May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





شادی صدر،نفرت و مدرنیته
May 30, 2016

شادی صدر در اینستاگرام در توجیه عکس معروفش نوشته:"شوخی با امر مقدس و تابوزدایی جزیی از روند مدرن شدن جامعه است." البته نمی‌دانم کجای نفرت پراکنی و برانگیختن انزجار، در شناخت متعارف ما از شوخی می‌گنجد. یا این‌که چگونه به یاری رشد مدرنیته‌ در روابط پیچیده و ملتهب جامعه‌ی امروز ما می‌آید. البته بنا بر سنت حسنه‌ی زمان مقنی حاج میرزا آقاسی، از آن نان درمی‌آید. آن‌هم برای دلواپسان ارزشمدار عزیزی که به بهانه‌ی این عکس، همزمان جمیع هواداران حرکت‌های زشت و وقیح(!) حقوق بشر و حقوق زنان و اصلاحات و نشریات و آزادی در فضای حقیقی و مجازی را بنوازند. گویی این هواداران جمیعا نعوذبالله روی مقدسات نشسته‌اند و دارند مشروب می‌خورند و آقایان دلواپس ارزشمدار فارغ از تمامی رذائل بشری که سال‌هاست گریبان این ملت را گرفته است شبانه‌روز در حال سیر ناسوت و لاهوتند!


در ستایش بطالت
May 21, 2016

%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C.jpg

نمی‌دانم آیا شهرداری معظم پایتخت در دستگاه اداری عریض و طویل نظرسنجی خود، بخشی را به سنجش بازخورد بیلبوردهای تبلیغاتی‌اش نزد شهروندان اختصاص داده یا نه؟ اگر آری، ممنون خواهم شد اگر بگوید از زمان نصب بیلبوردهایی مبنی بر اینکه تنبلی و بی‌کاری بد است و کارکردن امر پسندیده‌ای است و آدم بی‌کار در معرض وسوسه شیطان، افزایش وزن و سکته قلبی قرار دارد، به‌جز دست‌اندرکاران تهیه و نصب این بیلبوردها چند نفر دیگر سر کار گذاشته ‌شده‌اند؟ چند آدم بی‌کار و عاطل با خواندن آنها نور هدایت در دلشان تابیده و خودشان را جذب بازار کار کرده‌اند و دعا به دین و دولت شهرداری می‌کنند که با ارشادات بجا و به‌موقع خود، آنها را از گرداب ویرانگر بی‌کاری و تنبلی نجات داده است؟ و درنهایت، چند درصد با خواندن این بیلبوردها، از کوره در رفته‌اند و گفته‌اند: «اصلا من دلم می‌خواهد بی‌کار و تنبل باشم، به شهرداری چه مربوط؟!» که حتی این استدلال غریب هم، در چارچوب تعریف اختیارات مغفول‌مانده شهروندی، چندان هم حرف بی‌ربطی نیست!
(انتشاریافته در روزنامه شرق)


حکم منع ملاقات با بهائیان هم‌بند در زندان
May 18, 2016


الیوم ملاقات با بهائیان هم‌بند در زندان بای نحو کان در حکم گناه کبیره و محاربه با دنیا و مافیها و مخرب ارکان ارض و سماوات بوده ولی سایر اعمال اگر در حد دروغ گفتن و افترا زدن و ادعای رؤیت هاله نور و بغل کردن والده‌ی مرحوم چاوز و اکل وجوهات بیت‌المال به نحو قلمبه و حکم قضایی خلاف شرع و قانون باشد محل اشکال نیست و مؤمنان بنا بر احتیاط موکد باید سکوت کنند و صدایشان درنیاید...


