info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





مقام والای زن!
September 3, 2014

بخش‌هایی از گفت‌وگوی دو نفر از دو نقطه دنیا:

-ما معتقدیم که زن‌ها بسیار والامقام و ارجمند بوده و دارای نقش‌های مهمی می‌باشند.

-یعنی چقدر والا و ارجمند؟
-خیلی...بسیار زیاد.

-یعنی نماینده مجلس؟
-نه بابا، نماینده‌های زن ما که خوشبختانه انگشت‌شمارند. از اون بالاتر.

-یعنی وزیر؟
-نه بابا، زن و وزیر؟!...از اون بالاتر.

-یعنی رییس‌جمهور؟
-ای وای! دیگه چی؟!... از اونم بالاتر.

-یعنی دانشجو؟
-سال‌هاست که رشته‌ها رو خوشبختانه سهمیه‌بندی کردن. از اونم بالاتر.

-پس لابد روی سن برای اجرای موسیقی و تئاتر؟
-نه بحمدالله مدتیه زن‌ها توی بیش‌تر جاها نمی‌تونن روی سن برن... از اونم بالاتر.

-توی استادیوم برای تماشای مسابقه؟
-نه بابا، از این حرفا نزن. از اونم بالاتر.

-کار توی کافی شاپ؟
-استغفرالله...چی خیال کردی؟ از اونم بالاتر

-کار توی قهوه‌خونه؟
- هکٌی...بالاتر.

-توی قبرستون؟
-خوشبختانه در این یکی آمار قابل توجهی به‌دست آوردیم ولی از اونم بالاتر.

-من که دیگه عقلم قد نمی‌ده...
- در جایگاه‌های سترگ در راستای تدبیر و امید و اعتلای حضور و خلق حماسه‌های جاودان شگفت‌آفرین رشد و افتخار و تشخٌص و منزلت والا و گران‌قدر و جایگاه رفیع زاییدن در ویژگی‌های ژرف و شگفت در جهان و تاریخ و عرش اعلی و آسمان هفتم...

-جان؟!نه!
-بدیهی است برای شما که به این جیفه‌های حقیر دنیوی از قبیل وزارت و ریاست‌جمهوری و نمایندگی 5+1 و امثالهم چشم دوخته‌اید غیرقابل درک می‌باشد...اهه! چی شد؟! یارو غش کرد! آهای ضعیفه! هی نشین توی پستو...یه لیوان آب وردار بیار این‌جا...موند روی دست‌مون...

(انتشار یافته در ایسنا)


بلاهت هوشمندانه
August 13, 2014

images.jpg
معرفی کتاب
عنوان کتاب(مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد)،به اندازه‌ای جذاب هست که مخاطب احتمال دهد با رمانی غیر متعارف سر و کار داشته باشد،احتمالی که با آنچه نویسنده سوئدی آن،یوناس یوناسن در تقدیم نامه نوشته،تقویت می شود:"آنهایی که فقط حرف راست می زنند لایق نیستند که آدم به حرفشان گوش دهد".پس می توان امیدوار بود که در این کتاب،لااقل از حرف درست و درمان خبری نباشد!...
کتاب با فرار آلن کارلسن از آسایشگاه سالمندان،درست در لحظاتی پیش از برگزاری جشن تولد صد سالگیش آغاز می شود و با تعقیب او از طرف پلیس ادامه می یابد.او در این تعقیب و گریز به صورت اتفاقی با یک چمدان پر از پول متعلق به یک باند خلافکار،یک دزد،یک فروشنده فرهیخته هات داگ،یک زن موقرمزبا یک فیل و یک سگ و مقادیری دیگر آدم روبرو می شود وخواسته یا ناخواسته در چند قتل نیز شرکت می کند.کتاب در این سیر و سفر با او همراه می‌شود،به صورت موازی،به گذشته اش نقب می زند و همزمان،روایت را پیش می‌بردتا مخاطب در جریان زندگی پرماجرای او و ارتباطش با تعدادی ازشخصیت‌های سیاسی قرن بیستم مثل استالین، فرانکو، ترومن، جانسون، چرچیل، مائو، کیم ایل سونگ ،کیم جونگ ایل، و… قرار گیردو بداند که او چه نقش تعیین کننده ای در حوادثی مثل ساخت بمب اتم، جنگ‌های داخلی اسپانیا و جنگ میان دو کره داشته است ! نویسنده حتی، قهرمان داستان را در سال‌های دهه ۱۳۲۰ به ایران هم می آورد و موجبات دستگیری او را توسط سازمان امنیت وقت فراهم می سازد!
در این میان، نه راوی و نه آدمهای اثر،هیچکدام در پی ارائه تصویری درست و واقعی از زندگی و رخدادهای گذشته و حال نیستند: آنها،واقعیت را در هم می شکنند،آن را به بازی می گیرند و از نو بنایش می کنند.این ویران کردن و دوباره ساختن،در سایه طنز است که متحقق می شود:طنز،رشته ای است که ماجراهای گذشته و حال را به هم پیوند می دهد و ماجرا را پیش می برد.نویسنده در این اثر همه چیز اعم از رخدادهای تاریخی ،اندیشه،فلسفه ،کتاب مقدس تا مظاهر روزمره زندگی را به طنز می گیرد و دنیایی می سازد که به گفته خودش به نحوی هوشمندانه، ابلهانه است . دنیایی تخیلی، شگفت انگیز،مفرح و باری به هر جهتی. زندگی آدم ها در رمان،بر پایه تصادف و اتفاق پیش می رود،اتفاقهایی که افراد در پدیداری آنها،نقشی ندارند،از این رو به بازی‌اش می گیرند تابتوانند به گونه ای خود را از مهلکه برهانند:حال که واقعیت حساب شده و برنامه ریزی شده نیست ،از اختیار انسان خارج است و برخاسته از اتفاق و تصادف است ،لاجرم تنها می توان در رویکردی سهل گیرانه و باری به هر جهتی، به آن خندید .همان گونه که نویسنده بر پیشانی کتاب پیش از ورود به اصل ماجرا نوشته است:" کاری است که شده و از این به بعد هر چه قرار باشد پیش بیاید پیش می آید." گویی راوی اثر و آدمهای آن، خود تماشاگر ماجرایی هستند که در پیدایی و پیشبردش چندان نقشی ندارند و پا به پای خواننده ،باخونسردی به نظاره اش نشسته‌اند. این خونسردی در لحن روایت و نیز در برخورد شخصیت ها با حس برانگیزترین رخدادها،طنز اثر را تقویت می کند و به آن عمق می بخشد. مثل این صحنه که توصیف مرگ هنریک"چنگک"هولتن است که زیر فیل مانده است:

سونیا(فیل)نشست.ماتحتش بر چیزی نرم و گرم فرود آمد،با صدای خفۀ خرد شدن،و چیزی که مثل جیغ صدا می کرد،و بعدش سکوت کامل حکمفرما بود.سونیا آمادۀ سیب دیگر بود.
یولیوس گفت:"این هم از شمارۀ دو."
زیبا رو گفت:"خاک عالم بر سرمان."
بنی گفت:"آآآه."
آلن گفت:"این هم سیبت،سونیا."
هنریک"چنگک"هولتن اصلاًچیزی نگفت...

فروش بیش از هشت میلیون نسخه ای کتاب در 35 کشور جهان نشان از آن دارد که این نگاهِ سر حال ِ سهل گیرانه و باری به هر جهتی،در دنیای آشفتۀ امروز می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد!
این رمان با دو ترجمه یکی از سوی شادی حامدی و دیگری از سوی فرزانه طاهری (به ترتیب انتشارات به‌نگار و نیلوفر) منتشر شده است.همچنین یک اقتباس سینمایی از آن با کارگردانی فلیکس هرنگرن و بازیگر کمدین سوئدی -رابرت گوستافسن- صورت گفته که گویا قرار است سپتامبر امسال به نمایش درآید.

انتشار یافته درماهنامۀ" اندیشۀ پویا"


شود همجنس با همجنس همکار
August 11, 2014


-شهرداری منطقه؟! آدرسش سرراسته. ببین خواهرم! مستقیم همین راهو می‌ری. چارراه اولو رد می‌کنید...آهان...بله...درسته...همون چارراهی که همیشه سه تا دختر بچه سرش وایسادن و تا شب نصفه‌شب فال حافظ می‌فروشن و اسفند دود می‌کنن....بعدش اولین خیابون می‌پیچید دست راست. جسارته، می‌بخشین...همون جایی که همیشه یکی، دو تا خانوم پاش وایسادن و ماشینا که رد می‌شن می‌ایستن و براشون بوق می‌زنن...حالا خانوما بالأخره سوار می‌شن یا نمی‌شن نقل دیگه‌ایه...گفتین عجله دارین؟! ببخشین...حرف تو حرف اومد...آره داشتم می‌گفتم...اون‌جارم رد می‌کنین...کوچه اول نه، کوچه دوم...همون جایی‌که چند تا جوون می‌پلکن نمی‌دونم چی رد و بدل می‌کنن...هم دختر، هم پسر...چی خیال کردین؟! ببخشید که این‌جوری می‌گم....آدرس می‌دم که گم نکنید...خلاصه‌اش می‌رسین به یک پیرزنی که از صبح سحر تا بوق سگ روی زمین بساط لیف و کیسه و جوراب و خلال دندون پهن می‌کنه می‌فروشه...نمی‌دونم، خدا عالمه ولی می‌گن شوهرش معتاده و چند سر عائله...ها؟! ببخشین...حرف تو حرف اومد...خلاصه‌اش همون‌جا درست صد متر جلوتر، کنار دیوار همون خونه‌ای که چند وقت پیش خبرشو لابد شنیدین که یه مردی زنشو... آقا جریانش تا یه مدتی...حالا هیچی، ببخشید...خلاصه می‌رسید به شهرداری...خدارو شکر قسمت کارمندارو هم گلاب به روتون، روم به دیوار زنونه - مردونه کردن تا بانوان تکریم بشن...آره...یه همچین چیزی...ایجاد محیط و فضای مناسب برای بانوان و پرده‌های عصمت و انقلابی و جلوگیری از ابتذال...البته قصد جسارت نداشتم، می‌بخشید. اینارو بعضی آقایون مسئولا گفتن....خلاصه‌اش آبجی! شهر امن و امان شده ...خیالتون تخت...ببخشید که سرتونو درد آوردم......مفصل آدرس دادم که یه وقت خدای نکرده راهو گم نکنید...
(انتشار یافته در ایسنا)


