January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





تو را با قلبم می‌بوسم...
January 3, 2018

download%20%282%29.jpg

معرفی کتاب "خودنویسم را از آفتاب پر می‌کنم (نامه‌های پرویز شاپور به پسرش، کامیار)"
"خودنویسم را از آفتاب پر می‌کنم" برشی است 8 ساله از زندگانی پرویز شاپور، در قالب نامه‌هایی که او به پسرش کامیار نوشته
است. شاپور، کامیار را برای ادامۀ تحصیل به انگلستان فرستاده و اکنون با زبانی صمیمی، ساده، مهربان و شیرین برایش نامه می‌نویسد تا این نامه‌ها رشته‌ای باشند که کامیار را به او، خانواده‌ و هویتش وصل می‌کنند. کتاب در حقیقت، بازتابی است از نگاه ظریف، نکته‌یاب، طناز، و روح مهربان و لطیف شاپور. شاپوردر این نامه‌ها پسرش را رفیق خودش می‌داند و با ملایمت و نرمی تلاش می‌کند او را بفهمد و درعین‌حال راهنمایی‌اش کند. او را: "با قلبش می‌بوسد"، " به‌اندازه تمام سلام‌هایی که بشر از اول زندگی تاکنون به هم کرده‌، به او سلام می‌کند" و "امیدوار است که حالش عالی و دماغش چاق باشد، به‌اندازه‌ای که البته احتیاجی به جراحی پلاستیک پیدا نکند و روحیه‌اش مافوق جمبوجت باشد و به‌زودی روی ماه هم را ببینند!"...
کتاب آینه‌ای است از عادات، علایق، احساسات و روحیات شاپور که یاری‌مان می‌‌کند به فضای ذهنی او و دنیای خاصش نزدیک شویم. شاپور از شخصی‌ترین و پنهانی‌ترین دغدغه‌هایش می‌نویسد و آن را با شرح زندگی روزمره‌اش همراه می‌کند. اینکه خودش را بازنشسته کرده تا به نوشتن و طراحی بپردازد، اینکه اغلب خیابان‌های تازه را بلد نیست و سال‌هاست که اتوبوس و تاکسی سوار نشده، اینکه از خیابان‌گردی لذت می‌برد و این کار جای سینما- تئاتر و مطالعه را برای او می‌گیرد و ریزه‌کاری‌های دیگری که از زبان شیرین شاپور در این نامه‌ها بیان می‌شوند. او این‌همه را اکثراً در قالب روزنوشت بیان می‌کند و در چارچوب معمول نامه‌نگاری نمی‌ماند. مثل‌اینکه او صبح بلند شده، قلم به‌دست گرفته و در یک محدوده زمانی طولانی چند‌ساعته و حتی یک‌روزه، زندگی کاری و شخصی‌اش را از چای خوردن، قدم زدن و غذا دادن به گربه‌ها گرفته تا نوشتن و خواندن کتاب‌های تازه بازگفته ‌است. او شعرهایی را که کامیار نوشته و برایش فرستاده نقد می‌کند، خبر از انتشار آن‌ها در نشریات و در قالب کتاب می‌دهد و او را در جریان رخدادهای ادبی و هنری می‌گذارد. شاپور در این نامه‌ها از انعکاس کاریکلماتورهایش در مجامع ادبی و هنری می‌گوید، از نشست‌و‌برخاست‌هایی که با اردشیر محصص، عمران صلاحی، احمد شاملو، منوچهر آتشی، یدالله رؤیایی، اسلام کاظمیه و دیگران داشته می‌نویسد و ناخودآگاه بخشی از تاریخ معاصر ادبیات و هنر ایران را بی‌هیچ واسطه‌ای بازگو می‌کند. این روزنوشت‌‌ها در سایۀ نگاه گاه طناز و گاهی شاعرانۀ شاپور ارزش هنری پیداکرده است:
-کامی جان الساعه که این نامه را برایت می‌نویسم ظهر است یعنی ببخشید یک بعدازظهر است. هوا بشدت گرم است. تن من خیس عرق است و بادبزن شخصی که به ریش قوه جاذبه می‌خندد با آخرین سرعت کار می‌کند ولی افسوس نتیجه این پرکاری صفر است. (ص28)
-روز جمعه ساعت شش و کم بعدازظهر است. هوا هنوز درست تاریک نشده و نیم ساعت دیگر هوا درست‌وحسابی تاریک می‌شود. من پشت به باغ آقای سمسار زاده نشسته‌ام و گاهی برمی‌گردم و شاخه‌های درخت را از پنجره نگاه می‌کنم... حالا که برگشتم که درخت و شاخه‌هایش را ببینم دیدم در سیاهی شب غرق شده‌ است. (ص142)
-خانم‌بزرگ یک جفت جوراب بنفش از آبادان آورده امروز پوشیده‌ام مثل ستاره سهیل می‌درخشد ولی لباسم ایتالیایی است پارچه خیلی خوبی هم دارد ولی برایم گشاد است فکر می‌کنم ناچارم خودم را به دست پمپ بادی بسپارم تا رفع این نقیصه بشود. (ص108)
-آقای محصص را هم دیروز خدمتشان بودم و کتاب خیلی خوب نقاشی را که مال ایشان بود باهم تماشا کردیم و درواقع سیزده‌بدر را عوض اینکه در دامن طبیعت بدر کنیم توی کتاب نقاشی بدر کردیم. (ص55)
سعی شده که نامه‌ها در کتاب بر اساس توالی زمانی مرتب شود تا مخاطب بتواند در آن یک خط روایی منظم را دنبال کند.
شاپور در این کتاب از خودش می‌گوید و عکس‌هایش را برای کامیار می‌فرستد:
-یک عکس من هست که شاهکار است که در نامه آینده برایت می‌فرستم و آن‌وقت خواهی دید چه ژست هنرمندانه‌ای گرفته‌ام و چه یال و کوپالی دارم! نمی‌دانم چرا موقع نوشتن جمله بالا یاد دن کیشوت افتادم. (ص50)
