April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





ما حسرت میخوریم، پس هستیم
April 8, 2016


حسرت، سوژه‌ی سالنامه‌ی شرق بود... شاید طرح ابتدایی چنین سوژه‌ای نوعی حس اپیدمیک حسرت به‌دلانه را به ذهن بیاورد و بر قلم جاری کند، در این مایه‌ها که:" بیایید این شب عیدی حسرت‌هایمان را با هم تقسیم کنیم." ولی دستپخت ما، برعکس، این‌جوری از آب درآمد:

وقتی از حسرت حرف می‌زنیم، همه‌مان می‌دانیم که از چه حرف می‌زنیم. حسرت با لحظات زندگی ما عجین شده است.
حسرت بمثابه‌ی قرارداد اجتماعی: ما، اگر در خیلی از زمینه‌ها روحیه‌‌ی تعاملی نداشته باشیم ولی در امر مهم حسرت، به ایجاد یک پیوند اجتماعی نانوشته دست زده‌ایم. هر روز دنبال حسرت‌های مشترک می‌گردیم، آن‌ را تکثیر می‌کنیم، در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌چرخانیم و از هم می‌خواهیم که:"بیایید این شب عیدی، حسرت‌هایمان را با یکدیگر قسمت کنیم."حسرت مثل دانه‌ی زنجیر ما را با هم متصل می‌کند، دست در دست هم می‌دهیم به مهر و در قالب فیلم، عکس رنگ‌ورو رفته ، تمثال کوروش کبیر و هوخشتره، حسرت روزهای شیرین گذشته را می‌خوریم، در این حسرت، تا دوره‌ی انسان‌های نئاندرتال نیزعقب می‌رویم، و در مقایسه‌ی خودمان با دیگران سرشک همدلانه‌ی حسرت از دیدگان سرازیر می‌سازیم.
حسرت بمثابه‌ی چشم و همچشمی: ما از روی چشم و همچشمی،حسرت هایمان را می‌شماریم نکند از قافله‌ی آدم های حسرت‌به‌دل جا بمانیم.گروه های سنی را به دهه 40ی ها، دهه 50ی ها،دهه 60ی ها، دهه 70ی ها و دهه 80ی ها تقسیم می کنیم و به هم پز حسرت‌هایمان را می‌دهیم که: "نه بابا، ما نسل سوخته‌ایم نه شما... حسرت‌های ما از شما بیشتر است." و دیگری می گوید:"اختیار دارید، حسرت‌های ما کجا و حسرت‌های شما کجا؟!" و سومی می‌گوید: " شما یادتون نمی‌یاد، حسرت‌های ما، با اصل و ریشه است، پاخورده و قدیمی است، مثل حسرت‌های شما نیست. از حسرت‌های شما بزرگ‌تر و جان‌دارتر است."
حسرت بمثابه‌ی لذت: حسرت‌های ما،با لذتی نوستالژیک آمیخته است. "نوستالژی‌های حسرت‌آور" ترجیع بند بسیاری از هشتگ‌های شبکه‌های اجتماعی است. فیلمی از سرگرمی‌های دهه 60ی ها در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌چرخدبا این مضمون:"نسلی که سختی کشیدند اما حسرت‌هایشان خاطره شد." در این فیلم کتاب‌های درسی مدارس، تلویزیونی که کلاً دوتا کانال داشت، روزهایی که انتظار برای فیلم‌های سینمایی تکراری شبکه‌ی 1 از مهم‌ترین انتظارها بود، تلخی واکسن فلج اطفال، کوپن ارزاق عمومی، صف نان و شیر و صف کپسول گازِ دوره‌ی جنگ، نیمکت‌های سه‌نفره‌ی قراضه‌ی مدرسه، و چیزهایی از این قبیل به نمایش گذاشته می‌شود تا در پایان، بگوید:"حالا همه‌ی این‌ها برای دهه‌ی 60ی‌ها به حسرت‌های عجیب تبدیل شده...