April 2019
March 2019
February 2019
January 2019
December 2018
October 2018
September 2018
August 2018
July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





پربسامدهای نمایشگاه کتاب
April 27, 2019


پربسامدترین مونولوگ: وای! چقد گرون!

پربسامدترین حرکت: نگاه به پشت جلد- قرار دادن کتاب سر جای خودش- مراجعه به غرفه‌ی بعدی

پربسامدترین دیالوگ پراگماتیست‌مآبانه: بریم یه چیزی بخوریم.

پربسامدترین دیالوگ خوش‌بینانه: بفرمایین چه کتابی می‌خواین بدم خدمتتون.

پربسامدترین دیالوگ بدبینانه: حالا واقعاً این نسخه‌ی اصلیه؟ جایی‌اش عوض نشده؟

پربسامدترین دیالوگ واقع‌بینانه: بازم خوبه که همین کتاب ناقصم اجازه‌ی چاپ و پخش توی نمایشگاه دادن...

پربسامدترین نگرانی در سالن‌های نمایشگاه: ای‌وای! خفه شدم.

پربسامدترین سؤال منتهی به خرید: اون سوسیس‌بندریا چنده؟

پربسامدترین سؤال مربوط به محل غرفه‌ها: ببخشین این آش ‌رشته ‌رو از کدوم غرفه خریدین؟

پربسامدترین کاربرد جناس از زبان ناشر به نویسنده: کاغذ ماغذ نیست وگرنه غرض مرض برای چاپ نکردن
کتابتون نداریم.

پربسامدترین خواهش: تروخدا هل ندین...

پربسامدترین متقاضیان: خیل شاعران و نویسندگان و محققان و مترجمانی که در بدر سراغ ناشر برای چاپ آثار گران‌قدرشان می‌گردند و درصدد جامه عمل پوشاندن به شعار:"هر ایرانی لااقل شده یک کتاب تألیفی یا ترجمه یا حالا هر چی" می‌باشند.

پربسامدترین دیالوگ در محوطه‌ی نمایشگاه: اونجا خالی شد... بدو تا یکی ننشسته...

پربسامدترین موضوعات موردعلاقه‌ی مراجعان: روش جابجا کردن و قورت دادن پنیر و قورباغه و معشوق.

(انتشاریافته در خبرگزاری ایسنا)


بهار آمد
March 18, 2019


بهارانه‌های جنگلی

*بهار آمد. پرستوها برگشتند. گفتند: "دلمون این‌جا بود." جواب شنیدند: "اونا دیگه به درد نمی‌خوردن. پاره پوره و تنگ شده‌بودن. دادیمشون رفتن." پرستوها گریستند که وقتی پاییز بیاید چطور دوباره کوچ کنند، وقتی دیگر چیزی برای جا گذاشتن ندارند...

*بهار آمد. قناری روی شاخه آواز خواند. گربه عاشق آوازش شد. گفت: "این آواز ارزش آن‌را دارد که در تاریخ جاودانه شود." پرید و قناری را خورد!

*بهار آمد. حیوانات برای تبریک سال نو به محضر شیر شرفیاب شدند. همه به افتخارش دست زدند جز مار. بعدها حیوانات گفتند: "اون مرحوم از همون اولش بی دست و پا بود..."

*بهار آمد. در قفس باز شد. فنچ سرخوشانه پرید. محکم به درختی خورد و افتاد...

*بهار آمد. توی تنگ سر سفره هفت سین ماهی‌سیاه کوچولویی گفت: "من‌هم یک روزگاری برای خودم یک ماهی قرمزی بودم. پدر نداری بسوزد که شب عیدی مجبورم کردند چند ساعت بنشینم توی طشت کنار ترمینال اتوبوسرانی."


بهارانه‌‌های طبیعی

*بهار آمد. آفتاب به روی ماه برف لبخند زد. برف از خجالت آب شد.

*بهار آمد. نسیم وزید. شکوفه‌ رقصید. باد به درخت فشار آورد. شاخه‌ ترسید و لرزید. شکوفه‌ به زمین افتاد. باد جمعش کرد و با خودش برد. وجود شکوفه از بیخ تکذیب شد...

