March 2021
February 2021
January 2021
December 2020
November 2020
October 2020
September 2020
August 2020
July 2020
June 2020
May 2020
April 2020
March 2020
January 2020
December 2019
November 2019
September 2019
August 2019
April 2019
March 2019
February 2019
January 2019
December 2018
October 2018
September 2018
August 2018
July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





از اتل و متل تا مهر و ماه!
March 1, 2021


خاطرات گنگ و یا روشن روزهای کودکی‌ همه ما با بازی‌های گروهی آمیخته‌شده است. این بازی‌ها (که بخشی از فرهنگ کودکی‌مان را تشکیل می‌دهند) باوجودمان پیوند خورده، مثل شیئی مقدس در گوشه امنی از نهانخانه ذهنمان جا خوش کرده‌ و در لحظات تنهایی و غم سراغش می‌رویم و با یادآوری‌شان شاد و سرخوش می‌شویم. ما با این بازی‌ها و شعرها زندگی کردیم و تبدیل به خاطره جمعی ما شدند، با آن‌ها تعامل را آموختیم و کار و همراهی دسته‌جمعی را تجربه کردیم. الفاظی که در بسیاری از این بازی‌ها استفاده می‌کردیم ریتم داشت و در ذهنمان می‌ماند ولی معنای چندانی نداشت. راستش خیلی هم در «آن مان نباران تو تو اسکاچی» دنبال پیام و مفهوم نمی‌گشتیم. کسی هم در انتهای بازی از ما نمی‌پرسید: «خب در این شعر برای ملت سلحشور چه پیامی دارید و چه نتیجه اخلاقی از آن می‌گیرید؟» نمی‌دانم، در آن روزها شاید هم نتیجه اخلاقی و ایدئولوژیک گرفتن زیاد مد نبود! همین‌که عبارات خوش آوا باشند و واژه‌های هم‌قافیه را کنار هم بنشانند کفایتمان می‌کرد و به لحظه‌ها و دوستی‌هایمان معنا می‌داد و آن‌ها را غرق در لذت می‌کرد. ما در این میان تنها نبودیم. nonsense verse که در زبان ما «هیچانه» معادل‌یابی شده است بر لحظات بسیاری از کودکان نقاط دیگر دنیا هم رنگ ‌زد. توگویی همین الفاظ ریتمیک بی‌معنا حس خوش لحظات کودکی تمام بچه‌های دنیا را به هم پیوند می‌‌زد. بعدها فهمیدیم همین هیچانه‌ها و عبارات ریتمیک بی‌معنی چقدر در پرورش تخیل خردسالان مؤثرند، مفیدترین قالب‌های شعری برای آن‌ها هستند و حتی تکرار حروف که ویژگی آن‌هاست به یاری گشودن زبان کودکان می‌آید.به این ترتیب هیچانه‌ها هم مثل بخش‌های دیگر ادبیات عامیانه و شفاهی مردم ما برای خودشان جایگاه و پایگاه یافتند. فرهنگ ما همپای فرهنگ و ادب عامه، با ادبیات کلاسیکمان گره خورده اما این امر مانع از آن نشده که در ادبیات طنزمان به نقیضه و نظیره سازی فرهنگ و ادب عامه و کلاسیک نرویم، چنانچه بخش مهمی از تاریخ طنزمان را قالب ادبی نقیضه‌ و نظیره‌ سازی تشکیل داد، از رساله تعریفات عبید گرفته تا التفاصیل فریدون تولٌلی و بعدها تذکره‌المقامات زرویی که برخی از آن‌ها رنگ شوخی با ادبیات کلاسیک و حتی نقد آن‌راهم داشتند. جالب آنکه از این آثار استقبال هم شد، توهین تلقی نشد و اعتراضی برنینگیخت. در تاریخ ادبیاتمان بر رساله‌های علمیه هم توسط آقا جمال خوانساری نقیضه نوشته شده است. ما، در طی زمان، هنرِ روی خط قرمزها نشستن و به تعبیر مرحوم احترامی، رنگی نشدن را آموختیم؛ ولی این روزها در برابر نقد ساختاری «اتل‌متل تو توله» (که فکر کنم برای اولین بار در جشن نشریه دنیای تصویر و پس‌ازآن در چند جای دیگر ارائه شد) برافروخته شده‌ایم و به عرق ملی و میهنی‌مان برخورده است. در برابر این حجم از عکس‌العمل نسبت به «اتل‌متل تو توله» ناخودآگاه این سؤال در ذهنمان می‌آید که آیا آستانه تحمل جامعه پایین آمده که حتی دایره خط قرمزهای فکری، سیاسی و اخلاقی‌اش گسترش‌یافته و به بازی‌های شیرین دوران کودکی در این روزگار تلخ نیز کشیده شده است؟ می‌توان چنین تصور کرد که پخش این برنامه از رسانه‌ای که سال‌هاست مردم دل‌خوشی از آن ندارند بر حجم اعتراض‌ها بی‌تأثیر نبوده است ولی این تمام ماجرا نیست چون در این میان کار از دفاع از حیثیت هیچانه‌ها گذشته و برخی از آن‌طرف بام افتادگان در رویکردی که خود سرشار از طنز است ابروباد و مه و خورشید و فلک را گرد هم آور‌ده‌اند و برای اتل‌متل تو توله و زن کردی و لقب آذری عمه‌قزی ربط آسمانی و زمینی و معنایی و جغرافیایی و ژئوپلیتیکی پیداکرده‌اند و با استفاده از فرهنگ غنی زبان فارسی به رمزگشایی واژگان مبهم و ظاهراً بی‌معنا و عبارات بدون ربطش پرداخته‌اند، میان گنجینه غنی ادب و فرهنگ فارسی گشته‌اند و برای این بازی قدمت 500 ساله دست‌وپا کرده‌اند تا شنونده را بابت خنده به خادمان فرهنگ و گوینده را بابت نان ساختن از طریق زخم زدن به فرهنگ مادری ملامت کنند. با توجه به سابقه شوخی‌های این‌چنینی با ادبیات کلاسیک و فرهنگ شفاهی، به نظرم صرف شوخی با هیچانه‌ها مثل شوخی با هر قالب ادبی و هنری دیگری فی‌نفسه امر مذمومی به شمار نمی‌آید. آن‌چه در این میان مهم است در نظر داشتن ظرافت‌های زبانی در برخورد با موضوعاتی است که به‌نوعی مورداحترام مردم‌اند. برخورداری از نگاه علمی و تحلیلی نسبت به سوژه، طنزنویس را در شناخت حدومرزها و جابجا کردن آن‌ها هنگام گرفتن فاصله انتقادی و حتی به شوخی گرفتن سوژه یاری می‌کنند، امری‌که علیرغم تمام فراز و نشیب‌های طنز در دوره معاصر هنوز هم با اقامه دلیل: «شوخی است، زیاد جدی نگیرش» در بسیاری از آثار طنز و فکاهی مورد توجه جدی قرار نمی‌گیرد. هیچانه‌ها در شمار امر مقدس قرار ندارند ولی در حافظه تاریخی ملت ما جای دارند و برخورد با آن‌ها مستلزم به‌کارگیری ظرافتی است که اگر مورد بی‌توجهی قرار گیرد شیرینی اثر بر ذهن مخاطبی که دوران کودکی‌اش را با آن‌ها زندگی کرده است
اثری نه چندان شیرین برجای می‌گذارد. خلاصه اینکه شوخی با هیچانه‌ها از ارزش هیچانه بودنشان چیزی کم نمی‌کند و این امر در صورتی تحقق می‌یابد که با ظرافت توام باشد و در فاصله انتقادی گرفتن از سوژه (چندانکه لازمه آفرینش هر اثر طنزی است به معنا و مفهوم و عمق اثرگذاری این بخش از ادبیات شفاهی و جایگاه آن در خاطره جمعی مردم نیز توجه شود؛ اگرچه در این میان ممکن است باز هم ناآَشنایان با ظرافت طنز را خوش نیاید و دنبال مهر و ماه برای پیوند دادن اتل و متل برآِند! خلاصه کلام این‌که طنز را نباید شوخی گرفت حتی اگر از سوی رسانه‌ای پخش شود که انتظار چندانی حتی درشوخی نگرفتن طنز از آن نیست...