به حسرت‌هایی از جنس گذشت ایام خوش جوانی...!" و کاربران زیرش کامنت بگذارند:"یاد دوران کودکی که برنامه‌ی کودک نگاه می‌کردیم آژیر قرمز می‌زدند."! گویی ما به شیوه‌ی بیمارگونه‌ای رنج‌هایمان را به خاطره تبدیل می‌کنیم و با آن روزگار می‌گذرانیم و آن را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذاریم تا با به یادآوردنش،از لذتی شیرین سرشار شویم!.
حسرت بمثابه‌ی هنر: حسرت‌زدگی مضمون بسیاری از ترانه‌های بهاری ماست. ریشه‌ی سیاسی-اجتماعی این پدیده هر چه باشد، در هر حال ما با ترانه هایی که با مضامینی از غم فراق، جدایی و ناله از گردش روزگار و حسرت روزهای خوب قلبمان را چنگ می‌زند به استقبال سال نو می رویم، ترانه‌هایی که بعضاًاز گنجینه‌های هنر معاصرمان به‌شمار می‌آیند و در حافظه‌ی جمعی و فردی ما جای دارند. "ز جشن جمشید جم دلی نمانده خرٌم" در بهار دلکش درویش خان، پر ناله و سوز دیدن بلبلان در بهار، بهار که صدایش می‌آید ولی خودش نیست، خواستن از بهار آرزو که:کلبه‌ی ویران مرا گلباران کند و یا خواستن بهشت آرزوی معبود که بوی بهار می‌دهد مضمون ترانه‌های ماست. بهار ما با:"آن بهر هستی‌ام کو، سرمایه‌ی سرمستی‌ام کو، ای نسیم پیک صحرا، آن امید هستی‌ام کو" آغاز می‌شود و فرزندان ما، در آستانه‌‌ی سال نو، در حسرت نوستالژیکِ نادیده‌ی"بوی باغچه، بوی حوض ، توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی" روزگار می‌گذرانند و آه می‌‌کشند!
حسرت بمثابه‌ی لوکیشن: ما حسرت‌هایمان را لوکیشن می‌کنیم. سریال‌ها و فیلم‌های ما پر است از نوای یک ترانه‌ی نوستالژیک که با پس‌زمینه‌ای ازمقداری خنزرپنزرخاک‌گرفته ظاهر می‌شود و خیابان لاله‌زار و سبزه میدان و بازارسیداسماعیل در ذهن پرسوناژِ نشسته بر صندلی لهستانی یا راکینگ چیرظاهر می‌شود وآه از نهاد هر صاحب‌دلی در حسرت روزگاران گذشته برمی‌آورد.
حسرت بمثابه‌ی ابزار فراموشی: ما فراموشکاریم، حسرت می‌خوریم تا فراموش کنیم که گذر زمان، تصاویر را روتوش می‌کند و برخورد احساسی و رمانتیک، قدرت مقایسه‌ی واقع‌بینانه را از فرد می‌گیرد. ما دوست داریم فراموش کنیم که هر دوره‌ای سختی‌های معیشتی و زیستی خاص خود را داشته‌است، تا لذت حسرت را از خودمان دریغ نکنیم! ما به جای بررسی‌های متکی بر دریافت‌های علمی و واقع‌بینانه، فضیلت‌های کسب ناشده‌مان را با برخوردهای حسرت‌آمیز تا حد سخنان قصار بزرگان تقلیل می‌دهیم.
حسرت بمنزله‌ی کنش اجتماعی: ما منتقدیم. بخش منتقد وجودمان فعال است و به هر سوراخ سنبه‌ای سر می‌کشد و مقایسه می‌کند و حسرت می‌خورد تا در شبکه‌های مجازی و یا روابط فردی، آه ها و حسرت‌هایش را با لایک زدن و شر کردن، به کنش اجتماعی تبدیل کند و آن را در دل تاریخ ثبت نماید!