*بهار آمد. خاک نفس کشید. سبزه از حصر خاک درآمد و سبز شد. در آسمان هفتم صلاحیت بهار رد شد. روز اول فروردین برف بارید.

*بهار آمد. خرس قطبی از خواب زمستانی بیدار شد ، به خانه‌ی ننه سرما رفت و او را (که طبق معمول
درست لحظه‌ی سال تحویل خوابیده‌بود) خورد و رفت. عمونوروز به خانه‌ی ننه‌سرما رفت، قلیانش را کشید و با تأثرگفت: "حیف از ننه سرمای نازنین... از سال دیگه کی این اول عیدی برا من قلیون چاق کنه؟!"

*بهار آمد. سیر بادی به غبغب انداخت و نشست بالای سفره‌ی هفت‌سین. از او پرسیدند: "تو چرا بالانشین شدی؟" گفت: "از ژن خوب... بابا و مامانم سیر بودند و گرنه من‌هم می‌شدم یک گرسنه‌ی یک‌لا‌قبا مثل همه‌ی شما..."


بهارانه‌‌های مصنوعی

*بهار آمد. در جاده‌ها ترافیک سنگین شد. ماشین‌ها میلاد بهار را جشن گرفته بودند و داشتند روبوسی می‌کردند...

(انتشاریافته در ویژه‌نامه‌ی نوروزی ماهنامه‌ی خط‌ خطی)


درآمدی بر کتاب "کمدی، تراژدی و دین"
February 28, 2019

%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%8C%20%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C%20%D9%88%20%D8%AF%DB%8C%D9%86.jpg

