<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بی بی گل</title>
      <link>http://www.bbgoal.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2026</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 26 Feb 2026 14:16:07 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>اگر امروز دهخدا زنده بود</title>
         <description><![CDATA[<p>(گ<u>فتگو با خبرگزاری ایبنا، به مناسبت هفتادمین سالگرد خاموشی علی اکبر دهخدا)</u><br />
-<em>دهخدا با ابداع ستون «چرند و پرند» چه خلائی را در ادبیات مشروطه حس کرد که پیش از آن با شعر کلاسیک و یا مقالات جدی پر نمی‌شد؟</em><br />
-خلأ بازتاب زبان و نگاه مشروطیت در طنز. مشروطه حرکتی دموکراتیک بود و زبان مغلق و خاصه پسند و با مخاطب محدود ادبی آن روزگار جوابگوی نیاز زمانه و بازتاب نگاه و زبان مردم نبود. دهخدا با درک این نیاز در آثار چرند و پرند زبان و دغدغه‌های مردم را انعکاس داد. در حقیقت زبان مردم را اعتبار ادبی بخشید و طنز را مردمی کرد که حرکتی نو و سنت‌شکن در ادبیات فارسی <br />
بشمار می‌آید</p>

<p>-<em>تنوع تیپ‌سازی در آثار دهخدا (مانند خادم‌باشی، دخو و آزاد خان) چه کمکی به نفوذ طنز او در میان طبقات مختلف جامعه می‌کرد؟</em><br />
- تیپ‌سازی یکی از شگردهای آشنای طنز است که به نویسنده امکان بیشتری برای نزدیک شدن به موضوع می‌دهد و همچنین دست او را برای وارد ساختن زبان و ادبیات و نگاه شخصیت موردنظر باز می‌کند. درنتیجه چه‌بسا مخاطب خودش و شخصیت‌های دوروبرش را در آینه طنز ببیند، با آن همذات پنداری کند و این امر بر اثرگذاری طنز می‌افزاید. چندان‌که در چرند و پرند هم همین امر را می‌بینیم.</p>