از ترس، روحم را وارونه می‌پوشیدم
April 2, 2016

%D8%B1%D9%82%D8%B5%20%D8%A8%D8%A7%20%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7.jpg
معرفی کتاب

-مادر از زمانی که در رَحِمش هفت ماهه بودم بر اثر تصادف به کما رفت و یازده سال و شش ماه تمام باردار ماند.
رمان "رقص با گربه‌ها" نوشته‌ی مهرداد صدقی با این جملات آغاز می شود تا نشان دهد این‌بارذهن آزمایشگر و پویای این نویسنده، می‌خواهد نوشتن رمان را در فضایی سوررآل تجربه کند و طنزرا در دنیایی معلق میان خیال و واقعیت جاری سازد. در این کتاب نوزادی که پیش از تولد از طریق ذهنیات و خاطرات مادرش به درکی از دنیای واقعی رسیده است با پدری افسرده در سفری عجیب در لابلای کتاب‌های یک کتابخانه همراه می‌شود تا دنبال مفهوم زندگی بگردد. در ادامه با مادر بزرگی مشنگ و سگی رند و معتاد به شیرخشک برای پیدا کردن دخترک چشم عسلی که ردش را در خاطرات مادرش یافته به سرزمین گربه ها سفر می‌کند. کتاب، بر خلاف دیگر آثار صدقی، یکسره طنز نیست. نویسنده در برخی فرازهای رمان تلاش کرده در عبارت و کلام، موقعیت و شخصیت‌سازی (مادربزرگ و سگ)، اثر را به سمت‌و‌سوی طنز بکشاند. شگردهای آشنای صدقی را در طنز (آشنایی زدایی و غافلگیری از طریق طنز عبارتی) می‌توان در این اثر نیز دید. با این‌حال شاعرانگی توأم با تلخی اثر که در جایجای آن بچشم می خورد مانع از تعمیق این طنز در کل رمان شده است. تلخی حس بجا مانده از لحظات کوچک شدن تدریجی پدر و بازگشت شاعرانه و غمگنانه اش به دریا باعث می شود که این رمان از شوخ و شنگی دیگر آثار صدقی فاصله بگیرد و فرازهای طنز آن در بسیاری از اوقات به تلخی بگراید، طنزی که در بسیاری از فرازها، از سطح می گذرد و عمق می یابد. مثلا گیوتینی که واژه ها را می بلعد، قلبی که به خاطر دلبستگی توقیف می شود، روحی که وارونه پوشیده می شود و....گاه شاعرانگی و طنز فضایی کاریکلماتورگونه به اثر می دهند.مثل سگی که سایه را با دندانش می گیرد و مثل لحافی بر روی آدمهای اثر می اندازد همین نگاه عمیق در طنز و جدٌ است که این کتاب راعلیرغم تمام فراز و نشیب‌هایش متفاوت می کند و مخاطب تعریف‌شده‌تری نسبت به دیگر آثار نویسنده (مثلاً آبنبات هل‌دار) می‌یابد، اگرچه به نظرم تلاش نویسنده برای جاری ساختن طنز در اثر گاه بر یکدستی لحن و مضمون تاثیر گذاشته است. در بخشهایی فضا کاملاً طنز و واقع نما و در بخشهایی کاملاً تخیلی و شاعرانه و در بخشهایی کاملاً فانتزی است ، تا آنجا که مخاطب گاه نمی داند تکلیفش با اثر چیست... بعدها شنیدم که نویسنده، این اثر را در دوره‌ای که عزادار درگذشت پدرش بوده نوشته است. یادم آمد که مرحوم پورثانی گفته بود در ختم پدرش به داستانی که می خواست بنویسد فکر می کرده... نمی دانم کدام اثر پورثانی نازنین حاصل آن لحظات است ولی قاعدتاً باید رد پای آن را در بخشی از آثارش جست که مخاطب را در حسی عمیق و متفاوت شریک می کند، حسی که مخاطب نمی داند از کجا آمده است، اگر نداند که نویسنده آن‌را در چه شرایطی نوشته است...


