December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





بزرگا، منم بازی
December 13, 2017


تاریخ دارد نوشته می‌شود. یک شخصیت می‌خواهد به‌زور خودش را توی روایت جا کند. به تاریخ می‌گوید:
-خیر از پیری‌ات ببینی، یه طوری منو راه بده. جای دوری نمی‌ره.
تاریخ سرفه‌ای می‌کند و می‌‌گوید:
-جنابعالی را بجا نمی‌آورم.
-دهه! چطور نمی‌شناسی؟! آدم به این مهمی... من سیاهی‌لشکرم.
-آخه یه سیاهی‌لشکر که به درد نوشته شدن توی تاریخ نمی‌خوره. برو کنار بذار باد بیاد...
سیاهی‌لشکر گلویی صاف می‌کند و می‌گوید:
- روایت تو بدون حضور من نمی‌تونه نوشته بشه.
تاریخ پوزخند می‌زند و می‌گوید:
-خب آره... برو دوباره چهار سال دیگه وقت انتخابات بیا تا نوشته بشود...
-از بس هی تا اینجا اومدم و برگشتم خسته شدم... برو بگو یه سیاهی‌لشکر خوب و شریف می‌خواد یه نقشی توی تاریخ داشته باشه. دیگه کاریت نباشه.
- نمی‌شه قربونت برم، نمی‌شه فدات شم، با منطق روایتم جور نیست.
-من که جایی رو تنگ نمی‌کنم... یه گوشه برا خودم می‌شینم.
- والله گفتند افراد متفرقه رو راه ندیم.
یک شاعر از داخل سرش را می‌کند بیرون. سیاهی‌لشکر می‌گوید:
-پس چرا ایشونو رو راه دادین؟ از هنرمندا متفرقه‌تر مگه کسی هست؟!
-به ایشونم دستور دادند که بره بیرون. کاشف به عمل اومده که توی شعراش اهل لهو و لعب بوده...
یک سیاستمداراز داخل داد می‌زند:
-آهای تاریخ! حواست کجاست؟ این بیچاره ژن خوب یه عالمه وقته اینجا ایستاده می‌خواد بیاد داخل، تو همه‌اش حواست به اون سیاهی لشکره...
سیاهی‌لشکر با دیدن سیاستمدار کلاهش را سفت می‌چسبد و می‌ایستد کنار. یک زن با استفاده از بلبشوی ایجاد شده سعی می‌کند برود داخل. تاریخ می‌گوید:
-آهای کجا همشیره؟!
-می‌خوام بیام داخل.
-نمی‌شه...یعنی خواستیم، نشد... بروید ، به وقتش با آقای سیاهی لشکر برگردید... تشریف ببرید کنار این آقای فاتح می‌خواهند بروند داخل
...
-اوا...خاک به سرم... دیگه لابد نمی‌شه اونجا نفس کشید... چه گرد و خاکی هم کردن.
-نه بابا. اون گردو خاک مال یه انقلابیه که معاینه فنی نداره و قراره بره جزو از رده خارج‌ها...
-پس لااقل اون پایان روایت را باز بگذارید بلکه یه نفسی بکشیم.
تاریخ تا می‌آید به خودش بجنبد سیاهی‌لشکر پایان روایت را هل می‌دهد. پایان روایت باز می‌شود و تاریخ مدام هی تکرار می‌شود...