<p><em>-مرز میان نقد تند سیاسی و حفظ اخلاق ادبی در آثار دهخدا کجاست و او چگونه از سقوط به ورطه هتاکی پیشگیری می‌کرد؟</em><br />
-دهخدا از واژگان و عباراتی که خلاف اخلاق عمومی تصور می‌شد پرهیز داشت و همچنین آثارش کمتر به هجو می‌گرایید. فاصله گرفتن از سوژه، در موضع فراتر نشستن و بازی کردن با آن و درنیفتادن به ورطه عصبیت باعث می‌شود که نویسنده از هجو و هتاکی فاصله بگیرد و از زبان و قالب حساب‌شده‌تری استفاده کند. این ویژگی را در آثار او می‌بینیم. درآمیختن این ویژگی با تسلط بر ادب فارسی و استفاده از امکانات زبان فارسی و استفاده از صناعات ادبی اعم از ابهام و ایهام و کنایه و تجاهل‌العارف او را قادر ساخت که بدون استفاده از پرخاش و ادبیات هتاکانه حق مطلب را ادا کند و درعین‌حال آثاری قوی و ماندگار بیافریند. البته چرند و پرند دو دوره داشت. ابتدا در تهران منتشر می‌شد و بعد از استبداد صغیر تا چند شماره در سویس انتشار می‌یافت. دهخدا درچرند و پرندهای ایوردون سویس زخم‌خورده از شکست آرمان‌های مشروطه نگاهی به‌مراتب تلخ‌تر و گزنده‌تر از نوشته‌های پیشینش دارد. گاهی نوعی هجو هم در این بخش از نوشته‌هایش دیده می‌شود ولی عفت کلام را حفظ می‌کند و از: «گاو وزیر داخله، وزیر داخلۀ گاوهاست» فراتر نمی‌رود!<br />
<em><br />
-آیا روح طناز و نکته‌سنج دهخدا در میان فیش‌های لغت‌نامه و امثال‌وحکم هم حضور دارد یا آنجا با شخصیتی کاملاً متفاوت روبرو هستیم؟</em><br />
-خلق اثر پژوهشی اقتضای خود را دارد و با نگارش طنز متفاوت است. طبیعی است که دهخدا هنگام نگارش این دو اثر در مقام پژوهشگر بر منابع پژوهشی تکیه دارد و در بند آفرینش اثر ادبی نیست و نباید هم باشد. اگر امثال‌وحکم فرازهای طنز فراوان دارد و از منابع مهم در پژوهش‌های طنز بشمار می‌آید به خاطر آن است که شوخ‌طبعی و طنز در ادبیات عامیانه ما جاری است. البته چنین نیز می‌توان گفت که تسلط دهخدا به زبان و ادب فارسی و ادبیات عامیانه و شناخت او از طنز باعث شده که با دقت بیشتری به انعکاس زوایای شوخ طبعانه فرهنگ ایرانی بپردازد.<br />
<em><br />
-ردپای سبک طنزنویسی دهخدا را در آثار طنزنویسان بزرگ پس از او (مانند نشریه توفیق یا طنزنویسان معاصر) چگونه ارزیابی می‌کنید؟</em><br />
-دهخدا به‌حق پدر طنز معاصر فارسی است و طنز پس از چرند و پرند متأثر از سبک اوست. مهم‌ترینش واردکردن زبان مردم در طنز است. رد پای شگردهای او در ساختار اثر مثلاً مقدمه‌چینی، استفاده از ضرب‌المثل‌ها به‌عنوان مقدمه، دیالوگ، شکسته‌نویسی، عامیانه نویسی، حاشیه روی و استفاده از انواع صناعات ادبی اعم از تجاهل‌العارف، ایهام، بازی با واژگان و... به‌روشنی در آثار طنزنویسان پس از او دیده می‌شود. قالب‌های آثارش نیز توسط طنزنویسان پس از او استفاده شده است. دهخدا انجمن صوراسرافیل تشکیل داده و در «انجمن موقتی» شخصیت‌هایی را (دمدمی، خرمگس، سگ حسن دله و...) گرده هم آورده. عین همین شگرد را در آسمون ریسمون ایرج پزشکزاد در مجله فردوسی می‌بینیم که شورایعالی مرکب از دانشجو عزیزالله خان، رژیستور ممدخان و... تشکیل داده و از رهگذر دیالوگ میان آن‌ها طنز را پیش برده. همچنین شخصیت‌سازی کیومرث صابری در آبدارخانه گل‌آقا (با گرد هم آوردن شاغلام، ممصادق و...) که در همان چهارچوب است.<br />
<em><br />
-نگاه دهخدا به مسائل زنان و بازتاب شخصیت زن در طنزهای او با توجه به بافت سنتی دوران مشروطه، چگونه تحلیل می‌شود؟</em><br />
- نگاه او درد شناسانه است. به اقتضای بافت خانوادگی، فکری و فرهنگی جامعۀ آن روز به‌نقد باورهای خرافی، جهل و بی‌سوادی زنان عصر خود در مقام مقایسه با زنان اروپایی می‌پردازد و درعین‌حال به اجحاف‌هایی که نسبت به زنان در زندگی فردی و اجتماعی می‌شود می‌پردازد؛ بنابراین زن در آثارش زنی است بی‌سواد و جاهل و خرافی که در زندگی خانوادگی هم دستش به‌جایی بند نیست و قانون هم از او حمایت نمی‌کند. صیغه، چندهمسری و مواردی از این قبیل دستمایه تصویر بی‌پناهی و آسیب‌پذیری عاطفی و روانی زنان در محیط خانواده است. بنابراین نگاهی همدلانه با زنان دارد و درعین‌حال از نقد شرایط فکری و فرهنگی زنان نیز غافل نیست.<br />
