info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





مکتب ایران
August 20, 2010

وقتی ما بچه بودیم مجله ای در قم چاپ می شد به نام"مکتب اسلام".خیلی از چهره های معروف حوزه در آن مقاله داشتند و بیشتر به بحثهای تئوریک می پرداختند.حالا که به میمنت و مبارکی بحث"مکتب ایران"مطرح شده،ما هم نشستیم و فکر کردیم چه خوب است اگر نشریه ای به نام "مکتب ایران" چاپ شود و به تشریح مواضع مشخص و اصولی و روشن و با پایه و اساس واضعان این تئوری بزرگ بشری(که قادر است ارکان کره ارض را مقادیر معتنابهی بلرزاند)بپردازد.برای مثال شماره ای از این نشریه می تواند این بخشها را داشته باشد:

سرمقاله:
درک عالمانۀ اوج حضیض چنبره آمیز جوهر اندیشۀ ایرانی در درازنای باتلاق زورگوهای نظم هردمبیل خاک بر سر جهانی و زرت و زورتهای متعالی عرفانی و روحانی انسان و بشریت در درازا و پهنای نفس امٌاره و محل تلاقی اندیشه های درون و بیرون در خلیج مکزیک .

گزارش ویژه :
من ،خود،شاهد آب خوردن علی کریمی بودم.
حقایق دهشتناک و ناگفته ای از صحنه های تکان دهندۀ آب خوردن علی کریمی
یکی از شاهدان عینی : یک لحظه دیدم کریمی به طرز مذبوحانه ای بطری آب را به دهانش نزدیک کرد و دیگر چیزی نفهمیدم...
یک استراتژیست مکتب ایران و سایر نقاط جهان : ما وظیفه داریم مواضعمان را سفت و سخت بچسبیم و مسالۀ آقای کریمی هم فقط آّب خوردن است و هر کس چیز دیگری بگوید علی لاطلاق و از نظر اصول،بر اساس جوهر عرفانی و متعالی بشری و ایرانی،یک مشت دروغ و مزخرف و اراجیف است...
یک دروازه بان : آب کنار زمین نبود.من ندیدم.
یک بازیکن : آب کنار زمین بود.من به چشم خودم دیدم که چند تا بطری آب کنار زمین بود.منتها فقط اجازه داشتیم آب را به دستمان بزنیم،و به جاهای دیگر مجاز نبود .حالا این که آقای کریمی چطوری استفاده کرده،آن هم در ملاء عام و جلوی چشم بازیکنان، من نمی دانم.کمیتۀ انضباطی باید تشخیص بدهد...

اخلاق :
جایگاه ممه و لولو،در فراخنای اخلاق سیویلیزه شدۀ مکتب ایران ، در عمق درازنای اندام جوامع بشری ،و ریختن استراتژیک آب بر اونجایی که می سوزه،در پهنای تاریخ ارزشهای ایران بزرگ.

آشپزی و خانه داری :
طرز درست کردن انرژی هسته ای در آشپزخانۀ منازل،بهترین شیوۀ گذران اوقات فراغت برای فرزندان دلبند شما در راستای ایران بزرگ و سربلند و سرفراز.

موفقیت :
نوح،مملکت داری بلد نبود،ما بلدیم:ضعفهای مدیریتی نوح در رابطه با زمان بندی حرکت کشتی با رویکرد پروبلماتیک به جذر و مد دریا، بررسی مکانیزم صدور کارت معاینۀ فنی کشتی با توجه به تحریم های اقتصادی زن و پسر نوح و سایر دشمان قسم خوردۀ داخلی و خارجی، شیوه های ناکارآمد جذب حیوانات نخبه به دستگاه حکومتی،و هزار و یک ایراد دیگر به مملکت داری نوح با نگاه هردمبیلیستی مدیریتی فراز نوین در ایران پرغرور.