نتشاریافته در روزنامه شرق، 11 اسفند 1399)


بررسی ساختاری و روایی ترانه «جان مریم»
February 24, 2021


قرائت مارکسیستی: در ایدئولوژیِ بورژوایی، در تقابل دیالکتیکی میان تز (راوی) و آنتی‌تز (مریم) روند جدا کردن دردناک طبقه زحمتکش از موقعیت تاریخی- جغرافیایی (صبح- رختخواب) و او را در فراسوی مکان قرار دادن (شونه به شونه) در منفعت‌طلبی ارگانیک گرا (مرد-زن) رقم می‌خورد تا سلطه تاریخی چپاولگران برعلیه طبقه کارگر در گندمزارها محکم شود.

قرائت فیزیولوژیستی: راوی به دپرشن حاد مبتلاست. او به اعتبار استفاده از عبارت نوستالژی زدۀ «اون روزا» در دوران سالمندی بسر می‌برد. به همین دلیل علیرغم بی‌خوابی (که احتمالاً به علت تلنبار شدن مقادیر درست و درمانی از غم در ناحیه دل نامبرده می‌باشد)، به دلیل فرسودگی بخش‌های مختلف سیستم عصبی، قادر به انجام واکنش‌های مناسب عاطفی نیست. ازاین‌رو زمینه‌های دپرشن در او فراهم است. می‌پذیریم که یکی از نشانه‌های دپرشن خمودی است، ولی نشانه دیگر بیش فعالی است که بی‌شک او به این عارضه مبتلاست چراکه صبح علی‌الطلوع مریم نگون‌بخت را از خواب بیدار می‌کند و وادارش می‌کند که صدایش کند و سپس از او تقاضا می‌کند که شانه‌به‌شانه‌اش از خانه روانه شود. او در این میان از: «به یاد اون روزا» استفاده می‌کند که از تمایل برای به‌کارگیری سرعت در راه رفتن حکایت دارد؛ امری که اقتضای شادابی دوران جوانی است و بی‌شک بر پیچیدگی مشکلات کمر و ستون فقرات راوی و مریم می‌افزاید. راوی (که شب‌های متوالی تا صبح بیدار مانده) آرزو می‌کند که خوابش ببرد، ولو آنکه مجبور شود، حتی در خواب هم مریم را ببیند. این آرزوی واکس‌زده شده در ناخودآگاه (خوابیدن حتی به قیمت دیدن ریخت مریم در 24 ساعت شبانه‌روز) بی‌شک بر تشدید دپرشن او مؤثر است. از سوی دیگر گرایش‌های پرخاشگرانه شدید و احساس خصومت نسبت به‌طرف مقابل که در اصرار برای بیدار کردن و سرِ زمین بردن طرف مقابل مشاهده می‌شود احتمال وجود اختلالات سادیستی را در راوی تقویت می‌کند. از سوی دیگر احتمال وجود هیستری افسردگی- شیدایی همراه با بی‌ارادگی (ناتوانی از بلند شدن از رختخواب در ساعات اولیه صبح) نیز در شخصیت دیگر اثر (مریم) محتمل است. «نازنین» خطاب کردن مریم توسط راوی، بی‌شک خطابی است برای کاستن از تنش‌های درونی مریم و بلند کردنش از رختخواب در فراسوی خودآگاهی راوی ‌خواب‌زده که این‌چنین بی‌خود و بی‌جهت قربان صدقه‌اش می‌رود ...

قرائت نهیلیستی: در فضای کافکاییِ ترانه، غم‌هایی هست که مثل حبه انگور، خوشه خوشه در دل جوانه ‌می‌زند، دانه‌دانه جهاز هاضمه را می‌خورد و می‌تراشد و ناکار می‌کند و خواب شبانه را از چشم راوی می‌رباید. این غم‌ها را به مریم هم نمی‌شود گفت چون خواب است و با صدای هیچ فلوت و مزقون هیچ ترانه‌ای بیدار نمی‌شود...

قرائت فرمالیستی: لحن بیان و واژگان کوتاه و هنجارشکنی در کلمات (وای- آی ...) ساختار معنایی اثر را گسترش می‌دهد و چه‌بسا در ارائه مجوز چاپ و پخش اشکال ایجاد می‌کند... اما روایت، ساختاری چرخه‌ای دارد که در آن شخصیت‌ها سیزیف وار تقلای بالا بردن سنگ زندگی را، شبانه‌روز مثل اسب عصاری تکرار می‌‌کنند؛ چرخه‌ای در بازشناسی فرم ساختار روایتی زندگی زنان تنبل و مردان بیش‌فعال...

قرائت هرمنوتیستی: نزدیک‌ترین تأویل در دلالت‌های معنایی عبارت است از یک سفر، سفری اودیسه‌وار برای چیدن گندم، در گذار شونه به شونه از خونه ضمن دستیابی به درکی عمیق از یاد اون روزا و تأکید بر نظریۀ پساساختگرایی لاکانی و دریدائی در نفی اقتدار و حقیقتِ خوابِ صبحگاهی.

قرائت قانون‌گرایانه مسئولانه: خوابیدن حق مریم‌هاست ولی این رفتارها درست نیست و مریم‌ها باید در بستر قانونی بخوابند، نه توی رختخواب که در اذهان جوانان خدای‌ناکرده به شکل شنیعی تصور شود.

قرائت تدبیر و امیدگرایانه: اونقدر تجهیزات و دوربین مداربسته هست که به‌راحتی می‌شه مریم‌های خاطی را که سر کار نمی‌روند و با خوابیدنشان در افکار عمومی اختلال ایجاد می‌کنند شناسایی کرد و مردم عزیز و خوبمان از جهت درو گندم خیالشان راحت باشد...

قرائت استالینیستی: مریم‌ها (که به رسالت تاریخی جامعه و مصالح خورشید و گندم و هوا بی‌توجه‌اند) باید به سزای اعمال پلید خواب‌آلودگی خود برسند. هرگونه رویکرد غرب‌گرایانه همدلی و مسالمت و قربان صدقه محکوم است.

قرائت رفرمیستی (اصلاح‌طلبانه): در رابطه با تبیین راهکار تقابل با شعر و شاعر و مریم و گندم، حالا باید ببینیم چی می‌شود، خدا بزرگ است.

