January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





سوتیکده‌ی سعادت
January 29, 2016

«اِندِ اف‌جی‌اس‌کلنگ یا خزوخیل ترین روز تولد دنیا». رمان «سوتیکده‌ی سعادت» (پرشین فامیلز دات‌کام) نوشته‌ی «آذردخت بهرامی» با این عبارات آغاز می‌شود تا به مخاطب بگوید که حداقل در زبان و لحن، با اثری متفاوت روبه‌روست، اثری که به گواهی عنوان و نیز همان عبارات آغازینش، طنزآمیز است. بهرامی نویسنده‌ای فرم‌گراست. نگاه او به پدیده‌ها، آمیخته با نوعی شوخ‌طبعی است و این امر، طنز را به صورتی زیرپوستی در لابه‌لای بسیاری از آثارِ حتی غیر طنزش جاری می‌کند. اما او این‌بار رمانی طنز نوشته است. رمان، زاویه‌ی دید اول شخص را دارد: راوی که همیشه دلش می‌خواسته روز تولدش مثل اوژنی دزیره دفترچه‌ی خاطرات هدیه بگیرد و خاطراتش را بنویسد، بالاخره در جشن تولد بیست سالگی‌اش صاحب وبلاگی می‌شود که فرد ناشناخته‌ای در آن‌‌سوی دنیا، برایش طراحی کرده‌. رمز و راز «خزوخیل‌ترین روز تولد دنیا و اِندِ اف‌جی‌اس‌کلنگ» هم این‌جاست: رمان قالب وبلاگ‌نویسی دارد، وبلاگی متعلق به یک دختر جوان. ما در این اثر با نمایند‌ه‌ای از نسل جدید روبه‌روییم: نسلی رودررو با تضادهای عمیق جامعه‌ی امروز و عاصی بر قراردادهای نوشته و نانوشته‌ی زندگی فردی و اجتماعی. راوی، این عصیان را به اقتضای فضای دموکراتیک رسانه‌های مجازی و بی‌نام و نشان بودن کاربرا‌نش، بر زبان خارج از قاعده‌ی روزنوشت‌های وبلاگی جاری می‌سازد. تا از این طریق با بیانی صریح، صمیمی و بی‌پرده، مخاطب را با خود به دنیای درون و پیرامونش ببرد و ماجراهای او را بازگوید. او در این روزنوشت‌ها گاه خواننده‌ی وبلاگ را مخاطب قرار می‌دهد، گاه به سبک و سیاق جودی ابوت به پدر خطاب می‌کند و گاه پست وبلاگی را خطاب به سایر اعضای خانواده و اطرافیان و یا شخصیت‌های رمان‌های کلاسیک و یا هنرپیشه‌ها می‌نویسد و از این رهگذر، زبان روایت را زنده‌‌تر و خواندنی‌تر می‌کند. از این‌رو قالب اثر، نو و برآمده از فضای رسانه‌ای امروز است. انتخاب این قالب به نویسنده کمک کرده است که دراین رمان به زبانی روزآمد نیز دست یابد؛ زبانی برگرفته از محاورات روزمره‌ی نسل جدید که در برزخی میان فرهنگ رسمی و فرهنگ عامیانه و محاوره‌ای و عبارات خودساخته و اصطلاحات فینگیلیش دست و پا می‌زند و نوشتارش هم به اقتضای عادت به استفاده از فضای مجازی برای نوشتن و خواندن، متأثر از این زبان غریب و سرشار از هنجارشکنی در واژگان و گذر از خطوط قرمز اخلاقی و عرفی است، نمودی از عصیان نسلی بر آن‌چه که هست که در قامت زبان نیز ظاهر می‌شود. البته در همین‌جا باید اضافه کرد که زبان اثر کاملاً یک‌دست نیست. اگرچه این امر را می‌توان تا حدودی به افت و خیز زبان راوی به تناسب تغییر موقعیت زمانی یا مکانی یا حس و حالی او مربوط دانست ولی استفاده از اصطلاحات و عبارت مسجع و ادیبانه‌ای چون: «مامان رفعت، این اسوه‌ی رأفت، این اسطوره‌ی وجاهت و این نمونه‌ی استقامت…(ص۲۷)» اگرچه از نوع ذم شبیه مدح است و فضای طنز ایجاد می‌کند ولی در چارچوب زبان و واژگان راوی نمی‌گنجد و به یک‌دستی لحن ضربه می‌زند. ولی با این‌حال، بخش مهمی از طنز در اثر، وام‌دار زبان زنده و سرشار از عناصر شوخ‌طبعانه‌ی آن است که از سوی راوی (فرزانه) به کار می‌رود. فرزانه، یکی از چهارده عضو ساکن خانه‌ای قدیمی است: خانه‌ای که دو مادربزرگ و دو هوو هر یک با پنج فرزند در آن زندگی می‌کنند. مرد خانه، کامیون‌دار شرکت حمل و نقل است و مدام در سیر و سفر، و این‌جا و آن‌جا به قول راوی: «لاو می‌ترکاند» و دور از چشم زنانش عیاشی می‌کند. با این‌حال از میان تمام زنان و فرزندانش، گویا فقط به فرزانه اعتماد دارد و سوپرمن دنیای فرزانه هم اوست که قول‌هایی برای آینده و مهاجرت به او داده و اعتمادش را آن‌قدر جلب کرده که حتی در میانه‌ی دعوا و دلخوری زنانش از او به خاطر هوس‌های گاه و بیگاهش، فرزانه طرفش را می‌گیرد و با او همراهی