info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





عمو نوروز در فیس بوک!
March 25, 2015


عمو نوروز دید این شب عیدی حوصله ندارد بکوبد برود آن ور دنیا دیدن ننه سرما، با آن خروپف و آن دندان مصنوعی و آن چارقد از مد افتاده و آن مشک و عنبر شابدولعظیمی اش. این بود که دور از چشم پلیس امنیت اخلاقی فضای مجازی، یک پیام تبریک نوروزی همراه با مخلٌفات تصویری توی فیس بوک ننه سرما گذاشت و پی دوستان جدیدش رفت. اما بشنوید از ننه سرما که بر خلاف مردهای بی‌فکر بی‌مسئولیت که شب عیدی به جای این که باری از دوش زنان ستمکشیده و زحمتکش بردارند، پای فضای مخرٌب اینترنت می‌نشینند و برای این و آن پیام تبریک می گذارند، انقدر سرگرم کارهای شب عید بود که وقت نکرد یک تک پا برود و حداقل پیغام - پسغام‌های فیس بوکش را نگاه کند... البته اینترنت لاک پشتی هم بی تاثیر نبود... جانم برایتان بگوید، ننه سرما از همه جا بی خبر طبق معمول سنواتی، روز اول بهار، صبح زود پاشد، جایش را جمع کرد، و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط، سر و دست و پایش را حنای مفصلی گذاشت. هفت قلم آرایش کرد و یل ترمه و تنبان قرمز وشلیتۀ پرچینش را پوشید. مشک و عنبر زیادی به خودش زد. سفره هفت سین در یک سینی و هفت جور میوۀ خشک و نقل و نبات در سینی دیگرگذاشت. منقل آتش کرد و چشم به‌راه عمو نوروز پای حوضچۀ فوّاره‌دار دم باغچه نشست. زمان گذشت و ساعت سه و بلکه چهار- پنج بار نواخت و ننه سرما از زور خستگی، چشمانش گرم شد و خوابش برد. بعد که بیدار شد دید که آفتاب پهن شده و سال نو آمده و هیچ چیز دست نخورده و خاکستر قلیان هم مثل سالهای پیش روی فرش نریخته است. با خودش گفت که چه عجب این مرد بالاخره شعورش رسید که تا به او تعارف نکرده اند دستش را توی سفره نبرد تا خوراکی بردارد وظرف کثیف کند و خانم جاافتادۀ محترمی چون او را دچار زحمت‌های طاقت فرسایی نظیر شستن بشقاب شیرینی خوری سازد. بلند شد و فکر کرد چه‌کار کند تا سالهای بعدی هم عمونوروز آتش قلیانش را روی فرش نریزد... بهار آمده بود و داشت با شدٌت هر چه تمام‌تر برف‌ها را نقطه چین می کرد و مثل خروس بی محل، روز میلاد اقاقی‌ها را در وانفسای گرانی پسته و بادام، جشن می گرفت. در کوچه نسیم بهاری می وزید و بوی اقاقی‌ها و بنفشه‌ها و کودهای انسانی و حیوانی و گازوئیل و زباله را به مشام ننه سرما سرازیر می‌ساخت و آرام و قرار را از او می‌گرفت...
(انتشار یافته در نشریه ویژۀ بیماران ام‌اس(اسمش یادم نیست)!)