ردپای کمدی و تراژدی در اعتقادات بشری

وقتی از کمدی و تراژدی سخن به میان می‌آید، بی‌درنگ ذهن ما متوجه‌ی دو گونه‌ی نمایشی یا ادبی می‌شود که به تناسب موقعیت‌های خلق شده و زبان اثر و نیز کنش و شخصیت آدم‌ها، دو دنیای متفاوت را پیش روی مخاطب می‌گشایند. تا به حال کمتر به این دو بخش از هنر به عنوان دو بینش و نگاه متفاوت به زندگی و جهان هستی پرداخته شده است و کمتر پژوهشگری به دنبال رد پای کمدی و تراژدی در زندگی، تفکر و اعتقادات بشری بوده است. کتاب کمدی، تراژدی و دین نوشته‌ی جان مورل که به‌تازگی با ترجمه‌ی البرز حیدرپور توسط نشر مرکز منتشر شده است در صدد ارائه و بررسی این نگاه و پیوند آن با دین است.
مورل، یکی از پرآوازه‌ترین اندیشمندان معاصر در حوزه فلسفه‌ی طنز است. او مباحث کتاب را بر اساس این پیش‌فرض بنا کرده که دین، تراژدی و کمدی با ناسازگاری میان هست‌ها و بایدها مواجه هستند و همین امر آن‌ها را در پیوند با هم قرار می‌دهد. واکنش ادیان، آیین‌ها و فرقه‌ها به این ناسازگاری متفاوت است و این تفاوت پدیدآورنده‌ی نگاه کمیک و یا نگاه تراژیک در آن‌هاست. از این‌رو می‌توان گفت هدف کتاب حاضر واکاوی پیوند بنیادین میان تراژدی، کمدی و دین از رهگذر کاوش در باره‌ی نگرش متفاوت آن‌ها به زندگی است. مورل برای دستیابی به این هدف ابتدا به دسته‌بندی ویژگی‌های منش و تفکر کمیک و تراژیک می‌پردازد و روش های متضاد پردازش و ارزیابی تجربه انسانی را در‌ آن‌ها بررسی می‌کند تا نشان دهد قهرمان تراژدی یا کمدی چه شخصیتی دارد، برخوردش با رنج و نیز با ستیزش چیست و اثر هیجانی تراژدی و کمدی بر مخاطبان چگونه است. سپس بحث را به تفاوت‌های شناختی و اجتماعی بینش‌های تراژیک و کمیک و واکنش‌های متفاوت آن‌ها به موقعیت‌های انسانی یکسان می‌کشاند و با کمک مثال‌ها و دلایل متعدد نتیجه می‌گیرد که تراژدی دنبال پیکار فردی با هستی و زندگی است و قهرمان تراژدی گرچه در پایان محکوم به شکست است ولی اصالت و عظمت فردی را درنبرد به تماشا می‌گذارد. در برابر، کمدی دنبال ماجراجویی جمعی است و نه جهان را میدان کارزار می بیند و نه خود را در چشم اندازی تنگ و بسته گرفتار می‌کند. شخصیت کمیک در برابر موقعیت‌های گوناگون احساس شادی می‌کند و زندگی را چون سرگرمی و چیزی دلنشین تجربه می‌کند. پنج فصل پایانی کتاب به بررسی جایگاه طنز و تراژدی در ادیان‌، آیین‌ها و فرقه‌های گوناگون تاریخ بشریت با ملاک‌هایی که در بخش‌های پیش برشمرده‌شده اختصاص دارد. در این فصل‌ها ادیان یکتاپرست (ابراهیمی) و غیرابراهیمی به شیوه‌ی مرسوم دین پژوهان و بر اساس تقسیم‌بندی محدوده‌ی جغرافیایی به ادیان شرقی (هندو- بودایی-ادیان چینی(کنفوسیوس- تائو)) و ادیان غربی (یهودیت-مسیحیت و اسلام) تقسیم شده‌اند و رد پای بینش تراژیک و کمیک در هر یک از آن‌ها به صورت جداگانه بررسی شده است. اگرچه نگاه نویسنده به آموزه‌های دینی ادیان ابراهیمی برخاسته از نظرات و اعلام مراجع رسمی این ادیان است ولی مترجم در مبحث اسلام با افزودن پاورقی‌هایی به رفع پاره‌ای ابهامات ناشی از تفاوت‌های آموزشی و فرهنگی پرداخته است. در مجموع در نظر نویسنده تفاوت‌های فلسفی و کلامی میان شرق و غرب باعث شده که ادیان شرقی