September 2020
August 2020
July 2020
June 2020
May 2020
April 2020
March 2020
January 2020
December 2019
November 2019
September 2019
August 2019
April 2019
March 2019
February 2019
January 2019
December 2018
October 2018
September 2018
August 2018
July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





فیل‌ها و آدم‌ها
September 23, 2020


آدم‌های زیر در خانه تاریک حکایت مثنوی مولوی قرار دارند. هرکدام برای دستیابی به ویژگی‌های فیلی که به علت تاریکی امکان دیدنش وجود ندارد، چه‌کاری می‌کنند؟

*یک ایدئولوگ: فیل را با ضرب‌وزور در چارچوب مفاهیم از پیش تعیین‌شده می‌چپاند و به بشریت دیکته می‌کند.

*یک انقلابی: فیل را به جرم فیل بودن سربه نیست می‌کند و بجایش یک فیل می‌آورد و می‌نشیند تا تعریفش کند.

*یک فیلسوف: فیل را به حال خودش رها می‌کند و می‌رود تا دنبال ماهیت و ذات فیل بگردد.

*یک دیکتاتور: اول روی آن سوار می‌شود تا بعداً سر صبر به مسائل دیگر بپردازد.

*یک آنارشیست: فیل‌خانه را به آتش می‌کشد تا بتواند فیل را ببیند و تعریفش کند.

*یک فقیه: دنبال تعاریف بحارالانواردر باب فیل می‌گردد.

*یک هنرمند: چشمانش را می‌بندد تا به کشف شهودی در رابطه با فیل برسد.

*یک روانشناس: به جان ضمیر ناخودآگاه فیل می‌افتد تا ویژگی‌هایش را پیدا کند.

*یک مدیر اقتصادی نیمه‌دولتی: اول فیل را بین مردم پبش‌فروش می‌کند تا بعداً سر صبر دنبال ویژگی‌هایش بگردد.

*یک مسئول اقتصادی: از مردم می‌خواهد تا اطلاع ثانوی از دست‌زدن به هرگونه فیل خودداری کنند و وعده می‌دهد که به‌زودی مقادیر معتنابهی فیل جهت رفاه شهروندان عزیز هوا خواهد شد.

*یک مسئول قضایی: فیل را کتک می‌زند تا خودش به ویژگی‌هایش که قبلاً روی کاغذ نوشته‌شده اعتراف کند.

*یک مسئول صداوسیما: در برنامه «تبیین پروژه پارادایم فیل شناسی» از زبان فیل و کارشناسان امور دشمن‌شناسی، پرده از مهم‌ترین ویژگی فیل که همانا جاسوسی است برمی‌دارد.

*یک مدیر اجرایی: پیرامون وظیفه مردم درباره پروتکل‌های شناسایی مفهوم فیل در خانه تاریک و کوتاهی مردم در رعایت این پروتکل‌ها 456 ساعت حرف می‌زند.

*یک مدیر قوه مقننه: با گازانبر به جان فیل می‌افتد تا مفاهیمش را به‌طور عمیق از دل‌و‌روده‌اش استخراج کند.

*یک کارشناس سیاست خارجی: با چینی‌ها برای پروژه شناسایی فیل، قرارداد 100 ساله می‌بندد.

*یک کارشناس کتاب‌های درسی: به خاطر احتمال مؤنث بودن فیل، دستور می‌دهد حذفش کنند و بجای آن گیاه باباآدم بکارند.

*یک کاربر فضای مجازی: عضو پتیشن «#بیایید_مفهوم_فیل_در_خانه_تاریک_را_درک _کنیم» می‌‌شود.

*یک فعال اولترا اپوزیسیون اونور آّبی: نقش میرحسین موسوی را در مغفول ماندن تعریف فیل در خانه تاریک در تاریخ بشر تشریح می‌کند.

*یک استاد نوظهور دانشگاه: مشاوره یک مقاله تخصصی درزمینهٔ فال‌شناسی را می‌پذیرد و ارتقای رتبه پیدا می‌کند.

*یک اصلاح‌طلب: از یک عارف کمک می‌گیرد تا بلکه به کمک ناسوت و لاهوت یک فکری برای تعریف فیل بکند.

*یک اصولگرا: دنبال مواضع فیل می‌گردد تا بر اساس آن تعریفش کند.

*یک لیبرال: فیل را آزاد می‌گذارد بلکه خودش را تعریف کند.

