اگر شما هم یک هفته بروید استانبول و برگردید،احتمالاً نکات زیر به چشمتان جالب و خواندنی می آید و هوس می کنید آن را به عنوان یادداشت سفر بنویسید :
- رویارویی توریستهای ایرانی با استانبول امروز،با نوعی تحسٌرهمراه است که با عباراتی شبیه:"متروهاشونو دیدی؟!چقدر خلوت،چقدر مرتب اون هم با این جمعیتی که ریخته توی این شهر..."،"اینجا یه زمانی مستعمرۀ ما بوده ها،زمان اردشیر دراز دست،یادتون که هست؟!"، "دیدی همه چیز چقدر زنده ست؟چقدر روشنه؟چقدر رنگ داره؟..."...این مکالمات که با مقادیر معتنابهی نچ نچ و سرگرداندن و گاه بکارگیری الفاظ خارج از عرفی چون:"خاک بر سر ما که..." و یا:"..."همراه است،فصل مشترک کسانی بود که در طی این مدت با آنها در تور همراه بودیم.
- ترک هایی که در طی این یک هفته با آن ها سر و کار پیدا کردیم،دربست طرفدار احمدی نژاد بودند.معتقد بودند که او،مَرد است .چنان با هیجان و قاطعیت اعلام می کردند که:"احمدی نژاد،مَرد"،انگاری که خودشان شخصاً موضوع را به طور دقیق مورد ارزیابی قرار داده اند!می پرسیدند:"ایرانی؟"و بعد که می گفتیم بله،می گفتند:"احمدی نژاد."منتظر پاسخت هم نمی ماندند و می گفتند:"احمدی نژاد،خوب،مرد،قارداش..."و با تو از در بحث در می آمدند که یعنی:"تو خبر نداری،ما خبر داریم!"شاید چیزی شبیه سمپاتی پیش از انقلاب خیلی از ما به قذافی که خل بازیها و ادبیات غیر متعارفش نسبت به غرب و آمریکا را دوست داشتیم،حالا گور بابای ملت لیبی و تاوانی که به خاطر این دیوانگیها می دهد.البته شاید نخبگان بی بصیرت!ترک نظر دیگری داشتند،نمی دانم.در هر حال مردم کوچه و بازار اینطوری بودند.
- میدان تکسیم از میدانهای بزرگ و دیدنی شهر است.با مجسمۀ آتاتورک وسط میدان و بازار سرباز گل در گوشه غربی میدان و دستۀ کبوترهای چاهی و کافه های گوشه و کنارش...استانبول به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا در 2010 انتخاب شده و بنابراین هر شب گروههای موسیقی و نمایش از نقاط مختلف اروپا در این میدان برنامۀ اجرای موزیک و انجام عملیات آکروباتیک و رقص دارند.چند قدم آن طرف تر در میدان تکسیم گروههایی می آیند و شعار می دهند و تظاهرات می کنند.ما سه روز که از میدان رد شدیم هر دفعه یک گروه را دیدیم که سرگرم تظاهرات و فریادند.با بلندگو و عکس و پوستر و پلاکارد و مخلفات. مثلا ًکارگران و یا اقلیتهای قبرسی و یونانی و کسانی که آنتی اروپائیند و با الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا مخالفند و یا لزبینها و غیره....پلیس هم دور ایستاده بود و کاری نداشت.مردم هم نیم نگاهی می کردند و می رفتند دنبال کار و زندگیشان.هیچکس گویا عین خیالش نبود،جز ما.چراکه دیدیم غیر ارادی آمده ایم وسط جمعیت و همزمان داریم می سنجیم که راههای در روی میدان تکسیم کجاست؟!