قرائت اکولوژیستی: جنگل‌ها به قیمت بیدار شدن مریم‌ها نابود می‌شوند تا برای گاوها و آدم‌ها علوفه و گندم بکارند... کاش انسان همیشه خواب بود.

قرائت کاپیتالیستی: بر اساس تئوری ارزش‌افزوده، مریم نمادی از تقابل سود- سرمایه است که به علت تنبلی، دیر به صحرا می‌رسد و منطق سرمایه را به هم می‌زند و زنان سحرخیز همسایه منطق بازار را در دست می‌گیرند

قرائت فمینیستی: اثر، حامل نگاه ابزاری مسلط مردسالاراست به زن به‌مثابه ابژه‌ای برای امر طاقت‌فرسای درو گندم در ساعات اولیه صبح. این‌که راوی از مریم می‌خواهد به‌محض دراومدن خورشید چشمانش را باز کند و او را صدا بزند، کلیشه‌هایی از مردان سحرخیز و زنان خواب‌آلود می‌سازد تا با حرکت به سمت گندمزار گفتمانی از اعمال محدودیت بر زنان را اعمال کند. به یاد بیاوریم راوی به مریم می‌گوید که مال اوست و با لحن دستوری سخن مذکر به او فرمان می‌دهد از پیشش نرود تا نمونه‌ای سرکوبگرانه از جنسیت گرایی را به نمایش بگذارد و تعبیری ژولیاکریستوایی از منطق نرینه‌سالاری را در ارتباط با تعیین ساعات خواب و خوردن ناشتایی زنان ارائه ‌دهد.

قرائت آنتی فمینیستی: شعر به‌صورت زیرکانه‌ای درصدد القای نگاه منحط لیبرالیستی نسبت به بانوان محترمه می‌باشد. شاعر با بکار بردن عبارات زشتی از قبیل: «شونه به شونه» می‌خواهد به جوانان معصوم و بی‌گناه این‌طور القا کند که بانوان محترمه و مکرمه و عزیزمان حق‌دارند درملأعام و اماکن عمومی، شانه‌به‌شانه مردان راه بروند و زمینه‌ساز ترویج فرهنگ منحط به‌اصطلاح آزادی زنان شوند.

قرائت طب سنتیستی: راهکار بیوتروریسم با استفاده از گندم و آردهای شیمیایی در دستور کار دشمن است. بنا بر اطلاعات موثق فیزیولوژیک ایدز و دیسک کمر را آن‌ها ساختن. شما هر چیزی رو مصرف نکن. فقط روغن بنفشه و عنبرنسارا... وگرنه بیوتروریسم می‌شی حتی وقت درو هم می‌خوابی بعدش می‌گی چرا این‌جوری شدم؟ مگر نیاکان غارنشین ما که زندگی و غذای سالم داشتند و مورد ترور بیولوژیک قرار نمی‌گرفتند صبح‌ها وقت درو می‌خوابیدند؟...

(انتشار یافته در ماهنامۀ عصر جمعه، سال دوم، شمارۀ نوزدهم)


