info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





طنز وبلاگی در اینترنت به صورت پی دی اف منتشر شد
March 3, 2010

بدین وسیله به اطلاع کلیه علاقمندان به طنز و پی گیران اخبار این حوزه و نیز دوستان و آشنایان و ناآشنایانی که جهت نقل مطالب و آثارشان از آنها کسب اجازه کردیم می رساند که سرانجام پس از سالها تلاش و انتظار،کتاب:"طنز دات کام(طنز وبلاگی)"در وزارت جلیلۀ ارشاد "غیر قابل چاپ"تشخیص داده شد.
تا به حال برای هیچ کتابی اندازۀ"طنز وبلاگی" مایه(وقتی و ذهنی و محکم کاری!)نگذاشته بودم.در حقیقت آغاز تدوین این کتاب به سال 1382 برمی گردد : در مرداد همان سال وبلاگم راه اندازی شده بود و با فضای طنزوبلاگی تا حدی آشنا بودم.از این رو برای سالنامۀسال 1382 گل آقا مقاله ای گذرا در زمینۀ طنز وبلاگی نوشتم. مرحوم صابری (گل آقا) مقدمه ای بر این مطلب نوشتند که جدا از ظرایف آن که برخاسته از شرایط فردی و اجتماعی و ذهنی آن روزهاست ، متضمن نکات بسیار مهم و درک عمیق و روشنی از شرایط فکری جامعه در اقامۀ دلیل برای آشنا ساختن مقامات و مسئولان فرهنگی (و غیر فرهنگی!)با پدیدۀ طنز وبلاگی است .همچنین آخرین جملۀ آن برای کسانی که چشم بر واقعیات بسته اند،و فکر می کنند با ایجاد محدودیت های اینچنینی در فضای رسمی چاپ و نشر و رسانه می توان جریان تبادل فکر و اندیشه را در جامعۀ امروز در دست گرفت و آن را به هر جایی که صاحبان قدرت می خواهند هدایت کرد، انصافاًتکان دهنده است:
حجه الاسلام ابطحی(معاون حقوقی و پارلمانی رییس جمهوری)در مصاحبه باماهنامۀ شمارۀ 146 گل آقا(آبان ماه 1382)در ارائۀ رهنمود به گل آقا،توصیه کرده بودند که در نشریات گل آقا،از طنزهای موجود در وبلاگ ها استفاده کنیم(لابد برای درک عوالم وبلاگ نویسان که معمولاً جوان اند و به اصطلاح،نسل سومی)بسیار مایل بودم از میان همکاران جوانم،یکی پیدا شود و مرا که کمی تا قسمتی از سن و سال سر و کله زدن با رایانه بیرون رفته ام،در اجرای اوامر و رهنمودهای حجه الاسلام ابطحی با طنزهای وبلاگی آشنا کند،که به جای یک شاهد،دو شاهد از غیب رسید(یعنی مقاله"طنز وبلاگی" خانم رویا صدر و مقاله دیگری از همکار جوانم "آرمین سنقری "برای سالنامه رسید!)البته رهنمودهای حجه الاسلام ابطحی را که از وبلاگ نویسان قهار روزگارند آویزه گوش نمودن،بر امثال ما پیرمردها فرض است و اگر نبود مقاله طنز وبلاگی،هیچ معلوم نبود آن رهنمودها را به جای آویزۀ گوش نمودن،پشت گوش نیاندازیم.اما خودمانیم،هیچ قسمت از رهنمودهای جناب ایشان اگر جای تامل (و تحمل!)نداشته باشد،این یکیش جای تامل و تحمل و خیلی چیزهای دیگر دارد که:"زمانه عوض شده است".فلذا امیدواریم مقامات و مسئولان فرهنگی(و غیر فرهنگی!)این دو مقاله را با همان دقتی بخوانند که ما خواندیم،والا چه بسا کلاه همگی مان پس معرکه مانده باشد و ما ملتفت نبوده و نباشیم!
چاپ این مقاله،انگیزه ای شد تا تحقیق پیرامون طنز وبلاگی را جدی تر بگیرم. تحقیقی را با هدف آشنا ساختن مسئولان فرهنگی با فضای طنز در وبلاگستان در دورۀ آقای مسجد جامعی در اختیار وزارت ارشاد قرار دادم که خلاصه قابل چاپی از این تحقیق در اسفند سال 1386 در خردنامۀ همشهری( که به همت محمود فرجامی فراهم شده بود )به چاپ رسید. به مرور تحقیق را تکمیل کردم و تصمیم گرفتم کار را در قالب کتاب ارائه دهم.
اساس را بر آن گذاشته بودم که کتاب حتماًمنتشر شود.پیش از این،5کتاب در حوزه طنز از من منتشر شده بود.4 عنوان از این کتاب ها در دوره اصلاحات چاپ شد و یکی در دوره ما بعد اصلاحات(3 تا تحقیق و 2 تا مجموعۀ آثار).در هیچ کدام از این 5 کتاب، گزینشی عمل نکرده بودم.یعنی اساس را بر این گذاشته بودم که اگر اعمال نظر یا تعدیل و یاحذفی انجام می گیرد،از سوی ارشاد باشد،نه از سوی نگارنده.بنابراین هر چه می خواستم و لازم می دیدم، گفتم و نوشتم و نقل کردم و عجیب آن که 5 کتاب فوق بدون حذف حتی یک"واو"چاپ شد،که خودم هم ترس برم داشت،ولی دیدم خوشبختانه ارکان کرۀ ارض نلرزید و آب از آب فرهنگ کهکشان راه شیری تکان نخورد!