در پس این نگاه طناز و شوخ، تلخی و تنهایی نهفته است که پشت سطرهای نامه‌ها پنهان می‌شود و گاه خودی می‌نمایاند تا جلوه دیگری از زندگی هنرمند سبک ‌آفرین روزگار ما باشد. چگونگی تأمین هزینۀ اقامت و تحصیل کامیار، یکی از دغدغه‌های شاپور در این نامه‌هاست. گلایه از بی‌پولی، بی‌حوصلگی، دل‌تنگی، خستگی و یکنواختی زندگی‌ای که هیچ تنوع و حتی مسافرتی در آن نیست در پشت نگاه به‌ظاهر شیرین نامه‌ها جاری است و انعکاسی است از زندگی تلخ هنرمند بزرگی که حتی امکان این را که بتواند به‌تنهایی و در خلوت زندگی کند ندارد. درجایی از نامه‌ها می‌نویسد:" درهرصورت زندگی چیز متوسط مزخرفی است." ولی او که تاب ندارد خاطر عزیزی را پریشان سازد، بلافاصله در نامه‌های بعد سعی می‌کند اطمینان بدهد و با نگاه و قلم طنازش گرمی و امید ببخشد:
- من هم مدیرکل نفت خانه هستم و بایستی بخاری‌ها را نفت گیری کنم. خلاصه با حفظ سمت مدیرکل زباله هم هستم و هرروز پاکت نایلونی را گره می‌زنم و پشت در می‌گذارم. خلاصه سرگرمی‌های ایام بازنشستگی جالب هستند و هر کاری از بیکاری بهتر است. (ص 176)
-از حال رفیقت بخواهی ای بدک نیستم نفسم مثل آسانسور در حال بالا و پایین رفتن است. (ص99)
او حتی بااینکه گربه‌های کامی "از اذیت کردنش دریغ نمی‌کنند" سعی می‌کند با آن‌ها هم مهربان باشد تا کامی را خوشحال کند. با زبانی طنز درباره‌شان که "موزیک استخوان‌ جویدن پخش می‌کنند." می‌نویسد. جای‌جای نامه‌ها پر است از یاد گربه‌ها که "به کامیار میومیو می‌رسانند!":
-گربه دست و پای شما را می‌بوسد و سخت موردتوجه هم خسرو قرارگرفته است. این گربه نابغه است. چون رفتارش خیلی سنگین و متین است به‌طوری‌که اگر در دیزی هم بازبماند زیرچشمی هم به آن نگاه نمی‌کند. دلیل این‌که از گربه‌ات حرف به میان آوردم برای این است که تو خوشحال بشوی."(ص 19).
آنچه در زندگی شاپور را شاد می‌کند و به آن معنا می‌بخشد آثار اوست. او در خلال نامه‌ها از آن‌ها می‌گوید، از این‌که "نوشتن برایش کار مقدسی شده"، "بهترین دقایق عمرش نوشتن کاریکلماتورهاست"، "کارش زندگی‌اش است"، "کارهایش را به‌اندازۀ عشق دوست دارد و از آن‌ها لذت می‌برد":
-موضوعی که نوشته‌ها و طرح‌ها را در نظر من اهمیت می‌دهند این است که کار کردن روی این دو رشته، بیکاری جهنمی را تبدیل به لحظات بهشتی می‌کند و همین امر نهایت اهمیت را برای من دارد زیرا وقتی من کار می‌کنم متوجه گذشت زمان و بدهکاری‌هایم (ناراحتی‌هایم) نمی‌شوم و روزهایی که بیشتر کارکرده‌ام خوشحا‌ل‌ترم و از خودم بیشتر خوشم می‌آید و خلاصه بیشتر خودم را دوست دارم و روزی که کار نکنم از خودم متنفر می‌شوم و کار به بالاتر هم کشیده می‌شود یعنی روزی که کار نکنم با خودم دشمن می‌شوم (ص124)
"خودنویسم را از آفتاب پر می‌کنم" از روزگاران دهه 50 نشان دارد، از کوچه‌ها و خیابان‌ها، از کافه‌تریای آنوش و از روزگاری که قیمت فولکس‌واگن در کشورهای بازار مشترک 9 هزار تومان است و این، بر شیرینی و خواندنی بودن کتاب می‌افزاید.
شاپور بسیاری از نامه‌ها را با کاریکلماتورها و شعرهایش همراه کرده که برخی از این آثار کمتر دیده‌شده‌اند:
قنداق جغجغه‌ام را به صدا درمی‌آورم/هنگامی‌که/عروسک خیالت/در ذهنم/پایکوبی می‌کرد (ص 36)
شب را به تو مدیونم/با تمام ستارگانش/دین‌ام را ادا خواهم کرد/حتی اگر روز باشد. (همان)
من /و/ستارگان/به تماشای/هم/نشسته‌ایم/و/شب/به/تماشای/ما (ص51)
در برخی از نامه‌ها شاپور در خلال نوشتن نامه، قلم را به دست دیگران سپرده تا آن‌ها هم چند سطری بنویسند. دریکی از نامه‌ها عمران صلاحی، جمله‌هایش‌ را با شعر تازه‌ای که سروده همراه می‌کند. ولی اشکال آنجاست که این نامه‌ها در متن کتاب حروف متفاوتی از نوشته‌های شاپور ندارند و ازاین‌رو مخاطب در تشخیص این‌که کدام سطر از نامه مربوط به شاپور است و کدام‌یک را دیگران نوشته‌اند دچار سردرگمی می‌شود.
همچنین در دیباچه نوشته‌شده که سعی در حفظ رسم‌الخط نامه‌ها بوده است تا مخاطب را به حال و هوای آن زمان نزدیک کند ولی پیداست که متن کتاب بر اساس رسم‌الخط رایج امروزی سامان یافته است.
کتاب را فرناز تبریزی و کامیار شاپور گردآوری و تنظیم کرده‌اند و آن‌ را انتشارات مروارید در 600 نسخه چاپ کرده است که برای مجموعۀ نامه‌های شیرین پدر کاریکلماتور ایران تیراژ عجیبی است؛ آن‌هم در حالی که همین ناشر در ایرانِ 32 میلیونیِ سالِ 53، کتاب با تیراژ 5000 تایی چاپ می‌کرد. (ص 101) هرچند امروزه یاد گرفته‌ایم که در سایۀ آنچه در اقتصاد نشر و سلیقۀ مخاطب و سبد خرید خانوار و شرایط کاغذ و هزار پدیدۀ ریزودرشت دیگر شاهدش هستیم از هیچ‌چیز تعجب نکنیم!...