هنر :
- گفتگوی ویژه با هنرمند و فیلمساز بزرگ معاصر ایران بزرگ و جهان کوچک،و سازنده پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران سربلند، در راستای عضویت در هیات مدیره دانشگاه هنر:حاجیت مخلص هر چی دانشجوی هنر با سوات و با فهم و کمالاته به مولا.به گفتۀ شاعر شیرین سخن:"عقشت منو کشته"...
- چگونه در مسیر پر فراز و نشیب هنر،قیقاج برویم:دل و قلوه نوشته ای از هنرمند و هنر شناس و فیلسوف گیسو فرو هشتۀ معاصر : خوب کردم زنمو زدم،شوما غلط می کنی حرف می زنی.
- برنامۀ کلاسهای جدید فرهنگستان هنر با مدیریت جدید ،شامل:اصول و قواعد مدیحه سرائی آّبشخور خشنسار نوین(با نون اضافه)،ابزار و اسرار گرفتن صله در شب مرقس پولس خاک بر سر و ایران بزرگ

داستان مستند
گفتگو با مرد پنج میلیارد دلاری:
یک میلیاردش را که خود ملک عبدالله شمرد و گذاشت توی جیبم.گفت:
-داداش،این هم یک میلیاردی که شخص آقای اوباما به بنده داده و گفته علی الحساب بدم خدمتت.قربون دستت،بشمر ببین کم و کسری،چیزی نداشته باشه،شرمنده شیم.
- نه،حتماً صحیح است عالیجناب...ولی اینها توی جیب بنده با هیچ تساهل و تسامحی هم جا می شود.امکان دارد پولهایش را قدری درشت تر مرحمت فرمایید؟ممنون می شوم.
- شرمنده.این تن بمیره،درشت تر از صد دلاری ندارم تقدیمت کنم. ولی ما فکر اینجاش را هم کردیم.دم در یک تریلی هیجده چرخ هست تا شوما و پولها را برسونه خیابانهای مرکزی تهران،بخصوص به ناحیۀ ونک به بالا،که پخش کنید بین سران و تهان فتنه...فقط قربونت این رسیدو امضا کن...(بقیه این داستان مخوف و جنایی را در شماره های آینده می خوانید.)
...و هزاران مطلب خواندنی دیگر...


این حیوانات تربیت شدۀ جنگجو...
August 3, 2010

طالبان در افغانستان در حال تربیت میمون ها برای استفاده در جنگ هستند. آن ها گاهی با بادام زمینی و گاهی با موز تشویق می شوند تا در نهایت یاد بگیرند چگونه با سلاحهای سبک و سنگین شلیک کنند.
روزنامۀ اعتماد،به نقل از خبرگزاری چین


از آنجا که تربیت حیوانات برای جنگ،سابقه ای به قدمت تاریخ حیوانیٌت (و بلکه بشریٌت) دارد، بدین وسیله توجه شما را در همین رابطۀ جنگی – تربیتی – حیوانی، به سمع و نظر می رسانیم:


جملۀ قصار تربیتی هفته: پشت سر هر گرگ تربیت شده،گلٌه ای گاو ایستاده که سر تکان می دهد

توصیۀ بهداشتی – تربیتی هفته: در خیابان می روی؟خشتک شلوارت را فراموش نکن!(با نوای موزیک متن صدای پارس سگان زنجیری تربیت شده)

شعار تربیتی هفته: .گرگم و گلٌه می برم،چوپان هم برگ چغندر است

توصیۀ استراتژیک - تربیتی هفته: . برای آغاز هر گونه مذاکره با گرگ، اول دندانهایش را بشمار

سمینار تربیتی هفته: شناسایی استراتژیک مواضع دوست و دشمن توسط میمون (پذیرایی با کیک و ساندیس)

برنامۀ تربیتی – آموزشی و آشپزی هفته،توسط استاد روباه: خوب،حیوونای عزیز!حالا حلیم ما آماده هست.همینطور که می بینین یه وجب روغن هم روشه که می شه باهاش تمام اینجارو به گند کشید.مواظب باشید که از هولش نیافتین توی دیگ ،که می سوزید،سوزیدنی...آخ،فلانم!...