گوستاو فلوبر خودِ منم
December 13, 2017

download.jpg

درنگی بر طنز در "کیلومتر 11 جاده‌ی قدیمِ ارومیه به سلماس"، نوشتۀ حامد حبیبی

"هر هفته به یک اسم صدایم می‌زد، هر اسمی بجز اسم خودم..." (ص45) کیلومتر 11 جاده‌ی قدیم ارومیه به سلماس" به شیوۀ غافلگیرکننده و غریبی بیانگر دغدغۀ سرگشتگی، زوال، گم شدن، تنها ماندن و رفتن آدم‌هاست که از زاویۀ دید یک راوی اول‌شخصِ آشفته و پریشان روایت می‌شود. کتاب، اثری سرراست نیست که بتوانی یک خط داستانی را در آن دنبال کنی یا ماجرایش را برای دیگری تعریف کنی؛ قصه‌گو نیست و بیشتر بر بازتاب حالات و روحیات ذهنی راوی متکی است، حالات و ذهنیاتی که نمی‌دانی کدام‌یک واقعی است و کدام‌یک حاصل خواب‌وخیال اوست. ذهن پریشان راوی در آشفتگی زمان و مکان و زبان اثر نمود می‌یابد. او با شیوۀ بازگویی جریان سیال ذهن می‌کوشد آنچه را بر او گذشته است بازخوانی کند، بلکه خودش را بیابد و به برداشتی از وضعیت حال و آینده‌اش برسد. راوی نهایتاً در یک‌ زمان ذهنی در یک ناکجاآباد به آرامش می‌رسد و هم‌زمان، می‌فهمد که به‌عنوان یک نویسندۀ جوان بجای آنکه سرگذشتش را روایت کند دستمایۀ آفرینش موقعیت داستانی برای افزودن به تجربیات یک داستان‌نویس دیگر شده است!
اگرچه نمی‌توان برای این اثر طرح داستانی خاصی تعریف کرد ولی آنچه حوادث به‌ظاهر ساده و پراکنده‌اش را به هم مربوط می‌کند و مخاطب را دنبال خود می‌کشاند روح و مضمون آن یعنی هویت گم‌شدۀ راوی و تنهایی اوست:
-همه می‌خواهند اثرانگشتشان را رویت بگذارند و بعد راهشان را بکشند و بروند. (ص72)
-به هر کس نزدیک می‌شوی، یا می‌میرد یا مهاجرت می‌کند. (ص106)
این مضمون در دیگر آثار حامد حبیبی نیز حضور دارد و جهان داستانی خاص او را می‌سازد و با دیدی روا‌ن‌شناسانه در سایۀ بررسی دقیق حالات و رفتارهای آدم‌ها بیان می‌شود. در این کتاب بارها و بارها راوی از سوی نزدیک‌ترین کسانش بانام‌های دیگری صدا می‌شود، بارها جای آدم‌ها در ذهنش عوض می‌شود و آدم‌‎ها در آن نقش یکدیگر را بازی می‌کنند و هویتشان در ذهن او تغییر می‌کند.
"کیلومتر 11..." اجزایش با دقت و وسواس کنار هم چیده شده است. باید هنگام خواندن کتاب ارجاعاتش را کشف کنی، از صحنه‌ها و عبارات رمز زدایی کنی، چندباره بخوانیشان تا بتوانی آهنگ اثر را کشف کنی. در این اثر هر ارجاع به شیء یا پدیده‌ای نقشی در بازتاب ذهنیت راوی و گذشته‌اش دارد: اسکلت نیمه‌کاره فلزی زنگ‌زدۀ خیابان که ستون‌هایش مثل میخ توی ابرها رفته، منظرۀ کودکی یک نسل است و خط به‌جامانده از زخم کودکی راوی تأکیدی است بر اینکه جای زخم‌ها مثل خاطره‌ای است که از بین نمی‌رود، خودش را مدام به رخ می‌کشد تا به کمکش دیگری و خویش را بفهمیم.
یکی از عناصر ساختاری این اثر که به یاری تعمیق مضمون آن آمده طنز است. طنز وجه مهم و قابل‌اعتنای آثار حبیبی است که در اساس برخاسته از نگاه هستی‌شناسانۀ اوست؛ طنزی عصیانگر، تلخ و سرد که تهاجمی است و با مخاطب و سوژه رودربایستی ندارد. طنز این کتاب در وهلۀ اول از جنس طنز کلامی است که در واژگان و عبارات و تعابیر متجلی می‌شود و علیرغم سردی و تلخی، دیریاب نیست، بلکه زنده، روان، راحت، سرراست و صمیمی است. این طنز اگرچه در خدمت زبان اثر