و بالاخره...
*یک رهگذر: دنبال کلید برق می‌گردد و به اخلال در امر درک مفهوم فیل در خانه تاریک متهم می‌شود


با از بین بردن کتاب نمی‌توانید خنده را از بین ببرید
September 17, 2020

%D9%86%D8%A7%D9%85%20%DA%AF%D9%84%20%D8%B3%D8%B1%D8%AE.jpg

درنگی بر کتاب «نام گل سرخ» نوشته امبرتو اکو
در دیری قرون‌وسطایی، در فضایی گوتیک، وهمناک و تاریک، مرگ‌هایی مشکوک و ماجراهایی عجیب رخ می‌دهد. اودسو (راوی این رمان) منشی و شاگرد یک دانشمند انگلیسی به نام ویلیام است و با او برای انجام مأموریتی به این دیر می‌رود و ویلیام گشایش معمای مرگ‌ها را بر عهده می‌گیرد، مرگ‌هایی که از سوی اصحاب کلیسا نشانه تباهی آسمانی و دسیسه‌چینی اهریمنی تعبیر می‌شود ولی ذهن خردباور ویلیام تلاش می‌کند برای آن‌ها دلایلی منطقی و زمینی بیابد. این، موضوع محوری رمان «نام گل سرخ» نوشته امبرتو اکو، نویسنده متفکر ایتالیایی است. اکو در مقدمه ادعا می‌کند که کتابی متعلق به قرن هیجدهم به زبان فرانسه پیداکرده بود که ترجمه یک نسخه خطی قرن چهاردهمی به زبان لاتین به قلم اودسو بود که ماجراهای دیری از روحانیون بندیکتین را در ایتالیا بازگو می‌کرد. نویسنده این کتاب را گم می‌کند ولی بعدها در کتابی دیگر رد پایی از نوشته‌های اودسو را می‌یابد وبر آن اساس این رمان را می‌نویسد.
امبرتو اکو کارشناس قرون‌وسطی است و در فضای تخیلی و فانتزی این اثر عمق و گستردگی دانش نظری خود را با درک و توان هنری و زیبایی شناسانه یکجا به نمایش گذارده است و رمانی جذاب و پرکشش و معمایی نوشته است. کتاب پر از اندیشه‌هایی درباره آفرینش هنری، صنایع شعری، عشق و شهوت، حق و شیطان، مرز ارتداد و قداست و تحلیل‌های انجیلی و نیز مباحث تاریخی مربوط به قرون‌وسطی است و می‌توان آن را رمانی نشانه شناسانه با مایه‌های روشن ادبی، هنری، فلسفی، تاریخی و الهیاتی دانست که تجلی‌بخش فرهنگ‌عامه نیز هست. گاه وزن این دانش نظری بخصوص درارتباط با جریانات فکری و فرهنگی قرون‌وسطی بر روند داستان سنگینی می‌کند و درک متن را برای مخاطب ناآشنا با جزئیات تاریخ و اندیشه اروپا دشوار می‌سازد.
حوادث این رمان در دهه‌های پایانی قرون‌وسطی یعنی زمانی‌ رخ می‌دهد که جنگ و هرج‌ومرج، اروپا را گرفته و ناامنی و فقر و ناامیدی زمینه‌ساز جنبش‌های آخرالزمانی (هزاره‌ای و ظهور دجال) شده است، کلیسا مرجعیت و ثبات‌بخشی خود را ازدست‌داده، هدفش کسب ثروت است و با امپراتور در دستیابی به قدرت می‌جنگد، هر کس را که با او مخالف است دین برگشته می‌خواند، در برابر جنبش روشنگری می‌ایستد ، برای پرورش پرهیزکاری در توده مردم از تهدید و ترس و وحشت استفاده می‌کند و در دادگاه‌های تفتیش عقاید بی‌رحمانه‌ترین مجازات در برابر هر حرکت متفاوت را اعمال می‌‌کند.
کتاب، رخدادهای این دوران را از زبان عضوی از خانواده کلیسا بازگو می‌کند و نشانه‌های جزم‌اندیشی و خودمحوری را به‌مثابه آینه‌ای پیش روی مخاطب امروزی می‌نهد. بعضی دیالوگ‌ها و صحنه‌های اثر چنان برای خواننده آشناست که گویی امروز آن را دیده و شنیده است!
