January 2019
December 2018
October 2018
September 2018
August 2018
July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





یک روزنامه‌نگار
January 5, 2019

(انتشاریافته در روزنامه خراسان)


*یک روزنامه‌نگار از قول یک مقام مسئول نوشت: "فضای رسانه‌ای باید شاداب باشد و روزنامه‌نگاران بالای سرِ ما تا ارتفاع هفت هزار پایی جا دارند." مردم فهمیدند انتخابات در راه است.

*یک روزنامه‌نگار قبراق و سرحال وارد دنیای مطبوعات شد و آس‌و‌پاس بیرون آمد .

*یک روزنامه‌نگار روی خطوط قرمز نشست و رنگی شد. آمد شلوارش را پاک کند کلاهش را باد برد.

*یک روزنامه‌نگار برای تهیه گزارش به سخنرانی یک مقام مسئول رفت. واژه‌ها در ذهنش خمیازه کشیدند.

*یک روزنامه‌نگار ردی از رسالت مطبوعاتی بر کاغذ آورد. کاغذ رنگ دلشوره به خودش گرفت.

*یک روزنامه‌نگار از سطح پایین حقوق و مزایایش گفت. آب از آب تکان نخورد! (انتظار داشتین چی بشه؟!)

*یک روزنامه‌نگار دیگر از حقوق و مزایایش نوشت. واژه‌ها از خجالت سرخ شدند.

*یک روزنامه‌نگار دور ذهنش پرده کشید. از سرویس سیاسی سردرآورد.

*یک روزنامه‌نگار ذهنش را آزاد گذاشت. به ایجاد اخلال در نظم متهم شد.

و بالاخره...

*یک روزنامه نگار به خاطر مشکل کاغذ و مشکل چاپ و مشکل نشر و مشکل مجوز و مشکل دستمزد از دنیای رسانه‌های کاغذی به دنیای رسانه‌های الکترونیک مهاجرت کرد و به خاطر گرفتار شدن در دریای رسانه‌های مجازی، مخاطبانش را از دست داد. روزها او را می‌دیدند که در گوشه‌ای از خیابان‌های فضای مجازی نشسته و برای سرنوشت واژه‌هایش اشک می‌ریزد...