گاه گاهی زندگی شوخی نیست
July 31, 2010

نگاهی بر مجموعه کاریکلماتورهای سهراب گل هاشم

"گاه گاهی زندگی شوخی نیست"دومین مجموعه کاریکلماتورهای سهراب گل هاشم است که اردیبهشت امسال توسط نشر افراز منتشر شده است.
مضمون مطالب کتاب متنوع است.به نظر می رسد سهراب گل هاشم در ساعات خواب و بیداری،هر آنچه را که می بیند و می شنود،از دریچۀ کاریکلماتور می نگرد!از این رو،آثار او،طیف گسترده ای از موضوعات را شامل می شود.موضوعاتی برگرفته از فضای روابط فردی،اجتماعی،فکری و عاطفی نویسنده ،وبازتابی ازدغدغه های او در رویارویی با دنیای درون و پیرامون .در یک کلام،می توان آن را "زندگی از زاویۀ کاریکلماتور"نام نهاد!سهراب گل هاشم،با زندگی شوخی ندارد ،آن را جدی می بیند و در این جدیت،به "کاریکلماتور"می رسد:برداشتی کاریکاتوریستی از زندگی اطراف که با کلمات بیان می شود.
کاریکلماتورهای گل هاشم انتزاعی نیست.طنزی هدفمند در خود دارد که در برخورد نویسنده با مسایل پیرامونش شکل می گیرد و بازتاب می یابد و حتی در برخورد او با مسایل روز جامعه متجلی می شود.قدرت و قدرت مداران،سانسور،آزادی،فریاد،استبداد،و از این قبیل،بخش قابل توجهی از آثار او را شامل می شود.اوحتی در مورد انرژی هسته ای هم کاریکلماتور دارد!این امر،آثارش را از افرادی که تنها نگاه زیبایی شناسانه به این قالب دارند متمایز می کند.
کاریکلماتورهای گل هاشم،بیشتر مبتنی بر بازی های زبانی است. یعنی بیش و پیش از آن که برخاسته از مفاهیم باشد،متکی به کلمات و یا عبارات است که از طریق بکارگیری صنایعی چون جناس و ایهام و یا از طریق تشبیه و استعاره به موقعیت طنز می رسد.
در این میان گل هاشم گاهی از طریق بازی با ضرب المثل ها به خلق اثر می پردازد.گاه این بازی در قالب "شوخی با ضرب المثلها"ی معمول نشریات فکاهی می ماند وگاه زمینه ساز ایجاد مفهومی جدید در ضرب المثل می شود:
- دیگرا ن کاشتند،ولی ما خریدیم و خوردیم!
- خودتان را به آب و آتش نزنید،معمولاًخشک و تر با هم می سوزند!
- فکر نان باش که خربزه گران است.
- مرغی که انجیر می خورد به همسایه اش هم تعارف می کند.

گاهی اصطلاحات امروز یا دیروز مردم کوچه و بازار را دستمایۀ آفرینش کاریکلماتور قرار می دهد:
- آخرین آواز عمرش غزل خداحافظی بود.
- با سوار شدن به تاکسی،کلی پیاده شدم.
- خیلی از معتادها تابلو هستند ولی ارزش هنری ندارند.

گاهی نیز اصطلاحات حرفه ها،شغلها و بازی های را دستمایۀ آفرینش کاریکلماتورمی کند:
-وقتی رُخت مرا کیش داد،مات نگاهت شدم.
- در قمار زندگی،با تک خال محبت می توان برنده شد.
- همه مردم گل را دوست دارند جز دروازه بانها.