نویسنده از عناصر رمان پست‌مدرن در بازگویی این روایت استفاده کرده است. گاه خواننده را مخاطب قرار داده و او را در روایت‌پردازی دخالت می‌دهد، مثلاً در بخشی از رمان از خواننده معذرت می‌خواهد که نمی‌بایستی از زمان داستان جلو می‌افتاد و بنابراین روایت را نیمه‌کاره رها می‌کند. گاه از نوشتن خودکار و برخاسته از جریان سیال ذهن با زبانی طنزآمیز بهره می‌جوید و گاه کابوس‌ها و خواب‌های راوی به ملغمه درهم‌وبرهم و طنزآمیزی از شخصیت‌های اسطوره‌ای و مذهبی و حقیقی و حقوقی تبدیل می‌شود تا قرائتی طنزآمیز را از داستان باستانی سفر خروج یا عید پاک و حوادث تاریخ مقدس بازگو کنن، بینامتنیت (اشاره ضمنی به کتاب بابل بورخس)، عدم قطعیت و استفاده از فراداستان (درباره کتاب و جایگاه زبان) مهم‌ترین ویژگی‌های ساختاری این رمان جذاب و پست‌مدرن است.
اما آنچه در کتابخانه دیر می‌گذرد محور اصلی ماجراست: مسئولین دیر که معتقدند «همه حقایق شایسته فرورفتن در همه گوش‌ها نیست و نباید وقت راهبان صرف کنجکاوی احمقانه شود و ممکن است براثر خواندن بعضی کتب به دام شیطان بیافتند» رفت‌و‌آمد به کتابخانه دیر را (که دست‌نوشته‌های نایاب در آن است) ممنوع کرده‌اند و فقط کتابدار «که وظیفه حفظ گنجینه جهان مسیحیت را در برابر تحریف گران کلام خدا بر عهده دارد» مجاز است که وارد آن شود و اوست که تصمیم می‌گیرد چه کتابی برای مُراجع مناسب است. چراکه: «در اینجا دانش فقط برای مخفی ماندن است نه برای روشن کردن اذهان» و این‌گونه استدلال‌های دستگاه سانسور و نظرات صاحبان این فن شریف! را انعکاس می دهد.
اما مهم‌ترین کتاب ممنوعه کتابخانه، جلد دوم بوطیقای ارسطوست. ارسطو در جلد اول بوطیقایش که بر تراژدی متمرکز است وعده می‌دهد که جلد دوم این کتاب را به خنده اختصاص دهد؛ اما در دنیا تنها یک نسخه از جلد دوم این کتاب وجود دارد و آن‌هم در این کتابخانه است که افراد اجازه دستیابی به آن را ندارند، چراکه از نگاه مسئولان دیر، خنده، امری شیطانی است که موجب شک می‌شود و امر خنده را ازنظر اعتقادات دینی مذموم و کتاب خنده را مایه گمراهی می‌دانند. «نام گل سرخ» در ردیابی ریشه این مقاومت اصحاب قدرت در برابر طنز به جوهر خنده می‌رسد و نشان می‌دهد که چگونه خنده و طنز ازآنجاکه با شک و تردید همراه است، با هنجارشکنی سروکار دارد، پرسشگر است، بنیان‌ها را به بازی می‌گیرد و به چالش می‌کشد، با مقاومت اصحاب قدرت روبرو می‌شود. راهب پیر درباره کتاب ممنوعه خنده ارسطو می‌گوید:
- این کتاب ممکن است به مرد دانا از همان لحظه اول مهارت و زیرکی خاصی بدهد که با آن خلاف احکام الهی را مشروع جلوه دهند... از این کتاب ممکن است هدف مخرب جدیدی به وجود آید که ترس از مرگ را درنتیجه آزادی فکر از بین ببرد. ما مخلوقات گناهکار اگر بدون ترس باشیم، چه خواهیم بود؟ اگر خنده مایه لذت عامه باشد، باید این خودسری عامیانه تحت کنترل قرار گیرد، سرکوب شود و به‌وسیله مجازات ریشه‌کن گردد.
در این میان ویلیام که احساس می‌کند باید میان ممنوعیت این کتاب و ماجرای مرگ‌های مشکوک ارتباطی باشد، سعی می‌کند راز این پیوند را کشف کند. این امر از سویی به بار دراماتیک اثر می‌افزاید و از سوی دیگر زمینه‌ای را فراهم می‌سازد تا نویسنده از رهگذر آن به بحث درزمینهٔ طنز و کمدی بپردازد تا آنجا که می‌توان گفت «نام گل سرخ» مانیفست اکو درباره خنده و رساله او در دفاع از کمدی است. این امر بیشتر از رهگذر مناظره میان ویلیام با کتابدار و روحانیون دیر امکان‌پذیر می‌شود؛ بحثی که بی‌شک برای پژوهشگران و علاقه‌مندان به نظریه خنده راهگشا و گستردگی مباحث بکار رفته در آن چشمگیر است. کتاب در خلال روایت پرماجرای خود از گونه‌های مختلف سخن کمیک اعم از طنز و هزل و تقلید سخن به میان می‌آورد. به‌طور