افت و خیزمارموز بر صحنه لغزان سیاست
December 25, 2018

نقدی بر فیلم "مارموز"، انتشاریافته در روزنامه‌ی شرق

اواخر دهه 70 بود که کمال تبریزی با فیلم کمدی " لیلی با من است" سلطه ذهنی الگوی رزمنده آرمانگرا را در سینمای جنگ شکست. "صادق" شخصیت محوری فیلم بود که برای گرفتن وام از صندوق قرض‌الحسنه به هر دری زد و در این راه نهایتاً از جبهه سردر‌آورد! اگرچه "صادق" در جریان فیلم، تدریجاً با قرارگرفتن در فضای ایثارجبهه استحاله یافت تا نشانگر همسویی عوامل "لیلی با من است" با نگاه آرمانگرای غالب باشد ولی در هر حال "لیلی با من است" قداست‌زدا بود، مخاطبان را غافلگیر کرد و به یکی از مطرح‌ترین و مهم‌ترین فیلم‌های دهه 70 تبدیل شد. تبریزی حدود یک دهه بعد با "مارمولک" موضوع دیگری را دستمایه‌ی نگاه انتقادی و هنجارشکن به عافیت‌طلبی و تظاهر قرار داد: این‌بار مجرم سابقه‌داری با رفتن در لباس روحانیت و بازی کردن در این نقش، حاشیه امنی برای خود دست و پا می‌کرد. از این فیلم (که گوشه‌چشمی به فیلم کمدی "ما فرشته نیستیم" ساخته‌ی نیل جردن داشت) چنان استقبال شد که برخی عبارات آن در محاوره‌ی عام به صورت ضرب‌المثل در‌آمد.
اکنون تبریزی حدود یک دهه بعد از ساخت "مارمولک" با فیلم "مارموز" سعی کرده است تریلوژی‌ای را کامل کند که این‌بار در آن سودجویی و تظاهر در قالب بازی‌های سیاسی مورد هجو قرار گرفته است. طنز این فیلم چون دو فیلم پیشین تبریزی بر پایه‌ی تضاد میان آن‌چه شخصیت اصلی فیلم واقعاً هست و آن‌چه وانمود می‌کند استوار است و ضدقهرمان آن به هر دری می‌زند و به هر رنگی درمی‌آید تا به قدرت برسد. این تضاد در رفتار شخصیت‌های فرعی فیلم نیز بچشم می‌خورد. در شخصیت پرداخت‌ناشده‌ی "وثوق" سردبیر روزنامه قرمزها (دلواپسان) که ریش مصنوعی دارد، درمنزل مشروب می‌خورد، پیشینه روشنفکری دارد و با این‌حال زبان گویای تندروهاست. "مارموز" در ترسیم این موقعیت متضاد انسانی، مثل دو فیلم پیش بارها در کلام و موقعیت از خط‌قرمزها گذر می‌کند تا مخاطب را شگفت‌زده کند و از این رهگذر او را به خنده وادارد. با این‌حال موقعیت محوری طنز فیلم و گوشه و کنایه‌های آشکار و پنهان سیاسی، فرهنگی و اجتماعی‌اش نمی‌تواند مثل دو فیلم پیشین تبریزی تعمیق پیدا کند و اثر را با ضرباهنگی روان و درست به پیش ببرد. نویسنده این فیلمنامه (آیدین سیار سریع) طنزنویس نام‌آشنای این سال‌هاست که مطالب او در فضای رسانه‌ای مجازی و حقیقی با بیشترین اقبال مواجه بوده‌است. سیارسریع در طنز عبارتی تواناست، دیالوگ‌نویس ماهری است و شیرین می‌نویسد. او که نگارش طنز در فرم‌های مختلف را در آثار بلند و کوتاهش تجربه کرده‌است در سایه نوشتن طنز روزانه و هفتگی در نشریات پرمخاطب و یا مطرح و مهم توانسته به تحلیلی مشخص و روشن از شرایط سیاسی و اجتماعی برسد و توان تعمیق این نگاه را در آثارش داشته باشد. این توان سبب شده که فیلم مارموز با تکیه بر نشانه‌ها و نمادها سرشار از اشارات مستقیم و یا کنایه‌آمیز طنز به رخدادهای سیاسی دو دهه اخیر باشد، از نظارت استصوابی و گروه فشار و خودسر گرفته تا وضعیت اجرای کنسرت و شیوه برخورد مسئولین ارشاد و شورای نگهبان و اپوزیسیون و دلواپسان و تلویزیون بیگانه و تورهای مسافرتی و گشت ارشاد و احزاب و جریانات سیاسی. این اشارات و کنایه‌ها گاه در شگرد "جابجایی" متجلی می‌شود تا شخصیت را در موقعیت طنز قرار دهد: نصرت،همخانه‌ قدرت (که یک مجرم ساده است) به زندان می‌افتد و قدرت، به خیال خودش در هواداری از او به گفتگو با رادیوهای بیگانه و مصاحبه و شرکت در تظاهرات می‌پردازد غافل از آن‌که قدرت یک فعال سیاسی زندانی که اسمش نصرت است را با همخانه‌اش اشتباه گرفته و ناخواسته به عنوان عضو اپوزیسیون شناخته