<em><br />
-استفاده دهخدا از فرم‌های غیرمعمول مثل نامه، خواب‌نامه یا اعلان چقدر در گیرایی مطالب او در نشریه صوراسرافیل مؤثر بود؟</em><br />
بسیاری از قالب‌های ابداعی دهخدا مثل همین قالب‌هایی که نام بردید برگرفته از فرهنگ مردم و یا آمیخته با زندگی مردم بود. ازاین‌جهت برای مخاطب، ملموس و محسوس بود و این امر بر نفوذ نوشته‌هایش میان طیف‌های مختلف خوانندگان می‌افزود. مهم است که مخاطب قالبی روزآمد را انتخاب کند.<br />
<em><br />
-دغدغه اصلی دهخدا در طنزنویسی را بیشتر اصلاح ساختار قدرت (سیاست) می‌دانید یا اصلاح رفتارهای فرهنگی و خرافات (اجتماع)؟</em><br />
-به نظرم این دو قابل‌تفکیک نیستند. طنز چرند و پرند ارمغان رویکرد دموکراتیک مشروطه‌خواهی است و تعمیق اندیشه‌های مشروطه جز در سایه تحول فرهنگی و فکری در ذهن ایرانی ممکن نبود. پس او وقتی به اصلاح ساختار قدرت اشاره داشت بی‌شک ریشه‌های فرهنگی آن را هم در جامعه ایرانی می‌دید؛ بنابراین در آثارش از سویی استبداد و ارتجاع را نشانه می‌رود و از سوی دیگر تحجر، قشری نگری و عوام‌زدگی را.<br />
<em><br />
-اگر امروز دهخدا زنده بود، به نظر شما بیشترین تمرکز او در نوشتن یک چرند و پرند مدرن بر کدام بخش از زیست اجتماعی و یا سیاسی ما می‌بود؟</em><br />
-اگر امروز دهخدا زنده بود، می‌رفت دنبال تکمیل لغت‌نامه! همان‌طور که در سال 1301 در پاسخ به رعدی آذرخشی که به او گفته بود چرا دیگر طنز از نوع چرند و پرند نمی‌نویسید گفته بود: «آن آزادی دوره مشروطیت صغیر را که به برکت آن صوراسرافیل نوشته می‌شد و آن شور و شوق مردم را به من بدهید تا من دوباره به آن سبک و سیاق چیز بنویسم.» خلاصه اینکه طنزنویسی، ذهن رها و فضای آزاد می‌خواهد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000885.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000885.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">criticism</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 14:16:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آنجا که حسرت مرگ، نشانۀ زنده بودن است</title>
         <description><![CDATA[<p>+ساعت 8 شب پنجشنبه 18 دی 1404. شهرک اکباتان. چند نفر از پنجره‌ شعار می‌دهند. صدا بیشتر می‌شود و در محوطه می‌پیچد. دسته‌های چند نفره در محوطه‌ می‌گردند. عمدتاً جوان. از همین بالا می‌بینم که تعدادشان بیشتر و بیشتر می‌شود و به هم می‌پیوندند.<br />
+ سر فاز 3، غلغله است. کناری ایستاده‌ام. این بار التهاب و حجم جمعیت با دفعات قبل فرق دارد. تنوع سنی و جنسیتی به‌روشنی بچشم می‌آید. بعضی‌ها خانوادگی آمده‌اند. حتی بچه‌های کوچک را هم با خودشان آورده‌اند. از افراد 4 نسل را می‌شود دید. سیل جمعیت در بلوار اصلی به راه افتاده. حسی آشنا در فضا موج می‌زند که پرتابم می‌کند به‌روزها و ماه‌های منتهی به بهمن 57. شعارهای متفرقه هم می‌دهند ولی حمایت از پهلوی غالب است. فکر می‌کنم که این شعار بیش از آنکه در تائید نماد گذشته باشد، در نفی جریانی است که این‌چنین حال را به بن‌بست کشانده. افقی برای آینده باقی نگذاشته. یک «نه» بزرگ است در غیاب و نبود هیچ «آری». مغازه‌دارها باعجله کرکره‌ها را پایین می‌کشند. خبری از نیروهای گارد ویژه نیست. انگار زمین را به مردم واگذار کرده‌اند! این عدم حضور، سؤال‌برانگیز است. از 88 به بعد، هر وقت تظاهرات بود یا قرار بود که باشد، از چند ساعت قبل از حضور معترضان، خیابان را قرق می‌کردند، دسته‌دسته سر تقاطع و کمی جلوتر می‌ایستادند که هیبتشان با آن کلاه‌خودها و جلیقه‌ها و لباس‌های سراسر سیاه ترس را در جان‌ها بریزد و کوچک‌ترین حرکت اعتراضی را با احتمال بزرگ‌ترین عواقب همراه سازد؛ اما این بار تا چشم کار می‌کند تنها مردم‌اند.<br />