است ولی هدف از به‌کارگیری آن فراتر از جذابیت‌بخشی ظاهری به زبان و لحن داستان است؛ نویسنده را یاری می‌کند که به شخصیت، ذهنیت و زبان خاص راوی نزدیک شود و بازتاب نگاه کاوشگر، سرد، عمیق، عاصی و تلخ او به مضحکه‌ی روابط آدم‌های سرگشتۀ اطرافش باشد. به‌بیان‌دیگر حبیبی در این اثر به عبارات، چرخشی طنزآمیز می‌دهد تا آن‌ را با فضای داستان و با نگاه، زبان و لحن آدم‌های آن همسو کند، جلوی دراماتیزه شدن اثر را بگیرد و فاصلۀ انتقادی، سرد و تردیدآمیز راوی در انعکاس محیط درون و پیرامونش را همچنان حفظ کند. کافی است مخاطب، وجه شسته‌و‌رفته و غیر عامیانه و به‌دوراز طنز عبارات زیر را در نظر آورد تا ببیند که طنز چقدر توانسته یاریگر نویسنده در نزدیک شدن به فضای مضمونی اثر باشد:
- گفت حواست باشد، زندگی اگر ببیند سرحال و قبراقی دخلت را می‌آورد؛ به آدم‌های داغون کاری ندارد. همچین گفتم "البته" که انگار زندگی همین دیشب اسرارش را با من در میان گذاشته و من از این به ‌بعد فقط کارم این است که مُهر بزنم پای حرف ملت. (ص50)
-هوا پر از جمله است، جمله‌های آدم‌های مختلف که مثل سگ دنبال صاحبشان می‌گردند، می‌گردند تا پیدایش کنند و بخورند پسِ گردنش. (ص102)
ازاین‌رو می‌توان گفت که طنز این اثر، جزء جدایی‌ناپذیری از آن است که در تاروپودش تنیده شده، از طنز واژگان فراتر رفته‌ و درونی شده است. راوی همه را از دم تیغ طنزش می‌گذراند تا بر آشفتگی دنیایی که انعکاسش می‌دهد صحه بگذارد. "یارویی که جلیقه احمقانه‌ای پوشیده و از قهوه‌سازش صدای سیفون درمی‌آورد" و "روان‌پزشکی که به درمان فوری زندگی با یک ساختمان شش طبقه بیش از او ایمان داریم" از این جمله‌اند. آنچه در این میان بر تأثیرپذیری و قدرت این طنز می‌افزاید موجز بودن آن است. قلم حبیبی ضربه می‌زند و می‌رود، پرشتاب است، اطاله کلام ندارد و به همین دلیل تأثیرگذاری طنز آن نیز بیشتر است. راوی حوصله پرگویی ندارد؛ اشارۀ کوچکی می‌کند، تشری می‌زند، می‌رود و کشف معنا را به خواننده می‌سپارد:
-از دور سالم‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌آمد. کافی است با یک نفر چهار قدم راه بروی تا درِ فاضلاب را باز کند.(ص36)
هنجارشکنی-به عنوان یکی از ویژگی‌های طنز- وجه دیگری از فرازهای طنزآمیز این اثر است. راوی عاصی اثر بر قاعده‌ها برمی‌آشوبد، آن‌ها را به بازی می‌گیرد و در سایۀ این هنجارشکنی، به طنز می‌رسد؛ همان بلایی را که سر تابلوهای پزشکان می‌آورد سر دنیا و مافیها می‌آورد و از این هنجارشکنی غرق در لذت می‌شود:
-اسم دکترها را روی تابلوشان می‌خواندم. شک نکنید که اسمش آنجا بود و از آن بالا، از بالای استادیار دانشگاه فلان، برایم شکلک درمی‌آورد. تشریحش می‌‎کردم و برایش تاریخ می‌ساختم تا مسخره شود، از آن اوج بیاید کنار من، قاتی دود و گند و ترافیک. (ص15)
راوی از فضاهای آشنای شهر، از خیابان‌ها، آدم‌ها و اشیا آشنایی‌زدایی می‌کند و دریافتی جدید از آن‌ها را در ذهن مخاطب می‌نشاند. در این میان حتی کلمات و عبارات را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد:
-خوشحالیم را از وسط جر داد. (ص24)
او از رهگذر این بازی با عبارات و کلمات، درهم ریختن و از نو ساختن آن‌ها مفاهیم جدیدی را بر عبارت بار می‌کند که گاه به طنزی تراژیک پهلو می‌زند:
-غروب‌های جمعه را آنجا سرمی‌بریدیم، وقتی بیرون می‌آمدیم دیگر شب بود و عصر جمعه، رفته بود خبر مرگش را بیاورد. (ص93)
تداعی‌های کتاب در عین برخورداری از مایه‌هایی عمیق از خاطراتی ویرانگر در هاله‌ای از طنز بیان و دنبال می‌شوند؛ تو گویی طنز، باعث می‌شود که راوی بار سنگین تداعی‌ها را تاب آورد. عبارت فلنگ بستن او را یاد شیلنگ می‌اندازد و شیلنگ یاد آفتابه صورتی در روزهای بمباران تهران و آفتابه صورتی یاد لباس‌زیر سفیدی که رنگش در ماشین لباسشویی عوض شده...
در این میان بداعت در توصیف و استفاده از آرایه‌های ادبی، مثل تشبیه، استعاره و کنایه، یا نشاندن عبارات رسمی کلیشه‌ای در کنار کلمات ساده، روزمره و عامیانه به یاری غنای طنز اثر می‌آید:
-تلنگری زدم به شیشۀ قهوه‌ای و شیشۀ قهوه‌ای مثل تفالۀ خلقت از من دور شد، رفت توی پرسپکتیو و پخش شد کف آسفالت. (ص39)
-کائنات بهش مأموریت داده بود درست همان روز و همان ساعت عین خاک‌انداز بپرد وسط سرنوشت آدم‌ها (ص49)
-آنقدر آن بالا ایستادم و جامعۀ بشری از زیر پایم رد شد که سرتاپایم بوی چلوکباب گرفت. (ص87)
-گربه پشمالوی زن بهنام که انگار قرار بوده شیر باشد ولی با یک درجه تخفیف گربه شده بود و محکوم‌به خوردن و خرخر کردن. (ص62)
-دست یخ‌زده‌اش را مثل لنگ مرغ منجمد دراز کرد سمت ما. (ص80)
-خبر بهنام را هم از کشوری داشتم که اگر دیر کلید را توی قفل می‌کردی یخ می‌زدی و مجسمه‌ات را باید به‌عنوان سمبل مهاجرت می‌گذاشتند توی موزه. (ص 85)
-(در پارک) از مجسمۀ ابوریحان بیرونی که وسط حوض بی‌آب مشکلات زمین را حل کرده بود و حالا کرات آسمانی را دور سرش می‌گرداند رد شدند. (ص90)
این طنز غافلگیرکننده گاه به مخاطب امکان دریافتی عمیق را از روابط انسانی می‌دهد:
-یک‌زمانی قرض‌هایمان را به هم پس نمی‌دادیم تا دلیلی برای ادامۀ دوستی داشته باشیم. (ص83)
بسیاری از فرازهای طنز کتاب از نوع ابزوردند. این فضای ابزورد به کمک نگاه هیچ‌انگار راوی می‌آید و به آن عمق می‌بخشد:
-این سیاه پوشیدن تو یعنی به پیشواز باخت می‌روی. بازوهایت را بازکرده‌ای برای شنیدنِ نه، برای خوردن ضربه‌ی پنالتی تیمِ محبوبت به تیرِ دروازه، برای از دست دادن اتوبوس.
-من اتوبوس سوار نمی‌شوم... آدم‌ها خیلی توی دل‌و‌روده هم‌اند.
-خب باشد، تاکسی (ص23)
فاصله انتقادی راوی مرز نمی‌شناسد. او در خلال بازگویی خاطراتش فرصت می‌یابد تا کلیشه‌ها را در هم بریزد و ابتذال افتخارات کهنه را با زبانی هجوآمیز از دم تیغ طنز بگذراند:
-جمعه‌بازار را گند برداشته بود و ملت داشتند اصالت را بار خود و شوهرانشان می‌کردند یا کشان‌کشان به خانه می‌بردند. (ص 88)
گاهی نیز این نگاه تندتر و بی‌محاباتر می‌شود:
-تکان بخوری تنه‌ات می خورد به درودیوار شهر یا آن دماوند مسخره که وظیفه داریم به اش افتخار کنیم، آن‌قدر افتخار کنیم تا یک روز خاکسترمان کند. (ص87)
خواننده می‌تواند گاه این درجه از تلخی را نپسندد و با آن موافق نباشد ولی در هر حال نمی‌توانیم کتمان کنیم که کتاب مخاطب را با طنز آَشنایی زدای خود به کشفی تازه از دنیای پیچیده درونی آدم‌ها می‌کشاند. فراهم ساختن امکان این کشف و اکتشافات، کم هنری نیست!...