بیشتر حاوی عناصر کمیک و ادیان غربی حاوی عناصر تراژیک باشند. البته این ادعا با توجه به خاستگاه جغرافیایی ادیان ابراهیمی و غیربشری‌بودن و جهانی‌بودنشان خدشه‌پذیر می‌نماید ولی اگرحیطه‌ی قیاس میان ادیان شرقی و غربی، آیین‌های شرق دور با آموزه‌های عهد عتیق و جدید باشد این نگاه چندان خالی از حقیقت به نظر نمی‌رسد. در هر حال بر اساس آن‌چه در کتاب آمده ادیان شرقی (که ما آن‌ها را بیشتر در زمره‌ی آیین‌ها قرار می‌دهیم) دارای شماری ویژگی‌های کمیک‌اند. این ادیان هرچند پاره‌ای زمان‌ها دلواپس مسئله‌ی رنج‌اند، اما نسبت به کشمکش‌های فرد در میانه‌ی رنج علاقه‌ای قهرمانی ندارند، بیشتر مبتنی بر رواداری و انعطاف‌پذیری روانی‌اند و فاقد بینشی تراژیک در باره‌ی زندگی هستند. در حالی‌که در ادیان ابراهیمی رگه‌های روشنی از بینش تراژیک مشاهده می‌شود. نویسنده معتقد است که در اوایل عهدعتیق برخی عناصر کمیک وجود داشته ولی به مرور بر بینش تراژیک آن افزوده شده است. در مقابل، مسیحیت گرچه از میان آزار و شکنجه سربرآورده ولی از آنجا که پس از چند قرن دین چیره در اروپا شده‌است بدبینی دنیوی یهودیت و بسیاری از گرایش‌های تراژیک آن‌را ندارد و اگرچه آموزه‌ی آن در باره دوزخ برای دوزخیان تراژیک است ولی نگرش آن به زندگی برای رستگاران و امید به خوشبختی جاوید، عناصر کمیک دارد. در برابر، اسلام با آموزه‌اش در باره‌ی تسلیم کامل در برابر خدا نه فردگرایی و پرسشگری در باره‌ی رنج را دارد که لازمه‌ی بینش تراژیک است و نه واجد شوخ‌طبعی کمیک است و از این‌رو می‌توان گفت دارای هردوی این‌هاست. نویسنده در ادامه به جستجوی رد پای طنز و تراژدی در آیین‌های نوپدید (معطوف به خویشستن، مرجع‌گرا و...) می‌پردازد؛ آیین‌هایی که سرچشمه‌های دینی و غیردینی بویژه روانشناسی و فلسفه دارند و پاسخ هایی به مدرنیته و سرگشتگی عمومی در تمدن های صنعتی هستند. او نشان می‌دهد که چگونه آیین‌های نوپدید بینش تراژیک ندارند و بیشتر بر نیروی ذهن برای گریز از رنج و یا ارائه‌ی راه حل برای رسیدن به رستگاری و گریز از فاجعه استوارند و ریشه جذابیت آن‌ها برای بشر امروز نیز همین مثبت‌اندیشی آن‌هاست؛ امری که در قرن حاضر بر افول بینش تراژیک در ادیان بزرگ نیز تأثیر گذارده است.
جان مورل در برابر ارزش‌گذاری کمدی و تراژدی بی‌طرف نیست و بیشتر جانب کمدی را می‌گیرد. او نه تنها معتقد است که شوخ‌طبعی فضیلت را پرورش می دهد بلکه ازاین‌هم پا فراتر می‌گذارد و شوخ‌طبعی را یک فضیلت عالی عقلانی و اخلاقی می‌داند و معتقد است هر دینی که روش زندگی را به مردم نشان می دهد باید آن را جدی بگیرد. با این‌حال چندان‌که بایسته‌ی اثر پژوهشی است با نگاهی بیطرفانه و روشی علمی ودقیق موضوع را دنبال می‌کند و به سرانجام می‌رساند.
پیش از این از او کتاب فلسفه‌ی طنز را با ترجمه‌ی محمود فرجامی و دانیال جعفری منتشر شده‌است که از منابع مهم طنز سالیان اخیر بشمار می‌آید. حضور کمدی، تراژدی و دین را در بازار کتاب امروز به فال نیک می‌گیریم و امیدواریم که انتشار آثار این‌چنینی بتواند مخاطبان را در پرورش نگاه عمیق‌تر به طنز یاری کند و افق‌های تازه‌ای را پیش روی پژوهشگران در رویارویی با این بخش از ادب و هنر بگشاید.