+کارگری از بلوکمان گوشه‌ای ایستاده. سلام و علیکی می‌کنیم. خوش و خرم است. هیجان‌زده است. می‌گویم: چه اتفاقی قراره بیافته؟ با شادی می‌گوید: خوب، خیلی خوب... دلم می‌سوزد. می‌گویم امیدوارم که برای مردم ما همه‌چیز خوب پیش بره... می‌گوید می‌ره... خوب می‌شه. همه چی خوب می‌شه... از دخیل بستن این‌چنین به ضریحی که از جوانان می‌خواهد پادگان‌ها را با دست‌خالی تصرف کنند تا او برگردد، می‌ترسم.<br />
 + طاقت نمی‌آورم. برمی‌گردم. حدود ساعت 10 شب در خانه صدای تیراندازی می‌شنوم که دلهره و اضطراب را درجانم می‌ریزد؛ یعنی دست نگه داشتند تا جو رادیکالیزه شود و آمادۀ سرکوب؟! چهرۀ تک‌تک آدم‌هایی را که دیدم مجسم می‌کنم و دلم می‌لرزد. اینترنت قطع است. موبایل آنتن نمی‌دهد. صدای فاجعه کمانه می‌کند و بر مغز و جانم فرود می‌آید.<br />
+عصر جمعه در جمعی فامیلی، جوانی که به ما «57» ی‌ لقب می‌داد، در برابر سؤال ما که: «چکار باید کرد» می‌گوید: «شما هیچ کاری نکنید، کارتان برای ما به‌اندازه کافی فاجعه‌بار بوده است.» می‌گوییم: «خب شما از تجربه ما درس بگیرید. تکرارش نکنید.» گوش نمی‌دهد، می‌گوید که هم‌نسلانش چیزی برای از دست دادن ندارند، از این‌همه وعده‌ووعید خسته‌‎اند، از اینکه هر بار به درِ بسته خورده‌اند خسته‌اند، از اینکه در باغ سبز امیدواران به اصلاح به بیابانی لم‌یزرع باز می‌شده است عصبانی‌اند، از مضحکه انتخاب میان بد و بدتر دلگیرند و از خیانت نفاق بجای وفاق حالشان به هم می‌خورد... و ما، "57"ای‌ها، سپر انداخته و خسته، حس می‌کنیم که حرف و پاسخی برای گفتن نداریم...<br />
+جمعه‌شب همچنان موبایل آنتن نمی‌دهد. اینترنت همچنان قطع‌ است. هنوز از عمق فاجعه اطلاع ندارم. یکی دو روز زمان لازم است تا در اطلاع‌رسانی قطره‌چکانی حاصل از قطع اینترنت، در جریان فجایع این دو روز قرار بگیری و دستت بیاید که اگرچه تظاهرات اکباتان هم خسارت‌بار بوده ولی جاهای دیگر با حمام خون همراه شده.<br />
+ شنبه‌شب خیابان خلوت است. تعدادی انگشت‌شمار در پیاده‌رو راه می‌روند، گاه کیسه‌های خرید در دست و گاه باعجله و سردر گریبان در بازگشت از کار روزانه. دسته‌های موتورسوار گارد ویژه در خیابان جولان می‌دهند و اسلحه تکان می‌دهند تا از پیادگان زهرچشم بگیرند.<br />
+چند روز زمان می‌برد تا ببینی که این بار نام‌های قربانیان تکرار نمی‌شود، انگار فرصت ماندن در ذهن ندارند، تند می‌روند تا خودشان را به نام‌های جدید ‌بدهند. تصاویر فاجعه که هرکدام از آن‌ها کافی است ذهنت را و روحت را روزها و ماه‌ها و سال‌ها پر کنند و رهایت نکنند این بار درنگ نمی‌کنند. سریع حرکت می‌کنند تا جایشان را به تصاویر بعدی بدهند. انگار روی دور تند قرارگرفته باشند. این بار به هر کس می‌رسی حکایتی تلخ با خودش دارد از به خون نشستن جان‌های‌ عزیزی که خبر تک‌تک آن‌ها می‌تواند ملتی را داغدار کند... با تردید شماره می‌گیری که بپرسی: «شما همه خوبید؟» درجایی که حسرت مرگ، نشانه زنده‌بودن است، اینکه کاش می‌مردیم و نمی‌دیدیم. در این میان به فکت‌های تاریخی پناه می‌بری و در ذهنت ردیفشان می‌کنی تا با یادآوری: «چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند» اندکی آرام گیری. در اندک ساعت‌های وصل اینترنت، گرد خشم و ناامیدی بر فضا ریخته شده. ایرانِ زیر شعله‌های گریانِ شمع، ایرانِ سیاه، ایرانِ فرش شده با تصاویر کشته‌شدگان، زینت‌بخش استوری‌های اینستاگرام است. </p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000884.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000884.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 13:06:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در حاشیۀ گروگان‌گیری مادورو</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>یک شبکه اینترنشنال ایرانی</strong>: میلیاردها نفر از مردم ونزوئلا در کاراکاس در حمایت از شاهزاده رضا پهلوی شعار: «مادورو سکته کرده، پهلوی برمی‌گرده» سر دادند.</p>