ساعتها
March 12, 2016

images%20%281%29.jpg


جای پا
جای دو جفت کفش روی برف‌‌های یخ زده‌ی مانده از چله‌ی زمستان کنار هم در ملائ عام: یکی مردانه و دیگری زنانه‌ی پاشنه‌سوزنی، با معقول فاصله‌ای آن‌قدر که قضیه بیخ پیدا نکند. پاشنه‌سوزنی به کفش مردانه می‌گوید: "به جای این‌که تخت و بخت بشینی این وسط، پاشو یک کاری بکن. همه‌ی کارام مونده. شب عیدی هزارتا کار دارم." و به خواننده‌ی عزیز که به جای هر کاری دارد تعداد کارهای گفته شده در جمله‌هایش را می‌شمرد چشم‌غُرٌه می‌رود. دیگری می‌گوید: "چشم"، و دردمندانه، سرش را می‌کند توی روزنامه‌ای که همان دقیقه از آسمان به همراه مقادیر معتنابهی پوست پرتقال برایش نازل شده‌است. کفش پاشنه‌سوزنی نگاهی به دور‌و‌بر می‌اندازد و می‌گوید: "این سرمای لامصبم که انگار تمومی نداره، یکی نیست یک کلمه با آدم حرف بزنه دل آدم باز شه"... و زیرچشمی به دیگری نگاه می‌کند که دردمندانه در حال خواندن آگهی شینیون آفریقایی ویژه‌ی ایام عید سالن شهین جون است...
در جست و جوی شام از دست رفته
می ترسد. ازحک شدن یک پاشنه‌سوزنی دیگر چند قدم آن‌طرف‌ترمی‌ترسد. از ترافیک جاده‌ی چالوس می‌ترسد. از کوچک شدن و درهم‌ریختن فیزیکش می‌ترسد. از شیشه‌ی شکسته‌ی درِ دستشویی آن‌هم در این شب عیدی می‌ترسد. از لکه‌های روی دیوار می‌ترسد. از بدقولی‌های زهرا خانم برای خانه‌تکانی شب عید می‌ترسد. دیگری به حرف می‌آید:" حالا شامو چیکار کنیم؟!" و با آه و سوز و قار و قور به پاشنه‌سوزنی نگاه می‌کند که با گرم‌تر شدن زمین به مرور کوچک و کوچک‌تر و دور و دورتر می‌شود. اینست که به فکر چاره می‌افتد. می‌گوید:"خانوم هی گفتی یه جایی بریم، اینم نتیجه اش... معقول برای خودمون وجود نداشتیم و زندگیمونو نمی‌کردیم... خیالمون راحت بود که هیچ جایی هم حک نشده‌ایم. منو بگو عقلمو دادم دست تو." پاشنه‌سوزنی می‌گوید:"اینم جای تشکرت... اگه به اصرار من نبود که تو اصلاً وجود نداشتی حضرت آقا... به جای این‌که تخت و بخت بشینی این وسط سر من غر بزنی پاشو یه کاری بکن... همه‌ی کارام مونده. شب عیدی..."و یادش می‌آید که این‌را در بند اول گفته و اگر دوباره بخواهد تکرار کند ماجرا می‌تواند تا ابدیت کش بیاید. هول می‌شود. چپ‌چپ به خواننده نگاه می‌کند و می‌گوید:"مگه تو خودت کار و زندگی نداری سرتو کردی توی زندگی اونای دیگه؟!" و نویسنده بناچار می‌رود سراغ بند بعدی...
ننه سرما
گرما دیرتر به اینجا رسیده و او، هنوز سرش شلوغ است. دور و بر را نگاه می کند. جای پایش هنوز این‌جا و آن‌جا روی زمین دیده می‌شود. جای امیدواری هنوز هست.کاش لااقل لایه‌ی ازن این‌قدر زود سوراخ نمی‌شد، کاش زمستان تا ابدیت ادامه پیدا می‌کرد. کاش دریاچه‌ی ارومیه به این زودی خشک نمی‌شد. کدام احمقی این وقت روز توی بیابان آتش روشن کرده؟ پدرسوخته‌ها نمی‌گویند هوا گرم می‌شود جای پاها آّب می‌شوند عمو نوروز راه را گم می‌کند؟! ننه سرما! تو که این‌قدر بی‌ادب نبودی. عفت کلام داشتی لااقل. آرام باش و بگذار نویسنده کارش را بکند. دِ آخر دلم به حال آن گنجشکی می‌سوزد که روی شاخه ها با استشمام بنزن ناشی از احتراق ناقص موتورها، بی تاب می‌شود ( به نقل ازحسین پناهی، ر.ک به تلگرام). لااقل می‌گذاشت عمو نوروز می‌آمد و آن‌‌وقت احتراق می‌کرد. جای پاها دارند محو می‌شوند. این‌جا و آن‌جا میان چمن‌ها چند گل وحشی روییده است. ننه سرما ترس برش می‌دارد. غلط می‌کنند محو شوند و برویند، آن‌هم به این زودی. انگار زمین دارد نفس می‌کشد. غلط می کند نفس بکشد. مگر هرکی-هرکی است؟ نه این‌که فکر کنید به خاطر خودم می‌گویم ها! قلب کوچکم از درد و رنج آن موش کور کوچولو که مجبور می‌شود با آمدن بهار از لانه‌اش بیرون بیاید و در کوچه و خیابان سرگردان شود به‌درد می‌آید و از غمی خون‌بار لبریز می‌شود. از یادآوری این‌که آن خرس قطبی بیچاره بیدار و سرگردان می‌شود قلبم تا فشار حدوداً 14/27 درجه‌ی اتمسفر فشرده می شود... بلبل‌ها می‌خوانند. ننه سرما با خودش فکر می‌کند که این‌ها از کجا پیدایشان شد؟! نرند یا ماده؟!... با خودش فکر می‌کند که احتمالاً خواندنشان خالی از اشکال نیست. صدایی می‌گوید:"مرد! یه فکری بکن، شب عیدی همه‌ی کارام مونده." ننه سرما با خودش فکر می‌کند این جمله را قبلاً هم جایی شنیده است. هر چه فکر می‌کند یادش نمی آید کجا... این است که خودش را جمع و جور می‌کند و می‌گوید:"حالا هرجا... مهم نیست" و به خواننده‌ای که می‌خواهد با یادآوری سرگذشت جای پاها در دو بند اول اوقات ننه سرما را تلخ کندچشم غره می رود... برف‌ها آّب می‌شوند، زمان می‌گذرد، تحویل سال نزدیک می‌شود، ننه سرما لخ لخ کنان به طرف خانه‌اش راه می افتد و زیر لب می گوید:"شب عیدی همه‌ی کارام مونده!"...