طنز، به‌منزلۀ کنش اجتماعی
March 10, 2015

این مطلب را به در پاسخ به سوال سالنامۀ شرق که :"مهم‌ترین کنش‌های اجتماعی در سال گذشته از نظر شما چه بود" نوشتم.
بسیاری از کنش‌های اجتماعی سال، حول اسامی می گردید: از لیونل مسی و لیما و بنجامین ویلیامز(داور مسابقه ایران و عراق) در فضای مجازی گرفته تا مرتضی پاشایی در فضای مجازی و حقیقی. کنشگران ِ عمدتا جوان، گاه با خشم، گاه با اندوه و گاه با دلواپسی به سراغ سوژه ها رفتند و موج ایجاد کردند، تا جایی که مسئولین رسمی و غیر رسمی را به واکنش و ناظران آگاه و نیمه‌آگاه را به تعجب واداشتند. حساب پاشایی البته جدا بود: کنش اجتماعی علاقمندان بی‌شمار او در فضای حقیقی و مجازی، بازتابی از تکثر اجتماعی واعتراضی نرم و مبتنی بر پیش روی آرام برای رویکرد به سبک‌های متفاوت زندگی را به نمایش گذاشت، ولی در وقایع مربوط به لیما و مسی و بنجامین ویلیامز و امثاله، نوعی رفتار اجتماعی مبتنی بر هنجارگریزی مشاهده شد. فصل مشترک تمام این رخدادها، فراموشی متن و غلبۀ حاشیه بر آن بود و طنز، تا آنجا که سوژه اقتضا می‌کرد، جزو لاینفک این حاشیه سازی و حاشیه پردازی، و گریز از متن ودرآمیخته با هنجارگریزی‌ بود. از این‌روبیراه نیست اگر طنز را مؤلفۀ اکثر کنش های اجتماعی سال گذشته در فضای مجازی و حقیقی بدانیم، و در پی هر اتفاقی، شاهد آغاز به تولید انبوه کارخانۀ جوک سازی طنزپردازان بی‌نام‌ونشان در فضای مجازی و حقیقی باشیم. مؤلفه ای که اتفاقاً بیش از هر چیز افراد را نشانه رفت تا همگام با قداست‌زدایی از دیدگاه‌ها، از نام‌ها نیز اسطوره زدایی کند. جملات قصار بی‌ربط را در دهان بزرگان سیاست وعلم و فکر گذاشت و هم‌چنان از زبان شریعتی و پناهی و دیگران نوشت و حتی از این خوان نعمت، لقمان حکیم را نیز بی نصیب نگذاشت! تا آن‌جا که ورود این قالب طنز به برخی خطوط قرمز، به بروز شایعۀ فیلتر شدن نرم افزار وایبر در شبکۀ ارتباطی موبایلی کشور انجامید. این اسطوره‌زدایی از شخصیت‌ها گاه رنگ اسطوره‌ستیزی داشت و واکنشی اعتراضی از سوی نسل جوان علیه هنجارهای رسمی بود، گاه به نظر می‌رسید برخاسته از یک شوخی ساده و فاقد هیچ نیت نقادانه‌ای باشد و گاه وقتی رنگ گذر ازبرخی خطوط قرمز و حرمت شکنی به خود گرفت، احتمال دخالت جریانهای خاص بیرون از دایرۀ عمل کاربران در آن رفت. ولی در هر حال، ویژگی آن، فراگیری‌اش بود. فراگیری پدیده طنز و جوک سازی نشان از عزم ملی ما برای خندیدن به دنیا و مافیها داشته و دارد! گویی عادت کرده‌ایم همه چیزرا از دریچۀ طنز ببینیم وبه جای کنش اجتماعی موثر، به آن بخندیم. به مجرد وقوع یک رخداد، موجی از شوخی های مختلف ردو بدل کنیم تا جایی که موضوع اصلی از یاد برود. ما ایرانیها مردم شوخ طبعی هستیم و در طی قرن‌ها قرار گرفتن در معرض تاخت و تاز و تهاجم اقوام وملل در لحظاتی که راه برای هرگونه تنفسی بسته بود و احساس فشار و خفقان جان را به ستوه می آورد، در سایۀ طنز کمی استراحت کردیم و فشار را تاب آوردیم، که حاصل آن میراث غنی‌ای از طنز در ادبیات کلاسیک فارسی است. ما این میراث ادبی را در طی یک کنش اجتماعی! به شوخی های هجوآمیز رسانه‌های مجازی فرو کاستیم. آن‌چه در سال گذشته رخ داد، تداوم بخش این حرکت در عرصۀ طنز بود، هر چند باید اذعان داشت که در سایۀ این دموکراسی دیجیتالی، مجالی نیز برای آزمایشگری و تکثر و تنوع درنگاه طنزآمیز به سوژه ها فراهم شد، که در قیاس با هجو تیز و تند و هنجارشکن، کمتر دیده و یا خوانده شد. در این میان افق آینده نیز مشخص است، هر چند در صورت تداوم گسست نسلی و نیز گسست فرهنگی میان فرهنگ رسمی و غیر رسمی، این افق مشخص، چندان روشن به نظر نمی‌رسد...