(انتشاریافته در روزنامه‌ی شرق)


آیین‌نامۀ زلزله!
December 23, 2017


بنا بر اخبار رسیده اخیراً تحرکاتی در لایه‌های مختلف زمین دیده‌شده است که موجبات ایجاد زمین‌لرزه را فراهم ساخته است. لذا موارد زیر از سوی مدیریت آسمان هفتم به لایه‌های زمین ابلاغ می‌گردد:

*ایجاد هرگونه تنش در لایه‌های زمین ممنوع است، مگر این‌که ما دلمان بخواهد.
تبصره 1: مناسب است تنش‌های ذخیره‌شده در پوستۀ زمین به‌صورت هدایت‌شده آزاد شود.
تبصره 2: هرگونه تحرکی در لایه‌های زمین باید با هماهنگی قبلی صورت گیرد. هرگونه تحرک مشکوک قابل پیگرد قانونی و غیرقانونی است.
*تکان خوردن لایه‌های زمین در صورتی مجاز است که مخالف موازین عفت عمومی و خصوصی نباشد.
*لایه‌هایی که سابقۀ تحرک غیرمجاز دارند مجوز حرکت نخواهند داشت.
تبصره: وجود هرگونه لایۀ ستاره‌دار تکذیب می‌شود، برخی لایه‌ها پرونده‌شان ناقص است.
*با توجه به اثر تحریکی زلزله‌های استانی بر فعالیت گسل‌های تهران، در کلیۀ درزها و زوایای هفت‌آسمان نیروی ویژه و گشت‌ ارشاد و نمایندۀ دادستانی آسمان هفتم مستقر می‌شود.
*آموزش اهالی شریف و گران‌قدر و نجیب هفت‌آسمان به آداب کفن‌و‌دفن برای مقابلۀ فوری با عواقب احتمالی زلزله ضروری است.
*هر چه سریع‌تر ردیف بودجه‌ مخصوص برای رفاه عزیزان شریف و نجیب هفت‌آسمان جهت مقابله با تحرک لایه‌های زمین در نظر گرفته شود. این ردیف بودجه مورد‌استفاده:"جامعه تبیین آثار احتمالی زلزله"، "اندیشه‌گاه تئولوژیک جامعه‌العرش فی ارکان الزلزله" و "گسترش زبان زلزله‌شناسی در هفت‌آسمان"،"مرکز راهبردی تبیین تأثیر گسل‌های آمریکای جنایتکار و اسراییل غاصب بر فعالیت گسل تهران" و "مراکز تولید حمل کلاهک و سایر کلاه‌ها با برد هزار میلیارد سال نوری" می‌باشد.
*هرگونه تحرک لایه‌های زمین در کوچه‌های تنگ و باریک تهران، اطراف برج‌های مسکونی روی گسل این شهر، اطراف لوله‌های گاز و پمپ‌های بنزین تهران، زیر خانه‌های بسازوبفروشی این شهر و خلاصه سایر نقاط آن، مصداق تشویش افکار عمومی تلقی شده و با لایه‌های خاطی که می‌خواهند مدیریت بحران را در نمایندگی عرش اعلی روی کرۀ زمین زیر سؤال ببرند طبق قوانین دلبخواهی رفتار خواهد شد.
مفاد این بخشنامه از زمان پیش از تصویب قابل‌اجرا بوده خاطیان به اشد مجازات خواهند رسید.
دفتر ریاست آسمان هفتم


*در باب حرف مفت
December 14, 2017


یک توضیح: روزنامه شرق این مطلب را با عنوان:"دشمن حقیقت چیست" منتشر کرد و ارجاع آخر مقاله را نیز حذف کرد

تصور کنید که به ملاقات بیماری رفته‌اید و او بگوید: "احساس سگی را دارم که زیرش گرفته‌اند." به‌احتمال‌زیاد، آن‌گونه که ویتگنشتاین هنگام احوالپرسی از فانیا پاسکال به او پرخاش کرد و گفت: "تو چه می‌دانی که یک سگ زیرگرفته‌شده چه احساسی دارد"، برنمی‌آشوبید؛ بلکه بیمار را دلداری می‌دهید که: "ایشالا بهتر می‌شی، غصه نخور." آن‌وقت با فراغت خاطر سراغ شنیدن حرف‌های بی‌معنی بعدی می‌روید! امروزه حرف‌ مفت سکۀ رایج بسیاری از مکالمات و نوشته‌ها شده، فقط هم مختص جامعۀ ما نیست. کافی است به نطقی که ترامپ در توجیه به رسمیت شناختن اورشلیم به‌عنوان