شده است!... همچنین در گفت‌و‌گو با یک رسانه سلطنت‌طلب به تمجید از دختر مورد علاقه‌اش (دیبا) می‌پردازد و هم‌نامی او با شهبانوی سابق باعث می‌شود که هوادار سلطنت قلمداد شود. با این‌حال این موقعیت‌های طنز در سطح رخدادهایی پراکنده می‌مانند و نمی‌توانند به انسجام فیلمنامه کمک کنند. مارموز فیلمی دیالوگ‌محور است و بیشتر روی شوخی ها بنا شده تا شخصیت پردازی درست و توالی منطقی اتفاقات؛ از این‌رو می‌توان گفت که "مارموز" در حقیقت مجموعه‌ای است از شوخی‌های کلامی با شرایط سیاسی-فرهنگی دو دهه اخیر که تلاش شده در قالب یک روایت گنجانده شود بی آن‌که کل ماجرا، کشش دراماتیک برای یک فیلم سینمایی را داشته باشد. در این میان فیلم برای رشد و گسترش خط روایی خود به خرده‌ماجراهایی می‌پردازد که در منطق فیلمنامه نمی‌گنجند و تعمیق پیدا نمی‌کنند. نوع ارتباط میان دختر خبرنگار (دیبا) با قدرت از این جمله است که گاه "مارموز" را در حد یک فیلم عوام‌پسند پایین آورده‌است. همچنین شخصیت‌‌پردازی‌ها، تحت‌الشعاع تمرکزفیلم بر گنجاندن هر چه بیشتر اشارات و کنایات ریز و درشت سیاسی قرار گرفته و برخی شخصیت‌ها (مثلا وثوق، سردبیر روزنامه‌ی قرمزها (دلواپسان)) پرداخت‌ناشده باقی مانده‌اند. چخوف می‌گوید اگر در صحنه‌ای تفنگی به دیوار داشتید باید در طول نمایش آن‌را شلیک کنید. تو گویی خیلی از تفنگ‌های روی دیوار فیلم شلیک نشده‌اند تا مارموز فرصت کند به شوخی‌هایش بپردازد.
در این میان نکته دیگری را نیز باید اضافه کرد: فیلم مارموز اگرچه برای مخاطبان عام ساخته شده، ولی در شرایط امروز جامعه‌ی ما، بر خلاف دو فیلم قبلی تبریزی مخاطبان خاصی را که درگیر جدال‌های سیاسی‌اند و از فضای درگیری‌های سیاسی و جناحی فاصله نگرفته‌اند بیشتر راضی می‌کند. در یکی از پردیس‌های سینمایی که به تماشای فیلم نشسته بودم اشارات فکاهی حاشیه‌ای فیلم چون تخم کردن مرغی که پایش شلوار کرده‌اند، قضیه تورهای مسافرتی و یا یادکردن قدرت از ویگن و ابراهیم تاتلیس درحین اجرای موسیقی در ترکیه بیشتر باعث خنده می‌شد، تا بخش‌های گاه هنجارشکن و طعنه آمیز سیاسی. شاید اگر امروز فیلمنامه مارموز می‌خواست نوشته شود برای برانگیختن همدلی و همراهی مخاطب بر وجوه دیگری از حیات اجتماعی و سیاسی ما متمرکز می‌شد.
شک نیست که در وانفسای جریان مبتذل غالب بر سینمای کمدی (که تحمیق مخاطب را نردبان فتح گیشه کرده‌ و سلیقه‌اش را آنچنان شکل داده‌ که از "هزارپا" پدیده‌ی سودآور سینمای ایران ساخته‌) مارموز نگاهی متفاوت از این جریان را دنبال می‌کند و در وانفسای روزگاری که "اخراجی‌ها" ورود به عرصه‌ی موضوعات ممنوعه را دستمایه گسترش ابتذال می‌کند و به فروشی حیرت‌انگیز می‌رسد، "مارموز" در پی فتح گیشه به هر قیمتی نیست و به چارچوب تعریف‌شده برای خود کمابیش وفادار است ولی درهرحال انتظار تماشاگر را برای تماشای فیلمی متفاوت در رده مارمولک برآورده نمی‌کند.
سخن آخر این‌که اگرچه مارموز آشکارا خودسران و دلواپسان را مورد نقد قرار می‌دهد ولی جایگاه برتر و گزیده و بی‌طرفانه طنز را قربانی این نگاه نمی‌کند. در آن منفعت‌طلبی حزب آبی‌‌ها ( حزب مقابل دلواپس‌ها) که به هر قیمت (حتی زیرپاگذاشتن مشی سیاسی‌اش) می‌خواهد در صحنه حضور داشته‌باشد و کاندیدا معرفی کند وعافیت‌طلبی این حزب که وقتی موقعیت کاندیدایش به‌خطر می‌افتد هیچ تلاشی در دفاع از او نمی‌کند و مواردی از این قبیل در کنار تندروی گروه‌های فشار و دلواپسان نقد می‌شود تا فیلم جایگاه انتقادی خود را به ریا و فرصت طلبی و عافیت جویی در زوایای مختلف حیات سیاسی جامعه، سوای خط‌بندی‌ها و هواداری‌های خطی و جناحی حفظ کند و افتان‌وخیزان ضلع سوم مثلثی شود که دو ضلع دیگرش را تبریزی پیش از این ساخته بود.