<p><strong>یک شبکه خبر دولتی ونزوئلا (با زیرنویس اضافه)</strong>: میلیون‌ها ونزوئلایی در اقصی نقاط دنیا با رقص و پایکوبی و شادی، دستگیری مادورو را محکوم کردند.</p>

<p><strong>یک رحیم پور ازغندی</strong>: دستگیری مادورو نشان می‌دهد که آمریکا در حال فروپاشی است. ترامپ در ونزوئلا سیلی خورد. منتها در تاریکی شب دقیقا رویت نشد و دشمن در جنگ نرم رسانه‌ای ماجرای سیلی را سانسور کرد.</p>

<p><strong>یک سحر امامی</strong>: هنوز هیچی معلوم نیست. هرگونه شایعه‌ای حتی در صورت صحت تکذیب می‌شود.</p>

<p><strong>یک جواد لاریجانی</strong>: به‌اشتباه فکر می‌کنند که حالا که مادورو رفته، ضعیف شده. نخیر خیلی هم قوی مانده و در قلب شیطان بزرگ نفوذ کرده و دارد آبگوشت بزباش میل می‌کند.</p>

<p><strong>یک تحلیلگر منظومه شمسی کیهانی</strong>: مادورو می‌بایست از اول تنگه هرمز را می‌بست تا آمریکا حساب کار خودش را بکند. نبست، این‌جوری شد.</p>

<p><strong>یک مسئول سیاست خارجی</strong>: برادر عزیزمان پوتین از زمان شنیدن خبر، همه‌اش نگران این مسئله است و در این رابطه بارها نچ نچ کرده است. بدخواهانی که در رابطه با روسیه گوشه‌کنایه می‌زنند بدانند که اگر پیمان استراتژیک ماودورو با روسیه نبود، ابراز نگرانی پوتین از این عمل گروگان‌گیری هم نبود.</p>

<p><strong>یک وزیر خارجه</strong>: ما این روبودن‌ها را اصولاً تکذیب می‌کنیم  و تحریم و گروگان‌گیری و گرسنگی و بدبختی، بر عزم و ارادۀ ملت ونزوئلا و دیگر ملت‌های آمریکاستیز دنیا هیچ تأثیری ندارد.</p>