(انتشاریافته در ویژه‌نامه‌ی نوروزی مجلۀ خط‌خطی)


اجرا در اشترانکوه
March 10, 2016

فرهنگ و هنر در سالی که گذشت

اجرا در اشترانکوه
در سالی که گذشت بسیاری ازکنسرت‌های موسیقی، مطابق معمول سنواتی لغو شد. اگرچه عده‌ی قلیلی از افکار عمومی ممکن است
خیال کنند هرکی هرکی است ولی به گفته‌ی ناظران آگاه، لغو برنامه‌ی کنسرت‌ها خوشبختانه کاملاً قانون‌مند است و قانونش هم این است که اگر کنسرتی از ارشاد مجوز بگیرد و با مراکز ذی‌ربط و بی‌ربط هم از قبل هماهنگ کند باز هر لحظه ممکن است اجرایش لغو شود. وزیر ارشاد هم در این میان در توجیه لغو کنسرت‌ها گفت که گاهی مشکل از کنسرت و اجرا نیست بلکه از تماشاچی‌هاست. از این‌رو در یک جمع بندی عناصر معلوم‌الحال زیر به عنوان مقصرین لغو کنسرت معرفی می‌شوند:
خواهرانی که از محل برگزاری کنسرت تا شعاع یک کیلومتری آن در مقام خواننده و نوازنده و منشی و راننده و تدارکاتچی و تماشاچی و فروشنده بلیط و رهگذر خیابان حضور داشته اند؛ سعدی شیرازی و ابوسعید ابوالخیر و معینی کرمانشاهی ؛ اتحادیه‌ی صنف تولید کنندگان ساز، شرکت اتوبوسرانی، باجه‌های بلیط فروشی سالن‌ها، مسئولان نور، صدا، بوفه، سوپردریانی، مقامات مربوطه و غیره بابت زمینه سازی مقدمات برگزاری کنسرت و در نتیجه برهم خوردن آن. لذا پیشنهاد می‌شود از سال‌ بعد مجوزها برای اجرا در قله‌ی اُشترانکوه صادر شود، اینطوری هم گروه‌های موسیقی اینقدر سرگردانی نمی‌کشند و هم عزیزان مسئول و غیرمسئول مجبور نیستند وقت و نیروی خودشان را بابت لغو کنسرت‌ها تلف کنند، البته اگر این‌بار حضور شنیع و غیراخلاقی مرغان هوا به عنوان تماشاچی باعث لغو کنسرت نشود!
***
"زمستان سخت" و اتهام سیاه نمایی!
سال 94 هم طبق معمول سنواتی نمایشگاه کتاب برگزار شد. طبق معمول سنواتی مقادیر معتنابهی آش رشته و کوفته تبریزی و ژامبون گوشت تنوری و ساندویچ مغز و سایر نقاط، آب از دهان خریداران نمایشگاه کتاب سرازیر کرد و اهمیت تاریخی جایگاه کباب را در قیاس با کتاب به رخ عزیزان بازدیدکننده کشید. اگرچه در دولت جدید شرایط چاپ و نشر به سختی سال‌های پیش نبود، با این حال طبق معمول سنواتی تعدادی از کتاب‌ها‌ی نمایشگاه علیرغم داشتن مجوز، از سوی مراکز غیرارشادی جمع آوری شدند و به سزای حضور قانونی زشت خود در نمایشگاه رسیدند. دنیا را چه دیده‌اید، می‌شود تصور کرد که این اتفاق‌ها هم در نمایشگاه‌های کتاب کهکشان راه شیری بیافتد:
ملاقات با بانوی سالخورده تذکر انضباطی گرفت.
سیمای زنی در میان جمع به مرخصی استعلاجی رفت.
همه‌ی مردم برادرند به توهین و افترا نسبت به برخی از مردم که برادرترند متهم شد.
نگران نباش در مظان اتهام اعتیاد به تماشای اخبار تلویزیون ملی قرار گرفت.
اتحادیه‌ی ابلهان متهم شد که زیاد دور و بر سیاست می پلکد.
در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته به جرم ایجاد مزاحمت برای عشق سا‌ل‌های وبا مورد پیگرد قرار گرفت.
بار هستی، متهم شد که به خاطر سنگینی و بدباری،کمر و ستون فقرات و سایر نواحی آیندگان و روندگان را از حیٌز انتفاع انداخته است.
در ستایش دیوانگی به خاطر افشای اخبار طبقه‌بندی شده‌ی تاریخ بشر محکوم شناخته شد.
زمستان سخت به سیاه‌نمایی متهم شد.
... و در نهایت،
قلعه‌ی حیوانات مشکل خاصی پیدا نکرد !...
***
آیتمی که دنیا را تکان داد
حیف که زمان گذشت و ساعت 8760 با نواخت وگرنه به خاطر رخدادهایی که طی سال گذشته در سیما افتاد می شد منشی تلفنی زیر را برای مرکز نظرسنجی این سازمان راه اندازی کرد:
شما با سیما تماس گرفته اید. اگر پزشکید و خواهان نقره داغ شدن دست‌اندرکاران سریال "در حاشیه" برای شوخی با برخی پزشکان هستید رقم1، اگر از مسئولان وزارت بهداشتید و می خواهید اجداد تمامی عوامل سریال "در حاشیه" جلوی چشمشان ظاهر شود ( به خاطر ادعای واهی وجود ابرو بالای چشم برخی پزشکان عزیز) رقم2، اگر ازکن فیکون شدن کهکشان راه شیری به خاطرپخش یک آیتم برنامه‌ِ‌ی فیتیله هراس دارید عدد3، اگر معتقدید قطع برنامه فیتیله، تعلیق دست اندرکاران و نویسندگان و بازیگران و دوربین و نودال و خانواده محترم رجبی هم چیزی را حل نمی کند و خواهان اشد مجازات برای کلیه دست اندرکاران و مسببن این برنامه در ملا عام هستید عدد4، اگر فیلم خصوصی‌ای- چیزی از یکی از بازیگران، مجریان ، خوانندگان، رانندگان، مسئولین خدمات و تدارکات و غیره‌ی صدا و سیما دارید که آنها را از کار بی‌کار می کند و به خاک سیاه می‌نشاند پس از ارسال آن به کلیه شبکه‌های اجتماعی رقم 6 را شماره گیری نمایید. اگر هم راجع به سطح برنامه‌ها و خبرها و سریال‌ها و فیلم‌ها نظر یا پیشنهادی دارید منتظر بمانید تا علف زیر پایتان سبز شود…
***
جل‌الخالق...مگر ممکن است؟
در یک روز زمستانی وقتی آدم‌ها سرگرم زندگی خودشان بودند و ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم داشتند کار خودشان را می‌کردند و هوا بس ناجوانمردانه گرم بود مجوز نمایش فیلم خواب تلخ بعد از 11 سال دل دل کردن مسئولان حفظ نوامیس و سایر چیزهای مردم، صادر شد. با این‌حال دنیا همان‌طور قرص و محکم ایستاد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک کار خودشان را کردند و زندگی همچنان جریان یافت... جلٌ الخالق... مگر ممکن است؟!
***
یحیی حرف می‌زند، ما عمل می‌کنیم!
گرمای زمستان امسال مقارن شد با استقبال گرم خیل عظیم 40،50 نفره‌ی عزیزان دلواپس کاشانی از فاطمه معتمد آریا. این عزیزان که به گفته‌ی خبرگزاری فارس احساساتشان ازجلسه‌ی نقد فیلم "یحیی سکوت نکرد" جریحه دارشده بود معتمدآریا را شدیداً مورد ارشاد قرار دادند. شدت این ارشاد به حدی بود که ارشاد نیز سکوت نکرد. وزیر ارشادگفت :" حمله به معتمدآریا مورد تایید ما نیست "وبدین‌وسیله قاطعانه تکلیف جماعت هنرمند وهنردوست و دلسوخته و دلواپس را به‌طور هم‌زمان روشن کرد! ما هم با احساسات جریحه‌دارشده‌ی مردم انقلابی مذکور گفت‌و‌گویی ترتیب دادیم که می‌خوانید:
-شما خودتان را معرفی کنید؟
-من احساسات مردم انقلابی هستم که با سفر یکی از بازیگران حاشیه‌ساز سینما به کاشان متاسفانه مورد ضرب و جرح واقع شدم، آن‌هم چه جور...
- می‌شود توضیح بدهید دقیقًا چه شد؟
-شما آن روز می‌‌آمدی جلوی در سینما و شرح این مصیبتها را از زبان برادران دلواپس ما می‌شنیدی ... حرفایی می‌زدند که زبان از تکرارش قاصراست...
-بله ممنون....همان قاصر بماند خوب است... این‌جا خانواده نشسته...
-در هر حال برای علم و فرهنگ و هنر باید این مشقتهارا تحمل می کنیم. چکار می شود کرد؟!
-حالا مشخص شده دلیل ضرب و جرح شما دقیقا چه بوده؟
-هنر اپوزیسیون نمایی و تقابل خودنمایی شنیع خودباخته هنرمندنماها و متاسفانه برخی مسئولین و سالن سینما و تقابل برای خودنمایی دوره‌ی فعالیت لجبازان هنری.
- بله. دقیقا متوجه شدم... ولی این هنرمندان اجازه‌ی کار دارند. در چارچوب قانون دارند فعالیت هنری می‌کنند.