اسناد تازه افشا شده از جاسوسان رشد جمعیت
December 2, 2018


بعد از جاسوسان محیط زیست، چشممان به جاسوسان رشد جمعیت هم روشن شد. به گفته خبرگزاری فارس اعضای شبکه‌‌ای که در پوشش فعالیت‍‌های علمی و با نفوذ در دستگاه‌های حاکمیتی در سیاست‌های تشویقی رشد جمعیت اخلال و برای بیگانگان جاسوسی می‌کردند توسط برخی مراکز اطلاعاتی شناسایی و دستگیر شدند. بنا بر گزارش منابع آگاه از محل اختفای این افراد سلاح‌های کشتارجمعی زیر کشف شده است:

• هفتصدوپنجاه‌وشش‌هزار و خرده‌ای قبضه قرص اچ‌دی که به طرز ماهرانه‌ای در بسته‌های دارویی جاسازی شده بود تا بانوان معصوم و بی‌گناهی را که دلشان نمی‌خواهد بچه‌دار شوند مورد هجمه ناجوانمردانه خود قرار دهد.

• پانصدهزارعراده وسایل جلوگیری که به طرز وقیحانه‌ای بسته‌بندی شده بود تا زوج‌های گرانقدر و فهیمی را که نمی‌خواستند بچه‌دار شوند مورد حملات توپخانه‌ای خود قرار دهد.


• چهل و شش فروند آمار در باره روند رشد جمعیت ایران که قرار بود در اختیار شخص ملک سلمان قرار گیرد تا وی با دستکاری در آن‌ها، با رشد جمعیت بیکاران و گرسنگان عزیز و گرانقدرمان، این ولی‌نعمتان انقلاب مقابله کند.

• هزار و چهارصد و شش زرادخانه مقاله علمی و پژوهشی زهرآگین و مسموم با برد موثر 1000 کیلومتری در رابطه با مباحث استعماری از قبیل بهداشت عمومی و بهداشت زنان و اشتغال زنان و ازدواج زودهنگام و باروری سالم و فرزند سالم و مباحث استعماری دیگر که قرار بود با آتش پرحجم از طریق نشریات مسموم به افکار عمومی شلیک شود و هدف را مورد اصابت تبلیغاتی قرار دهد.


• انجام عملیات جاسوسی برای شخص ترامپ و شیمون پرز خائن از طریق شلیک چهارصد پژوهش میدانی مخوف و ارائه راهکارهای برخاسته از آن با قدرت نشانه گیری دقیق حاوی آسیب‌شناسی‌های مذموم رشد بی رویه جمعیت بر اساس کلیدواژه‌های مسموم نظیر توسعه پایدار برای دستکاری در سیاست‌های جمعیتی.

اتهامات بعدی به محض ساخته‌شدن به سمع و نظر جهانیان خواهد رسید.


اوا! مگه می‌شه؟!
October 3, 2018


داور به خاطر خطا روی بازیکن تیم وردربرمن آلمان پنالتی می‌گیرد ولی آن بازیکن بلند می‌شود و می‌گوید رویش خطا نکردند. فیلمش در شبکه‌های اجتماعی خودمان دیده می‌شود... و اما پاره‌ای عکس‌العمل‌های گزارش‌شده و نشده‌ی ما، در برابر این خبر:
-به این رفتارهای غربی‌ها نمی‌شود اعتماد کرد.
-خاک بر فرق ما که زمانی خودمان توپ‌مزگان داشتیم و نیاکان فوتبالیست ما در این‌جور جوانمردی‌ها شهره بودند و حالا باید غبطه‌ی خارجی‌ها را بخوریم.
-نباید مرعوب این موضوع شد زیرا توانایی پنالتی نگرفتن جوانان ما به حول و قوه‌ی الهی بیشتر است.
-به کمپین من-هم-پنالتی-نمی‌گیرم بپیوندید.
-حضور سکولاریسم در فوتبال غرب نتیجه‌اش این می‌شود که بازیکنی که به حکم داور رویش پنالتی انجام شده، بلند می‌شود و می‌گوید نخیر، هیچ همچین چیزی نیست و این، یعنی حرکت نفس اماره از بطن سوراخ تمایلات دون و پست آدمیزاده در زمین فوتبال امپریالیسم.
- وجود چنین صحنه‌های زشتی از داوری و بازی نتیجه حضور مذبوحانه و فسادآفرین زنان در ورزشگاه‌های غربی است. ما، در ورزشگاه‌هایمان خوشبختانه شاهد چنین صحنه‌هایی نیستیم و با استفاده از شیر سماور همه چیز به صورتی کاملاً اخلاقی حل می‌شود و غرب باید از ما درس بگیرد.
-چقد این بازیکنه اُسکُله!
-لابد می‌خواد بگه خیلی باحاله... آره بابا...فهمیدیم، خیلی باحالی...
-این بازیکنا دستشون تو همه... معلوم نیس تیم حریف چه قولایی بهش داده...
-لابد می‌خواسته داور رو خیط کنه. ببین چه خرده حسابی باهاش داشته.
- اگه مث ما هزارتا بدبختی داشت و گیراجاره خونه و نرخ ارز بود، اونوخت شرط بود...
-معلومه دیگه! وضعشون خوبه، خوشی می‌زنه زیر دلشون، پنالتی بی پنالتی...
-لابد می‌خواد قیف بیاد، بکننش کاپیتان تیم...
-وا! مگه می‌شه؟! حتماً فتوشاپه...
-چاخانه، باور نکنید. لابد دوباره باز می‌خوان یه حقه‌ای سوار کنن.
-بگو آخه به توی بازیکن چه ربطی داره تو کار قضاوت داور دخالت می‌کنی؟! مملکت قانون داره...
-باید به حرکت مذبوحانه‌ و غوغاسالارانه‌ی این فوتبالیست در راستای ایجاد اختلال در امنیت امرداوری حتماً رسیدگی ‌شود و بر اساس قانون، در اسرع وقت اجدادش جلوی چشمش ردیف شود...