من و شب‌های کوش‌آداسی
May 8, 2016

images.jpg

اگر این روزها به نمایشگاه کتاب رفته باشید در میان تازه‌های نشر ققنوس کتابی می‌بینید با عنوان: شب‌های کوش آداسی (رمان طنز درباره‌ی عشق و کلیه‌ی بیماری‌های دل)! نام نویسنده‌اش هم تا حدی غریب است: م.مالمیرآبادی. به گواهی نوشته‌ی پشت جلد(که معرفی‌ای پر آه‌ وسوز از این رمان است) کتاب، به رؤیا صدر(که به نویسنده نوشتن آموخته) تقدیم شده‌است! بنابراین من سعی می‌کنم اینجا توضیح دهم که ماجرا چیست:
اواخر سال‌های دهه‌ی 70 بود. من همکار گل‌آقا بودم و با آزمون و خطا سعی داشتم سبک خودم را در طنز پیدا کنم. عاشق تقلید طنزآمیز سبک‌های نوشتاری بودم، از نوشته‌های بابک احمدی گرفته تا ادیب سلطانی. از این‌جور کارهایم استقبال می‌شد. بعضی وقت‌ها که سبک آشنای نویسنده‌ای را به طنز می‌گرفتم خودش پیام می‌داد که فلان اثرم را هم بخوان، به درد طنزهایت می‌خورد! در همین بازی با نثرها و سبک‌های مختلف، رسیدم به رمان‌های عامه پسند. چندتای آن‌ها را همان زمان‌ها خواندم. دریایی از ایده بودند برای خودشان! دیدم عجب جای کار دارند! سودای نظیره نویسی طنزآمیز رمان‌های عامه پسند به جانم افتاده بود. منتها نه وقتش را داشتم و نه جرأتش را! چون نمی دانستم انعکاس و بازتاب چنین کاری چیست، می‌توانست حتی خودکشی ادبی باشد! با این‌حال تصورش هم برایم لذتبخش بود و فکرش رهایم نمی‌کرد. اوایل دهه‌ی 80 دست به کار شدم و گفتم برای دل خودم هم که شده شروع کنم و بنویسمش، حتی اگر جایی منتشرش نکنم. یک طرح کلی داستانی بر اساس آن‌چه تا آن‌زمان خوانده بودم در ذهنم ریختم. هر چه زمان می‌گذشت، کار برایم از حالت تفننی اولیه خارج می شد. شروع کردم به بررسی رمان‌های عامه پسند. تمرکزم را روی آن‌هایی گذاشتم که به چاپ های متعدد رسیده بودند و در کنار آن، هر رمان دیگری را که فکر می‌کردم به کارم می‌آید خواندم و یادداشت برداشتم. سعی کردم ببینم موتیف های این جور رمان‌ها چیست، از نظر قالب، زبان، زاویه‌ی دید، لحن، عبارات، شخصیت پردازی و پیشبرد ماجرا، حتی فرم نگارشی با هم چه شباهت‌هایی دارند. حتی بعضی جمله‌ها را یادداشت کردم چون به کارم می‌آمد! طرحی را که برای رمانم ریخته بودم گسترش دادم و سعی کردم در طرح داستان و زبان و لحن، به حال‌وهوای رمان‌های عامیانه نزدیک شوم. سعی کردم کار علیرغم برخورداری از لحن و شخصیت پردازی اغراق شده، از منطق روایتی برخوردار باشد، لحنش طبیعی‌تر باشد و به عنوان یک رمان عامه پسند(و نه یک اثر طنزآمیز صِرف) بتواند مورد نظر قرار گیرد. یعنی رمان عامه پسندی باشد که هم برای مخاطبان کتاب‌های عامه پسند جذاب و خواندنی است و هم برای منتقدانشان و هم برای علاقمندان به طنز!