...اما "طنز وبلاگی"حکایت دیگری داشت:بنا را بر آن گذاشته بودم که حتماً چاپ شود. به نظرم بسیاری از آثار طنز وبلاگستان، از جملۀ بهترین آثار طنز معاصرند و حیف است در قالب کتابی ارائه نشوند.به نظرم برخی از طنزنویسان وبلاگستان در زمرۀ بهترین چهره های طنز امروزند و حیف است که معرفی نشوند.به نظرم طنز وبلاگستان در تغییر شرایط طنز امروز جامعه نقش دارد و حیف است به آن پرداخته نشود و ویژگیهای آن مورد تحلیل قرار نگیرد.بنابراین حیف است به خاطر یک عبارت مناقشه برانگیز، کل آثار اجازه انتشار پیدا نکند.این بود که در گزینش مطالب کتاب، ضابطۀ"قابل چاپ بودن "را در نظر گرفتم.در نگارش متن کتاب و حتی نام آوردن از وبلاگها نیز این قاعده را رعایت کردم.در عین حال توجه داشتم که در نظر گرفتن حساسیتهای موجود،به سلامت و دقت کار ضربه نزند و هدفِ ارائۀ تصویری درست و مبتنی بر واقعیت از طنز وبلاگی را (که هدف اصلی از تدوین کتاب بود)دچار خدشه و آسیب نسازد.
به دو نفر دیگر نیز دادم کتاب را خواندند و سطر به سطر ،اشکالات نگارشی و محتوایی آن را گوشزد کردند.بر عکس دفعات پیش(که قضاوت را به بررس های ارشد می سپردم!)این بار محض محکم کاری!همۀ ایرادها را اعمال کردم.وقتی کار را به نشر چشمه سپردم،آنها نیز ایرادها و حذفیات جدیدی به قبلی ها افزودند که تمامی آنها را نیز در نظر گرفتم.حتی گفتند ممکن است بعضی نخواهند اثرشان در کتاب چاپ شود.بنابراین قرار شد از کلیۀ صاحبان آثار برای چاپ اثر آنها اجازه بگیریم.(نشر چشمه در ابتدا تاکید داشت که باید امضای صاحبان آثار از طریق فکس یا اسکن به دستش برسد که مو لای درز کتاب نرود!بعد که قدری گذشت و دیدیم این کار در همۀ موارد عملی نیست،به دریافت رضایت نامۀ ایمیلی صاحبان آثار اکتفا کردیم.)نشر چشمه پس از ویرایش و به سامان رساندن کار کتاب،آن را در آذر سال 1387 به ارشاد سپرد.بعد از ماهها پی گیری،در اوایل تابستان امسال،خبر گرفتم که کتاب غیر قابل چاپ اعلام شده است.شوک اتفاقات آن روزها برای من ،خوشبختانه !چنان بود که شوک حاصل از شنیدن این خبر را از بین برد.بعد از ماهها که حالم کمی جا آمد،تصمیم گرفتم مساله را پی گیری کنم.اوایل دی،نامه ای به اداره کتاب نوشتم و تقاضا کردم کتاب را دوباره بررسی کنند.نوشتم که این اثر،جنبۀ تحقیقی دارد و برای علاقمندان و دست اندرکاران فرهنگ و هنر و طنز مفید است.اگر فکر می کنید مطلبی ایراد دارد،می توانید اعلام کنید تا تعدیل شود،نه این که بالکل کتاب غیر قابل چاپ اعلام شود.بعد از ده روز وقتی تماس گرفتم،پاسخ دادند کتابتان در بررسی مجدد هم غیر قابل چاپ تشخیص داده شده است.از آنجا که طبیعتاًبخش مهم و قابل اعتنایی از این حداکثر ده روز به طی مراحل اداری اخنصاص دارد،می توان نتیجه گرفت که بررسی مجدد ،با صرف کمترین زمان ممکن و با عنایت به موضوع و عنوان کتاب انجام گرفته و تلقی حاکم نسبت به ماهیت مجرمانۀ کاربران اینترنت و وبلاگ(آن هم وبلاگ طنز) در این حکم عدم انتشار، بی تاثیر نبوده است .
بنابراین فکر می کنم چاره ای نیست جز انتشار اثر به صورت پی دی اف در اینترنت.می دانم گسترۀ مخاطبان محدودتر خواهد شد ولی در هر حال،کتاب،بسرعت تازگی خود را از دست می دهد و هماهنگ با شتاب جریانات روز،مولفه های نویی در فضای طنز در وبلاگستان ایجاد می شود.وبلاگها به تناسب نیاز روز،می آیند و می روند و اطلاعات کتاب بسرعت کهنه می شود.بنابراین فکر می کنم تا مطالب کتاب هنوز تازگی خود را بالکل از دست نداده بهتر است آن را در اختیار علاقمندان قرار دهم.
"پی دی اف "طنز وبلاگی را اینجا به صورت ثابت در وبلاگ گذاشته ام که علاقمندان می توانند و آزادند هر بلایی خواستند سرش بیاورند! بخوانند و اگر خوششان آمد به دیگران توصیه اش کنند و نواقص احتمالی را به ما گوشزد کنند.
این،هدیۀ سال نوی من است به دوستان و دوستداران طنز و وبلاگستان و طنز وبلاگی.این که تعداد بیشتری از آن استفاده کنند برای من متقابلاًبهترین هدیه است.
تکمله:آن چه به صورت پی دی اف ملاحظه می فرمایید،نسخه ای است که خودم در محیط ورد تایپ کرده بودم.از این رو از نظر تایپ حرفه ای ممکن است دارای نواقصی باشد.نشر چشمه در محیط زرنگار کار را تایپ کرده بود که از لحاظ شکلی شسته و رفته تر بود ولی دیدم متن تایپ شدۀ خودم قابل استفاده تر است(چون کامپیوتر خودم زرنگار را باز نمی کند!)مضافاًاین که دوباره متن فعلی را بازخوانی و ویرایش کرده ام. با این حال،سعی می کنم پی دی اف زرنگار را هم بگذارم.بستگی به نظر دوستان دارد.در نهایت لازم می دانم از مانی سروری نژاد که قرار گرفتن کتاب به صورت پی دی اف در این وبلاگ نتیجه زحمت ایشان است تشکر کنم.