این بازی با کلمات و عبارات،در پاره ای از اوقات،در حد فرم گرایی می ماند و به آفرینش معنا یی عمیق و رساندن مخاطب به درکی متفاوت و نو منجر نمی شود ، و گاهی نیز بکلی از معنا و مفهوم خالی می شود و مفهوم عملاًتحت الشعاع بازی با کلمات قرار می گیرد:
- برای این که چرب زبانی کند زبانش را روغن مالی کرد.
- وقتی از چشمم افتاد،در قلبم فرود آمد.
- وقتی حس بویاییش از بین رفت،دیگر نتوانست از انسانیت بویی ببرد!
- وقتی دلش سوخت،آتش نشانی را خبر کرد.
- برای این که حرفهای بودار نزند،قبلش مسواک می زد.
- به خاطر مخالفت با عربستان سعودی،قصد داشت به عربستان نزولی برود!
- برای غبارروبی آرزوهای خاک گرفته ام از جارو برقی کمک می گیرم!
- برای این که آرزوهایم بر باد نرود با باد درگیر شدم.
- وقتی صدایی گوش خراش به گوشش رسید،گوشش زخمی شد.

گل هاشم در کاریکلماتورهایش گاهی نیز در مقام نصیحت می نشیند و به پند و اندرز می پردازد.اینجاست که اثر از طنز فاصله می گیرد و به یک موعظه اخلاقی و یک جملۀ حکمت آمیز و یا یک شعار تبدیل می شود:
- زندگی یعنی سوخت و ساخت و پاخت و نباید باخت.
- اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید،سرانجام آنها جلوی شما را خواهند گرفت.
- نحوه رفتار شما با رئیستان به او می آموزد که با شما چگونه رفتار کند.
- از کسانی که با من موافق بودند چیزی نیاموختم.
- آزادی حقیقی آن است که از بندهای درون رهایی پیدا کنی.
- اگر خیلی برای آزادی دیگران تلاش کنی ممکن است آزادی خودت را از دست بدهی.

در این میان،گاهی نیز جملاتی به چشم می خورد که نه از نظر بداعت نگاه و نه ساختار نحوی و یا ادبی کلام،نگاهی نو در آن نیست و جملات و محاورات عادی (و گاه حتی پیش پا افتاده روزمره) را می ماند و هیچ کشف جدیدی نه در معنا و نه در زبان در آن رخ نمی دهد:
- هیچ زنی محض رضای خدا با مردی ازدواج نمی کند.
- طنز یکی از جلوه های ادب و هنر معاصر است.

با این همه،مجموعۀ آثار سهراب گل هاشم ،بازتابی آنی،موجز و موثر از زندگی در جامعه امروز است و با مخاطب عجول و بی حوصله امروز که سلیقه او به اقتضای ارتباط با رسانه های دنیای ارتباطات با صرفه جویی در زمان و کلام گره خوده است، بسرعت ارتباط برقرار می کند و از این رو بشدت روزآمد می نماید.
البته لحظه های شاعرانه و بدیع نیز در آثار کتاب کم نیست.گل هاشم چه در آنجا که لفظی را در قالب بازی های زبانی می ریزد و چه در جایی که نگاهی هنجارشکن به یک مفهوم و یا یک پدیده را بازتاب می دهد، گاه نگاهش آنقدر لطیف و زیبا می شود که به شعر پهلو می زند. معمولاًاین لحظات،زمانی در آثار او رخ می دهد که گل هاشم بیشتر در پی نگاهی شوخ طبعانه یا هنجارشکن به پدیده یا واژه ای است و در پی موعظه و نصیحت و ارائه نکته حکیمانه نیست:
-طولانی ترین ایستگاه پرواز قفس است.
- لب هایم آلزایمر گرفته و لبخند را فراموش کرده است.
- ساعت لاشه ی زمان است که بر روی دست سنگینی می کند.
- وقتی نیامدی نگاهم دست خالی برگشت.
- وقتی باران آمد سیاهی شب رنگ پس داد.
-شاید سکوت فریادی باشد که تارهای صوتی خود را از دست داده است.
- وقتی باران سکوت کرد آسمان آبی شد.
- بعضی نگاه ها صدای قشنگی دارند!
-ای کاش تیر نگاه یار مشقی بود!
- معمولا زنان با صدای بلند فکر می کنند.
_ آن هایی که دل و دماغ ندارند،تنفسشان مصنوعی است.
-کاش می شد افکار پوسیده ی آدمها را مثل تابلوی نقاشی ترمیم کرد.