<p><strong>یک کارشناس</strong>: این در حقیقت یک پیروزی برای محور مقاومت است که ترامپ شبانه به اتاق‌خواب مادورو حمله کرد. وگرنه چرا روز حمله نکرد؟ چون می‌دانست با دخالت مردم انقلابی مواجه می‌شود.</p>

<p><strong>یک رادان</strong>: برادر عزیزمان مادورو کنسرت و اینترنت و بی‌حجابی را زود جمع نکرد. این بود که شکست خورد.</p>

<p><strong>یک بیولوژیست</strong>: مادورو در حال فتح قله‌های پیشرفت بود، در قله آب و برق نداشت و اکسیژن هم کم آورد. این‌بود که اونجوری شد.</p>

<p><strong>یک جلیلی</strong>: اصولاً مشکل مادورو این بود که به عمق استراتژیک صادرات هندوانه و سبزی توجه لازم را نکرد.</p>

<p><strong>یک تحلیلگر سینمایی</strong>: ترامپ می‌خواست اگر جایزۀ صلح نوبل را نگرفت، لااقل جایزۀ اسکار بهترین کارگردانی را برای «عملیات ربودن یک رئیس‌جمهور» بگیرد.</p>

<p><strong>یک دل‌سوختۀ  ارزش‌ها</strong>: مادورو به‌جای دادن وام ازدواج، کارتون‌های مستهجن در اختیار جوانان قرار داد و جوان منحرف شد و از او حمایت نکرد.</p>

<p><strong>یک ترامپ</strong>: بر اساس اصل برابری حقوقی کشورها و احترام به حاکمیت ملی، نفت ونزوئلا مال ماست و اصلاً دنیا مال ماست و شما غلط می‌کنی می‌خندی. سؤال بعد...</p>

<p><strong>یک پزشکیان</strong>: ونزوئلا نه نون داره، نه آب داره، نه برق داره. مادورو را هم که برداشت برد. خب شما مردم بگید چکار کنه؟<br />
<strong><br />
یک مقام قضایی</strong>: نویسندگان ونزوئلا به جامعه امید ندادند و به‌جای تولید روایت اقتدار، با پخش خبر مسائل پیش‌پاافتاده از قبیل بالا رفتن قیمت مرغ و تخم‌مرغ، ناراضی تراشی کردند. دشمن هم از همین ضعف اطلاعاتی استفاده کرد و مادورو را دزدید.<br />
<strong><br />
یک مقام آگاه اقتصادی</strong>: مادورو قصد داشت خدمت مقامات ایران برود و بگوید که آماده است چند میلیارد طلب ایران را با سود بانکی بالای 70 درصد بلکه بیشتر پس بدهد. این است که ترامپ مانع این کار شد، همان‌طور که در مورد سوریه اتفاق افتاد.<br />
<strong><br />
یک مأمور نظم عمومی و خصوصی</strong>: اغتشاشگران ونزوئلایی با شعارهای براندازی از قبیل «ما گرسنه‌ایم» و «ما بیکاریم، پول از کجا بیاریم، آقا هل نده» جلو مغازه‌های توزیع اقلام خوراکی صف کشیدند و نظم عمومی را به خطر انداختند و باعث شدند که دشمن از این اغتشاشات کمال استفاده را ببرد و مادورو را به گروگان بگیرد.<br />
<strong><br />
 یک سعید قاسمی</strong>: چون ونزوئلا بمب اتم نداشت. اینبود که آمریکا به خانۀ آقای مادورو حمله کرد وگرنه چرا به خانۀ برادر عزیز و ارزشی‌مان کیم اون جونگ حمله نکرد؟ لذا بمب اتم برای استفاده‌های صلح‌آمیز لازم است.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000883.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000883.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 10:28:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا؟ برای اینکه زیرا</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>چرا نعلین سرش را همیشه بالا نگه می‌دارد؟</strong><br />
-چون به نارسیسیم مبتلاست و فکر می‌کند از همۀ کفش‌ها یک سرو گردن بالاتر است.</p>

<p><strong>*چرا پوتین سربازی بند دارد؟</strong><br />
-چون به تَوَهُم توطئه مبتلاست و نمی‌خواهد پاها آزادانه حرکت کنند.</p>