آژانس شیشه ای 2
February 5, 2010

فاطمه…فاطمه…فاطمه…شهادت می دهم به سنگینی سیمرغ پنج ساله که بلند کردن آن، کمر رستم زال را هم ناکار می کند.فاطمه،شهادت می دهم به لحظات سخت و نفس گیر و ملتهب این روزها در میان صفوف پراکندۀ تماشاچی ها در سالنهای نمایش فیلم .شهادت می دهم به بزرگواری مسئول عزیزی که من را تاب آورد و قلبش با قلبم در لحظات سخت و نفس گیر التهاب در سالنهای مختلف نمایش فیلم ، تپید.شهادت می دهم به لحظه،به کار،به ساختن،به مجوز ساخت گرفتن،به مجوز پخش گرفتن،به دیدن،به دیده شدن در هر شرایطی.شهادت می دهم به لحظات تلخ و شیرین دلواپسی و دل نگرانی و جنگ وگریز…دلواپسی برای سرنوشت فیلم…دل نگرانی برای نمایش فیلم…جنگ و گریز برای به جشنواره کشاندن فیلم ...
دیگر حال و حوصله ندارم شهادت بدهم به چیزی فاطمه...چه حوصله ای داری ها...مواظب سلمان باش...مواظب ابوذر باش...گور بابای بچه های مردم!