گاهی نیز اثر،نگاه شوخ طبعانه نویسنده را بازتاب می دهد و از رهگذر تشبیه،استعاره و دیگر صنایع ادبی،اثری خواندنی را برای مخاطب فراهم می آورد:
- عشق یک خواب شیرین است و ازدواج ساعت شماطه دار!
- در دنیا یک چیز است که فقط به خاطر تو می تپد،و آن قلب خودت است.
-بزبزقندی اولین بز دیابتی تاریخ است.
- وقتی اتوبوس به ایستگاه رسید همه به احترامش ایستادند.
- قطرات باران روی شیشه سرسره بازی می کنند.
در مجموع گل هاشم با کاریکلماتورهایش به مخاطب نشان می دهد که گاهی می شود زندگی را شوخی نگرفت و به صورتی جدی به تماشایش نشست،جدیتی که در عمق خود،به طنز پهلو می زند!

(چاپ شده در نشریۀ الف(خرد نامۀ همشهری))


مثلا سفرنامه استانبول
July 25, 2010

اگر شما هم یک هفته بروید استانبول و برگردید،احتمالاً نکات زیر به چشمتان جالب و خواندنی می آید و هوس می کنید آن را به عنوان یادداشت سفر بنویسید :

- رویارویی توریستهای ایرانی با استانبول امروز،با نوعی تحسٌرهمراه است که با عباراتی شبیه:"متروهاشونو دیدی؟!چقدر خلوت،چقدر مرتب اون هم با این جمعیتی که ریخته توی این شهر..."،"اینجا یه زمانی مستعمرۀ ما بوده ها،زمان اردشیر دراز دست،یادتون که هست؟!"، "دیدی همه چیز چقدر زنده ست؟چقدر روشنه؟چقدر رنگ داره؟..."...این مکالمات که با مقادیر معتنابهی نچ نچ و سرگرداندن و گاه بکارگیری الفاظ خارج از عرفی چون:"خاک بر سر ما که..." و یا:"..."همراه است،فصل مشترک کسانی بود که در طی این مدت با آنها در تور همراه بودیم.

- ترک هایی که در طی این یک هفته با آن ها سر و کار پیدا کردیم،دربست طرفدار احمدی نژاد بودند.معتقد بودند که او،مَرد است .چنان با هیجان و قاطعیت اعلام می کردند که:"احمدی نژاد،مَرد"،انگاری که خودشان شخصاً موضوع را به طور دقیق مورد ارزیابی قرار داده اند!می پرسیدند:"ایرانی؟"و بعد که می گفتیم بله،می گفتند:"احمدی نژاد."منتظر پاسخت هم نمی ماندند و می گفتند:"احمدی نژاد،خوب،مرد،قارداش..."و با تو از در بحث در می آمدند که یعنی:"تو خبر نداری،ما خبر داریم!"شاید چیزی شبیه سمپاتی پیش از انقلاب خیلی از ما به قذافی که خل بازیها و ادبیات غیر متعارفش نسبت به غرب و آمریکا را دوست داشتیم،حالا گور بابای ملت لیبی و تاوانی که به خاطر این دیوانگیها می دهد.البته شاید نخبگان بی بصیرت!ترک نظر دیگری داشتند،نمی دانم.در هر حال مردم کوچه و بازار اینطوری بودند.