می‌کند! با این‌حال فقط سایه‌اش بر سر زندگی فرزانه و دیگر اعضای خانواده است، سایه‌ای که به مرور محو می‌شود و در انتهای داستان همراه با حراج وسایل خانه و کوچ اعضای دو خانواده به دو پنت هوس مستقل، از بین می‌رود، و با از بین رفتنش گویی مرد آرمانی فرزانه هم رفته و در جامعه‌ی مردسالار باید به فرد دیگری متوسل شود: «نمی‌دونن ما اگه سایه بابامون بالا سرمون نیس سایه‌ی پت و پهن و سبز آقا قدیر بالا سرمونه که هم سقف خونه‌مونه، هم دیفالش!» (ص۳۱۶) آن‌چه بیش از هر چیز در رمان به چشم می‌آید و طنز آن را می‌سازد، عنصر تضاد است. این تضاد که بر تعمیق طنز واژگانی اثر نیز تاثیر می‌گذارد، از رهگذر برخورد میان آدم‌های اثر با یکدیگر موقعیت‌های طنز می‌آفریند، موقعیت‌هایی که با زبان طنزآمیز راوی بازگو می‌شود. این تضاد در درجه‌ی اول، از نوع نگاه راوی و برخورد او با جهان درون و پیرامونش برمی‌خیزد. فرزانه (راوی) شوخ‌طبع است، با فاصله و با نگاهی انتقادی فراتر از نُرم‌ها و قراردادهای معمول به دنیای اطرافش می‌نگرد و آن را شوخ طبعانه به بازی می‌گیرد و مخاطبِ نادیده را هم در لذت این بازی شریک می‌کند. او که با خوش‌خیالی به امید آینده‌ای واهی زندگی می‌کند و مخاطب را با خود به جست و جوی امید و کامکاری می‌برد، در این فاصله‌گرفتن‌های انتقادی، به خودش هم رحم نمی‌کند و خود را هم شوخ طبعانه به طنز می‌گیرد: «خیلی مواظبم خش برندارم. سال به سال که از مدلم کم می‌شود، رنگ و روی درست و حسابی هم که ندارم… همین مانده دست و پاهای بلوری‌ام لک و پیس بردارد. باز این دروداف‌ها یک برورویی دارند، منِ غوره‌خشکیده‌ی سیاه‌سوخته، بین این پریرویان سفیدبرفی…» (ص۲۷۳) سویه‌ی دیگر این تضاد که موقعیت‌های طنز می‌سازد و بسیاری از ماجراهای اثر را پیش می‌برد، تضاد میان سنت و مدرنیته است. این تضاد در جای‌جای زوایای کتاب حضورش را به رخ می‌کشد: تضاد میان ذهنیت مردسالار بزرگترهای خانواده با شخصیت و توانایی‌های دختران خانواده، تضاد میان نوع زندگی و باورهای شخصیت‌ها و حتی شخصیت اصلی که گویا او هم نتوانسته در میانه‌ی این تضادها به نگاه روشنی از هویت خودش دست پیدا کند (دختر مستقل و زرنگ و تحصیل‌کرده‌ای که باز هم چشمش به دنبال سایه‌ی مردی است که بالای سرش باشد)، تضاد میان باورها و سبک زندگی و تضاد میان عادات و آداب زندگی شهری با افکار و آداب طبقه‌ی نوکیسه و تازه به دوران رسیده. این تضاد بر زبان و در نگاه و عمل آدم‌ها می‌آید و از آن‌ها شخصیت‌هایی گاه کاریکاتوریستی می‌سازد: زنی که آب جوش روی پله‌ها می‌ریزد تا پای جن‌ها بسوزد، ولی در پوشش و سبک زندگی، امروزی است؛ و یا پسری که به خاطر جنسیتش در مرکز توجه خانواده است ولی دست و پا چلفتی‌ترین عضو آن است و امثال آن. تو گویی محیط زندگی فرزانه (قهرمان اثر) نمونه‌ای اغراق شده از جامعه‌ی سرشار از تضادی است که در آن زیست می‌کنیم: نمونه‌ای که سویه‌ی تراژیک آن در پس طنز اثر پنهان است و در اشاره‌های نویسنده رخ می‌نماید.
همان‌گونه که پیش‌از این اشاره شد، انتخاب خوب قالب طنز وبلاگی به نویسنده کمک کرده تا در جای‌جای اثر انواع طنز را بگنجاند و در ساختار طنز تنوع ایجاد کند. زبان صمیمی و صریح و طنزآلوده‌ی راوی در تعمیق این طنز موثر است. او از عناوین طنز‌آمیز برای پست‌ها، زیرنویس، پی‌نوشت و عبارات و برداشت‌های طنزآمیز در متن اثر استفاده می‌کند و برای تعمیق طنز در اثر، سویه‌ی طنزآلوده‌ی عبارات آشنا را به رخ خواننده می‌کشد تا به او درکی جدید و عمیق از پدیده‌های آشنا و مألوف پیرامونش دهد: «آن‌قدر خندیدیم انگار عروسی بابایمان بود» (ص۲۶۴)، «دلش برای سیاوش تنگ شده باید بدهند دلش را قاب بزنند کمی گشاد شود.» (ص.۲۵۱)، «دورتادور سفره می‌نشینیم و غذا را محاصره می‌کنیم مبادا نخودی چیزی فرار کند.» (ص ۲۴۴)، (در بیان بی‌علاقگی راوی به رشته‌ی نقاشی): «علاقه‌ای ندارم ساعت‌ها به یک جایی خیره شوم و از روی دست خدا کپی کنم!» (ص۲۴۴)