حول ‌و حوش سال 88 بود و نمی‌توانستم ذهنم را تماما متمرکزش کنم. با این‌حال زمان‌هایی بود که می‌دیدم دارم با کوش‌آداسی نفس می‌کشم و می‌خندم و لحظات تلخ و تاریک آن روزها را تاب می‌آورم! دخترم که از بالای سرم رد می شد و به طور پراکنده سطرهایی از نوشته‌هایم را می‌خواند، می‌خندید و می گفت:"این خیلی خوبه، چرا منتشرش نمی‌کنی؟!..." تقریبا همو بود که سودای انتشار کتاب را به سرم انداخت و فکر کردم کار را به قضاوت جمعی بگذارم. از آوردن نام اصلی‌ام بر پیشانی کتاب هراس داشتم چون نمی‌دانستم عکس‌العمل‌ها چیست. فکر کردم آن‌ را به عنوان یک کتاب عامه‌پسند از یک نویسنده‌ی گمنام به قضاوت عمومی بگذارم ، بدون این که به روی خودم بیاورم که کتاب‌های اینچنینی را به طنز گرفته‌‍‌‌‌ام! با ناشری که کتاب‌های عامه‌پسند هم چاپ می‌کرد تماس گرفتم. گفتم مالمیرآبادی هستم و رمان عامه پسندی نوشته‌ام. پرسید چند صفحه است؟ گفتم صد و خرده‌ای. گفت ما زیر 350 صفحه چاپ نمی‌کنیم!
قید انتشارش را زدم و خودم را سرگرم کارهای نیمه تمام دیگری کردم. با این‌حال دیدم فکر انتشارش دائم با من است و رهایم نمی‌کند. فکر کردم با یکی دو نفر مشورت کنم. اگر آنها موافق نبودند و کار را تایید نکردند منتشرش نکنم. با رضا شکراللهی تماس گرفتم و قضیه را عنوان کردم. گفتم تمامی سعی‌ام را بخرج داده‌ام که یک رمانِ بی‌ارزش(!) بنویسم و فکر می‌کنم تا حد زیادی موفق شده‌ام ولی نمی دانم چکارش کنم! با تعجب دیدم که تشویقم کرد. کار را برایش فرستادم. پیشنهاداتی برای بازنویسی‌ رمان داد و پیشنهاد مرا برای ویرایش محتوایی کتاب پذیرفت. مجددا نشستم و در طی حدود چند ماه آن‌را بازنویسی کردم. ریتم را توصیفی‌تر و ضرباهنگ را کندتر کردم. در نهایت و پس از ویرایش، به نظرمان آمد که طنز غیرمستقیم و تا حدی زیرپوستی اثر که البته تعابیر و واژگان طنزآمیز و حشوهای زائد تعمدی و تناقض در برخی توصیفات ذهنی نیز به کمک تعمیق آن می‌آید می‌تواند نقطه اتصال طیف‌ خوانندگان گاه متضاد اثر باشد. کار را به نشر ققنوس سپردم. مدتی بعد از نشر ققنوس تماس گرفتند و گفتند که کتاب، سردرگمشان کرده و نمی دانند تکلیفشان با آن چیست؛ چرا که نظرات کارشناسانشان، به طرز عجیبی درست 180 درجه با یکدیگر متفاوت است! برخی صددرصد تایید کرده‌اند و برخی صددرصد تقبیح! پاسخ دادم که احساس ناشر را کاملا درک می‌کنم و به آن احترام می‌گذارم؛ چون خودم هم نمی‌دانم تکلیفم با کتاب چیست! با این‌حال علیرغم این‌که نظر نهایی ققنوس ناظر بر پذیرش چاپ کتاب بود، خودم در انتشارش دچار تردید شدم. با یکی دو نفر دیگر هم مشورت کردم که نظرشان می‌توانست بازتابی از فضای جدی ادبی امروز باشد، که مثبت بود و نشر ققنوس هم ریسک انتشار کتاب را پذیرفته بود و در نتیجه، کار، تمام شد! در نهایت نمی‌دانم خریدار با ریسک تهیه و خواندن کتاب چطور کنار می‌آید؛ کسی که به اعتبار نام‌هایی کتاب را می‌خرد و می‌خواند و معلوم نیست در کجای جبهه‌ای جا بگیرد که کارشناسان نشر ققنوس در آن جا گرفته بودند، ولی امیدوارم که به ریسکش بیارزد، به‌خصوص برای مخاطبی که پول و وقتش را پای این به قول آقای شکراللهی "کار عجیب" می‌گذارد!