در انتظار گودو
September 6, 2018

گی‌گی-گودو می‌یاد...خودم خوندم که می‌یاد
دودو-کجا خوندی؟
گی‌گی-توی تلگرام... جالینوس حکیم گفته. همراه با توصیه جهت خوردن آلوی ناشتا برای سلامت مزاج.
دودو- یه قرون بده آش، به همین خیال باش... اگه گودومی‌خواست بیاد که تا حالا اومده بود.(دستش را سایه بان می‌کند و افق را نگاه می‌کند.)
گی‌گی-امید داشته باش... در شرایط حساس کنونی ناامیدی زهر هلاهل می‌باشد که بنیان جامعه بشری و غیربشری و خانواده را تهدید می‌‌نماید.
دودو-لابد اینم تو تلگرام خوندی.
گی‌گی- نه. توی یک سخنرانی از تلویزیون شنیدم... (این پا و آن پا می‌کند وخمیازه می‌کشد.)
دودو- آخه این امروز و فرداش منو کشته... سا‌ل‌های ساله من و تو نشستیم اینجا آیا گودو بیاد آیا نیاد...
گی‌گی-درسته. حالا یادم اومد... ما همین دیروز غروب هم مثل همیشه داشتیم سر اومدن گودو و قیمت مرغ و تخم مرغ و کش تنبان بحث می‌کردیم... بحث‌های سازنده و روشنگر...
دودو- یه عمره کارمون شده همین...هی بحث سازنده... هی بحث سازنده... بخدا سوء هاضمه گرفتم از بس بحث سازنده شنیدم... رودل کردم... سرتو درآر از توی اون موبایل کوفتی... با توام...
گی‌گی – ها؟! خب تو بگو چیکار کنیم؟ لااقل من می‌خونم و شر می‌کنم... تو چی؟!...
دودو- اصلاً بیا بریم.
گی‌گی-کجا بریم؟
دودو -دنبال گودو.
گی‌گی- خب حالا شد یه حرفی... خب، بریم؟
دودو-آره، بریم.
(دور خودشان می‌چرخند، به نفس نفس می‌افتند و سر جای اول می‌نشینند. سایه‌ای نزدیک می‌شود)
گی‌گی-گودوه... گودوه... بالاخره اومد... ما نجات پیدا کردیم...
دودو-من‌که باور نمی‌کنم. یعنی می‌شه یه روزی بیاد که دیگه مجبور نشیم هی انتظار بکشیم... انتظار شب... انتظار روز... انتظار مرغ... انتظار تخم مرغ... انتظارکش... انتظار گودو...
(سایه که نزدیک می‌شود می‌بینند که یک پسربچه است)
گی‌گی-دهه... اینکه گودو نیست...
دو دو- دهه... اینکه گودو نیست... آهای بچه...تو یه گودو اینطرفا ندیدی؟
پسر-والله ما مال اینطرفا نیستیم آقا، نمی‌دونیم. گودو چیه؟ منقوله؟
گی‌گی-خیر.
پسر-جانداره؟
گی‌گی-خیر.
پسر- بی‌جانه؟
گیگی-بله.
پسر- پس لابد اصلاحاته؟!
گی‌گی-اوهوی... فضولی موقوف... می‌زنم یه مقاله‌ی جدید می‌نویسم ها...
دودو-بابا ولش کن بچه‌رو...(صدایش را نرم می‌کند):بچه جون واریس گرفتیم از بس وایسادیم... مغزمون آب و روغن قاطی کرد از بس حرف شنیدیم... گودو رو اینطرفا ندیدی؟
پسر-چرا دیدیم آقا... یکی رو دیدیم که خیال کنیم گودو بود...