تابلوي «ايكاروس» شيما الصباغ
January 27, 2015

th.jpg

تابلوي ايکاروس، اثر پتربروگل، نقاش قرن شانزدهم، يک منظره آرام طبيعي را به تصوير مي کشد: گله و چوپان و ماهيگير و دريا و قايق ماهيگيري، چيزهايي است که در وهله اول مي شود در اين تابلو ديد، اما دقيق که مي شويد، درست وسط آب، دو پاي معلق مي بينيد و چند پر سرگردان، نشانه هايي از فاجعه غرق شدن ايکاروس، شخصيت افسانه اي يونان که در پس منظره آرام تابلو، به سادگي به چشم نمي آيد. اين روزها، فيلمي در اينترنت دست به دست مي گردد: پيکر جان باخته شيما الصباغ، شهيد تظاهرات سالگرد انقلاب مصر، در آغوش همسرش. فيلم، چنان دلخراش است که شايد در وهله اول حواشي آن به چشم نيايد و تصوير بي جان و خونين زن تمام ذهن را درگير خود کند که اگر درگير نمي کرد، مي توانست عکس العمل رهگذران را به جاي نقطه اصلي تصوير بنشاند و تراژدي بس عميق تري را پيش روي مخاطب بگستراند؛ مردمي که مردي با جنازه خونيني در بغل از کنارشان عبور مي کند و آنها همچنان بي تفاوت راه خود را مي روند، چاي خانه هايي که از مشتريان همچنان پذيرايي مي کنند، رانندگاني که بي هيچ درنگي عبور مي کنند و رهگذراني که اوج عملگرايي شان گرفتن تصوير و افزودن بر غناي تصويري رسانه هاي بي نام و نشانشان است. مي توان چنين ديالوگ هايي را در پس اين فيلم ايکاروس وار حدس زد:
- داداش... اين چايي که يخ کرد... يه چاي ديگه بده ببينيم... والله حواس برا آدم نمي ذارن... زندگيه داريم؟! ...
-تا حالااينا خوردن، حالاهم اونا... بيا به کار و زندگيمون برسيم، حوصله داري؟! ... ساعت چنده؟! ...