در سوپر مارکت جنگل
January 17, 2010

*روباه : به جرم تولید و عرضۀ حنای تقلبی محکوم شد.خیلی ها شکایت کرده بودند که ماههاست حنای روباه هیچ رنگی ندارد.
*شیر : مدعی شد که شامپوهای ضد ریزش پشم،همه،تقلبی از کار درآمده ند.موسسات ریز و درشت ترمیم پشم هم هیچ کاری از دستشان برنمی آمد:شیر پشمش ریخته بود و این،خیلی غم انگیز بود!در خواب کابوس می دید و در بیداری کابوس می ساخت!
*گرگ : اهالی جنگل را متهم به آتش افروزی و خرید و فروش مواد آتش زا می کرد.به مقامات ذیربط شکایت کرده بود که بعضی ها با افروختن شبانۀ آتش در اطراف خود،نمی گذارند گرگها،این عزیزان دل جنگل،امور را بخوبی رتق واز آن مهمتر، فتق کنند!
*موریانه : شایع شده بود دوپینگ کرده و مواد نیروزا استفاده کرده است.موریانه همۀ این شایعات را رد می کرد و می گفت:دندان همان دندان است،پایه ها یک کمی پوسیده شده اند!
*زنبور: پس از بررسی کیفیت کالاهای غرفۀ عسل،متهم شد که شکر خورده است.زنبور ضمن تایید این اتهام،گفت که بیشترین حجم شکر را زمانی خورده است که زیر بار شیر و گرگ و روباه رفته است!
* بز : متهم شد که به خاطر بلند پروازی،باعث سرنگونی بعضی قفسه ها شده است.مکلف شد که مثل بچۀ گوسفند سرش را بیاندازد پایین و آرام آرام راه برود .
* لاک پشت : به علت ارتکاب مداوم به چانه زنی از بالا،توسط فوق تخصص ترمیم چانه تحت نظر دائم بود و کمتر در سوپرمارکت آفتابی می شد.
* گاو : گاو شهری،به غرفۀ دستمال کاغذی و پمپرز که می رسید،می گفت:"آخ جون!غذا!" بسکه گاو بود!
* جغد : روزها می خوابید و شبها دنبال گشت و گذار می رفت.او را پشت در بستۀ سوپر مارکت دیده بودند که با حسرت،غرفۀ عینک های آفتابی را نگاه می کند!


قرار نبود اینجوری کنیم
December 30, 2009

قرار نبود حرکت را رادیکالیزه کنیم و بنا بود آرام و مدنی و روادارانه اعتراض کنیم ولی وقتی گارد ویژه به طرف ما آمد،ما با خشونت و قساوت هر چه تمام تر،آسفالتهای خیابانها را لگد کردیم و به آسفالت کوچه های اطراف هم رحم نکردیم.حتی بعضی از ما،برای جلوگیری از حمله گارد ویژه و دیگر نیروهای ریز و متوسط و درشت و تنومند،میله های وسط خیابانها را از جا کندیم با این که گاندی،هیچگاه میله های وسط خیابانها را نکند و به آن میله های نازنین و پیام آوران عطوفت و رحم همیشۀ تاریخ وفادار ماند و آنها را برای فردای خیابانهای هند به کار گرفت.ما،با خشونت و بیرحمی هر چه تمامتر سیگارها و روزنامه ها را به آتش کشیدیم و دود آن را با وقاحت جلوی صورتمان گرفتیم،تا اشک نریزیم. در حالی که مسیح هیچگاه روزنامه آتش نزد و دود سیگار توی چشم حواریون فوت نکرد و لایۀ ازن سوراخ ننمود.ما،وقتی از بالای پل کالج روی سرمان سنگ ریختند و زخمیمان کردند و دوستانمان را از بالای پل به زیر افکندند،به جای مدارا و نشستن بوداوار زیر درختهای انجیر حاشیه خیابان ،به شیوه پوپولیستی عصبانی شدیم و شعارهای تند دادیم در حالی که مارتین لوترکینگ هیچگاه زیر پل حافظ شعار تند و تحریک کننده نداد .ما وقتی پاترول از روی دوستانمان عبور کرد به بعضی وسایل نقلیه خسارات کلی و جزئی وارد ساختیم در حالی که می توانستیم پوپولیسم کلاسیک را در رویکردی پراگماتیستی به بحثی خرد گرایانه با جناح مقابل پیوند بزنیم و ابژه تزریق سیستماتیک خشونت حکومتی را با خرد ورزی در دم خرد و خاکشیر نماییم،چندانکه افلاطون و سقراط و اکوئیناس و آریستوفان و دیگرخداوندان تسامح و تساهل تاریخ بشریت چنین کردند.ما می توانستیم خیلی چیزها را با هم پیوند بزنیم ولی نزدیم.قبول کنید که ما،آدمهای پلیدی بودیم.ما،در غیاب عزیزان گشت ارشاد به خشونت عریان پرداختیم و نکردیم لااقل نوع محجبه اش را انتخاب کنیم که اینقدر به وهن مقدسات متهم نشویم.اگر چنین کرده بودیم،امروز همگان از پوپولیسم دولتی گرفته تا آنارشیسم حکومتی،تک تک ما را گرفته و روی سرشان حلوا – حلوا می کردند.