- خیلی ها در چارچوب قانون دارند فعالیت هنری می‌کنند. مثلاً گروه های موسیقی، گروه های تئاتر، خواننده‌ها، نوازنده‌ها، سینماگرها.این که دلیل نمی شود چون مجوز کار دارند بتوانند کار کنند... مملکت حساب و کتاب دارد.
-خب حالا حالتان چطور است؟
-فعلا با تدابیری که برادران انقلابی جلو و پشت در سالن نقد سینما و توی راه و بالای سقف ماشین آن هنرپیشه معلوم التصویر و روی موتور هوندا به کار بردند خوشبختانه بهترم .
- پس با توجه به این تدابیری که گفتید شما پیش بینی می کردید که مراسم اینجوری بشود؟
-بله. ما نگرانی‌های جدی داشتیم که آن‌را از قبل اعلام کردیم ولی متأسفانه کسی توجه نکرد.
-می شود بگویید نگرانی‌هایتان چه بود؟
-نگران بودیم از این‌که بریزیم و برنامه را به‌هم بزنیم.
-ولی اگر نمی‌ریختید و برنامه اجرا می شد چه اتفاقی می افتاد؟
- اتفاقش این بود که فکر می کردند در چارچوب قانون در این شرایط حساس پساتحریمی می توانند برنامه اجرا کنند و این خیلی زشت است..
-در پایان حرفی برای مردم ندارید؟
-ما کوچک‌تر از آن هستیم که حرفی داشته باشیم. یحیی و وزیر ارشاد حرف می‌زنند، ما عمل می‌کنیم...
***
بحث شیرین مجسمه
هر جا سخن از فرهنگ و هنر است نام مجسمه‌ می‌درخشد. هنوزاز سرنوشت ستارخان و باقرخان و صنیع خاتم و استاد معین و استاد شهریار و مجسمه‌های دیگر که از سه چهار سال پیش به این طرف در روز روشن و یا شب تاریک از میادین و پارک‌های تهران غیب شدند اطلاعی در دست نیست که خبر رسید برخی از مجسمه‌های موزه کاپیتولینی رم در آستانه بازدید رییس جمهور از این مکان رفتند توی قوطی. این عمل شاهدی بر اظهار نظر برخی مسئولین مربوطه و غیرمربوطه است که در ارتباط با غیب شدن مجسمه های تهران می گفتند کار، کار استکبار جهانی وآمریکا و ایتالیا و اینگیلیس است. البته برخی نیز گفتند این امربخصوص توی قوطی رفتن مجسمه"ونوس کاپیتولینی" با قدمتی دو هزار ساله نشان از سرپوش گذاشتن تمایلات پنهان جوامع غربی مبنی بر صدور انحطاط فرهنگی در قالب روابط اقتصادی است که مخالف عزت ماست.نشان به آ« نشان که عزت ایران هنگام امضای قراردادهای اقتصادی میان مقامات ایرانی و ایتالیایی زیر سم اسب مارکوس ائورلیوس مجسمه ایتالیایی قرار گرفت و پایمال شد.ر همین کاشفان اعلام کردند که مارکوس ائورلیوس آنتونیوس یکی از پادشاهان رم باستان که ایرانیان را در عصر پارتیان و سلسله اشکانی شکست داده پس از آنکه بر ژرمن ها یعنی اروپایین پیروز شده استو.. فاتح جنگ ایتالیا با ایران بوده است و در زمان او بخشی از عراق از ایران جدئا شده است. این در حالی بود که سالهای پیش از آن تلاش البته بحث شیرین مجسمه ها به همین جا ختم نشد. بر اساس کشفیات نظربرخی مسئولان کشف نیمه‌های آشکار و پنهان، سم مجسمه اسبی که دکتر روحانی کنارش با مقامات ایتالیایی در موزه قرارداد امضا کردند، متعلق است به سردار رومی. از این رو به نظر می رسد ایتالیاییها تلویحا خواسته اند هیات ایرانی را تهدید کنند که اگر قرارداد را امضا نکند ترکمنستان را می‌گیرند! از اینرو پیشنهاد می شود تا دیر نشده ما پاتک بزنیم و با شعارهای:"مرگ بر مارکوس آئورلیوس"، "آئودلیوس،آئورلیوس ننگ به نیرنگ تو، خون پارتیها می چکد از چنگ تو"، ما آئورلیوس را زیر پا می‌گذاریم" و "آئورلیوس هیچ غلطی نمی تواند بکند" مشت محکمی بر دهان آئورلیوس جنایتکار و سایر خونخواران ئتاریخ از جمله آتیلا و گالیگولا بزنیم.