ترامپ، دوسِت داریم!...
October 14, 2017


سلام آقای ترامپ عزیز. درودها و سپاس‌های گرم ما را از راه دور بپذیرید. دمتان گرم. از شما ممنونیم. درود بر شما که دیروز کاری کردید کارستان. نطق دیروزتان حرف نداشت. در تاریخ نطق‌های سیاسی، اگر نگوییم بی‌سابقه، دست‌کم، کم‌سابقه بود. نمی‌دانم در نوشتن آن با چه کسانی مشورت کرده‌ بودید. دم آن‌ها هم گرم. شما به خوب نکاتی اشاره کردید. اشارۀ شما به خلیج عربی کاملاً هوشمندانه بود. حساسیت مردم ایران را به این واژه، خوب درک کرده بودید. استفاده از همین واژه از سوی شما، کافی بود تا بلافاصله از سوی مخاطبان ایرانی، سیل شدیدترین حملات به شما در فضای حقیقی و مجازی سرازیر شود. هیچ کاری نمی‌توانست مردم ایران را این‌گونه متحد کند و آن‌ها را در کنار حکومتشان قرار دهد. کاری که ما با حصر، ممنوع‌الکاری، حبس، محدودیت فعالیت و غیره نمی‌توانستیم انجام دهیم، شما با نطقتان انجام دادید و دوباره مردم را در برابر یک دشمن خارجی متحد کردید. این‌که گفتید امنیت و صلح را به افغانستان، عراق و لیبی بردید خیلی خوب بود. بازهم از این حرف‌ها بزنید. مردم ما حساب کار خودشان را می‌کنند. جملات آخرتان هم که خودتان را در کنار ملت ایران قرار دادید بسیار ابعاد استراتژیک داشت!... تمام اقدامات صلح‌جویانۀ بعضی کج‌اندیشان ایرانی را که در پی صلح با دنیا هستند خوب زیر سؤال برد و لوث کرد. هیچ نطقی نمی‌توانست باعث شود که پرزیدنت روحانی، در پاسخ به آن، مجبور شود تا این حد سپاه را متحد و همراه و پشتیبان مردم ایران بداند و برخی ارکان نظام را توجیه عقلانی و قانونی و شرعی کند. انگارنه‌انگار که او در دورۀ رقابت‌های انتخاباتی و تا همین چند وقت پیش، با این نهادهای حکومتی چه اره و تیشه‌ای را ردوبدل کرده بود. مخالفت آمانو واتحادیه با رویکردتان در مورد برجام را دست‌کم نگیرید. دستیابی شما به این اجماع، کار کوچکی نیست. شما کاری کردید کارستان. حمله‌تان به ایران به عنوان بزرگترین تروریست مخالف دموکراسی و حقوق‌ بشر فوق‌العاده بود. باعث شد که سنگرهای دموکراسی یعنی اسرائیل و چند کشور حاشیه خلیج‌فارس از نطق شما به نمایندگی از تمام دموکرات‌های تاریخ حمایت کنند و مایۀ تفریح خاطر جهانیان شوند. اینکه رئیس‌جمهور ما گفته است که شما تاریخ و جغرافی و حقوق نمی‌دانید را به دل نگیرید. مهم این است که شما به ادبیات طنز مسلطید و این، کم هنری نیست. ما تضمین می‌کنیم که در کنار فعالیت موشکی و دیگر فعالیت‌های روزمره، ممنوع‌الکارها و ممنوع‌القدم‌ها را دوباره مجوز فعالیت بدهیم و حتی حرف زدن و نوشتن را آزاد کنیم، اگر و فقط اگر شما قول دهید که هر چند وقت یک‌بار یک سخنرانی از این نوع انجام دهید. اگر شمارا به چندان آبی نرساند، دستکم در سیاست داخلی و خارجی ما نان که دارد. اگر یک دشمن مثل شما داشته باشیم، به هزارتا دوست احتیاج نخواهیم داشت. سایه‌تان بر سر ما مستدام که حالا حالاها می‌خواهیمتان.
امضا: برخی ارکان و غیر ارکان جمهوری اسلامی...