- میدان تکسیم از میدانهای بزرگ و دیدنی شهر است.با مجسمۀ آتاتورک وسط میدان و بازار سرباز گل در گوشه غربی میدان و دستۀ کبوترهای چاهی و کافه های گوشه و کنارش...استانبول به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا در 2010 انتخاب شده و بنابراین هر شب گروههای موسیقی و نمایش از نقاط مختلف اروپا در این میدان برنامۀ اجرای موزیک و انجام عملیات آکروباتیک و رقص دارند.چند قدم آن طرف تر در میدان تکسیم گروههایی می آیند و شعار می دهند و تظاهرات می کنند.ما سه روز که از میدان رد شدیم هر دفعه یک گروه را دیدیم که سرگرم تظاهرات و فریادند.با بلندگو و عکس و پوستر و پلاکارد و مخلفات. مثلا ًکارگران و یا اقلیتهای قبرسی و یونانی و کسانی که آنتی اروپائیند و با الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا مخالفند و یا لزبینها و غیره....پلیس هم دور ایستاده بود و کاری نداشت.مردم هم نیم نگاهی می کردند و می رفتند دنبال کار و زندگیشان.هیچکس گویا عین خیالش نبود،جز ما.چراکه دیدیم غیر ارادی آمده ایم وسط جمعیت و همزمان داریم می سنجیم که راههای در روی میدان تکسیم کجاست؟!

- -اگر احساس می کردند دنبال جایی یا چیزی می گردی و یا مسیری را بلد نیستی،تا مطمئن نمی شدند شیر فهم شده ای،ول کن معامله نبودند.رسماً دنبالت راه می افتادند که:"دنبال کجا می گردی؟!"می گشتند یک نفر آشنا به انگلیسی را واسطه می کردند تا راه را نشان بدهد.می گفتند:"دنبال من بیا"و تا دم در ایستگاه مترو یا تراموا تو را می رساندند.به راننده اتوبوس می گفتی می خواهی بروی هتل گراند هالیک.اتوبوس را که نگاه می داشت می ایستاد و صبر می کرد تا مطمئن شود که داری می روی همان جا.اگر می دید مسیر را عوض کرده ای،به تصور این که راه را گم کرده ای،دستش را می گذاشت روی بوق و تا برنمی گشتی برنمی داشت!دوستی گفت این امر به این دلیل است که می دانند زندگیشان از راه توریسم می گذرد و هوای توریستها را دارند.گفتم:همه اش این نیست.مگر توی اصفهان خودمان نیست که از هر کس راه را می پرسی به جای این که جوابت را بدهد،می پرسد:"می خوای چیکار؟!" از شوخی گذشته این امر بی شک باید در فرهنگ سازی دولت ترکیه در برخورد با توریستها ریشه داشته باشد.البته احساس قرابت فرهنگی و فکری ترکها با ایرانی ها هم احتمال دارد آن را تشدید کند.از یکی شنیدم که مثلاًدر برابر چینی ها اینطوری اکتیویته به خرج نمی دهند .صاحب یک کافه یک روز صبح گفت که با ما نصف حساب می کند،چون ایرانی و مسلمان هستیم،واقعاً هم نصف حساب کرد.در هر حال این برخوردها سبب می شود که آدم احساس غربت نکند و حس کند هوایش را دارند،حتی اگر به صورت بوقکی باشد!

- با این همه توریست که در شهر ریخته (حدوداً روزی سه میلیون نفر به استانبول می آیند و می روند)،حتی پلیسها هم انگلیسی نمی دانند.جوانهایشان هم ایضا،حتی در حد :"آـی اَم اِ اِستیودنت"!با هر کس حرف می زنی،شروع می کند بی وقفه با ترکی استانبولی فصیح جوابت را دادن.ما،این را می دانستیم و با خودمان کتاب راهنمای ترکی استانبولی در سفر خریده بودیم که در کوچه و خیابان می گرفتیم دستمان و در رویارویی با جماعت شوفر و پلیس و فروشنده و غیره،بازش می کردیم،درست مثل وقتی که می خواهیم یک سخنرانی را از رو بخوانیم،با نیم نگاهی به مستمع!به قرائت متن می پرداختیم.می خندیدند،ولی می فهمیدند!