پایتخت اسراییل ایراد کرد مراجعه کنید تا حجم عظیمی از آن‌ را یکجا شاهد باشید!... ولی درهرحال حضور روشن این پدیده در مناسبات فردی و اجتماعی جامعۀ ما امری نیست که بتوان از کنار آن به‌راحتی گذشت و آن را قابل قیاس با یک نطق یا نوشته دانست. زمانی شهرداری، دیوارهای شهر پر دود و ترافیک شهرمان را پرکرده بود از عبارت زیبای: "زمانی آسمان شهرمان آبی بود." توگویی این عمۀ گرامی ما بود که باغ خراب می‌کرد و مجوز برج‌سازی می‌داد... امروزه امر وقف از اهمیت بسزایی برخوردار شده و به شهروندان بی‌خیال! عزیز توصیه می‌شود که آن‌ را جدی بگیرند... درودیوار ایستگاه‌های مترو، خیابان‌ها، کوچه‌ها، پارک‌ها، ادارات و سازمان‌ها پر است از جملات نغز و بی‌معنا... مجریان رسانۀ رسمی، زمین و زمان را با نخ عبارات بی‌معنی به هم می‌دوزند. در فضای مجازی، حرف مفت دریایی است که همراه با استیکر گل و بوس و غنچه بر سر مخاطب آوار می‌شود. هرکدام از ما، روزانه به حجم زیادی از ادعاها و جمله‌های بدون پشتوانه و بی‌معنا در دنیای حقیقی و مجازی برمی‌خوریم و از کنار آن‌ها مثل امری بدیهی می‌گذریم. حرف مفت برخلاف دروغ، دغدغۀ صدق و کذب را ندارد، نسبت به‌درستی گزاره‌هایی که بیان می‌کند بی‌تفاوت است و ارتباط معناداری با واقعیت ندارد؛ چراکه مثل قضیۀ سگِ زیرگرفته شده، قصدش نه گزارش کردن حقیقت است و نه کتمان آن؛ بنابراین ما آن‌ را کمتر جدی می‌گیریم و در برابرش خشم و یا حساسیتی را که دروغ در ما برمی‌انگیزد نشان نمی‌دهیم. حرف مفت زن، درصدد توجیه خودش است، می‌خواهد خودنمایی و جلوه فروشی کند و خود را مهم‌تر ازآنچه هست نشان دهد. ما هم در برابرش حداکثر پوزخندی می‌زنیم و شانه‌ای بالا می‌اندازیم. رواج حرف مفت، بیشتر در آموزه‌های فلسفی پساتجددگرایانه و ستیزش آن با واقع‌گرایی و تردیدش در امکان دسترسی قابل‌اعتماد به واقعیات عینی ریشه دارد. دسترسی نداشتن شهروندان به عناصر آگاهی‌بخش و بی‌توجهی تولیدکنندگان پیام به نگاه و زبان و مقتضیات مخاطب باعث می‌شود تا در جامعه‌ای که همه خودشان را همه‌چیزدان می‌شناسند و در برابر هر چیزی بیش ازآنچه فکر کنند نظر می‌دهند تولید حرف مفت به مقیاس انبوه برسد و جامعه در برابرش دچار مصونیت گردد. ما به قدرت تخریب و خطر حرف مفت بی‌اعتناییم؛ فراموش می‌کنیم که حرف مفت به نسبت دروغ دشمن بزرگ‌تر و خطرناک‌تری برای حقیقت است. چراکه دروغ حقیقت را به رسمیت می‌شناسد ولی در برابر آن قد برمی‌‌افرازد ولی حرف مفت، حقیقت را نادیده می‌گیرد و توجهی به آن نمی‌کند و بر دنیایی از تخیل بنا می‌‌شود. ازاین‌رو مخاطب را عادت می‌دهد که دغدغۀ انطباق حرف‌ها را با واقعیات نداشته‌ باشد، عادت طبیعی او را به توجه کردن به چگونگی امور ضعیف می‌کند و نگاه غیرواقعی و انتزاعی و ناتوانی از صدور هرگونه حکمی دربارۀ واقعیات را برای او به امری عادی تبدیل می‌کند؛ چیزی که در جامعۀ خودمان نیز شاهد آنیم. بسیاری از ما در برابر حرف مفت دچار مصونیت و بی‌حسی شده‌ایم و هیچ‌چیز خطرناک‌‌تر از بی‌حسی آدمیان نیست!...
............
*برگرفته از رساله‌ای با همین نام نوشتۀ هری فرانکفورت