<p><strong>*چرا کرۀ زمین کمتر روی آرامش می‌بیند؟</strong><br />
-چون از اختلال دوقطبی رنج می‌برد.<br />
<strong><br />
*چرا میخ آهنین در سنگ فرو نرفت؟</strong><br />
-چون ساده‌لوحانه فکر وفاق با سنگ بود و ضرب‌المثل‌های فارسی را هم مطالعه نکرده بود.</p>

<p><strong>*چرا عقربه‌های ساعت دیواری ایستادند؟</strong><br />
-چون به کنسرواتیسم مبتلا بودند و می‌خواستند پاسدار سفت‌وسخت شرایط حال حاضر باشند.</p>

<p> <strong>*چرا آزادی از بین رفت؟</strong><br />
-چون به تَوَهُم دیدن مردم در قالب انسان‌های باشعور و بااراده مبتلا بود و بنابراین حضور او در جامعه خطرناک قلمداد می‌شد.<br />
<strong><br />
*چرا کتاب ریاضی غمگین بود؟</strong><br />
-چون مسائل زیادی داشت.</p>

<p><strong>*چرا شیرینی پیش تراپیست رفت؟</strong><br />
-چون یک‌عمر احساس می‌کرد که دارد زیر بار فشارها خرد می‌شود و این، خیلی آزارش می‌داد.</p>

<p><strong>*چرا آب هیچ‌وقت نتوانست سربالا برود؟</strong><br />
-چون به هیچ پمپی متکی نبود و تنها با تکیه‌بر توانایی‌های خودش می‌خواست ترقی کند و خودش را بکشد بالا.</p>

<p><strong>*چرا کانگورو پیش تراپیست رفت؟</strong><br />
-چون کودک درونش مدام بیدار می‌شد و این، برایش خیلی زجرآور بود.</p>

<p><strong>*چرا دوچرخه نمی‌توانست بدون نیروی کمکی روی دو پای خودش بایستد؟</strong><br />
-چون عزت‌نفس کافی نداشت و خسته و افسرده بود.<br />
<strong><br />
*چرا موز پیش تراپیست رفت؟</strong><br />
-چون احساس می‌کرد در این زندگیِ لعنتیِ کوفتی، پوستش به‌راحتی کنده می‌شود.<br />
<strong><br />
*چرا لک‌لک یک‌پایش را بلند کرد؟</strong><br />
-چون دچار فوبیای افتادن در صورت بلند کردن هردو پا بود.</p>

<p><strong>*چرا گاو به فضا رفت؟</strong><br />
-چون علاقه داشت فضا را از نزدیک مشاهده کند.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000882.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000882.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 16:18:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هیچ چیز قطعی نیست</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8.jpg" src="http://www.bbgoal.com/%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8.jpg" width="91" height="137" /><em><br />
گذری بر طنز در رمان عالیجناب کیشوت انتشاریافته در نشریۀ <strong>نگاه نو</strong> </em></p>

