش مهمی از فرهنگ و تمدن و نانوتکنولوژی و بیوتکنولوژی وزراعت و کشت دیم هلو بوده و این آخری از اهمیت خاصی در هنر و جوامع انسانی بخصوص در چنین ملاقاتهای مهم و تعیین کننده ای برخوردار است.
احمدی نژاد  در پایان این دیدار،اعلام کرد که این اجلاس در شرایط حساسی از تاریخ بشر اتفاق افتاده است.چرا که امروز حرکت تاریخی انسان در یک نقطه عطف قرار دارد و در برابر زورگویان دنیا،یک نهال نورس و باطراوتی شکل گرفته است که دیدنی است...او همچنین نتیجۀ مذاکرات را سازنده ارزیابی کرد و گفت:"گفتم که من هم در راستای ارزیابی ذخایر فرهنگی و اندیشه ای و توانمندی های بیکران ملت عزیز ایران مایلم آقای گلزار را ببینم و آقای مشایی صلاح نیست به تنهایی این امر مهم را انجام دهند.قرار شد آقای گلزار اگر موارد دیگری دارند بیاورند ما  زیر و بالا و پایینش را قشنگ بررسی کنیم تا همه جانبه تصمیم بگیریم."وی همچنین، از کسانی که مبانی فکری و ارزش های فرهنگی ما را مورد هجمه قرار داده اند انتقاد کرد و ضمن رو به افول دانستن نظام مادی دنیا و کهکشانها،از جهانیان، خواهان معنویت وانسانیت وامانتداری وعدالت و رفع مشکلات محمدرضا گلزار شد.
در پایان این دیدار همچنین اسفندیار رحیم مشایی اظهار امیدواری کرد که توسط کلیه دستگاههای ذیربط و بی ربط،مسئله پیش آمده برای گلزار بزودی رفع شود و نامبرده دوباره به آغوش ملت عزیز در فیلمهای سینمایی برگردد.وی در ادامه گفت:خوشبختانه ایشان موارد خاصی از قبیل حمایت از یک کاندیدای خاص و علاقه به یک شعار خاص و یک رنگ خاص و یک فکر خاص و یک فرد خاص و یک جهت گیری سیاسی یا فکری خاص و یک نویسنده خاص ویک شاعر خاص و یک آهنگساز خاص و یک فیلمساز خاص ندارد ،که نیاز به تدابیر خاص داشته باشد و لازم باشد که اجدادش را جلوی چشمانش دراز کنیم بلکه ایشان یک موارد غیر خاص اخلاقی داشته اند که  عارف بزرگ ابوسعید ابوالخیردر همین رابطه و کلیه رابطه های دیگر می گوید که گر مرد رهی، از پای فتاده سرنگون باید رفت . بنابراین به نظرم دستگاه قضایی غلط می کند برخورد کند ...
در انتها،محمد رضا گلزار نیز از توجه ویژه رییس جمهور به هنر اظهار شعف کرد و در میان بدرقه گرم حاضرین،ساختمان پاستور را ترک نمود...
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000431.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000431.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 05 Oct 2009 07:56:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزی،روزگاری یک دختر ونزوئلایی</title>
         <description><![CDATA[ 
<u>احمدی نژاد در مصاحبه ای گفته است:"ما تحقیق کردیم و دیدیم ونزوئلا هم یک ندا آقا سلطان داشته".ما هم تحقیق کردیم و رد پای این واقعه را در یک سند طبقه بندی شده سرّی دروزارت اطلاعات ونزوئلا پیدا کردیم که بدینوسیله آن را به سمع و نظرجهانیان می رسانیم،تا بدانند و آگاه باشند که ما برای هر چیزی سند داریم:</u>

<strong>روزی،روزگاری،یک دختر ونزوئلایی...</strong>