مفصل از شگردهای خنده (تشبیه، استعاره، کوچک شماری، نیرنگ، ناهماهنگی، ایجاد سوءتفاهم، بازی با کلمات، تکرار، اشتباه در تلفظ، تحقیر) و ریشه خنده (شگفتی) سخن می‌گوید. از ریشه لغوی کمدی سخن می‌گوید، اینکه کمدی از واژه کومای می‌آید و به معنای روستاست؛ زیرا روستاییان پس از صرف غذا و برگزاری جشن‌ها به شوخی و شادمانی سخن می‌گویند. کتاب همچنین ویژگی شخصیت‌های کمیک را برمی‌شمارد: اینکه کمدی درباره اشخاص معروف و صاحبان قدرت چیزی نمی‌گوید بلکه نقص‌ها و خیانت‌های مردم عادی را مجسم می‌‌کند و درباره اشخاص پست و مضحکی سخن می‌گوید که خبیث و بدجنس نیستند. در این میان کتاب به تفاوت مهم کمدی و تراژدی از دید ارسطو می‌پردازد، همان تعریف معروفی که در آن کمدی، جهان را بدتر ازآنچه در حماسه‌ها و تراژدی‌ها و در زندگی قدیسین به ما نشان داده می‌شود منعکس می‌کند و اینکه کمدی بازگوکننده سرگذشت افرادی است که وجود نداشته‌اند ولی تراژدی از افرادی که بوده‌اند صحبت می‌کند؛ کتاب به ساختار و پایان‌بندی کمدی و تراژدی نیز می‌پردازد (اینکه داستان کمدی هرگز منتهی به مرگ قهرمان اول داستان نمی‌شود).
اما اکو در این اثربه بحث نظری اکتفا نمی‌کند. رمان مناظره‌ای درباره خنده و کمدی است که یک‌سوی آن ویلیام فرانسیسکین و شکاک قرار دارد و سوی دیگرش نظام جزم‌اندیش و عبوس دیر و رویکرد راهبان در برابر جوهر هنجارشکن و بنیان گریز خنده و طنز و شادی که نشانه زنده بودن جامعه است. درجایی راهب دیر (یورج) می‌گوید: « منظور شعرا (ی مشرک و کافر) از سرودن شعر به وجود آوردن وجد و نشاط است و وجد و نشاط را با حقیقت کاری نیست او با اقامه این دلیل که مسیح هرگز نمی‌خندید و هیچ‌گاه کمدی یا داستان و افسانه نمی‌گفت» معتقد است:« کمدی ژانر سخیفی است و خنده عملی پست است و شوخی در ردیف امور قبیحه و متلک و مطالب مزخرف و بی‌معنی است و کمدی‌ها را کفار و مشرکین نوشته‌اند تا تماشاگران را به خنده وادارند و اجازه نمی‌دهیم که پیروان ما دهان به این کلمات (هجو) بیالایند. زیرا آلوده شدن به این‌گونه سخنان زندان ابدی نصیب انسان خواهد کرد و این‌ها به‌مثابه زهرمار کشنده می‌باشند.» (ص144)
ضمن این صحبت‌هاست که ریشه واقعی مخالفت یک طرف گفتگو با خنده و طنز و دفاع طرف دیگر از آن آشکار می‌شود: خنده و طنز ازآنجاکه سوژه را به تمسخر می‌کشد و او را تحقیر می‌کند در برابر اصحاب قدرت اثری خردکننده دارد و خطرناک است. یورج در جایی می‌گوید: «خنده رعایا را از ترس شیطان رهایی می‌بخشد. رعیت درحالی‌که شراب از گلویش پایین می‌رود و می‌خندد، خود را ارباب تصور می‌کند زیرا مقام خود را نسبت به اربابش تغییر داده است... آن‌کس که می‌خندد به آنچه می‌خندد معتقد نیست و از آن چیز تنفر ندارد. پس خنده به چیزهای بد انسان را برای مبارزه با آن‌ها آماده نمی‌کند. اگر به چیزهای خوب بخندیم منکر نیروی گسترش یابنده خوبی شده‌ایم. ازاین‌رو قانون می‌گوید دهمین درجه تواضع و فروتنی این است که انسان زود خنده سر ندهد.» (ص 200).