شارلی بودن یا نبودن، مساله این است!
January 11, 2015


این روزها صفحه فرستنده‌های تلویزیونی کشورهای اروپایی پر است از اجتماع مردمی از پاریس با این شعار:"ما همه شارلی هستیم". حمله مسلحانه به دفتر مجلۀ طنز شارلی‌ابدو و به رگبار بستن سردبیر و دیگر همکارانش به کابوس می‌ماند، کابوسی که می‌توان آن را در کنار اقدامات خشونت آمیزمشابه در سالیان اخیر قرار داد و به بررسی زمینه‌های جامعه شناسانه و روانشناسانۀ پدیداری آن در میان اقلیتها دراروپای امروز پرداخت. اما آن چه این رخداد را از نمونه‌های دیگر(جدا از ابعاد فاجعه آمیز آن) متمایز می‌کند این است که تعصب کور و خشونت‌ورزی، این‌بار زبان و قلم را نشانه می‌رود و اندیشه آماج گلولۀ افراط‌‌گرایی قرار می‌گیرد. این است که از دقایق آغازین انتشار خبر، از سوی بسیاری از مقامات و مجامع رسمی و غیررسمی، محکوم کردن این رخداد با تاکید بر آزادی بیان به عنوان یکی از مولفه‌های جهان مدرن همراه شد. چرا که این رخداد تلخ در پی انتشار کاریکاتور ابوبکر بغدادی سرکردۀ داعش در این نشریه اتفاق افتاد و این احتمال را تقویت کرد که تروریستها، از وابستگان به این گروه بنیادگرای تروریستی باشند و حرکت آنها رنگ انتقامجویی داشته باشد، مساله‌ای که صحت آن بعدها با احراز هویت تروریست‌ها، تا حدی روشن شد. اما شارلی‌ابدو پیش از این هم کاریکاتورهایی با مضامین برانگیزاننده حاوی توهین به ارزش های ملی، اقلیتها و مقدسات منتشر کرده بود و بارها خط مشی تند آن از سوی رسانه‌های جدی فرانسه و کشورهای دیگر به نقد کشیده شده بود. در سال 2008 ویژه نامۀ پاپ را منتشر کرد که به نفرت‌پراکنی متهم شد. در نوامبر 2011 گروهی از منتقدان در اعتراض به انتشار کاریکاتوری در باره حضرت محمد(ص) دفتر آن را با کوکتل مولوتف به آتش کشیدند. در سپتامبر 2013 کارتونهایی با موضوع پیامبر اسلام منتشر کرد که باعث تظاهراتی علیه این مجله و دولت فرانسه در کشورهای اسلامی شد. اتحادیه دفاع حقوقی مسلمانان، نشریه را به تلاش برای ترویج خشونت، نفرت قومی و نژادی و توهین به مقدسات ادیان متهم کرد. دراین میان، مدیران شارلی ابدو همواره بر این نکته تاکید داشتند که در خندیدن به رهبران ادیان، آزادند وهر کسی از کاریکاتورها و مطالب نشریه ناراحت می شود می‌تواند آن را نخرد و نخواند. از این رو می‌توان با قرار دادن این خبرها کنار هم به مثابه قطعات یک پازل به این نتیجه رسید که شارلی ابدو قربانی خط‌مشی ستیزش مذهبی و عقیدتی خود شد. امری که لزوم بررسی محدوده آزادی بیان در عرصه طنز و کاریکاتور و نیز توجه جدی به حساسیتهای مذهبی را در جوامع چندفرهنگی امروز یادآور می‌شود. بی‌شک بی توجهی به این امر چنان فضای آشفته‌ای را پدید می‌آورد که راه بر هر بحث اصولی و جدی در عرصه محدوده آزادی بیان در شوخی با مذهب بسته می‌شود و حرکتهای متقابل رادیکالیستی از سوی برخی از مسلمانان نیز به این فضا دامن می زند و چرخه‌ای از خشونت را پدید می‌آورد که در آن بحثهای اصولی و منطقی به حاشیه می رود. به نظرم تاکید بر آزادی بی حد و حصر بیان در طنز (که امروز در سایۀ رخداد اخیر مطرح می شود)، شعاری است که سردهندگان آن نیز چندان اعتقادی به آن ندارند و صرفاً آن را به منزله سپر نفرت پراکنیهایی بکار می‌گیرند که در عرصه کاریکاتور و طنز به اعتقادات مسلمانان (که جمع بزرگی از اقلیتها را در جوامع غربی تشکیل می دهند) روا داشته می شود و فضای فکری و اجتماعی را تا مدتی برمی‌آشوبد. در برخی از این کشورها، شوخی با سوژه هایی مثل هولوکاست و رنگین‌پوست‌ها به خاطر حساسیت‌برانگیزی و نفرت پراکنی ممنوع است. همچنین در قوانینی مثل ماده 166 قانون جزایی آلمان بی‌احترامی به مذاهب یا جهان‌بینی‌های مختلف جرم است، در صورتی که در حدی باشد که آرامش عمومی را به خطر بیاندازد. با این حال در کشورهای عموما مسیحی غربی پس از دوران روشنگری دامن زدن به تعارضات قومی، عقیدتی و فکری در قالب به تمسخر کشیدن اعتقادات مذهبی و مقدسات بخش وسیعی از شهروندان (مسلمانان)، چندان مشمول این نفرت پراکنی و بی‌احترامی نمی شود. در حالی که امتزاج فرهنگی در جوامع امروز این سوال را بصورت جدی طرح می کند که به تمسخر گرفتن مقدسات مذهبی تا چه اندازه در محدودۀ آزادی بیان قرار می‌گیرد؟ شوخی با مقدسات، یکی از وجوه مهم و مناقشه برانگیز طنز است که نیازمند بررسی‌های جدی است. دراین عرصه، سوالات مهمی وجود دارد که تا کنون از سوی صاحبنظران پاسخ درخوری نیافته است و برخوردهای نسنجیده و تند، زمینه را برای هر برخورد علمی و منطقی در این میان بسته است. آیا هر طنز مذهبی لزوما موهن است؟ آیا طنز نقادانه، مصداقی از توهین و سخره است؟ آیا توهین امری بیناذهنی است و قصد و نیت فرد در توهین آمیز بودن یا نبودن عملش نقشی ندارد؟ آیا هر اثر طنزی وقتی وارد امور الاهیاتی می‌شود می‌تواند توهین به مقدسات و وهن اعتقادات تلقی شود؟ آیا برای نقد بخشی از درک بشری که با تقدیس سرشته شده است می توان آن را به تمسخر گرفت؟ اصولا شوخی با مقدسات تا چه حد مجاز است و حدو مرز آن با تمسخر چیست؟ آیا نقد هر اندیشه بنیادگرایانه و واپس گرایانۀ مذهبی در قالب طنز را می توان توهین مذهبی قلمداد کرد و آن را جزو خط قرمز ها شمرد و محکومش کرد؟ چرایی رواداری پایین مسلمانان نسبت به صاحبان دیگر ادیان در برابر طنزهایی که به مقدسات می‌پردازند چیست؟ پیشگیری از رخدادهای تند و پرخشونت در گرو یافتن پاسخ به این سوالات است.بخصوص وقتی بپذیریم که ویرانگری طنز بیش از هر اثر هنری دیگری است و یک اثر طنز می‌تواند آرامش جامعه را (که در سایه احترام متقابل به افکار و نظرات شکل می گیرد و مکمل رواداری است) برهم زند. البته، حتی ترسیم دقیق این خط و مرزها، احتمالا به معنای پایان ماجرا نخواهد بود:علیرغم تمام بحثهای نظری، باز هم در چهار گوشۀ جهان، جریانات فکری و سیاسی‌ای هستند که به نام طنز نفرت می‌پراکنند و در مقابل، جریانات دیگری نیز هستند که هیچ اندیشۀ مخالفی را برنمی‌تابند و هوادار نابودی آن‌کس هستند که مثل آنان نیاندیشد، متعصبانی که تعصب کورشان، راه را بر هر رواداری می‌بندد وبه کمتر ازمرگ مخالفان خود رضایت نمی‌دهند و به بیرحمانه‌ترین شکلی برای هر اندیشه ناموافقی مرگ را رقم می‌زنند، چندان که برای همکاران شارلی‌ابدو رقم زدند.
(انتشار یافته در روزنامۀ شرق)