- واحد مسافت و زمان در استانبول با آن چه تا به حال می دانستید فرق دارد.می پرسی:"میدان سلطان احمد ؟"جوری اشاره می کند که احساس می کنی باید همین جلوی پایت باشد.می پرسی:"بای کار؟"انگار بد و بیراه بهش گفته ای.می گوید:"نات فار،بای فیت".از دیگری می پرسی می گوید 50 متر بیشتر راه نیست.حالا تو هی می روی...هی می روی...هی عرق می ریزی و نمی رسی و این 50 متر لعنتی بنا ندارد حالا حالاها تمام شود.دست آخر تاکسی می گیری و بعد از این که مسیر بلند پیچ در پیچی را طی می کند به مقصدی که همین جلو بود!می رساندت.
می خواهی سوار کشتی های تفریحی که از تنگه بسفر می گذرد بشوی.می پرسی:"کی حرکت می کند؟"می گوید:"40 دقیقه دیگر"و تو تا 40 دقیقه پایان ناپذیر که دو ساعت به طول می انجامد به انتظار می مانی و جای مسافرکش های هموطن را خالی می کنی.

-استقلال،خیابانی است که می خورد به میدان تکسیم.عبور و مرور وسایل نقلیه در آن ممنوع است.سنگفرش است و تراموایی با اتاقک چوبی و جمع و جور از میان آن می گذرد و مسافران را جابجا می کند.برندهای معروف و معتبر در استقلال شعبه دارند و محل خوبی است برای خرید بدون اتلاف وقت(البته از فروشگاههایی که آگهی ایندیریم(حراج)زده اند.)یک کلیسای سنت آنتوان دارد با معماری گوتیک و بی نهایت زیبا و دیدنی که ورودی هم ندارد.یک مسجد در آن سوی خیابان دارد که توالتش داخل کوچه هست.توالت مذکور باجه ای دارد مثل باجه سینما که یکی داخلش نشسته و یک سکه که از پشت باجه بدهی،چوبی را دراز می کند و ازطریق پنجره کوچکی می اندازد داخل دستگیره در توالت که باز شود .
کوچه – پسکوچه های استقلال پر است از کافه هایی با میز و صندلی های لهستانی و غیر لهستانی که در گوشه و کنار کوچه چیده اند و توریستهایی که فارغ از غم دنیا و مافیها،نشسته اند و قلیان و سیگار می کشند و چای ترکی با استکان کمر باریک می نوشند و به ازدحام کوچه خوشبخت می نگرند.از سربالایی خیابان که به پایین نگاه کنی،انگار به یک راه پیمایی آمده ای با حضور طیف وسیعی از رنگها و ملیتهای مختلف.می شود راه رفت و گم شد در این ازدحام شیرین و می شود گوشه ای نشست و مزمزه اش کرد و حل شد در آن...فقط سطل آشغال کم پیدا می کنی.اگر قالیباف بود،قدم به قدم اینجا سطل آشغال می کاشت و زرد جیغی اش (!)می کرد تا قشنگ به چشم بیاید.

-اینجا فکر می کنی آدمها به پهنای ابدیت وقت و حوصله دارند.یک کافه ساحلی هست که در آن،جای سوزن انداختن نیست.آدمها روی بلوکهای سیمانی ،در سکوت و آرامش نشسته اند و نوبت گرفته اند.آن وقت پشت میزها،جماعت با فراغت خاطر می نشینند و چای و یا فست فود می خورند و سیگار می کشند و گپ می زنند و ساعتها خیره می شوند به آب و کشتیها و مرغان دریایی و شیروانیهای سفالی آن سوی خلیج شاخ طلایی و غروب آفتاب روی تنگۀ بسفر...یاد هانی و بوف و یکتا می افتی که در مواقع شلوغی،چند جفت چشم درست بالای سرت لقمه هایت را می شمارند تا تمام شود و بلند شوی و بروی و جایت را به آنها بدهی و تنها حس شیرین سوءهاضمه است که برایت می ماند!