متری شیش‌و‌نیم
February 5, 2019


صبح را با خبر سکته قلبی برادر شوهرم و احتما ل7 درصدی زنده‌ماندنش شروع کردم. (الآن حالش بهتر است.) با هزار زحمت، سه‌تا بلیط فیلم متری شیش و نیم ساخته سعید روستایی را برای سأنس10 شب سینما بهمن جور کرده بودیم. می‌گفتند به احتمال زیاد بعدها اکران نمی‌شود و ما هم نمی‌خواستیم از دستش بدهیم. سوار مترو شدم. 9ونیم یعنی حدود 4 ساعت از شب رفته، رسیدم ایستگاه میدان انقلاب که جابجا پسربچه‌های دستفروش روی زمین بساط پهن کرده‌بودند. زن میانسالی نشسته بود و لواشک می‌فروخت. یک پسر جوان هم وسط بچه‌ها ایستاده بود و داشت آهنگ زیبایی را با ویولن اجرا می‌کرد. همیشه فکر می‌کنم نوازندگان خیابانی انگار به فضای خاکستری کوچه و خیابان رنگ می‌زنند و حسی تازه را در محیط جاری می‌کنند و من به پاس لذتی که ازدریافت این حس می‌برم چیزی می‌پردازم ولی در آن فضا نمی‌دانم چرا از انعکاس دادن عملی این حس خجالت کشیدم و ترجیح دادم به وزن کردن خودم روی ترازوی پسربچه‌ای که داشت همزمان با توزین عابران درس می‌خواند اکتفا کنم! از ایستگاه مترو که بیرون آمدم پیاده‌رو غلغله بود. جماعت چندپشته سر صف بلیط‌فروشی ایستاده بودند و میانشان عده‌ای بلیط در دست فریاد می‌زدند و از بقیه می‌خواستند که راه را باز کنند و راه همچنان بسته بود و جز با مدد هل دادن و سقلمه باز نمی‌شد. هنگامه‌ای بود. اولش متمدنانه سر صف ایستادیم. بعد از چند دقیقه همراه جماعتی شدیم که آنها هم بلیط داشتند و می‌خواستند از گوشه و کنار خودشان را به جلوی در ورودی سینما بکشانند. با سیل جمعیت از پله‌ها بالا رفتیم. فکر کردم اگر یکی نتواند تعادلش را حفظ کند فاجعه روی می‌دهد. بدون این‌که بلیطمان را ببینند داخل شدیم. در آن هنگامه امکان کنترل بلیط نبود. سالن انتظار پر بود. مثل ماهی‌های ساردین بودیم که در قوطی گرفتار شده بودیم جماعت داد می زدند و می خواستند که در ورودی سینما را ببندند و در سالن را باز کنند. عده‌ای بلیط‌ به دست پشت در سینما ایستاده بودند و فریاد می‌زدند. جمعیت فشرده‌تر و فشرده‌تر می شد. فکر کردم اگر بهترین شاهکارهای تاریخ سینما را هم به نمایش می‌گذاشتند به این خفت و خواری برای دیدنش نمی‌ارزید و اگر می‌دانستم این‌طوری است اصلأ نمی‌آمدم. فکر کردم احتمالأ مسئولین توزیع بلیط، ظرفیت سالن سینما بهمن را با استادیوم آزادی یکی گرفته‌اند. در سالن باز شد و ما با موج جمعیت به سبک صندلی‌بازی به طرف صندلی‌های سالن هجوم بردیم (چون بلیط‌ها شماره نداشت.) هر صندلی خالی را که نشان کردیم یکی کنارش ایستاده بود و تا شعاع سه چهار صندلی آنطرف‌تررا می‌گفت که جای کسی است. بالاخره کنار دیوار نصیبمان شد که بایستیم. چند قدم آن‌طرف‌تر دو نفر فریاد می‌زدند و مشت‌و‌لگد حواله‌ی یکدیگر می‌کردند.عربده و فحش بود که در فضای شلوغ سینما پیچیده بود و به مرور با پیوستن یاران طرفین دعوا، محدوده‌ی دعواکنندگان هم رو به گسترش بود! جماعت آمدند و به هر ضرب‌و‌زوری بود سوایشان کردند. یکی آمد و گفت که بروید سالن 2، آنجا خالی است. ما به همراه انبوه مردمی که کنار دیوار ایستاده بودند هجوم بردیم به طبقه‌ی بالا، سالن 2. اینجا هم صندلی بازی بود و اینجا هم بالای هر سه چهار صندلی یکی نگهبانی می‌داد. من روی یک صندلی و همراهانم روی پله‌ها نشستیم.هنوز جابجا نشده بودیم که صدای فحش و دعوا از ردیف جلویی بگوش رسید. دختری برای دوستش جا گرفته بود و پسری گوش نکرده بود و آنجا نشسته بود. خوشبختانه! تساوی جنسیتی در عکس‌العمل‌های فیزیکی و واژگانی طرفین بخوبی رعایت می‌شد. دو نفری جیغ می‌زدند، به سر و دست هم می‌کوبیدند و فحش‌‌‌هایی می‌داندند که تن هر تنابنده‌ای را از عرق سرشار می‌کرد! دختر مثل قهرمانان پرتاب نیزه، با فریاد گوشخراش موفق شد طرف دعوایش را به قاعده چندمتر روی سر تماشاچیان چند ردیف جلوتر پرتاب کند و پسر هم موفق شد بلند شود و دسته موهای رقیب را به سبک شکنجه‌گران... (لابد ساواک!) بگیرد، پیچ و تاب دهد، بکشد و همزمان از خجالت او در ارائه‌ی بدترین فحش‌ها درآید! فیلم شروع شده بود و جماعت همچنان ایستاده محو تماشای زنده این صحنه اکشن بود!... با پادرمیانی برخی تماشاگران و مسئولان سالن غائله ختم شد و ما توانستیم در سکوت به تماشای فیلم بنشینیم. فضای فیلم بسیار تیره و خشن بود. به عریان‌ترین و تلخ‌ترین شکلی فضای زندان‌های مواد مخدر را به تصویر کشیده بود و به دغدغه‌های درگیران در روند تولید و توزیع و استفاده از شیشه وسایرمواد مخدر و نیز مأموران مبارزه با مواد مخدر پرداخته‌بود. نور زرد تیره و چرکی که تمام فیلم را دربرگرفته بود تلخی فضا را بیشتر منعکس میکرد. نفر کناری من و چند نفر از ردیف‌های جلویی با موبایل روشن سرگرم چک کردن پست‌های تلگرامی‌شان بودند، لابد با این هدف انسان‌دوستانه که نوری به چشم‌و‌چار اطرافیانشان بتابانند بلکه نقشی هر چند اندک در تخفیف تیرگی فضای فیلم داشته باشند!... فیلم تمام شد. اما به نظرم به تناسب جمعیت انبوه سالن مورد تشویق قرار نگرفت. همراهم پرسید چطور بود؟ گفتم خیلی تلخ بود. تلخ و خشن. سرتاسرش. گفتم مخاطب خسته و کلافه، در جامعه‌‌ای که بیماری از درودیوارش می‌بارد و خشونتش حتی در میان طبقه متوسط سینمارو برای دعوا بر سر صندلی متجلی می‌شود نیاز دارد که ذهنش دستکم در ساعات فراغت نفس بکشد و از خشونت‌های زندگی روزمره فاصله بگیرد، حتی اگر در حد حسی باشد که از طریق شنیدن ویولن آن نوازنده خیابانی به او منتقل می‌شود. چنین فیلم‌هایی این حس را از او دریغ می‌کند و چند برابر آشفتگی را که پیش از تماشای فیلم داشته به او منتقل می‌کنند... گفتم مردم گناه دارند... خسته بودم، خسته‌تر از صبح، وقتی آن خبر را شنیدم...