- -اگر احساس می کردند دنبال جایی یا چیزی می گردی و یا مسیری را بلد نیستی،تا مطمئن نمی شدند شیر فهم شده ای،ول کن معامله نبودند.رسماً دنبالت راه می افتادند که:"دنبال کجا می گردی؟!"می گشتند یک نفر آشنا به انگلیسی را واسطه می کردند تا راه را نشان بدهد.می گفتند:"دنبال من بیا"و تا دم در ایستگاه مترو یا تراموا تو را می رساندند.به راننده اتوبوس می گفتی می خواهی بروی هتل گراند هالیک.اتوبوس را که نگاه می داشت می ایستاد و صبر می کرد تا مطمئن شود که داری می روی همان جا.اگر می دید مسیر را عوض کرده ای،به تصور این که راه را گم کرده ای،دستش را می گذاشت روی بوق و تا برنمی گشتی برنمی داشت!دوستی گفت این امر به این دلیل است که می دانند زندگیشان از راه توریسم می گذرد و هوای توریستها را دارند.گفتم:همه اش این نیست.مگر توی اصفهان خودمان نیست که از هر کس راه را می پرسی به جای این که جوابت را بدهد،می پرسد:"می خوای چیکار؟!" از شوخی گذشته این امر بی شک باید در فرهنگ سازی دولت ترکیه در برخورد با توریستها ریشه داشته باشد.البته احساس قرابت فرهنگی و فکری ترکها با ایرانی ها هم احتمال دارد آن را تشدید کند.از یکی شنیدم که مثلاًدر برابر چینی ها اینطوری اکتیویته به خرج نمی دهند .صاحب یک کافه یک روز صبح گفت که با ما نصف حساب می کند،چون ایرانی و مسلمان هستیم،واقعاً هم نصف حساب کرد.در هر حال این برخوردها سبب می شود که آدم احساس غربت نکند و حس کند هوایش را دارند،حتی اگر به صورت بوقکی باشد!
- با این همه توریست که در شهر ریخته (حدوداً روزی سه میلیون نفر به استانبول می آیند و می روند)،حتی پلیسها هم انگلیسی نمی دانند.جوانهایشان هم ایضا،حتی در حد :"آـی اَم اِ اِستیودنت"!با هر کس حرف می زنی،شروع می کند بی وقفه با ترکی استانبولی فصیح جوابت را دادن.ما،این را می دانستیم و با خودمان کتاب راهنمای ترکی استانبولی در سفر خریده بودیم که در کوچه و خیابان می گرفتیم دستمان و در رویارویی با جماعت شوفر و پلیس و فروشنده و غیره،بازش می کردیم،درست مثل وقتی که می خواهیم یک سخنرانی را از رو بخوانیم،با نیم نگاهی به مستمع!به قرائت متن می پرداختیم.می خندیدند،ولی می فهمیدند!
- واحد مسافت و زمان در استانبول با آن چه تا به حال می دانستید فرق دارد.می پرسی:"میدان سلطان احمد ؟"جوری اشاره می کند که احساس می کنی باید همین جلوی پایت باشد.می پرسی:"بای کار؟"انگار بد و بیراه بهش گفته ای.می گوید:"نات فار،بای فیت".از دیگری می پرسی می گوید 50 متر بیشتر راه نیست.حالا تو هی می روی...هی می روی...هی عرق می ریزی و نمی رسی و این 50 متر لعنتی بنا ندارد حالا حالاها تمام شود.دست آخر تاکسی می گیری و بعد از این که مسیر بلند پیچ در پیچی را طی می کند به مقصدی که همین جلو بود!می رساندت.
می خواهی سوار کشتی های تفریحی که از تنگه بسفر می گذرد بشوی.می پرسی:"کی حرکت می کند؟"می گوید:"40 دقیقه دیگر"و تو تا 40 دقیقه پایان ناپذیر که دو ساعت به طول می انجامد به انتظار می مانی و جای مسافرکش های هموطن را خالی می کنی.
-استقلال،خیابانی است که می خورد به میدان تکسیم.عبور و مرور وسایل نقلیه در آن ممنوع است.سنگفرش است و تراموایی با اتاقک چوبی و جمع و جور از میان آن می گذرد و مسافران را جابجا می کند.برندهای معروف و معتبر در استقلال شعبه دارند و محل خوبی است برای خرید بدون اتلاف وقت(البته از فروشگاههایی که آگهی ایندیریم(حراج)زده اند.)یک کلیسای سنت آنتوان دارد با معماری گوتیک و بی نهایت زیبا و دیدنی که ورودی هم ندارد.یک مسجد در آن سوی خیابان دارد که توالتش داخل کوچه هست.توالت مذکور باجه ای دارد مثل باجه سینما که یکی داخلش نشسته و یک سکه که از پشت باجه بدهی،چوبی را دراز می کند و ازطریق پنجره کوچکی می اندازد داخل دستگیره در توالت که باز شود .