تو در نماز عشق چه خوانده ای...
December 23, 2009

ای قم!ای کاش من بالاترین شاخۀ بلندترین درخت چنار حاشیۀ خیابان شهید منتظریت بودم!ای کاش من آنتن تلویزیون بلندترین برجت بودم!ای کاش من پل هوائی احتمالیت بودم!...از آقایی که روی داربست بالای سرم ایستاده بود و کف کفشهایش فرق سرم را مهربانانه نوازش می کرد،پرسیدم:"شما که اون بالایی بگو اول و آخرجمعیت کجاست؟"شوق زده گفت:"معلوم نیست.تا چشم کار می کنه جمعیته."با لهجۀ اصفهانی گفت یا نجف آبادی یا قمی یا تهرانی یا ترکی،نمی دانم.همه اش را قاطی کرده ام.شاید هم گفت که مخصوص مراسم تشییع،از دوبی آمده است.خیلی خوشحال بود آن که از دوبی آمده بود،نجف آبادی بود.چادر سرش بود،یا ته ریش داشت؟!یادم نیست...شاید هم فکلش از زیر روسری پیدا بود...سیل بودیم که داشتیم می رفتیم.یعنی می برد ما را.بی هیچ مقاومتی...بدون این که بگوییم آقا هل نده و خانوم برو کنار...یا آقا جلوی پاتو نگا کن که طبیعتا اصلا قابل دیدن نبود،از بس جمعیت فشرده بود...تا به حال در هیچ تجمعی اینقدر فشرده نشده بودم و اینقدر جمع مرا نبرده بود...! هر چند نفر از گوشه ای شعار می دادند که همه گیر می شد و سرایت می کرد به جمع ،تاخانمی که از زیر چادرفقط یک چشمش پیدا بود، با ته لهجه قمی بگوید:"بابا آخه تشییع جنازه اس، یه لا اله الا اللهی،یه الله اکبری،اینا چیه آخه می گن؟"و بعدش خودش هم آنهایی را زیر لب بگوید که چیه اینا می گن؟!و بعد از من بخواهد حائلش شوم که برود آن گوشه...می گویم که واقعاًچنین جمعیتی را نمی شود کنترل کرد و شاید بعضی هم آن وسط بعضی چیزها بگویند و بعش فکر می کنم شاید تقصیر آن آقایی است که اول از همه،شعارها را پشت بلندگوی وانت از جلوی بیت قبل از مراسم تشییع هدایت کرد.گفت:"بگو یا حسین..."خوب نتیجه معلوم است و عبارت "یا حسین" می تواند به اندازه کافی تحریک کننده و زمینه ساز شعارهای ساختارشکنانه باشد و مردم همه اسم کوچک یکی را فریاد بزنند و دیگر هیچ رقمی (حتی با خواهش و التماس آقای مذکور که شعارهای تحریک کننده ندهید)کوتاه نیایند...
خانمی ،یک"وی"ی پلاستیکی سبز را به نشانه پیروزی کرده نوک انگشتش و گرفته بالا.شهرستانی می نماید.می خندم و می گویم:"چه جالب!اینو از کجا آوردین؟!"مردم دور و بر هم می خندند.نمی شنود.فارغ و بی توجه به دنیا و مافیها، انقدر جدی و با اراده،دو انگشت وی مانند پلاستیکی مذکور را حمل می کند که گویی درفش کاویانی را...... می گویندنماز میت.خیلی مانده به حرم.تا آنجا که صدای بلندگو بزور می آید.جماعت سکوت می کند وبه نشانه نماز رو به قبله می ایستد . از دور اما همچنان صدا می آید.محو و همهمه وار...مثل موج ،که از دیوارهای سیمانی عبور می کند و می آید و فضا را می شکند و خیز برمی دارد وآوار می شود روی چشمها و گوشهایی که پشت میله ها و پشت بامها و پشت دیوارها دزدکی فاتحان خیابانها را نگاه و شناسایی می کنند .همینجوری هی صدا می رود و هی می آید و من،مدام آرامش ملکوتی صورتی در ذهنم است که شب پیش در محفظه ای شیشه ای در حیاطی کوچک دیدم .اولین بار بود که می دیدم کسی اینچنین آسوده خفته است.کسی که خواب ابدیش هم خواب از بعضی چشمها می رباید!...