تذکره صدرالوکلا، محمدباقر قالیباف
February 11, 2021

%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81.jpg

آن ثابت طریق گازانبر و لوله، آن سرگشته وادی خواب قیلوله، آن پیام‌بر اسرار نهانی، آن دائم‌الرقیب روحانی، آن دائم‌الکاندیدای ریاست، آن صاحب مواضع سفت‌وسخت در سیاست، آن وکیل 25 درصدی، آن مدعی لطف سرمدی، آن قاطع ریشه غیرخودی از بیخ، آن معتکف بر درگاه پوتین چون میخ، آن مدعی مدیریت جهادی، آن صاحب پرونده‌های کت‌وکلفت اقتصادی، آن مغروق بحر لاف‌وگزاف، صدرالوکلا مولانا استاد دکتر محمدباقر قالیباف، از اجله طریق هوانوردیه بود و بدان جهت تا بود، پادرهوا بود. صفات او به شماره نیامدی. گویند در ایام صباوت در جنگ به امیری رسید و به فرماندهی قرارگاه سازندگی رسید و به فرماندهی ناجا و چند جا رسید و عاقبت به صدرالوکلایی رسید. بااین‌همه پیوسته مریدان را گفتی: «دریغا که عمر، همه در بی‌مسئولیتی گذراندیم!» گویند در رمل و اسطرلاب سرآمد بود و فرمول 4 درصد رانت‌خوار و 96 درصد بدبخت از اوست که ثبت جهانی شد و مندلیف را خوش آمد و ارشمیدس از هیبتش لنگ انداخت. از کلمات اوست : «وادی اصولگرایی نو کنم و کف خیابان را جمع کنم و لوله کنم و گازانبر کنم و فلان کنم» و او را قطب فرقه گازانبریه لقب دادند، اعلی‌الله‌مقامه. گویند طرح امنیت اخلاقی را بنا نهاد و از قِبَل این طرح رعیت تا ناکجاآبادش امنیت اخلاقی داشت. مروی است که اهل ذکر بود. او را در بادیه دیدند که سربرخاک همی سایید و گفت: «یا ریاست... یا ریاست ...» و چنان ندبه می‌کرد که از حال می‌رفت و تا هاتفی به او قول ریاست نمی‌داد از پای نمی‌نشست و اگر بگویی هاتف فوق‌الذکر از فرط بی‌حالی عارف‌ها و روحانی‌ها به او این قول را داده، می‌گویم همچین بیراه هم نگفته‌اند. عبارات و کرامات او بیش از آن است که در حد آید. او را پرسیدند: «علم بهتر است یا ثروت؟» گفت: «ریاست جمهوری.» پس اصحاب او را گفتند: «در کرسی بلدیه تهران خاصیتی است و هرکه را آنجا گمارند، به ریاست جمهوری رسد.» چون این سخن شنید، گریبان چاک داد و به بلدیه رفت. سیزده سال به آواز بلند می‌گفت : «هرگز ندانستم که خدای تعالی با مشتی آب‌وخاک چندین نیکویی کند که با مو کرد وهم خوشگلم هم بورم، حتماً رئیس‌جمهورم.» گویند در این راه مواعید شگرف داد و گفت که اقتصاد را تا ثریا برم و دهانش کف کرد از فرط وعده‌‎ها که فرمود. از وی کلمات عالی نقل است. فرمود: «در یخچالو وای می‌کنیم» و: «فضای فجازی بد است» و از این قبیل گفته‌های نغز از او زیاد است. گویند در شهر سازندگی راست کرد و فرمود: «ده سال در شهر زیستیم و به چیزی جز برج ننگریستیم تا اسرارِ ما ز بالاییم و بالا می‌رویم بر ما گشاده گشت.» پس پروژه‌های گرد و قلمبه گرفت و در کوچه 6 متری برج راست کرد و پل صدر ساخت. نقل است که خاکی بود و می‌گفت ما جز خاک و زمین نخوریم و در این راه از وی کرامت‌های عجیب پدید آمد: چنانکه در تهران هر جا سبزه و درختی دیدی، به اشارتی قطع کردی و جای آن برج کاشتی و در تهران سبزه‌ای نگذاشتی مگر زیر پای ارباب‌رجوع. مروی است که در شهرداری کرت کرت اصحاب را نواخت و علی قدر مراتبهم متاع داد. گویند غم مردم می‌خورد و به عیسی شریفی نامی که از مریدانش بود نیز می‌گفت غم مردم بخورد و هر چه می‌خورد می‌گفت این غم مردمان است و کیسه کیسه زر بابت غم مردمان به متعلقه‌اش –ادام‌الله دیناراته- داد. در مراقبه! و محاسبه! از او کراماتی چنین بسیار است و چندان در این کار مستغرق بود که از دنیای دون و مردمانش یاد نمی‌آمد... روزی عیسی شریفی را پرسید به چه درجه‌ای رسیدی؟ گفت: «به استغنا». گفت: «خوب حالتی است دل قوی دار که اصل چیزها در دنیا همین استغناست.» پس به طرفه‌العینی بیست هزار میلیارد از درآمدهای شهرداری را غیب کرد و اصحاب را خانه به الهیه و به نیاوران دادی با چندرغاز قسط و جمله مریدان بی‌هوش گشتند از عظمت آن و هر که مخالفت کرد اجدادش جلو چشمش آورد...ابودردای دارقوزآبادی گوید: «در خلوت پیش او شدم. گفت: یا ابودردا! آیا جایی مانده که ما آنجا را آباد نکرده باشیم؟ گفتم: آری! فرق سر من. گفت: خدا تو را رحمت کناد که راست گفتی!» مروی است که اهل سیر و سلوک بود و پیوسته طی طریق کردی و دائم‌السفر بودی و به ده و شهر شدی و خیل خدم‌وحشم و عکاس‌باشی بردی و خاک بر چشم رقیبان پاشیدی. شبی پیری را به خواب دید که گفت: «یا باقر! هرکس به کرسی ریاست مجلس بسنده نکند لاجرم در حکمت و معرفت بر او گشوده گردد و به مسکو رود.» پس باقر روی به آسمان کرد و گفت: «الهی! این و اون را مسکو فرستادی و مرا نفرستادی. چه باشد اگر ما را حاوی پیام به دیدار پوتین لحظه‌ای مهمان کنی که ما معتمد نظامیم؟» نقل است که ماه‌ها جهد و چله‌نشینی کرد تا آخر به مسکو رسید. گویند چند روز به بادیه و شهر گشت و ریاضت کشید و بی‌خوابی و گرسنگی کشید و صد و سیزده پیر همراه خدمتش را کردند. یک روز یکی گفت: «یا باقر! بالاخره این کاخ کرملین از کدام سوست؟» باقر گفت: «کدام کرملین؟» گفت: «آخر تو مدتی است که اینجا آمدی و کرملین ندیده‌ای.» گفت: «مرا با آن چه‌کار؟ من به نظاره نیامده‌ام. بنده حاوی پیام ویژه برای رفیقنا و معبودنا برادر پوتین رضی‌الله‌عنه می‌باشم و آمده‌ام ایشان را زیارت کنم.» و نقل است جمله مریدان از بلاغت و فصاحت او متحیر بماندند و پشمشان ریخت و سرما خوردند و استامینوفن مصرف کردند از عظمت سخنی که او فرموده بود. نقل است که گفت: «به مسکو شدم، برف باریده بود و زمین تر شده بود؛ چنانکه عشق به برف فروشود و اگر پوتین به پایم نبود، سرما می‌خوردم و ندایی آمد که: تو خود پوتین داری، دیگر پوتین را چه‌کار؟» این بود که برگشتم و گروهی که مزخرف راه انداختن رو شناسایی می‌کنم و پدرشونو درمی‌یارم؛ یعنی: «ما را از ره مستقیم باک نیست و آنچه مراست از فضلم است» روزی درویشی او را دید، افسرده حال. گفت: «خواهی تا تو را بر ریاست الوکلایی نشانم؟» سر برآورد و گفت: «آری.» گفت: «از قانون چه دانی؟» گفت: «هیچ.» گفت: «از قاعده چه؟» گفت: «هیچ.» گفت: «سواد چه داری؟» گفت: «همین‌قدر دانم که چون یخچال را وای کنی، درو هیچ نیست.» گفت: «ای جوانمرد! تو ریاست دارالوکاله را با چنان وکلایی درخوری و بس!»
چون وفات یافت، او را در خواب دیدند و پرسیدند که حق‌تعالی با تو چه کرد؟ گفت: «پیام به دست من داد که به کرام‌الکاتبین برسانم و منهم اهل پروتکل نبودم و هرچه نشستم کرام‌الکاتبین راندیدم و گروهی سروصدا راه انداختن که همه‌شونو روی ترک موتور شناسایی می‌کنم.»
پس مریدان جمله از هیبت او از حال رفتند که تا بود کراماتی ازاین‌دست از او بسیار بود و ازاین‌جهت او را خالیباف گفتندی...