این امر بی‌شک علاوه بر تنوع بخشی در ساختار اثر، شاهدی بر توانایی نویسنده در به کارگیری قالب‌های معمول و گوناگون و غیر معمول! (و گاه نو و ابتکاری) طنز است که در خدمت نزدیکی مخاطب با زبان رندانه و ذهن هنجارشکن راوی درمی‌آید. نویسنده گاه اشعار، ضرب‌المثل‌ها، ترانه‌های آشنا را به بازی می‌گیرد: «گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا و برو گم شو» (ص ۲۳۲) و یا «برگرد، برگرد، پشیمون می‌شی آخر» (ص۲۵۲) و یا «گیرم پدر تو داشت بنگاه ز دانش دل پیر برنا بود» (ص۱۸) گاهی به کلمه و ترکیب‌ سازی رو می‌آورد و یا عامیانه‌سازی لغات ادبی روی ‌آورد: (طرز کن فیکون آلود، چهل و چار بیل(به جای سبیل)، روز مفادا)، گاهی به غلط‌نویسی تعمدی در املا و در نگارش و حتی تلفظ کلمات می‌پردازد: (روز مفادا، ص۴۷).گاهی نیز از نظیره‌نویسی قالب‌های شناخته شده نثر اعم از ادبی و غیر آن کمک می‌گیرد. (قالب نثر کلاسیک به سبک گلستان، قالب تست چهار جوابی). شگردهای نویسنده در طنز عبارتی در کلمات و عبارات خلاصه نمی‌شود بلکه گاه او یک پست وبلاگی را به یک مطلب خواندنی مستقل طنز اختصاص می‌دهد (دوره‌ی مکاتب هنری از دوران غارنشینی تا فوق‌پست‌مدرن، ص۱۴۵)
کتاب همان گونه که اقتضای آثار طنز است، از نظر مضمون، شخصیت‌پردازی و حتی لحن، دربردارنده‌ی عنصر اغراق است. اما این اغراق چه در شخصیت‌سازی و چه در واژگان و عبارات، گاه در توازن با واقع‌نمایی حرکت نمی‌کند (چرا که طنز در سایه‌ی توازن و تعادل میان این‌ دو آفریده می‌شود). از این‌ رو رفتارهای کاریکاتوری برخی آدم‌های اثر گاه باورپذیر نمی‌نماید و این عدم باورپذیری، از تأثیرگذاری اثر بر ذهن مخاطب می‌کاهد. همچنین اغراق در به کارگیری واژه‌های نسل چهارمی، چندان می‌شود که گاه مخاطب آشنا به زبان امروز را نیز دچار مشکل می‌سازد و هوس می‌کند هنگام مطالعه‌ی کتاب، یک فرهنگ لغات نسل چهارمی داشته باشد تا معنی لغاتی مثل اشل، مُشَقَش، شیمبل، گُج، سوک شدن، کاریکوت، زیت، قاق، اُسخُف و شاس‌لیت و… را دریابد. با این حال اثر در پس طنز عبارتی و واژگانی‌اش به عمق روابط ما در دنیای امروز نقب می‌زند. انگار سوتیکده‌ی سعادت حکایت غرابت جامعه‌ی امروز ماست، جامعه‌ای که چنان از تضادها سرشار است که حتی سعادت ظاهری آدم‌هایش هم همیشه سرشار از سوتی است، آدم‌هایی که سرگذشت آنها با ساخته‌شدن یک پسورد و آی‌دی در «سوتیکده‌ی سعادت» خلق ‌می‌شود و با تغییر پسورد و آی‌دی در همان سوتیکده، کار حکایتِ سرگذشت‌شان به پایان می‌رسد، تا بازتابی از طنز تلخی باشد که ما، انسان‌های معلق میان زندگی در فضای حقیقی و مجازی گرفتار آنیم…