همه چی آرومه...
January 21, 2019


با الهام از مطلب "طنزپردازی‌های رادیو ایروان" مندرج در شماره‌ی 65 ماهنامه‌ی گل‌آقا، با حذف و اضافه و تحریف!

*از اعترافات تلویزیونی یک زندانی سیاسی چه درسی می‌گیریم؟
-درس دیکته.

*آدم و حوا قبل از هبوط کجا زندگی می‌کردند؟
-همین‌جا. چون این‌جاست که پابرهنه‌هایی که حتی امکان خوردن یک سیب را هم ندارند می‌توانند ادعا کنند دربهشت زندگی می‌کنند.

*اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟
-آن اول‌ها همه چیز بود!

*چه چیز در این مملکت دائمی است؟
-شرایط حساس کنونی.

*آیا یک خانواده چهارنفره می‌توانند با یک حقوق کارمندی زندگی کنند؟
-بله، مشروط بر این‌که اعضای خانواده نوبتی زندگی کنند!

*مشت محکم را به کجای استکبار بکوبند بهتر است؟
-به دهانش.

*چرا هزینه‌‌ی زندگی این‌قدر بالاست؟
-چون زندگی جزء کالاهای اساسی نیست که دولت برایش یارانه بدهد.

*آیا آدمی را که رشوه می‌گیرد می‌توان درستکار دانست؟
-بله، به‌شرط‌ این‌که سهم بالادستی‌ها را هم بدهد.

*غارت بیت‌المال چیست؟
-سوء استفاده از بودجه‌ی مملکت بدون هماهنگی با ما.

*سیاست‌های اقتصادی کشور را در کویر پیاده کنید، نتیجه‌اش چه خواهد شد؟
-بعد از مدتی کمبود شن احساس می‌شود.

*آیا در آینده باز هم دزدی و اختلاس وجود خواهد داشت؟
-خوشبختانه خیر، چون با همین فرمان پیش برویم، در آینده چیزی برای سرقت نمی‌ماند.

*آیا یک بی‌سواد می‌تواند به مدارج بالا برسد؟
-خیر، ولی می‌رسد.

*آیا این ادعا درست است که شرایط زندانیان سیاسی و امنیتی خوب است؟
-بله. درست است. به همین دلیل است که بعضی از آن‌جا اصولأ برنمی‌گردند.

*آیا همه در برابر قانون مساوی‌اند؟
-بله. حالا بعضی کمتر بعضی بیشتر.

*یک مسئول چطور با واقعیات روبرو می‌شود؟
-با چشمان بسته.