در برابر این نگاه، ویلیام (که به حقیقت مطلق اعتقاد ندارد و این امر نگاه او را همسو با نگاه ویرانگر کمدی و خنده قرار می‌دهد) شگردهای طنز را ازاین‌جهت که همه‌چیز را به بازی می‌گیرد بهترین وسیله برای آشکار کردن حقیقت می‌داند: «شاید مأموریت کسانی که به نوع بشر عشق می‌ورزند این است که مردم را به خندیدن به حقیقت وادارند؛ زیرا حقیقت تنها درجایی وجود دارد که ما بتوانیم از شهوت جاهلانه برای کشف حقیقت آزادشویم.»(ص 729) او در این میان به نگاه ارسطو استناد می‌کند و به اثرات مثبت خنده بر روح و روان آدمی و جامعه می‌پردازد. می‌گوید که در کمدی با تحریک وهم و ترس، صفای باطن به وجود می‌‌آید چراکه تمایل به خنده نیرویی برای نیکی است که با تلقین لذت و به وجود آوردن روح شادمانی به صفا و پاکی می‌رسیم و خنده مثال استحمام می‌ماند که عقده‌ها و سایر گرفتاری‌های بدن را معالجه می‌کند. همچنین ممکن است در سایه آوردن معماها و لطیفه‌ها و استعاره‌‌های نامنتظره ارزش آموزشی نیز داشته باشد، هرچند که ظاهراً به نظر دروغ می‌آید. همچنین برای رد یک نظر باطل که موجب نقض خرد انسانی می‌شود، بعضی‌اوقات خنده سلاح خوبی خواهد بود. خنده موجب می‌شود که خط بطلان بر کار زشت‌کاران کشیده شود و حمق آن‌ها را برملا سازد. آنگاه شواهدی تاریخی ارائه می‌دهد تا ثابت کند که چگونه خنده و هزل دشمن را خوار می‌کند.
نقل فرازهایی از این مباحثات به‌خوبی نمایانگر فاصله میان نگاه جزم‌اندیش و نگاه آزاد در مقابل هنر و طنز است:
یورج : خنده موجب تکان دادن بدن می‌شود، شکل صورت را به هم می‌زند و فرد را شبیه میمون می‌کند.
ویلیام: میمون‌ها نمی‌خندند. خنده منحصر به انسان است.
یورج: معلوم نیست هر چیزی که منحصر به انسان باشد خوب باشد. اینکه خنده تنها اختصاص به انسان دارد نشانه محدودیت ماست چون ما فقط گناه می‌‎کنیم ...
ویلیام: کتاب‌های بسیاری هست که درباره کمدی سخن می‌گویند و خنده را می‌ستایند. چرا این کتاب (کمدی ارسطو) این اندازه ترس در دل تو انداخته است؟
یورج: چون این کتاب را فیلسوفی نوشته است.
ویلیام: اما در موردبحث خنده چه چیز موجب ترس شده بود؟ با از بین بردن کتاب نمی‌توانید خنده را از بین ببرید.
یورج: نه یقیناً اما خنده نشانه ضعف، فساد و حماقت جسمی است. خنده مایه سرگرمی روستاییان و بدمستان است. وسیله دفاع ساده‌لوحان است و حتی برای عامه مردم امری بیهوده و بی‌ربط است. درحالی‌که این کتاب خنده را ترقی داده و به مقام هنر رسانده و از آن موضوعی فلسفی ساخته و به دین خیانت می‌کند (ص 107).
در یک‌کلام، «نام گل سرخ» بیانیه‌ای بر ضد جهل و خشک‌مغزی از رهگذر دفاع از کمدی است. کتاب نشان می‌دهد که چگونه جاهلان در آتشی که از جهل خود برمی‌افروزند نه‌تنها خود را بلکه تاریخ و بشریت را به انحطاط می‌کشانند. بیهوده نیست که در انتها یکی از تکان‌دهنده‌ترین عبارات این کتاب از زبان ویلیام به اودسو بازگو می‌شود که جوهره و درون‌مایه این رمان خواندنی و جذاب است:
-دجال از کشوری دوردست نمی‌آید، دجال ممکن است از خود تقوا و پرهیزکاری زاده شود. از عشق مفرط به خدا یا حقیقت به وجود می‌آید. ای اودسو! از پیامبران بترس، ای اودسو! از کسانی که حاضرند درراه حقیقت بمیرند بترس؛ زیرا آن‌ها باعث مرگ بسیاری از دیگران می‌شوند. بسیاری از مردم را پیش از مردن خود می‌کشند. یورج هم کاری شیطانی کرد چون بی نهایت حقیقت را دوست داشت. او به حدی به معتقدات خود که آن‌ها را حقیقت می پنداشت عشق می ورزید که حاضر بود هر چیز که خلاف آن بود را از بین ببرد (ص 728).
«نام گل سرخ» را اولین بار انتشارات شباویز در سال 1365 با ترجمه شهرام طاهری منتشر کرد که منبع مقاله حاضر است. البته پس‌ازآن این کتاب با عنوان «آنک نام گل» توسط رضا علیزاده ترجمه و از سوی نشر روزنه در سال 1394 منتشرشد.