بزرگا، منم بازی
December 13, 2017


تاریخ دارد نوشته می‌شود. یک شخصیت می‌خواهد به‌زور خودش را توی روایت جا کند. به تاریخ می‌گوید:
-خیر از پیری‌ات ببینی، یه طوری منو راه بده. جای دوری نمی‌ره.
تاریخ سرفه‌ای می‌کند و می‌‌گوید:
-جنابعالی را بجا نمی‌آورم.
-دهه! چطور نمی‌شناسی؟! آدم به این مهمی... من سیاهی‌لشکرم.
-آخه یه سیاهی‌لشکر که به درد نوشته شدن توی تاریخ نمی‌خوره. برو کنار بذار باد بیاد...
سیاهی‌لشکر گلویی صاف می‌کند و می‌گوید:
- روایت تو بدون حضور من نمی‌تونه نوشته بشه.
تاریخ پوزخند می‌زند و می‌گوید:
-خب آره... برو دوباره چهار سال دیگه وقت انتخابات بیا تا نوشته بشود...
-از بس هی تا اینجا اومدم و برگشتم خسته شدم... برو بگو یه سیاهی‌لشکر خوب و شریف می‌خواد یه نقشی توی تاریخ داشته باشه. دیگه کاریت نباشه.
- نمی‌شه قربونت برم، نمی‌شه فدات شم، با منطق روایتم جور نیست.
-من که جایی رو تنگ نمی‌کنم... یه گوشه برا خودم می‌شینم.
- والله گفتند افراد متفرقه رو راه ندیم.
یک شاعر از داخل سرش را می‌کند بیرون. سیاهی‌لشکر می‌گوید:
-پس چرا ایشونو رو راه دادین؟ از هنرمندا متفرقه‌تر مگه کسی هست؟!
-به ایشونم دستور دادند که بره بیرون. کاشف به عمل اومده که توی شعراش اهل لهو و لعب بوده...
یک سیاستمداراز داخل داد می‌زند:
-آهای تاریخ! حواست کجاست؟ این بیچاره ژن خوب یه عالمه وقته اینجا ایستاده می‌خواد بیاد داخل، تو همه‌اش حواست به اون سیاهی لشکره...
سیاهی‌لشکر با دیدن سیاستمدار کلاهش را سفت می‌چسبد و می‌ایستد کنار. یک زن با استفاده از بلبشوی ایجاد شده سعی می‌کند برود داخل. تاریخ می‌گوید:
-آهای کجا همشیره؟!
-می‌خوام بیام داخل.
-نمی‌شه...یعنی خواستیم، نشد... بروید ، به وقتش با آقای سیاهی لشکر برگردید... تشریف ببرید کنار این آقای فاتح می‌خواهند بروند داخل
...
-اوا...خاک به سرم... دیگه لابد نمی‌شه اونجا نفس کشید... چه گرد و خاکی هم کردن.
-نه بابا. اون گردو خاک مال یه انقلابیه که معاینه فنی نداره و قراره بره جزو از رده خارج‌ها...
-پس لااقل اون پایان روایت را باز بگذارید بلکه یه نفسی بکشیم.
تاریخ تا می‌آید به خودش بجنبد سیاهی‌لشکر پایان روایت را هل می‌دهد. پایان روایت باز می‌شود و تاریخ مدام هی تکرار می‌شود...