واکسن کرونا در یک پرده و نصفی
January 31, 2021


-سلام قربون... واکسن ماکسن چی تو دست و بالتون دارید؟
-می‌خواستی یه ذره دیرتر بیای مرد حسابی! همه اومدن و خریدن و بردن و پوشیدن تو تازه دنبالشی که چه جور واکسنی انتخاب کنی؟!

-و الله مردم ما خودشون انتخاب کردند که اینجوری زندگی کنند. ما هم تابع حرف مردمیم.

-آفرین... قربون آدم چیزفهم... درستشم همونه... اگه همه دنیا مثل شوما فکر می‌کردن که وضع تاریخ این‌جوری هردمبیلی نبود... حالا شوما بگو چه مدل واکسنی می‌خوای؟

-و الله مدلش مناسب باشه. یه جوری باشه که سروهمسر حسرت‌به‌دل واکسن زدن نمونند... آخه نا سلامتی ما ام القرای جهان اسلامیم.‌
-و الله اگه تائید شده شو بخوای که یه فایزر دارم یه مدرنا... ایناهاش. خودم بردم خونه خانوم بچه‌ها استفاده کردن راضی‌ام. تأیید و امتحانش کردن که می‌گم.

-کجاییه؟
-آمریکاییه.

-نه. ملت عزیز و فهیم ما اگر شده بمیرند جنس آمریکایی استفاده نمی‌کنند. توی این واکسن آمریکاییا دوربین کار می‌ذارن گلاب به روتون هر کاری مردم ما بکنن اجنبیا می‌بینن خوبیٌت نداره... دیگه چی داری؟

-و الله یه آکسفوردم دارم اینگیلیسیه... اصل جنسه. هر کی برده راضی بوده. بپوش، خیابون برو، مغازه برو، مهمونی برو، هیچی‌اش نمی‌شه. یه عمرم برات واکسنه... اگه اندازه‌ات نبود می‌تونم پاچه‌شو برات کوتاه کنم. اینم سازمان غذا و داروی اروپا و سازمان بهداشت جهانی تأییدش کرده...

- سازمان غذا و داروی اروپا و سازمان بهداشت جهانی غلط کرده با تو. اینگیلیسی هم نمی‌خوام. جاسوسی مردمم رو می‌کنه. حوصله ندارم. دیگه چی تو دست‌وبالت داری؟

-یکی هم دارم سوئدیه... تن خورش خوبه. امتحانش کردن. گفتن استاندارده.