انتشار یاقته در ماهنامه سینما و ادبیات


خاموشی نویسنده‌ی"فرهنگ فارسی عامیانه"
January 22, 2016

ابوالحسن نجفی چهره‌ی برجسته‌ی زبان و ادبیات فارسی، امروز بعد از ظهر درگذشت. "فرهنگ فارسی عامیانه" از آثار برجسته‌ی اوست که منبع مهمی برای دست اندرکاران طنزاست. این اثر از جهاتی با نمونه‌های مشابهش متفاوت است، اولاً این که با اتکا بر تسلط نویسنده بر اصول فرهنگ نویسی و نیز زبان و ادبیات فارسی نوشته‌شده است (و مثلاً با اثر مشابهی که جمالزاده نوشته از این جهت متفاوت است)، حاصل سالها تلاش مرحوم نجفی در ارتباط با یافتن زوایای زبان عامیانه و روزمره‌ی متداول مردم تهران در قرن 14 هجری است ، و واژه هایی را دربرمی‌گیرد که اغلب در فرهنگ‌های عمومی زبان فارسی یافت نمی‌شود. نجفی دراین اثر ذیل هر مدخل با آوردن شواهد و نمونه‌های متعدد نشان می دهد که چگونه می توان لغات را از حالت انتزاعی درآورد و در قالب زبان نوشتاری ریخت. ویژگی منحصر به‌فرد این فرهنگ، آوردن مفهوم عامیانه‌ی واژه‌های معیار زبان ادبی است. این کار درحقیقت کشف دوباره‌ی مفهوم عبارات در زبان روزمره و توصیف آن از رهگذر بررسی شیوه های کاربرد کلمات در جمله ها و متون ادبی است. او در این میان حتی مفهوم افعالی را که فقط در صیغه‌ی منفی به معنای بخصوصی به کار می روند نیزآورده‌است. مثلاً:"نکردن" به مفهوم "کوتاهی کردن:"نکردم یک هنری یاد بگیرم.". بی سبب نیست که مرحوم حق شناس ازاین اثر به عنوان "رستخیز واژه ها " یاد کرد... رستخیزی که حاصل تلاش چندساله‌ی نویسنده‌اش است. آیا نسل جوان امروز در عصر پرشتاب ارتباطات، اهل چنین رستخیزهایی که نیازمند بکارگیری توامان صبر و حوصله و سواد است، خواهد بود؟!...این، دغدغه‌ای است که هنگام نوشتن این سطور سراغم آمد.