ما حسرت میخوریم، پس هستیم
April 8, 2016


حسرت، سوژه‌ی سالنامه‌ی شرق بود... شاید طرح ابتدایی چنین سوژه‌ای نوعی حس اپیدمیک حسرت به‌دلانه را به ذهن بیاورد و بر قلم جاری کند، در این مایه‌ها که:" بیایید این شب عیدی حسرت‌هایمان را با هم تقسیم کنیم." ولی دستپخت ما، برعکس، این‌جوری از آب درآمد:

وقتی از حسرت حرف می‌زنیم، همه‌مان می‌دانیم که از چه حرف می‌زنیم. حسرت با لحظات زندگی ما عجین شده است.
حسرت بمثابه‌ی قرارداد اجتماعی: ما، اگر در خیلی از زمینه‌ها روحیه‌‌ی تعاملی نداشته باشیم ولی در امر مهم حسرت، به ایجاد یک پیوند اجتماعی نانوشته دست زده‌ایم. هر روز دنبال حسرت‌های مشترک می‌گردیم، آن‌ را تکثیر می‌کنیم، در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌چرخانیم و از هم می‌خواهیم که:"بیایید این شب عیدی، حسرت‌هایمان را با یکدیگر قسمت کنیم."حسرت مثل دانه‌ی زنجیر ما را با هم متصل می‌کند، دست در دست هم می‌دهیم به مهر و در قالب فیلم، عکس رنگ‌ورو رفته ، تمثال کوروش کبیر و هوخشتره، حسرت روزهای شیرین گذشته را می‌خوریم، در این حسرت، تا دوره‌ی انسان‌های نئاندرتال نیزعقب می‌رویم، و در مقایسه‌ی خودمان با دیگران سرشک همدلانه‌ی حسرت از دیدگان سرازیر می‌سازیم.
حسرت بمثابه‌ی چشم و همچشمی: ما از روی چشم و همچشمی،حسرت هایمان را می‌شماریم نکند از قافله‌ی آدم های حسرت‌به‌دل جا بمانیم.گروه های سنی را به دهه 40ی ها، دهه 50ی ها،دهه 60ی ها، دهه 70ی ها و دهه 80ی ها تقسیم می کنیم و به هم پز حسرت‌هایمان را می‌دهیم که: "نه بابا، ما نسل سوخته‌ایم نه شما... حسرت‌های ما از شما بیشتر است." و دیگری می گوید:"اختیار دارید، حسرت‌های ما کجا و حسرت‌های شما کجا؟!" و سومی می‌گوید: " شما یادتون نمی‌یاد، حسرت‌های ما، با اصل و ریشه است، پاخورده و قدیمی است، مثل حسرت‌های شما نیست. از حسرت‌های شما بزرگ‌تر و جان‌دارتر است."
حسرت بمثابه‌ی لذت: حسرت‌های ما،با لذتی نوستالژیک آمیخته است. "نوستالژی‌های حسرت‌آور" ترجیع بند بسیاری از هشتگ‌های شبکه‌های اجتماعی است. فیلمی از سرگرمی‌های دهه 60ی ها در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌چرخدبا این مضمون:"نسلی که سختی کشیدند اما حسرت‌هایشان خاطره شد." در این فیلم کتاب‌های درسی مدارس، تلویزیونی که کلاً دوتا کانال داشت، روزهایی که انتظار برای فیلم‌های سینمایی تکراری شبکه‌ی 1 از مهم‌ترین انتظارها بود، تلخی واکسن فلج اطفال، کوپن ارزاق عمومی، صف نان و شیر و صف کپسول گازِ دوره‌ی جنگ، نیمکت‌های سه‌نفره‌ی قراضه‌ی مدرسه، و چیزهایی از این قبیل به نمایش گذاشته می‌شود تا در پایان، بگوید:"حالا همه‌ی این‌ها برای دهه‌ی 60ی‌ها به حسرت‌های عجیب تبدیل شده...