نامه‌های عاشقانه
October 12, 2017

%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg
کتاب "قسمت‌هایی از نامه‌های عاشقانه" قالب نامه‌های عاشقانه نوجوانان را دارد. یکی از عناصر مهم این آثار طنزاست؛ طنزی دل‌نشین و تا حدی شاعرانه؛ برخاسته از صفا، صمیمیت و سادگی زبان و دنیای کودکی. نامه‌ها از زبان کودکان نسلی بازگو می‌شود که اکنون جز خاطره و یادی از خودشان و عشق‌هایشان نمانده است. کتاب، ما را می‌برد به تهران قدیم با محله‌ها و بازارچه‌ها و آدم‌ها و عاشقی‌هایش... همراه ساختن هر نامه با تصاویری از تهران قدیم ذهن مخاطب را در این سفر به گذشته‌های دور تهران همراه می‌کند. عبدالعلی اثنی عشری نویسندۀ کتاب، متولد 1329 است و اگرچه نویسندۀ حرفه‌ای نیست، ولی در همین اثرش ثابت کرده که نگاهی طناز، لطیف، نکته‌یاب و قلمی مسلط و آَشنا به پیچیدگی‌های ادبیات دارد. برای نمونه یکی از این آثار را می‌خوانیم:

قسمتی از نامۀ عاشقانۀ یک پسر یازده‌ساله به یک دختر پانزده‌ساله –گذر لوطی صالح، تهران، 1340
به‌ خاطر این‌که شما موقع آمدن به بازارچه برای خرید همیشه زمین جلوی پایتان را نگاه می‌کنید، من هم همیشه کفش‌هایم را تمیز می‌کنم.
اما امروز که برایتان خاکه ذغال آورده بودم، مادرتان در حیاط را باز کرد و به من گفت تا گونی ذغال را ببرم مطبخ در زیرزمین بگذارم و بروم.
من هم کفش‌هایم را به احترام شما پشت در حیاط از پایم بیرون آوردم و داخل خانه شدم ولی وقتی از خانه بیرون آمدم کفش‌هایم نبودند. البته این کار را آقا رجب یادم داده بود.
این‌ها را گفتم که اگر کفش مرا در پاهای کسی دیدید آن شخص من نیستم...


روزآمد کردن مفاتیح‌
September 8, 2017


آیت‌الله مکارم شیرازی گفته‌اند که مفاتیح‌الجنان جدیدی را متناسب با نیازهای زمان روانه بازار خواهند کرد که بی‌شک اقدامی مهم است. چرا که برخی دعاهای مفاتیح‌های فعلی از جمله دعا برای رفع آبله‌ریزه و خنازیر و درد ناف و درد خاصره و امثاله نیاز به این دارد که روزآمد شود و بیماری‌های دیگری جایگزینشان شود. ما به سهم خود چند مورد را اینجا به آقایان پیشنهاد می‌کنیم شاید که نقشی در جهت این حرکت مهم اجتماعی و فرهنگی داشته باشیم:


*در باب بیماری اصرار بانوان برای ورود به ورزشگاه

چون دیدی جماعت اناث خواهند داخل شوند در استادیوم ضرباً او زوراً ، بگو هزار مرتبه: لا یجوز همشیره‌الایرانی ان تدخل فی‌الاستادیوم غیر الزمان الانتخابات و هما اجازه دارن ان دخولتا فی الاستادیوم آزادی و خراشون حنجره‌هما للروحانی و بعدش هما یغلطون ان یدخلون فی هذاالمکان. و سپس هفت مرتبه بخوان این ورد را که مجرب است: ولکن بانوان السوریه جمیلاً و بدحجاباً و حتی بی‌حجاباً یقدمون مع سلاماً و صلواتاً علی تخم چشمنا لدیدن المسابقه...

*در باب بیماری اصرار بر حضور بانوان در پست وزارت
سه دفعه بخواند: و ما کان للمخدرات اَن منتخب للوزاره و لهما مکان الرفیعه من‌المطبخ الی الپستو و منهم من یرد ثواب الدنیا و‌الاخره، طبخ قیمتاً و قورمتاً و بادمجاناً للشوهر و البچه و لا وقتاً لهما ان جالستون فی‌الجلسات الکابینه.

*در باب بیماری مراسم افتتاح "پارک بانوان" با حضور بانوان
مروی است از مقامات شهر بافق که دست بگذارد بر دروازه پارک و ده مرتبه بگوید: و انه پارک البانوان و لا یجوز احداً من الاناث عبوراً تا هفت فرسخی هذاالمکان فی مراسم الافتتاح و لا یجوز مرغان‌الهوا به‌شرط احراز جنسیت مونث ایضاً.