
1- از این که جلال سمیعی و رضا ساکی پا پیش گذاشتند و با افشای افتخارات تاریخی خود در وبلاگستان،دیگر اهالی این ناکجا آباد دیجیتالی را به فکر انداختند که آنها هم جایی افتخاراتشان را ثبت کنند،بسیار جای خوشوقتی دارد.قرنهاست که ملا نصرالدین-این اسطوره ثبت افتخارات تاریخی-افتخار شناسایی مرکز کره زمین را با نشاندن میخ معروف جلوی پایش به نام خود ثبت کرده و ما اهالی متواضع کشور گل و بلبل ،همچنان در حال ثبت افتخاراتی هستیم که تخم دوزرده پیش آنها هیچ است!
از شما چه پنهان ما هم بعد از خواندن فراخوان دوستان،نشستیم افتخاراتمان را بنویسیم تا همگان بدانند و آگاه باشند که:آنچه خوبان همه دارند،ما(این حقیر سراپا تقصیر) یکجا داریم...ولی تا به حال که طومارش تمام نشده است...تمام شد به چشم...
2-ادبیات معاصر افغانستان را باداستان نویسهایی مثل محمدحسین محمدی نویسنده انجیرهای سرخ مزارمی شناختم.با داستان تکان دهنده "مردگان"که با ساختار محکم چند صداییش،تا مدتها،رهایت نمی کند و در خواب و بیداری،صحنه های زنده و جاندارش کابوسی می شود و به جانت می افتد،...و نیز با رمان "بادبادک باز" خالد حسینی،تصویری زنده از تضادهای دنیای درون آدمی،آمیزه ای درهم تنیده و تفکیک ناپذیر از عشق و نفرت،گناه و تطهیر،وفاداری و خیانت ،در گذار از بستری تلخ از نسل کشی و قوم ستیزی ...تصویری چنان تلخ و سیاه که گاه خواندنش برایت مشکل می شود...
....نمی دانستم که درکنار این تصاویر تلخ،طنز معاصر افغانستان،خود،جریانی است که سابقه ای 60-70 ساله دارد.برای اولین بار رد پای این جریان را در وبلاگ طنزنویس خوب و مشهور افغان،شفیق پیام دیدم و سرنخی یافتم به جریان طنز و ادبیات امروز افغانستان.نام وبلاگ،برگرفته از نام مجله طنزی است که او منتشر می کرد و از نشریات معروف طنز معاصر این کشور بشمار می آید(کلک راستگوی).چندی پیش با جمعی از اساتید زبان فارسی افغانستان(که به ایران آمده بودند) صحبتی داشتم.می گفتند که طنز افغانستان،امروز بیشتر صبغه اجتماعی-انتقادی دارد ،وسانسور و خود سانسوری را نمی شناسد.اگر چه جریان منظم طنز نویسی در افغانستان بوجود نیامده واولین نمونه های طنز معاصر این کشور سالها پس از ایران ارایه شده،ولی چهره های شاخصی مثل واصف باختری دارد که آثار ماندگاری را در طنز ارائه داده اند.با این حال،طنز امروز افغانستان،با بحران مخاطب روبروست.هر چه دل تنگش می خواهد می گوید ولی تو گویی گوشی برای شنیدن نیست...آب از آب تکان نمی خورد.این دوستان،پایینی سطح سواد عمومی ،محدودیت تیراژ نشریات و پایین بودن سطح معیشتی مردم را از عوامل این مساله ذکر می کردند.از من می پرسیدند که در ایران با آثار طنز چگونه برخورد می شود؟آیا از سوی مقامات و مردم مورد توجه قرار می گیرد یا آنهم با بحران مخاطب و بی توجهی روبروست؟بلافاصله ذهنم رفت پیش خیلی از اتفاقات .گفتم ما،بند بازانی هستیم،در حرکت روی لبه تیغی که یک سرش بحران مخاطب است و یک سرش سانسور و خود سانسوری ،در سیرکی به نام عالم سیاست در ایران.اگر آنی عنان تخیل و ذهن و قلم را رها کنیم،می افتیم افتادنی...
...کوتاه سخن آن که طنز امروز افغانستان،خیلی جای بررسی دارد.کافی است کلک راستگوی و مطالب خواندنی کتاب جشن جنازه رادر آن بخوانید ...عنوان کتاب هم جالب است:آمیزه ای غریب از غم و شادی،از اضطراب و سرخوشی...فکر نمی کنم جای دیگری از عالم بتوان چنین نامی را روی کتاب طنز گذاشت
نظرات (7)
مطالب جالبی می نویسید!!
Posted by مریم | September 22, 2006 3:01 PM
فکر می کنم کامنتاتون مشکل داره من هر چی نظر میدم نمیاد...
Posted by میلاد | September 22, 2006 9:30 PM
تست میکنیم
Posted by مانی سروری نژاد | September 23, 2006 11:15 AM
سلام بی بی
افغانها در طنز و گزیده گوی بسیارهنرمند هستند و ضرب المثلهای جالبی در زبان فارسی دریشان دارند بطور مثل: یا ب باش یا تابع
که مفهوم آن یا بزرگتر باش یا مطیع و کوچکتردرامور
با خلاصه گویی مطلب را میرسانند و با لبخندی زهرآگین شاید بخاطر همین است که زود مثل بچه شهرستانیهای ما جوش میاورند و سریع خون وخون ریزی راه میندازند و آدم میکشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی باید مثل بچه تهرانیها صحبت کردن تیکه انداختن. خالی بستن سر کار گذاشتن را یادشان دهیم و بگیم که بخاطر هر چیز که آدم نمیکش افغان جان شهرستانی جان
اصلا بی بی بیا یک کار کن جون من
مقایسه بین افرادمختلف ایران و افغان در شهر های مختلف در مورد مسائل مختلف را به مسابقه بگذار ای حال میکنی بعدا
مثلا دعوا کردن،دعوت کردن؛پذیرای و..........
چند وقت پیش سر چهاراه ولیعصر یک پژو 206 از پارک اومد بیرون مثل خر؟ من گفتم ای الاغ
پسر با کلاس با عینک متشخصی با لهجه غلیظ سوسولی بالا شهری گفت آقا شما چرا گفتی الاغ ؟
گفتم ماشینم دلم میخواد توش بگم خر گاو الاغ به که چه
و جلوی خودم را گرفتم که نخندم و جدی دارم نیگاش میکنم با حالت بچه های جنوب شهر بخدا اهل دعوا مرافعه نیستم
گفت درست است من یکدفعه پیچیدم جلوی ماشین شما ولی شما نمیبایست توهین کنی
گفتم خوب حالا چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که چی اگه زده بودی خوب بود؟ گفت خسارت میدادم
گفتم ببین مثل خر نیا بیرون از پارک تا بهت الاغ نگن
طفلی جلوی نامزدش بدجوری کنف شده بود
خلاصه مشت نمونه خروار
Posted by شهرستانی | September 23, 2006 5:11 PM
بی بی گل جان :
چقدر سخت این کامنتدونی شما پیدامیشود . روی هر کف دستی که روی این صفحه دیدم کلیک کردم تا بالاخره پیدایش کردم .
و بالاخره ممنون از معرفی کتاب .سبز باشید .
Posted by مامان آرین | September 24, 2006 4:55 PM
سلام
خوب و سلامت هستيد؟
به ما هم سري بزنيد.
Posted by فريدون زاكاني | September 24, 2006 9:47 PM
سلام به افتخارتون !
Posted by عبدالله مقدمی | September 28, 2006 1:26 AM