خنده و فراموشی
January 12, 2016


بله، خنده مساله‌ی مهمی است. این روزها، ما، در فضاهای مجازی و حقیقی به هم که می‌رسیم می‌خندیم. ما از هر سوژه‌ وسیله‌ای برای خنده ساخته ایم و با کمک تکنولوژی عصر ارتباطات به گسترش و بسط آن پرداخته‌ایم. شوخی با دنیا و مافیها در جامعه‌ی ما تبدیل به یک فرهنگ شده است. ما به جیبوتی می‌خندیم، به سبک زندگی مردمانش، جمعیتش، مساحتش، حتی به نامش... خنده با فراموشی نسبت دارد. خیلی‌ها این روزها می‌خندند تا فراموش کنند و تاب آورند. خنده با انتقام هم نسبت دارد. ما می‌خندیم و می‌خندانیم تا از یک عمل ظالمانه انتقام بگیریم و کم نیاوریم. این خنده در جامعه‌ی امروز در سایه‌ی حضور تمام‌وقت رسانه‌های مجازی، بخش مهمی از لحظات زندگی فردی و اجتماعی ما را پر کرده است. ولی مساله آنجاست که در عنصر فراموشی و انتقام نهفته در خنده‌ی این روزهای ما رنگی از تحقیر و توهین و ستیزش نژادی نیز هست. تو گویی ما یک رخداد سیاسی را بهانه‌ی بسط و گسترش فرهنگ نفرت از یک نژاد ساخته‌ایم، آن‌هم با ابزار طنز که مردمی‌ترین بخش از ادب و هنر است. اما این پایان ماجرا نیست، طنز شمشیر دولبه است؛ همان‌قدر که برانگیزاننده و آگاهی بخش است می‌تواند در فرونشاندن حساسیت‌های جامعه مؤثر باشد. چون التیام بخش است ، روحیه‌ی انتقام مردمی را سیراب می‌کند و می‌تواند نقش سوپاپ اطمینان را در رخدادهای جامعه ایفا کند! این‌روزها گاه از قلم‌هایی جوک و لطیفه در ارتباط با محل جیبوتی در دنیا می‌بینیم که در عمل و نظر با تندروی نسبتی دارند و سزاوار است در فضایی جدی به بحث در ارتباط با نتایج برخی تندروی‌ها و تنداندیشی‌ها بپردازند. در این میان طنز اگر به جای بررسی زمینه‌های پدیداری رخدادهای اخیر به مساحت و نقشه‌ی کشورها بپردازد،عملاً آدرس غلط داده و راه را بر بررسی نقادانه رخدادها (که هدف غایی طنز است) بسته است. اینجاست که طنز در سایه‌ی این تغییر جهت خود را نفی می کند و به ضد خودش تبدیل می‌شود...
(انتشار یافته در روزنامه‌ی شرق)


آخه اختراع هواپیما هم شد کار؟!
December 7, 2015

ناگفته هایی از تاریخ اختراعات و اکتشافات

از مکالمات کریستف کلمب با همسرش، ضبط شده در جعبۀ سیاه کشتی :
-بابا جون صد بار بهت گفتم یه دقیقه کشتیو نیگه دار از یکی راهو بپرس...بپرس هند از کدوم طرفه...چیزی که ازت کم نمی شه...دهه...همین جور داره می‌ره...
-اوا خانوم چقد حرف می‌زنی...یه ذره زبون به دهن بگیر...حواسمو پرت کردی داشتم می‌افتادم توی گرداب...خودم راهو بلدم...

از مکالمات ضبط شده الکساندر فلیمینگ با همسرش در آزمایشگاه باکتری شناسی:
-مرد!هزار بار بهت گفتم این ظرف پتری رو که استفاده می‌کنی بشور بذار سر جاش. باکتری شناس و اینقده شلخته؟! بخدا خسته شدم از بس از اینوراونور جوراب و پتر و ظرف جمع کردم. واه...واه! ببین تروخدا کپکم زده !
-خانوم چیکارش داری. بذارش سر جاش...عجب جایی گیر کردیم بخدا. غر و غر سر گم کردن جوراب و ددسته کلید وعینک و بند شلوار کم نیست، به کپک ظرفم گیر می ده...با این کپک در آینده پنی سیلین کشف می‌شه...کی می‌خوای بفهمی؟!