تذکرةالمقامات، ذکر مولانا شیخ حسن روحانی
September 5, 2020


آن سالک سابق دیپلماسی و مذاکره، آن رهرو لاحق سازش و معامله، آن منکر پریشان‌حالی اقتصاد از بیخ، آن مخلص سیاست یکی به نعل و یکی به میخ، آن مغروق بحر خیالات قشنگ، آن معروف به احوالات شوخ‌وشنگ، آن مراتب اعتدال را مدعا، آن مواضع سفت‌وسخت را منتها، آن در تدبیر و امید فانی (چنان‌که افتد و دانی)، مولانا شیخ حسن روحانی در امور پروتکل‌های بهداشتی صاحب‌ طریقت بود و در امور امنیتی صاحب تجربت بود و در وعده نصب دوربین در معابر در برج آبان دارای منزلت بود.
او را گفتند: «تو را اعتدال چون است وقتی وزیر کشورت اون است؟» گفت: «لیس فی دستنا کل امور» یعنی: «ما هوادار اعتدالیم، منتها به وقتش...»
مروی است که اهل باطن بود و در علوم غریبه نبوغ وافر داشت و دل درگرو امور دنیوی و مادی و طلا و ارز و پول نداشت و تورم را ریز می‌دید. نقل است که یکی از اصحاب او را گفت: «یا شیخ! نرخ پایین تورم را که تو بینی، ما نبینیم.» شیخنا بفرمود: «آنچه نادیدنی است ما بینیم.» نوبخت کرم ‌الله وجهه و واعظی قره‌العین را از این پاسخ خوش آمد و او را حبذا گفتندی و ده شبانه‌روز گرد سرش اسپند گرداندی و دود کردی، چندان‌که هوا وارونه شد و غلظت ذرات معلق و مونواکسید کربن بالا رفت و زنان باردار و سالمندان و بیماران قلبی در خانه ماندند.
از کرامات او آن بود که وعده گشایش اقتصادی می‌داد و بر هر وعده، گشایشی در بعض ارکان جماعت حاصل می‌شد، گشایشی…
شیخنا علم غیب می‌دانست و اهل مکاشفت بود. چون کرونای منحوس آمد، فرمود: «از شنبه همه روال‌ها به‌صورت عادی خواهد بود» و از شنبه همه روال‌ها به‌صورت عادی شد و رعیت کرورکرور به فنا رفت. گویند که مرید پروتکل بهداشتی بود و همه‌روزه پیوسته این ذکر می‌گفت: «یا پروتکل بهداشتی... یا پروتکل بهداشتی» چنانکه دهان شیخ ما خشک شده‌بوداز بسیاری آن‌که می‌فرمود. روزی مریدی او را گفت: «اَینَ البروتکل فی‌العزاداری والمسافرت والمترو والاتوبوس والمدرسه؟» یعنی: «آقای من! پروتکلت را بر ما بنما» گفت: «خاموش که ما در عالم رؤیا درکش کرده‌ایم و جز اوتاد و ابرار آن را نتوانستی دید.»
نقل است که از اقطاب فرقه «صحبتیه» بود و لطایف بسیار می‌گفت و چون او را گفتند: «با تحریم چونی؟» فرمود: «هیچ کشوری فکر نمی‌کرد مردم و دولت تحریم‌ها را تحمل کنند و خم به ابرو نیاورند.» مریدان را وقت خوش گشت و خندیدند و او را لطایف ازاین‌دست بسیار است.