دودو-ها قربون بچه چیزفهم...از کدوم طرف داشت میومد؟
پسر-نمی‌اومد... داشت می‌رفت. یه حرفایی هم راجع به یه چیزی می‌گفت که لولو برده... داشت نشون می‌داد که آّبو باید کجاها بریزن... خیلی حرف می‌زد آقا... یادمون نیس.
گی‌گی-مارو مسخره کردی؟
پسر(ترسخورده): نه جون آقام... والله خودمونم از حرفاش چیزی دستگیرمون نشد. گفتیم لابد گودوه چون می‌گفت می‌خواد دنیارو نجات بده.
گی‌گی- یه بار دنیارو نجات داد، برا هفت پشتمون بسه... خوب، دیگه کسی رو ندیدی؟!
پسر-یکی دیگه‌هم بود که فکر کنم خودش بود، گودو بود. یه کلید دستش بود داشت با یه قفل ور‌می‌رفت....
دودو-ای داد بیداد... برو بهش بگو ول کنه اون کلید لامصٌبو... اون کلیده در سطل ماستو هم باز نمی‌کنه... عجب گیری کردیم...
پسر-شاید هم اون گودو نبود آقا. ما چه می‌دونیم. تا قبر آآآ... آهان یکی رو هم دیدیم که می‌گفت یه عارفه که اهل حرف زدن نیست... می‌گفت سکوتش از رضایت نیست، دلش اهل شکایت نیست، سلطان غم مادر... نکنه همون گودو بوده؟
گی‌گی-نه قربونت برم، نه فدات شم...ها؟! نکنه همون گودو بوده؟!...
دودو-نه قربونت برم، نه فدات شم، ها؟! نکنه همون گودو بوده؟!...کاش اینجا یک طناب بود...
گی‌گی-مزخرف نگو... در این برهه زمانی حساس روحیه‌تو حفظ کن... آرام، خونسرد و منطقی باش( رو به پسربچه): پسرجون بالاخره گودو رو ندیدی؟ زود بگو وگرنه به همین قبله حاجات اجدادتو می‌یارم جلوی چشمت.
پسر-(ترسخورده)چرا آقا ما یه گودویی دیدیم که داشت یه جوری چپ چپ نگاهمون می‌کرد. پنداری مثل پلنگ... ما راستش اول گفتیم زبانم لال مظنٌم یه خیالاتی داره... گفت بچه‌جون یه دشمن اینجاها ندیدی دمار از روزگارش دربیارم؟
گی‌گی- بعدش چی گفت؟
پسر- بعدش گفت که می‌خواد دمار از روزگار دنیا دربیاره.... ما هم راسٌیاتش ترسیدیم فلنگو بستیم...
گی‌گی-از کجا فکر کردی گودوه؟ از کجا فکر نکردی شاید ممجعفر باشه؟ و شاید حتی کلجعفر؟
پسر-چون ممجعفر وقت این کارارو نداره. او یک مسافرکش اجاره‌نشینه که دنبال یک لقمه نونه آقا، وقت نمی‌کنه دمار دنیارو دربیاره... کلجعفر هم همینطور...
دو‌دو- بابا ول کنید تروخدا... چرا نمی‌دونید که مساله ممجعفر و کلجعفر و شلغم و پیاز نیست... مساله واریس پاست.
گی‌گی-و طناب
دودو-و گودو ... بچه جون... تو گودو را... (دور و برش را نگاه می‌کند)...دهه این بچه کجا رفت؟! عجب آدمایی پیدا می‌شن ها.... تو گفتی کجا خوندی که گودو بالاخره می‌یاد؟!

نتشار یافته در خط‌خطی)