-استاندارد-مستانداردو ولش کن... اروپایی نمی‌خوام... چیز دیگه‌ای تو دست‌وبالت نیست؟
-نه قربونت برم... نه فدات شم... مشتری نیستی ولمون کن به کار و زندگی‌مون برسیم. چرا بیخود وقت ما رو می‌گیری؟ چرا هی این دست اون دست می‌کنی؟ برو بابا جون خدا روزیتو تو چین و ماچین و کوبا حواله کنه.

-نه جون تو واکسن می‌خوام. البته توی منزل هم داریم یه کارهایی می‌کنیم و پیشرفت‌های بزرگی در این زمینه حاصل شده است. پرو هم کردیم تن خورش برای ما که نه ولی برای مردم عزیزمون خیلی مناسبه جون تو... فیکس تنشونه. ولی تا اون آماده بشه واکسن-ماکسن دیگه‌ای از کشورهای دوست و برادرمون ونزوئلا و هونولولو و روسیه و اینا نداری؟

- والٌاه حالا که شما گفتی یادم اومد... راسیاتش زیر پستوه... آهای پسر! اون واکسن روسیه‌رو کجا گذاشتی؟! آها!... ایناهاش... این زیرمیرا بوده کسی به اون صورت طالبش نشده... اصلاً لامروتا امتحانشم نکردن ببینن چجوریه... از خوش‌شانسی مردمتونه که کسی تا حالا به اون صورت سراغش نیومده وگرنه مثل فایزر و مدرنا اگه سازمان بهداشت جهانی خبردار شده بود و تأییدش کرده بود تخمشو ملخ خورده بود...

-بله. ما اصولاً ملت خیلی خوش‌شانسی داریم... حتماً این واکسن برادر انقلابی و ولایتمدارمون باید چیز خوبی باشه...

-چه می‌دونم، واکسنه دیگه... اگه هم راضی نبودی جای دوری که نمی‌ره... مال همین کشور دوست و برادر و همسایه‌تون است... از این جیب به اون جیبه...

-راس می‌گی. قربون آدم چیزفهم. خب پس همینو برام سفارش بده آدرس می‌دم بفرست در خونه.
-خب فرمایش دیگه نداری؟

-نه. دو سه بسته ازون فایزر-مایزر و مادونا-مدرنا هم بذار کنار برا خودمون و خانواده‌مون. بچه‌ها می‌یان می‌برن. سلامت خودمون و خانواده‌مون جهنم...همون هایزر-فایزر از سرمون زیاده ولی حاضر نیستیم یه مو از سر مردممون کم بشه..
.

#واکسن_تأییدشده_بخرید


هایزر و فایزر؛ ناگفته‌هایی از سفر ژنرال هایزر به ایران
January 18, 2021


از سفر ژنرال هایزر، فرستاده نظامی کارتر به ایران و ملاقات او با مقامات رژیم پهلوی 42 سال می‌گذرد. اسناد محرمانه‌ پرده از تلاش او برای تولید واکسنی برمی‌دارد که بنا بوده سال‌ها پس‌ازآن تاریخ مردم ایران را موردحمله بیولوژیکی قرار دهد؛ واکسنی که به نام خود او «هایزر» نام‌گذاری شده‌بود ولی به خاطر حواس‌پرتی مأمور ثبت‌احوال و سنگینی گوش او، به «فایزر» شهرت یافت. هایزر در نسخه کامل کتاب «مأموریت در تهران» (که به‌تازگی از ردیف اسناد محرمانه کاخ سفید خارج‌شده) می‌نویسد:

-وقتی به مأموریت مخفی در تهران اعزام شدم از واشنگتن دستور رسید که اگر کودتای نظامی شکست خورد طی یک برنامه‌ریزی بلندمدت با یک حمله بیولوژیکی سنگین از طریق واکسن وارد عمل ‌شوید. در خانه امنی که بودیم به ژنرال قره‌باغی گفتم:
-شما در برابر انقلابیون اعلام بی‌طرفی کنید. آن‌ها پیروز می‌شوند و درست وقتی چشم جهانیان را با پیشرفت‌های غول‌آسای خود خیره کرده‌ و اقتصاد دنیا را در دست گرفته‌اند وارد عمل می‌شویم.
قره‌باغی بسیار از گفته من تعجب کرد و گفت اجازه بفرمایید به اعلیحضرت گزارش کنم. به او گفتم لازم نیست و بگذار کلامم منعقد شود. سپس گفتم:
-من به‌صورت مخفیانه اینجا آمده‌ام تا بررسی کنم که پخش ویروس و توزیع واکسن غیربهداشتی آمریکایی برای 42 سال آینده در ایران چگونه میسر است و آیا اصلاً به مصلحت هست یا نه؟
من در ادامه 4 محور اصلی مأموریت خود را این‌گونه شرح دادم:

1-کار گذاشتن جی‌پی‌اس و چیپ داخل واکسن به شکل ذرات معلق برای سردرآورن از کار 80 میلیون ایرانی در کلیه ساعات شبانه‌روز به‌جز ایام تعطیل

2-داخل کردن مواد غیربهداشتی داخل واکسن

3-ترکیب موادی در واکسن که براثر آن زنان ریش درآورند.