روزی بود،روزگاری بود.شهری بود،شهریاری بود.در زمانهای قدیم ،در یک شهری یک برادر هوگو چاوزی زندگی می کرد که یک روز همه ،چشم باز کردن دیدن ای دل غافل!با 150 در صد کلیۀ آرا،شده رییس جمهور مادام العمر،تا خیال مردم تخت بشود و هی مجبور نباشند چند سال به چند سال  بایستندتوی صف و بیایند پای صندوق و آرتوروز بگیرند و کاغذ حروم کنند و صندوق حروم کنند که آیا حالا صندوقش از انبار کتابخانه مرکزی دانشگاه کاراکاس سردربیاورد یا نه.خلاصه... خانم یا آقایی که شوما باشید،یه خاله آمارنتا بوئندیایی بود که توی کاراکاس زندگی می کرد و وقتی دید اینجوری شده،چادر پوست پیازیشو سرش کرد(اهالی کشورمذکور،از زمانی که رفیق چاوز به زیارت مشرف شده و متحول شده بود،آنها هم بر طبق قاعدۀ:"الناس علی دین ملوکهم"دچار تحول درونی و ظاهری شده بودند- م)،جونم واستون بگه چارقشو پاش کرد  و راه افتاد توی خیابون بلکه بره رایشو پس بگیره بذاره روی طاقچه برای روز مبادا.تا خاله آمارنتا پاشو 
گذاشت توی خیابون دید چشمتون روز بد نبینه.همینجور خس و خاشاکه که عینهو مور و ملخ ریخته توی خیابون و چشم چشمو نمی بینه. اومد نفس بکشه،دید تا ناکجاآبادش می سوزه.انگاری خس و خاشاکها یه عالمه گاز فلفل ریخته اند توی هوا...خلاصه،خاله آمارانتا به روی خودش نیاورد و گفت در مملکت ما،آزادی چیزی نزدیک به مطلق است(خالۀ مذکور نسبیت گرا بود و اعتقاد داشت نباید مطلق دید و کتره ای حرف زد-م) خلاصه،جونم واستون بگه هنوز خاله آمارانتا چند قدم بیشتر نرفته بود که رسید به یک قلتشنی که یک هیکلی داشت این هوا و لم داده بود روی موتور هوندا و یه چوبی دستش بود به این درازی.قلتشن گفت:"خاله قزی کفش قرمزی شوما غلط کردی اومدی توی خیابون کوجا میری پدرتو درمی یارم..."خاله آمارانتا گفت:"خاله قزی و درد پدرم،من اومدم رایمو پس بگیرم."هنوز این کلمه از توی دهنش نیومده بود که دید قلتشن داره چوب رو دور سرش می چرخونه و میاد به طرفش.خاله آمارانتا دوید و دوید تا به یه کوچه رسید و پرید توی کوچه.ولی دید ای دل غافل!همینجور آدم بدهیبته که با لباسای عجیب و غریب و گرزو یال و کوپال دارن میان طرفش.یکیشون گفت:"خاله قزی...کفش قرمزی .." […].(عبارت داخل گیومه در فرهنگ لغات ونزوئلایی چاپ پاساژ حاج نایب یافت نشد،احتمالا اشتباه چاپی است – م)خاله آمارانتا خواست افه بیاد و بگه :"خاله قزی و درد پدرم و..."ولی دید عجالتاًجای این حرفها نیست.این بود که فلنگ را بست وفرار کرد و رفت توی خیابان.ولی چشمتون روز بد نبینه.دید یه عالمه خس و خاشاک افتادن توی خیابون این طرف و اون طرف زیر دست و پا و همینطوری دارن اغتشاش می کنن و یک سری نره غول با لباسهای پلنگی و با چماق و طلق و چوب دارن همینطور از یمین و یسار و بالا و پایین خوشبختانه از حقوق ملت ونزوئلا و برادر ارزشی مشهدی چاوز دفاع می کنن و خار و خاشاک ها را جمع می کنن.خاله آمارانتا دستش آمد که رایش را اینطوری نمی تواند پس بگیرد وآن را حتماًدزدیده اند و شایسته است از طریق مجاری قانونی مساله را پی گیری نماید،ارواح باباش...این بود که راهش را کج کرد برود خانه اش که توی همین حیص و بیص یک فرد ناشناس مشکوک وابسته به اینگیلیسیهای نفوذی وابسته به کلیۀ کاندیداهای دیگر یک تیر مشکوکی را با یک حرکت مشکوکی از محل مشکوکی به طرفش فرستاد و خودش هم دود شد و رفت هوا و دیگرهیچ خبری از او نشد و همه خبرها بدین وسیله تکذیب می شود و شما که حرف می زنی  باید در برابر  ملت توبه کنی...این مساله گذشت و گذشت تا بعد از سالها،توسط یکی از سلاطین چین و ماچین کشف و افشا شد  ...بالا رفتیم ماست بود،پایین بودیم دوغ بود،مدارکش هم موجود است...  
]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000430.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000430.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 27 Sep 2009 08:35:41 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