زنان تماشاچی و سندرم نابهنجاری فرهنگی
June 28, 2014

"نابهنجاری فرهنگی"یک بیماری اپیدمیک است که معمولا به محض حضور یکی-دو ساعتۀ چند زن در بعضی محیط های ورزشی عود می کند و به مراحل خطرناک و سرنوشت سازی می‌رسد. این عارضه، که توسط دست های پنهان خارجی خاص منطقۀ ما ساخته و شایع شده است، اولین بار توسط وزیر دادگستری دولت تدبیر و امید در لابراتوارهای پیشرفتۀ اجتماعی و فرهنگی و غیره مورد شناسایی و بررسی دقیق قرار گرفته و گفته است:"حضور زنان در بعضی محیط‌های ورزشی ناهنجاریهای فرهنگی را تشدید می‌کند". راه مقابله با تشدید این عارضه،جلوگیری از حضور زنان تماشاچی یا خبرنگاری است که می خواهندبه طرز مذبوحانه ای به ورزشگاه بروند و بازی تماشا کنند که شایسته است با زور و توپ و تشر و بگیر و ببند از انجام اعمال ننگینشان جلوگیری شود.بر اساس کشفیات کارشناسان، شیوع این سندرم با نوع پاسپورت تماشاگران ارتباط مستقیم دارد و حضور زنان غیر هموطن در محیط های ورزشی،اصلا و ابدا تاثیری بر تشدید این بیماری ندارد و شما بیجا کردی اعتراض می کنی. اعلام دقیق ریشه ها و عوامل این بیماری معمولا یک سال پس از انتخابات و بافاصله گرفتن از وعده های انتخاباتی کلیدی مبنی برباز کردن قفل حضور زنان در ورزشگاهها امکان پذیر است و شتر دیدی،ندیدی.
(انتشار یافته در ایسنا)


روایت های کوچک از آدم های بزرگ و کوچک
June 14, 2014


روایت اول:بهار
زن گفت:دوستت دارم. مردگفت:من هم دوستت دارم. نویسنده دست پاچه شد. ممیزی تذکر داد. مخاطب سفید خوانی کرد.

روایت دوم:تابستان گرم و طولانی
زن پرسید: گوشِت با منه؟ و حرف زد. مرد جواب داد: بگو...دارم گوش می دم...و دهن دره کرد. واژه ها توی هوا معلق ماند. نویسنده بلاتکلیف ماند. در نهایت ، به علت کلیشه ای بودن و فقدان نوآوری ، دیالوگ را خط زد.

روایت سوم:پاییز پدر سالار
مرد گفت: خسته ام...و خمیازه کشید. زن گفت:خسته ام...و گریست.

روایت چهارم: یک بار دیگر،زمستان
زن گفت: سردمه. مرد در حالی که سرش توی مونیتور رایانه اش بود گفت: یه چیزی بپوش. زن گفت: بازم سردمه. مرد گفت: پنجره رو ببند. زن گفت:بازم سردمه. مرد این دفعه چون در رایانه به مطلب دندان گیری رسیده بود چیزی نگفت و همین طور سرش را کرد توی مونیتور. زن ادامه داد: وقتی بچه بودم و می گفتم سردمه، مامانم بغلم می کرد. مرد سرش را از روی مونیتور بلند کرد و با توپ و تشر گفت: اگه خیال کردی می ذارم سراسر زمستون مامانتو بیاری خونه مون، کور خوندی... .

روایت پنجم: یک بار دیگر، بهار
زن با دلواپسی گفت:دوستم داری؟! مرد با خونسردی گفت: برو سر اصل مطلب...چی می خوای؟! نویسنده نفسی به راحتی کشید و به آوای گنجشکها و ماشینها و لوله اگزوزها گوش سپرد...