به حسرت‌هایی از جنس گذشت ایام خوش جوانی...!" و کاربران زیرش کامنت بگذارند:"یاد دوران کودکی که برنامه‌ی کودک نگاه می‌کردیم آژیر قرمز می‌زدند."! گویی ما به شیوه‌ی بیمارگونه‌ای رنج‌هایمان را به خاطره تبدیل می‌کنیم و با آن روزگار می‌گذرانیم و آن را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذاریم تا با به یادآوردنش،از لذتی شیرین سرشار شویم!.
حسرت بمثابه‌ی هنر: حسرت‌زدگی مضمون بسیاری از ترانه‌های بهاری ماست. ریشه‌ی سیاسی-اجتماعی این پدیده هر چه باشد، در هر حال ما با ترانه هایی که با مضامینی از غم فراق، جدایی و ناله از گردش روزگار و حسرت روزهای خوب قلبمان را چنگ می‌زند به استقبال سال نو می رویم، ترانه‌هایی که بعضاًاز گنجینه‌های هنر معاصرمان به‌شمار می‌آیند و در حافظه‌ی جمعی و فردی ما جای دارند. "ز جشن جمشید جم دلی نمانده خرٌم" در بهار دلکش درویش خان، پر ناله و سوز دیدن بلبلان در بهار، بهار که صدایش می‌آید ولی خودش نیست، خواستن از بهار آرزو که:کلبه‌ی ویران مرا گلباران کند و یا خواستن بهشت آرزوی معبود که بوی بهار می‌دهد مضمون ترانه‌های ماست. بهار ما با:"آن بهر هستی‌ام کو، سرمایه‌ی سرمستی‌ام کو، ای نسیم پیک صحرا، آن امید هستی‌ام کو" آغاز می‌شود و فرزندان ما، در آستانه‌‌ی سال نو، در حسرت نوستالژیکِ نادیده‌ی"بوی باغچه، بوی حوض ، توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی" روزگار می‌گذرانند و آه می‌‌کشند!
حسرت بمثابه‌ی لوکیشن: ما حسرت‌هایمان را لوکیشن می‌کنیم. سریال‌ها و فیلم‌های ما پر است از نوای یک ترانه‌ی نوستالژیک که با پس‌زمینه‌ای ازمقداری خنزرپنزرخاک‌گرفته ظاهر می‌شود و خیابان لاله‌زار و سبزه میدان و بازارسیداسماعیل در ذهن پرسوناژِ نشسته بر صندلی لهستانی یا راکینگ چیرظاهر می‌شود وآه از نهاد هر صاحب‌دلی در حسرت روزگاران گذشته برمی‌آورد.
حسرت بمثابه‌ی ابزار فراموشی: ما فراموشکاریم، حسرت می‌خوریم تا فراموش کنیم که گذر زمان، تصاویر را روتوش می‌کند و برخورد احساسی و رمانتیک، قدرت مقایسه‌ی واقع‌بینانه را از فرد می‌گیرد. ما دوست داریم فراموش کنیم که هر دوره‌ای سختی‌های معیشتی و زیستی خاص خود را داشته‌است، تا لذت حسرت را از خودمان دریغ نکنیم! ما به جای بررسی‌های متکی بر دریافت‌های علمی و واقع‌بینانه، فضیلت‌های کسب ناشده‌مان را با برخوردهای حسرت‌آمیز تا حد سخنان قصار بزرگان تقلیل می‌دهیم.
حسرت بمنزله‌ی کنش اجتماعی: ما منتقدیم. بخش منتقد وجودمان فعال است و به هر سوراخ سنبه‌ای سر می‌کشد و مقایسه می‌کند و حسرت می‌خورد تا در شبکه‌های مجازی و یا روابط فردی، آه ها و حسرت‌هایش را با لایک زدن و شر کردن، به کنش اجتماعی تبدیل کند و آن را در دل تاریخ ثبت نماید!