نقل است که چون انتخابات رسید او را گفتند: «یا شیخ حسن! چه داری؟» گفت: «کلیدی دارم که با آن چنین و چنان کنم و دنیا را امن‌وامان کنم و مُلک را فلان و بهمان کنم و وزارت را قبای زنان کنم و آنان را جای اینان کنم و شیر مرغ را فت و فراوان کنم و جان آدمیزاد را لامفت و گران کنم.» بعدها مریدان پرسیدند: «یا حسن! چون شد؟» بخندید و گفت: «می‌خواستیم، ولی نشد.» از خنده او، مریدان فی‌الجمله صیحه زدند و دست بر فرق کوفتند و گریبان چاک دادند و از هوش برفتند و هفت‌دریا خروشید و هفت‌آسمان ببارید و سیل آمد و مملکت را آب برد، از خنده‌های نمکینی که او وقت ‌و ‌بی‌وقت می‌کرد.
نقل است که هر چه بیضۀمرغ داشت در سبد برجام گذاشت. او را بعدها در بادیه دیدند که ندبه همی کرد و دنبال سبد همی ‌گشت و نمی‌یافت.
او را جملات قصار بود و شعر می‌گفت در بحور مختلف. از آن‌ جمله است:
-من می‌گویم که چه کسانی...
خواهم گفت که چه کسانی...
نگذارید بگویم که چه کسانی...
و از این اشعار او ماست‌ها کیسه شد و کشک‌ها ساییده شد و شب‌ها روز شد و روزها شب شد و زمان گذشت و ساعت چهار بار بلکه بیشتر نواخت.
نقل است که در برج آبان کرت‌ کرت از رعیت به دیار باقی رفتند. او را گفتند: «تعدادشان چون است؟» گفت: «من رئیس‌جمهورم، ریاضیدان نیستم.» و گفت: «خواب بودم، تصویب شد.» و گفت: «من خودم صبح جمعه فهمیدم.» از این گفت‌ها زیاد داشت. گویند که وعده داد دستش بر فیلترینگ نرود و چون رفت، فرمود که من نبودم، بلکه دستم بود و تقصیر آستینم بود، صاحب کرامتی که او بود.
روزی یکی در حلقۀ مریدان او را پرسید: «یا شیخ! چگونه طی طریق کردی که بااین‌همه قیقاج، بازهم بر سلک مسندنشینانی؟» گفت: «از طریق بزرگراه ولایت رفتیم و مجرب بود.» پس اصحاب را وقت، خوش گشت و کشک سابیدند و سماع کردند و خندیدند که: «یا شیخ! دل قوی دار که تا بر این سلک هستی، از باد و باران نیابی گزند و آه خلق بر تو اثر نکند و غلط می‌کند که بکند.» روایت است که روزی یکی در جمع اصحاب گفت: «دوش در بادیه شیخ را دیدم که بر چیزی نماز گذارد و در خاکش کرد و من ندانستم که آن چیز، چه بود.» مریدی گفت: «آن‌که دیدی، اعتماد مردم بود که شیخنا و مولانا بر آن فاتحه خواند!» و الله اعلم...