از مکالمات گالیله با یکی از شهروندان غیور و دلاور و همیشه بیدار و آگاه فلورانس :
- شمامتهمید که به طرز مذبوحانه‌ای ادعا کرده‌اید زمین زبانم لال، استغفرالله، مسطح نیست و بلانسبت گرد است و دور خورشید هم می چرخد. اعتراف کنید که از جایی برایتان با تریلی هیجده چرخ پول می‌آمده تا اذهان عمومی را مشوش کنید و ادعا کنید که ما مرکز عالم وجود نیستیم.
-چشم. اعتراف می‌کنم . فقط تروخدا بذار یه خرده بخوابم. ترو به جون اون بچه ات، به اروای بابات، به حرمت همین زمینی که داره دور خورشید می‌چرخه و شکلش گرده....من اعتراف می کنم اشتباه کردم و غلط کنم که دیگر ادعایی راجع به گرد بودن زمین و گردیدنش دور خورشید داشته باشم...

از مکالمات یکی از برادران رایت(کوچیکَشون) با مادرش:
-بچه چشمت باباقوری نشد از بس با اون چوب و مقوا ور رفتی؟ بشین یه ذره به دَرسِت برس. آخه اختراع هواپیما هم شد کار؟!...اگه رفتی اون بالا افتادی دوباره پات شیکست کی می خواد خرج دوا دکترتو بده؟! بیمه هم که پول نمی ده، دکتر هم که عمل کرد بی انصاف هی می گه بیا مطب خصوصی خدا تومن ویزیت می گیره...پاشو جمعش کن...خسته شدم والاه.

از مکالمات اسحق نیوتون با همسرش:
-خانوم چهار ساعته مارو زیر این درخت کاشتی ... گفتی:" تا کفشاتو بپوشی بری توی حیاط، منم آماده شدم." خواب و قیلوله ظهرم رو هم اینجا کردم، هنوز نیومدی...بابا بجنب شب شد...آخ... این چی بود افتاد روی ملاجم؟! چرا این سیبه سربالا نرفت؟! دیروز گفتم چرا وقتی بچه رو پرت کردم هوا، دوباره افتاد توی بغلم...نگو زمین جاذبه داره...

از مکالمات گراهام بل با همسرش:
- خانوم این دستگاه سوخت...چقدر می شینی پای تلفن؟! هر چی به خونه زنگ می‌زنم، اشغاله.
- واه...واه...مرد و اینقدر چشم تنگ و ندید بدید؟! دو دقیقه تلفن زدم به خانوم واتسون ازش یه آدرس بگیرم....حالا خوبه برقو اختراع نکردی، وگرنه جرات نمی‌کردم به کلید و لامپ دست بزنم...شوهرای مردم اختراع می‌کنن...شوهر ما هم اختراع می‌کنه...


اولین روز درس
September 22, 2015

اول مهر، کلاس اول، برادربزرگترم آمد دنبالم جلوی در مدرسه. راه افتادیم. گفت: مدرسه خوب بود؟ زدم زیر گریه. تا خانه گریه کردم، بی هیچ توضیحی. معلم (که از همان اول موفق شده‌بود با رفتار خشکش ما را معقول از خودش بترساند و بیزار کند) روی تخته، یک خط کوتاه عمودی کشیده بود که: "این‌را بکشید توی دفترتان، یک صفحه را پر کنید." می ترسیدم مبادا بیاید و ببیند نتوانسته ام. هر چه می کشیدم و یواشکی دور از چشم او به بغل دستیم نشان می دادم، می گفت: "نه، نشد..." تا آخر زنگ، خط کشیده بودم و پاک کرده بودم و دریغ از یک خط صاف که بغل دستیم بگوید:"آها...حالا شد..." و من بتوانم به معلم نشانش دهم... می ترسیدم خطوطی که از زیر دستم بیرون می‌آید هیچ‌وقت به هیچ صراطی مستقیم نباشد...