دیدار با خالق مانولیتو
December 7, 2014

شاید اگر پایت نمی‌شکست سراغش نمی‌رفتی. گزینه‌های جدی‌تری برای انتخاب داشتی تا مجموعۀ داستانی را که شکل و شمایل طنز نوجوان دارد دستت بگیری و چند روز را با آن سپری کنی و ببینی که بعد از هفته ها داری می‌خندی ...اینها را به الویرا لیندو گفتم، نویسندۀ مانولیتو، نویسندۀ معروف امروز اسپانیا، در گوشۀ کافه‌ای دنج در مادرید... از خودم پرسید و از مقاله‌‌ ام: "تاثیر دن کیشوت بر طنز ایران" که برای ارائه آن در سمینار"سعدی و سروانتس" به مادرید آمده بودم، و صد البته از مانولیتو و نظر خوانندگان ایرانی‌اش... گفتم از او به خاطر ایجاد لحظات شاد و مفرح برای یک پاشکسته در تهران ممنونم! خندید. گفتم که طنز اثردقیق، ظریف و حساب‌شده است. روابط آدمها برای من به عنوان یک مخاطب ایرانی، آشنا و ملموس است و شخصیتهای آن (حتی مردهایش)! سمپاتیک هستند. گفت برایش جالب است که آثارش مورد استقبال مخاطب ایرانی قرار گرفته است، و این که روی شخصیت مادر به عنوان کسی که نقش محوری در خانه و خانواده دارد بیش از دیگران کار کرده است. توضیح داد که جوانان اسپانیایی، به دلیل مشکلات اقتصادی، امکان زندگی مستقل را مثل آمریکا ندارند و حتی برای تشکیل خانواده هم مجبورند متکی به خانواده باشند و این پیوند خانوادگی، در مانولیتو و روابط آدمهای آن نیز متجلی است. گفت که به مدد فضای مجازی در ارتباط با مخاطبان ایرانی قرار گرفته است. از دختر المپیادی 14 ساله‌ای حرف زد که با او در فیس‌بوک ارتباط دارد، مسلط به زبان اسپانیایی است و مانولیتو را به زبان اصلی خوانده. از دختر دیگری گفت که در زمینۀ ادبیات کودک فعال است. این ارتباط‌ها در کنار آشنایی که با جامعه ایران از طریق فیلمهایی نظیر جدایی پیدا کرده بود تلقی او را از ایران تغییر داده بود. آن را جامعه‌ای مدرن می‌دانست که طبقه متوسط تحصیل‌کرده‌اش در حال رشد است. از او در بارۀ موقعیت زنان طنزنویس در اسپانیا پرسیدم. گفت اندکند. پرسیدم دلیلش را چه می‌داند؟ گفت که شاید طنز جسارت می خواهد و گذر از خط قرمزها و زنان در این رابطه محتاطند. گفتم به نظرش این امر نمی تواند نتیجۀ خشونت طنز باشد؟ گفت در طنزنویسی سعی می‌کند از الگوهای خشن مردانه فاصله بگیرد و سبک خاص خود را داشته باشد. گفتم منظورم ذات طنز است که با فاصله گرفتن از سوژه توام است و در تلازم با دوری از احساس است. خندید. وقت تنگ بود. با هم خداحافظی کردیم و عکس یادگاری گرفتیم. با این امید که دیدار بعدی در تهران باشد، زمانی که بر اساس وعدۀ مترجم ایرانی کتاب تازه‌اش، این بار خبرش کنند که اثرش در ایران منتشر شده است! چیزی که شاید به علت دوربودن وضعیت چاپ و نشر ایران از قانون کپی رایت، کمی رویایی به نظر برسد، ولی در هر حال در زندگی واقعی هم گاه جایی برای رویا هست، رویایی از جنس دیدار با نویسندۀ معروف اثر محبوبت در مادرید!