چرا استعفا؟!
August 31, 2020


استعفای شینزو آبه نخست‌وزیر ژاپن به دلیل آنچه او: «احساس خستگی به خاطر بیماری و از دست دادن اعتمادبه‌نفس برای خدمت به ژاپنی‌ها» خوانده، این سؤال را به ذهن می‌آورد که چرا مقامات ژاپنی هنگام خستگی و بیماری استعفا می‌کنند ولی مقامات ایرانی تا این حد شیفته خدمت‌اند؟ ریشه این امر به نظرم این‌هاست:
*چون مقامات ایرانی، درراه خدمت به مردم خستگی نمی‌شناسند ولی ژاپنی‌ها اهمیتی برای خدمت به مردم قائل نیستند و زود خسته می‌شوند.
*چون اعتمادبه‌نفس مقامات ایرانی بالاست ولی مقامات ژاپنی به خاطر رویارویی با بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی اعتمادبه‌نفسشان را ازدست‌داده‌اند.
*چون مسئولیت در ایران، رسالت و تکلیف الهی محسوب می‌شود؛ بنابراین مسئولین خداترس و مخلص و متعهد هیچ‌گاه عمل به تکلیف و رسالت الهی را قربانی خستگی و فرسودگی و ناکارآمدی و کهولت نمی‌کنند.
*چون در ایران بر اساس قانون بقای مسئولیت، مسئولیت در افراد از بین نمی‌رود بلکه از مسئولیتی به مسئولیت دیگر منتقل می‌شود ولی ژاپنی‌ها به قوانین اهمیت نمی‌دهند.
*چون مقامات ژاپنی‌ خودخواه‌اند، فکر بیماری و سلامتی خودشان هستند ولی مقامات ایرانی درراه خدمت به مملکت و مردم اصلاً دغدغه بیماری و سلامتی خودشان را ندارند.
*چون در ژاپن برخلاف ایران آزادی نیست و مقامات آزاد نیستند که علیرغم پیری و بیماری تا هر وقت عشقشان کشید سر پستشان بمانند.
*چون ژاپنی‌ها بی‌جنبه‌اند و فکر می‌کنند بیماری مسئله مهمی است درحالی‌که در ایران اگر کسی از یک بیماری رنج نبرد و جوانمرگ نشود عجیب است.
*چون ژاپنی‌ها فکر می‌کنند مسئولیت، بازی-بازی است و وقتی آدم سوخت، باید برود کنار ولی ایرانی‌ها مسئولیت را جدی می‌گیرند و آن را بازی تلقی نمی‌کنند و این‌جوری نیست که وقتی سوختند بکشند کنار.
*چون مقامات ایرانی تاآخرین‌نفس تشنه خدمت به مردم‌اند، درحالی‌که مسئولین ژاپنی فقط فکر این هستند که تا چه زمانی می‌توانند کار کنند و چندان تشنگی در رابطه با خدمت به مردم ندارند.
*چون مقامات ژاپن شایسته‌ترین نیستند و کارآمدتر از آن‌ها زیاد است و به‌محض عود بیماری و ناتوانی جایگزین می‌شوند ولی در ایران از هر صاحب قدرت فقط یکی داریم و حیف است تا دم مرگ خدمت نکند.
*چون ژاپن مثل غرب غارتگر درحالی‌که سقوط اخلاقی بوده در آنجا بنیان خانواده سست و متزلزل است و برای مقاماتش احراز پست و مقام اعضای فامیل پشیزی ارزش ندارد درحالی‌که مقامات ایرانی به‌محض احراز پست، دست فامیل و دوست و آَشنا را در همان اطرافشان بند می‌کنند و راضی نمی‌شوند که به قیمت سرگردانی و بیکاری آن‌ها، استعفا دهند.
*چون انجام مسئولیت در ژاپن به تمرکز و دقت شبانه‌روزی نیازمند است و از آدم مریض و خسته برنمی‌‎آید ولی در ایران سیستم مدیریت معمولاً به شیوه پیشرفته اتوپایلت صورت می‌پذیرد و خستگی و ناتوانی مدیر در هدایت آن چندان نقشی ندارد.
*چون برای ژاپنی‌ها مقامات دون دنیوی مهم است و وقتی ببینند نمی‌توانند از پس کار برآیند کنار می‌روند ولی برای مقامات ما، جیفه دون دنیوی اهمیتی ندارد که ذهن و وقت و فکرشان را صرف کنار گذاشتنش بکنند.


(انتشاریافته در خبرگزاری ایسنا)


محرم و نسیم شمال
August 21, 2020

سروده‌ همیشه تازه‌ای از سید اشرف‌الدین گیلانی (نسیم شمال) به مناسبت محرم 1325 که تضمینی است از ترکیب‌بند مشهور محتشم کاشانی

باز این چه غلغله است که در کشور جم است/قحط‌الرجال و فقر و فنا هر سه باهم است
اسباب تیره‌بختی ملت فراهم است/باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

عالم در انقلاب، ز جنگ مهاجمین/جان‌ها در اضطراب و اجل خسته از کمین
شد شهرها خراب و دل مرد و زن غمین/باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بر نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

آسایشی برای خلایق پدید نیست/روزی نمی‌شود که بلایی جدید نیست
ازبهر قفل بسته ایران کلید نیست /گر خوانمش قیامت عظما بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

هر مادری ز داغ پسر گشته دل کباب/گردید گیسوان عروسان به خون خضاب
از شرق تا به غرب روان گشته خون چو آب/گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

ایران شده است با غم و اندوه روبرو/دریای خون شده متلاطم ز چارسو
جز مرگ مطلب دگری نیست آرزو/این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

در برٌ و بحر غیر نزاع و جدال نیست/راه گریز سمت جنوب و شمال نیست
جز الفراق زمزمۀ الوصال نیست/در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

زین غصه حوریان به جنان گریه می‌کنند/جن و ملک بر آدمیان گریه می‌کنند
ارواح کائنات عیان گریه می‌کنند/گویا عزای اشرف اولاد آدم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است...