- در کاخ توپ کاپی،سالنی که از همه بی نظم تر و شلوغ تر است اختصاص دارد به یک سری اشیای قدیمی.از جمله کلاه یوسف و بقایای استخوانهای یحیای نبی و عصای چوبی و شمشیر داوود نبی که طلااندودش کرده اند و عصای موسی که آن را هم طلا اندود کرده اند و قِدر ابراهیم و یک سری چیزهای دیگر که جماعت با حیرت نگاه می کنند و تنها مانده است سیب نیم خوردۀ آدم و بقایای کشتی نوح که اگر احیاناً عمر دولت عثمانی قد می داد آنها را هم می شد در توپ کاپی به سمع و نظر جماعت رسانید!

-حس کردم با میلیونها توریست از پنج قاره جهان با نگاهها،رنگها و پوشش های مختلف،همراه و همسفر شده ام تا با هم نقب بزنیم به تاریخ.برای کشف راز ستون تئودوسیوس در میدان هیپودروم، رویارویی با راز شگفت انگیز انسان در آب خفتۀ آب انبار یرباتان، محو شدن در شکوه و جلال کاخ دلمه باغچه با چلچراغ5/4تنی اش و عظمت مسجد ایاصوفیه...و غرق شویم در زیبایی شهری که در کناره دریای مرمره و سیاه،در دو سوی تنگه بسفر گسترده است.ولذت ببریم از تماشای زیبایی آسمان لاجوردی پوشیده از گنبد و مناره های 1000 مسجدی که سلطان محمد فاتح دستور بنای آنها را در قسطنطنیه داد و شهر را "اسلامبول"(شهر مساجد اسلام)نامید. و ببینیم که چگونه آدمها در یک کشور با سبکهای زندگی متفاوت که درشکل پوشش و نحوه رفتار اجتماعیشان متجلی است در کنار هم زندگی می کنند و هم را تحمل می کنند و برای همه شان جا هست و ..مسلمان هم هستند،دست کم از خیلی ها،بیشتر.


ضمیمه تابستانی طنز سلامت
July 18, 2010

ضمیمه طنز تابستانی مجله سلامت در 8 صفحه در هفته گذشته منتشر شد.انتشار این ضمیمه همزمان بود با روز مبعث (شنبه 19 تیر) و در حقیقت ضمیمه طنز شماره 277 این نشریه بشمار می رود.معتقدم که ضمیمه خوبی است(لابداز آنجا که خودم دست اندرکار تهیه اش بوده ام!) و در سیاه بازار طنز مطبوعاتی امروز غنیمت است.فکر کنم امروز طنزدر مطبوعات رسمی اگر وارد حوزه های تخصصی بشود و طنز نویسان دغدغه های حتی سیاسی یا فکری خوشان را در قالبهای تخصصی بریزند بتواند تداوم بیشتری داشته باشد و حداقل نفسی بکشد و در عین مفرح ذات بودن،احتمال مخل حیات بودنش به حداقل میل کند!
ضمیمه طنز سلامت ،شامل کاریکاتورها و مطالبی است از: عبدالعلی اثنی عشری ، مهدی استاد احمد ، مریم پورثانی ، محمد جاوید ، نازنین جمشیدی، ، مهدی دهقانی ، نیما دهقانی ، مجید رحمانی صانع ، محمد حسین روانبخش ، رضا ساکی ، نوید شریفی ، شهرام شهیدی ، محمد صالحی آرام ، رویا صدر ،مهرداد صدقی ،محمد رفیع ضیایی ،بهروز قطبی ، دکتر مسعود کیمیاگر، سهراب گل هاشم ، عبدالله مقدمی ، محمد علی مومنی ، سید علی میرافضلی .با این حساب،نویسندگان و تصویرگران این مجموعه، چهره هایی از میان سه نسل طنز معاصر هستند که آخرین آنها مهدی دهقانی است و باید اعتراف کنم که از پیدا کردنش خوشحالم.
اگر علاقه دارید که این ضمیمه را بخوانید و به هزار و یک دلیل امکان دسترسی به آن را ندارید،می توانید به سایت سلامت مراجعه کنید.