گوستاو فلوبر خودِ منم
December 13, 2017

download.jpg

درنگی بر طنز در "کیلومتر 11 جاده‌ی قدیمِ ارومیه به سلماس"، نوشتۀ حامد حبیبی

"هر هفته به یک اسم صدایم می‌زد، هر اسمی بجز اسم خودم..." (ص45) کیلومتر 11 جاده‌ی قدیم ارومیه به سلماس" به شیوۀ غافلگیرکننده و غریبی بیانگر دغدغۀ سرگشتگی، زوال، گم شدن، تنها ماندن و رفتن آدم‌هاست که از زاویۀ دید یک راوی اول‌شخصِ آشفته و پریشان روایت می‌شود. کتاب، اثری سرراست نیست که بتوانی یک خط داستانی را در آن دنبال کنی یا ماجرایش را برای دیگری تعریف کنی؛ قصه‌گو نیست و بیشتر بر بازتاب حالات و روحیات ذهنی راوی متکی است، حالات و ذهنیاتی که نمی‌دانی کدام‌یک واقعی است و کدام‌یک حاصل خواب‌وخیال اوست. ذهن پریشان راوی در آشفتگی زمان و مکان و زبان اثر نمود می‌یابد. او با شیوۀ بازگویی جریان سیال ذهن می‌کوشد آنچه را بر او گذشته است بازخوانی کند، بلکه خودش را بیابد و به برداشتی از وضعیت حال و آینده‌اش برسد. راوی نهایتاً در یک‌ زمان ذهنی در یک ناکجاآباد به آرامش می‌رسد و هم‌زمان، می‌فهمد که به‌عنوان یک نویسندۀ جوان بجای آنکه سرگذشتش را روایت کند دستمایۀ آفرینش موقعیت داستانی برای افزودن به تجربیات یک داستان‌نویس دیگر شده است!
اگرچه نمی‌توان برای این اثر طرح داستانی خاصی تعریف کرد ولی آنچه حوادث به‌ظاهر ساده و پراکنده‌اش را به هم مربوط می‌کند و مخاطب را دنبال خود می‌کشاند روح و مضمون آن یعنی هویت گم‌شدۀ راوی و تنهایی اوست:
-همه می‌خواهند اثرانگشتشان را رویت بگذارند و بعد راهشان را بکشند و بروند. (ص72)
-به هر کس نزدیک می‌شوی، یا می‌میرد یا مهاجرت می‌کند. (ص106)
این مضمون در دیگر آثار حامد حبیبی نیز حضور دارد و جهان داستانی خاص او را می‌سازد و با دیدی روا‌ن‌شناسانه در سایۀ بررسی دقیق حالات و رفتارهای آدم‌ها بیان می‌شود. در این کتاب بارها و بارها راوی از سوی نزدیک‌ترین کسانش بانام‌های دیگری صدا می‌شود، بارها جای آدم‌ها در ذهنش عوض می‌شود و آدم‌‎ها در آن نقش یکدیگر را بازی می‌کنند و هویتشان در ذهن او تغییر می‌کند.
"کیلومتر 11..." اجزایش با دقت و وسواس کنار هم چیده شده است. باید هنگام خواندن کتاب ارجاعاتش را کشف کنی، از صحنه‌ها و عبارات رمز زدایی کنی، چندباره بخوانیشان تا بتوانی آهنگ اثر را کشف کنی. در این اثر هر ارجاع به شیء یا پدیده‌ای نقشی در بازتاب ذهنیت راوی و گذشته‌اش دارد: اسکلت نیمه‌کاره فلزی زنگ‌زدۀ خیابان که ستون‌هایش مثل میخ توی ابرها رفته، منظرۀ کودکی یک نسل است و خط به‌جامانده از زخم کودکی راوی تأکیدی است بر اینکه جای زخم‌ها مثل خاطره‌ای است که از بین نمی‌رود، خودش را مدام به رخ می‌کشد تا به کمکش دیگری و خویش را بفهمیم.
یکی از عناصر ساختاری این اثر که به یاری تعمیق مضمون آن آمده طنز است. طنز وجه مهم و قابل‌اعتنای آثار حبیبی است که در اساس برخاسته از نگاه هستی‌شناسانۀ اوست؛ طنزی عصیانگر، تلخ و سرد که تهاجمی است و با مخاطب و سوژه رودربایستی ندارد. طنز این کتاب در وهلۀ اول از جنس طنز کلامی است که در واژگان و عبارات و تعابیر متجلی می‌شود و علیرغم سردی و تلخی، دیریاب نیست، بلکه زنده، روان، راحت، سرراست و صمیمی است. این طنز اگرچه در خدمت زبان