کوچه – پسکوچه های استقلال پر است از کافه هایی با میز و صندلی های لهستانی و غیر لهستانی که در گوشه و کنار کوچه چیده اند و توریستهایی که فارغ از غم دنیا و مافیها،نشسته اند و قلیان و سیگار می کشند و چای ترکی با استکان کمر باریک می نوشند و به ازدحام کوچه خوشبخت می نگرند.از سربالایی خیابان که به پایین نگاه کنی،انگار به یک راه پیمایی آمده ای با حضور طیف وسیعی از رنگها و ملیتهای مختلف.می شود راه رفت و گم شد در این ازدحام شیرین و می شود گوشه ای نشست و مزمزه اش کرد و حل شد در آن...فقط سطل آشغال کم پیدا می کنی.اگر قالیباف بود،قدم به قدم اینجا سطل آشغال می کاشت و زرد جیغی اش (!)می کرد تا قشنگ به چشم بیاید.
-اینجا فکر می کنی آدمها به پهنای ابدیت وقت و حوصله دارند.یک کافه ساحلی هست که در آن،جای سوزن انداختن نیست.آدمها روی بلوکهای سیمانی ،در سکوت و آرامش نشسته اند و نوبت گرفته اند.آن وقت پشت میزها،جماعت با فراغت خاطر می نشینند و چای و یا فست فود می خورند و سیگار می کشند و گپ می زنند و ساعتها خیره می شوند به آب و کشتیها و مرغان دریایی و شیروانیهای سفالی آن سوی خلیج شاخ طلایی و غروب آفتاب روی تنگۀ بسفر...یاد هانی و بوف و یکتا می افتی که در مواقع شلوغی،چند جفت چشم درست بالای سرت لقمه هایت را می شمارند تا تمام شود و بلند شوی و بروی و جایت را به آنها بدهی و تنها حس شیرین سوءهاضمه است که برایت می ماند!
- در کاخ توپ کاپی،سالنی که از همه بی نظم تر و شلوغ تر است اختصاص دارد به یک سری اشیای قدیمی.از جمله کلاه یوسف و بقایای استخوانهای یحیای نبی و عصای چوبی و شمشیر داوود نبی که طلااندودش کرده اند و عصای موسی که آن را هم طلا اندود کرده اند و قِدر ابراهیم و یک سری چیزهای دیگر که جماعت با حیرت نگاه می کنند و تنها مانده است سیب نیم خوردۀ آدم و بقایای کشتی نوح که اگر احیاناً عمر دولت عثمانی قد می داد آنها را هم می شد در توپ کاپی به سمع و نظر جماعت رسانید!
-حس کردم با میلیونها توریست از پنج قاره جهان با نگاهها،رنگها و پوشش های مختلف،همراه و همسفر شده ام تا با هم نقب بزنیم به تاریخ.برای کشف راز ستون تئودوسیوس در میدان هیپودروم، رویارویی با راز شگفت انگیز انسان در آب خفتۀ آب انبار یرباتان، محو شدن در شکوه و جلال کاخ دلمه باغچه با چلچراغ5/4تنی اش و عظمت مسجد ایاصوفیه...و غرق شویم در زیبایی شهری که در کناره دریای مرمره و سیاه،در دو سوی تنگه بسفر گسترده است.ولذت ببریم از تماشای زیبایی آسمان لاجوردی پوشیده از گنبد و مناره های 1000 مسجدی که سلطان محمد فاتح دستور بنای آنها را در قسطنطنیه داد و شهر را "اسلامبول"(شهر مساجد اسلام)نامید. و ببینیم که چگونه آدمها در یک کشور با سبکهای زندگی متفاوت که درشکل پوشش و نحوه رفتار اجتماعیشان متجلی است در کنار هم زندگی می کنند و هم را تحمل می کنند و برای همه شان جا هست و ..مسلمان هم هستند،دست کم از خیلی ها،بیشتر.