4- تزریق موادی داخل واکسن که مردان تمایل به ازدواج نداشته باشند و صاحب‌خانه‌ها نرخ اجاره را بالا ببرند.

این‌گونه درست وقتی ایران قله‌های ترقی را طی کرده و ازنظر اجتماعی و سیاسی و اقتصادی به قدرت اول و بلامنازع دنیا تبدیل‌شده است با یک ویروس و بعدش با واکسن دمار از روزگارش درمی‌آوریم و او را دچار تهدیدات زیستی قرار می‌دهیم. قره‌باغی گفت:
-ژنرال! منظورتان از تهدیدات زیستی، گاز مازوت و بنزین و گازوئیل غیراستاندارد است؟
گفتم:
-چرند نگویید. داریم راجع به واکسن گفتگو می‌‌کنیم.
سرش را خاراند و خواست بپرسد که چیپ چگونه در واکسن جا می‌گیرد و تزریق می‌شود و اطلاعات 80 میلیون ایرانی به چه درد آمریکایی‌ها می‌خورد که دید وقت تنگ است و منصرف شد. بعد پرسید:
- اگر آن را برای تمام دنیا می‌سازید چطور فقط روی ایرانی‌ها اثر می‌کند؟
سرم را خاراندم و گفتم:
- ما واکسن را طوری طراحی می‌کنیم که مواد مخرب آن فقط روی ژن ایرانی اثر بگذارد و آنها را نابود و علیل و مریض کند.
می‌دانید؟ آن زمان هنوز ویروس کرونا کشف نشده بود. هنوز جی‌پی‌اس و چیپ و این‌ها هم اختراع نشده بود ولی ما برای مبارزه با مردم ایران به آن نیاز داشتیم و دستور دادیم که چند دهه بعدازآن تاریخ، کشف و اختراعش کنند.
قره‌باغی نظرم را در مورد زمان‌بندی ساخت واکسن پرسید. گفتم:
-پس از شروع اپیدمی، هرچه زودتر آماده شود بهتر است. چون ممکن است ایرانی‌ها واکسن را از رقبای ما خریداری کنند.
او موافق نبود. می‌گفت مقامات ایرانی برعکس تمام دنیا، هیچ عجله‌ای برای تزریق واکسن به مردم نخواهند داشت و اهل صبر و توکل هستند. او در این میان توجه من را به مرگ‌ومیر مردم کشورهای غربی، در دوران پیش از تزریق واکسن جلب کرد. او گفت:
-اگر قبل از اینکه مراحل تزریق واکسن در این کشورها آغاز شود، مردم به خاطر اپیدمی جان بسپارند، بی‌شک ایرانی‌ها نسبت به کارایی واکسن دچار تردید می‌شوند. پس باید ترتیبی اتخاذ شود که پیش از توزیع واکسن، اپیدمی ازبین برود تا موجبات بدگمانی مقامات ایرانی فراهم نشود.» از گفته‌هایش چندان چیزی دستگیرم نشد و احساس کردم هنوز از درک پیچیدگی‌های ذهن ایرانی ناتوانم ولی چیزی نگفتم و بحث را منحرف کردم و به راهکارهای بعدی پرداختم.

ژنرال هایزر در این اطلاعات محرمانه از ترس‌ها و امیدهای آمریکا و غرب می‌گوید:
- پیش‌بینی می‌کردم اگرچه مسئولین حکومت و خانواده‌هایشان از امکانات درمانی کشورهای غربی استفاده خواهند کرد ولی ازآنجاکه برایشان جان مردم بیشتر از سلامت خود و خانواده‌شان مهم است، این اجازه را به مردم نخواهند داد که از واکسن غربی استفاده کنند. بنابراین می‌ترسیدیم که نخریدن واکسن کشورهای غربی توسط ایران و پافشاری وزیر بهداشت این کشور روی دکترین عنبرنسارا و روغن بنفشه، موجب شکست پروژه ما شده و ایران اقتصاد جهان را در شرایط خطرناکی قرار دهد... چه کنم که ترسم متحقق شد و حتی ما شاهد پیشرفت‌های خیره‌کننده ایران در تولید کرونایاب نیزبودیم؛ امری‌که در تاریخ اخاراعات و ابتکارات جهان بی‌سابقه بود. ولی درهرحال به خاطر اقدام ابتکاری من، شرکت‌های داروسازی تصمیم گرفتند نام این واکسن را «هایزر» بگذارند ولی به علت حواس‌پرتی مأمور ثبت‌احوال و سنگینی گوش او، اشتباهاً به «فایزر» تغییر نام داد