اثر است ولی هدف از به‌کارگیری آن فراتر از جذابیت‌بخشی ظاهری به زبان و لحن داستان است؛ نویسنده را یاری می‌کند که به شخصیت، ذهنیت و زبان خاص راوی نزدیک شود و بازتاب نگاه کاوشگر، سرد، عمیق، عاصی و تلخ او به مضحکه‌ی روابط آدم‌های سرگشتۀ اطرافش باشد. به‌بیان‌دیگر حبیبی در این اثر به عبارات، چرخشی طنزآمیز می‌دهد تا آن‌ را با فضای داستان و با نگاه، زبان و لحن آدم‌های آن همسو کند، جلوی دراماتیزه شدن اثر را بگیرد و فاصلۀ انتقادی، سرد و تردیدآمیز راوی در انعکاس محیط درون و پیرامونش را همچنان حفظ کند. کافی است مخاطب، وجه شسته‌و‌رفته و غیر عامیانه و به‌دوراز طنز عبارات زیر را در نظر آورد تا ببیند که طنز چقدر توانسته یاریگر نویسنده در نزدیک شدن به فضای مضمونی اثر باشد:
- گفت حواست باشد، زندگی اگر ببیند سرحال و قبراقی دخلت را می‌آورد؛ به آدم‌های داغون کاری ندارد. همچین گفتم "البته" که انگار زندگی همین دیشب اسرارش را با من در میان گذاشته و من از این به ‌بعد فقط کارم این است که مُهر بزنم پای حرف ملت. (ص50)
-هوا پر از جمله است، جمله‌های آدم‌های مختلف که مثل سگ دنبال صاحبشان می‌گردند، می‌گردند تا پیدایش کنند و بخورند پسِ گردنش. (ص102)
ازاین‌رو می‌توان گفت که طنز این اثر، جزء جدایی‌ناپذیری از آن است که در تاروپودش تنیده شده، از طنز واژگان فراتر رفته‌ و درونی شده است. راوی همه را از دم تیغ طنزش می‌گذراند تا بر آشفتگی دنیایی که انعکاسش می‌دهد صحه بگذارد. "یارویی که جلیقه احمقانه‌ای پوشیده و از قهوه‌سازش صدای سیفون درمی‌آورد" و "روان‌پزشکی که به درمان فوری زندگی با یک ساختمان شش طبقه بیش از او ایمان داریم" از این جمله‌اند. آنچه در این میان بر تأثیرپذیری و قدرت این طنز می‌افزاید موجز بودن آن است. قلم حبیبی ضربه می‌زند و می‌رود، پرشتاب است، اطاله کلام ندارد و به همین دلیل تأثیرگذاری طنز آن نیز بیشتر است. راوی حوصله پرگویی ندارد؛ اشارۀ کوچکی می‌کند، تشری می‌زند، می‌رود و کشف معنا را به خواننده می‌سپارد:
-از دور سالم‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌آمد. کافی است با یک نفر چهار قدم راه بروی تا درِ فاضلاب را باز کند.(ص36)
هنجارشکنی-به عنوان یکی از ویژگی‌های طنز- وجه دیگری از فرازهای طنزآمیز این اثر است. راوی عاصی اثر بر قاعده‌ها برمی‌آشوبد، آن‌ها را به بازی می‌گیرد و در سایۀ این هنجارشکنی، به طنز می‌رسد؛ همان بلایی را که سر تابلوهای پزشکان می‌آورد سر دنیا و مافیها می‌آورد و از این هنجارشکنی غرق در لذت می‌شود:
-اسم دکترها را روی تابلوشان می‌خواندم. شک نکنید که اسمش آنجا بود و از آن بالا، از بالای استادیار دانشگاه فلان، برایم شکلک درمی‌آورد. تشریحش می‌‎کردم و برایش تاریخ می‌ساختم تا مسخره شود، از آن اوج بیاید کنار من، قاتی دود و گند و ترافیک. (ص15)
راوی از فضاهای آشنای شهر، از خیابان‌ها، آدم‌ها و اشیا آشنایی‌زدایی می‌کند و دریافتی جدید از آن‌ها را در ذهن مخاطب می‌نشاند. در این میان حتی کلمات و عبارات را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد:
-خوشحالیم را از وسط جر داد. (ص24)
او از رهگذر این بازی با عبارات و کلمات، درهم ریختن و از نو ساختن آن‌ها مفاهیم جدیدی را بر عبارت بار می‌کند که گاه به طنزی تراژیک پهلو می‌زند:
-غروب‌های جمعه را آنجا سرمی‌بریدیم، وقتی بیرون می‌آمدیم دیگر شب بود و عصر جمعه، رفته بود خبر مرگش را بیاورد. (ص93)
تداعی‌های کتاب در عین برخورداری از مایه‌هایی عمیق از خاطراتی ویرانگر در هاله‌ای از طنز بیان و دنبال می‌شوند؛ تو گویی طنز، باعث می‌شود که راوی بار سنگین تداعی‌ها را تاب آورد. عبارت فلنگ بستن او را یاد شیلنگ می‌اندازد و شیلنگ یاد آفتابه صورتی در روزهای بمباران تهران و آفتابه صورتی یاد لباس‌زیر سفیدی که رنگش در ماشین لباسشویی عوض شده...
در این میان بداعت در توصیف و استفاده از آرایه‌های ادبی، مثل تشبیه، استعاره و کنایه، یا نشاندن عبارات رسمی کلیشه‌ای در کنار کلمات ساده، روزمره و عامیانه به یاری غنای طنز اثر می‌آید:
-تلنگری زدم به شیشۀ قهوه‌ای و شیشۀ قهوه‌ای مثل تفالۀ خلقت از من دور شد، رفت توی پرسپکتیو و پخش شد کف آسفالت. (ص39)
-کائنات بهش مأموریت داده بود درست همان روز و همان ساعت عین خاک‌انداز بپرد وسط سرنوشت آدم‌ها (ص49)
-آنقدر آن بالا ایستادم و جامعۀ بشری از زیر پایم رد شد که سرتاپایم بوی چلوکباب گرفت. (ص87)
-گربه پشمالوی زن بهنام که انگار قرار بوده شیر باشد ولی با یک درجه تخفیف گربه شده بود و محکوم‌به خوردن و خرخر کردن. (ص62)
-دست یخ‌زده‌اش را مثل لنگ مرغ منجمد دراز کرد سمت ما. (ص80)
-خبر بهنام را هم از کشوری داشتم که اگر دیر کلید را توی قفل می‌کردی یخ می‌زدی و مجسمه‌ات را باید به‌عنوان سمبل مهاجرت می‌گذاشتند توی موزه. (ص 85)
-(در پارک) از مجسمۀ ابوریحان بیرونی که وسط حوض بی‌آب مشکلات زمین را حل کرده بود و حالا کرات آسمانی را دور سرش می‌گرداند رد شدند. (ص90)
این طنز غافلگیرکننده گاه به مخاطب امکان دریافتی عمیق را از روابط انسانی می‌دهد:
-یک‌زمانی قرض‌هایمان را به هم پس نمی‌دادیم تا دلیلی برای ادامۀ دوستی داشته باشیم. (ص83)
بسیاری از فرازهای طنز کتاب از نوع ابزوردند. این فضای ابزورد به کمک نگاه هیچ‌انگار راوی می‌آید و به آن عمق می‌بخشد:
-این سیاه پوشیدن تو یعنی به پیشواز باخت می‌روی. بازوهایت را بازکرده‌ای برای شنیدنِ نه، برای خوردن ضربه‌ی پنالتی تیمِ محبوبت به تیرِ دروازه، برای از دست دادن اتوبوس.
-من اتوبوس سوار نمی‌شوم... آدم‌ها خیلی توی دل‌و‌روده هم‌اند.
-خب باشد، تاکسی (ص23)
فاصله انتقادی راوی مرز نمی‌شناسد. او در خلال بازگویی خاطراتش فرصت می‌یابد تا کلیشه‌ها را در هم بریزد و ابتذال افتخارات کهنه را با زبانی هجوآمیز از دم تیغ طنز بگذراند:
-جمعه‌بازار را گند برداشته بود و ملت داشتند اصالت را بار خود و شوهرانشان می‌کردند یا کشان‌کشان به خانه می‌بردند. (ص 88)
گاهی نیز این نگاه تندتر و بی‌محاباتر می‌شود:
-تکان بخوری تنه‌ات می خورد به درودیوار شهر یا آن دماوند مسخره که وظیفه داریم به اش افتخار کنیم، آن‌قدر افتخار کنیم تا یک روز خاکسترمان کند. (ص87)
خواننده می‌تواند گاه این درجه از تلخی را نپسندد و با آن موافق نباشد ولی در هر حال نمی‌توانیم کتمان کنیم که کتاب مخاطب را با طنز آَشنایی زدای خود به کشفی تازه از دنیای پیچیده درونی آدم‌ها می‌کشاند. فراهم ساختن امکان این کشف و اکتشافات، کم هنری نیست!...