پرواز بر فراز آشیانه‌ی تاریخ
سال 94 با همه‌ی اتفاقاتش به تاریخ پیوست. ما هم در همین ارتباط فهرستی از به تاریخ پیوسته‌ها تهیه کردیم که می‌خوانید:
*يک شاعر پست مدرن به تاريخ پيوست، تاريخ دچار سوئ هاضمه شد..
*یک نویسنده‌ی رمان‌های عامه‌پسند به تاریخ پیوست، ذهنِ تاریخ بشکن زد و به مرخصی استعلاجی رفت.
*يک سازنده‌ی سریال‌های تلویزیونی به تاریخ پیوست، تاریخ خمیازه کشید و چرت زد.
*یک کاربر فضای مجازی به تاریخ پیوست، تاریخ با مشارکت پروفسور حسابی و انیشتین و کوروش کبیر و سیمین بهبهانی(استاد دانشگاه) از نو نوشته شد.
*یک مدير دلسوز سابق به تاريخ پيوست، تاريخ خودش را جمع و جور کرد و کشید کنار.
*يک سياستمدار به تاريخ پيوست، تاريخ کلاهش را سفت و سخت چسبيد.
*يک روزنامه‌نگار به تاريخ پيوست، تاريخ دلواپس شد و نشاندش وسط چارچوب‌ دروازه‌ی ابدیت.
*يک انقلابي به تاريخ پيوست، تاريخ پوزخند زد.
*يک ورزشکار به تاريخ پيوست، تاريخ بوق زد و شلنگ تخته انداخت.
*يک موسیقیدان به تاریخ پیوست، تاریخ ، سیم میکروفن ابدیت را به شکل خودسرانه‌ای قطع کرد. (ماجرا تا ابد در دست بررسی است.)
*يک وبلاگ نويس به تاريخ پيوست، تاريخ رمز عبورش را پرسيد و فيلترش کرد.
*يک فعال حقوق بشر به تاریخ پیوست، تاریخ عکس العمل خاصی نشان نداد و رفت سرِ بندِ بعدی...
*یک زن به تاريخ پيوست، تاريخ گفت: خواهر، کفنتو درست کن.
*يک فاتح به تاريخ پيوست، تاريخ خودش را خلع سلاح کرد و تکرار شد...
سال خوب و خوشی در پیش داشته باشید.

نتشاریافته در ویژه‌نامه‌ی نوروزی تجربه)


مهندسی در انتخابات مهندسی شده
February 25, 2016

به آن‌که نمی‌شناسی رأی بده تا آن‌که می‌شناسی رأی نیاورد-کنفوسیوس حکیم
خوشحالم از رأیی که در سال 76 به صندوق انداختم و خوانده شد.
خوشحالم از رأیی که در 88 به صندوق انداختم ، اگرچه خوانده نشد.
این‌بارهم فارغ از هر نتیجه‌ای خوشحالم که می‌بینم حضرات چطور به دست‌وپا افتاده‌اند و فکر اینجایش را نمی‌کردند که یک انتخابات مهندسی‌شده بتواند شکل رفراندوم پیدا کند...