<p>یک کشیش ساده‌دل و یک کمونیست دوآتشه در سفری بی‌بازگشت و پرماجرا باهم همراه می‌شوند تا به بازتعریف دن کیشوت و سانچوپانزا در دوره معاصر بپردازند؛ دن کیشوت و سانچوپانزایی که این بار خود را در قامت پهلوانان سرگردان نمی‌بینند. آن‌ها انسان‌هایی معمولی‌اند که جستجوی آرمان‌شهری بناشده بر دوستی و شادکامی و شک و تردید در برابر آموزه‌های جزمی به هم پیوندشان می‌دهد. همین شک و تردید است که طنزی عمیق و هستی شناسانه را در گفته‌ها و کرده‌هایشان جاری می‌کند.<br />
«عالیجناب کیشوت» عنوان رمانی است از گراهام گرین با ترجمه رضا فرخ‌فال که از سوی نشر نو منتشرشده است. این رمان، درواقع پاسخی است به «دن کیشوت» شاهکار سروانتس یا به تعبیری نقد و تفسیری از این اثر در قالب رمان. شخصیت اصلی آن «پدر کیشوت» کشیش پیر و ساده‌دلی است که در زمان اسپانیای پس از مرگ فرانکو، در شهری کوچک زندگی می‌کند و به خاطر تشابه نام، خود را از اعقاب دن‌کیشوت پهلوان افسانه‌ای لامانچا می‌داند. زندگی آرام او با دستور اسقف برای تغییر مقامش و ترک شهر دگرگون می‌شود و آواره کوه و دشت می‌گردد. همراه او در این سفر، شهرداری کمونیست است که در انتخابات شکست‌خورده است؛ ماجراهای کتاب در سایه همراهی آدمی معتقد به آموزه‌های مسیحی ازیک‌طرف و یک دوستدار مارکس و لنین از طرف دیگر شکل می‌گیرد و از رهگذر گفتگوهای گاه هجوآمیز و گاه جدی دو طرف عمق می‌یابد تا انعکاس تقابل میان ایمان مسیحی و ماتریالیسم باشد. اگرچه این دو در موقعیت مشابه با موقعیت‌ آدم‌های رمان دن کیشوت قرار دارند، ولی شخصیت‌هایشان با آن‌ها متفاوت است. نه شهردار، سانچوپانزایی از مدل پیکارو و نسخه کوچک اربابش است و نه عالیجناب کیشوت مشابه دن کیشوت است. اگر «دن کیشوت» متأثر از داستان‌های شهسواران خود را پهلوانی سرگردان می‌بیند که دیوهای شرور، او و واقعیت را افسون کرده‌اند و وظیفه دارد درراه عدالت به کمک دیگران بشتابد و با هر آنچه که نمادی از شر است بجنگد، نوادۀ او «عالیجناب کیشوت» انسانی درگیر تردید است که با خواندن داستان‌های شهدای مسیحی به خودش و ایمانش بیشتر از پیش شک می‌کند، او کسی را که برای نان دزدی می‌کند پناه می‌دهد اما با کاسبانی که به نام دین در پی نان‌اند، مبارزه می‌کند، از مرزهای کلیسا فراتر می‌رود تا در بستر اوضاع سیاسی معاصر، در جستجوی آرمان‌شهر و کشف حقیقت باشد. همین برخورداری او و سانچوپانزایش از عنصر شک و تردید است که این اثر را دارای طنزی منحصربه‌فرد و یکه می‌کند.<br />
 می‌دانیم که طنز در سایه نگاه انتقادی به سوژه آفریده می‌شود. به بیانی دیگر برکناری ذهن از پیش‌داوری و دل بستن به نسبیت امور انسانی و اطمینان به این‌که هیچ یقینی در کار نیست، خاستگاه طنز است؛ عنصری که رد پای آن را می‌توان در جای‌جای کتاب حاضر نیز دید. عالیجناب کیشوت در طی سفر فرصت می‌یابد که به بازنگرش قضاوت قطعی و جزمی نسبت به اندیشه مذهبی بپردازد، کتاب مقدس و کاپیتال مارکس را بازخوانی کند، به طنز و جد از علاقه مارکس به بورژوازی سخن بگوید و تا آنجا پیش برود که بخش‌هایی از کتاب مقدس را دور از ذهن بداند و بگوید هیچ‌چیز برای من مسلم و قطعی نیست حتی وجود پروردگار. سانچوپانزا نیز علیرغم اصرار بر اینکه کمونیست است، بخش‌هایی از کتاب سرمایه مارکس را دور از ذهن می‌داند و تردیدش را در برابر آموزه‌های کمونیستی منعکس می‌کند.<br />
 تأکید عالیجناب کیشوت بر اینکه شناخت یقینی وجود ندارد، هرگونه قضاوت، تشخیص و پیش‌داوری را به تعلیق می‌اندازد و این امر او را قادر می‌سازد که با فاصله انتقادی به بسیاری از مسائل به‌ظاهر جدی نگاه کند و آن‌ها را بازیگوشانه به طنز بگیرد. سرگردانی او میان الحاد و ایمان و ناتوانی‌اش از تشخیص هدایت و گمراهی و شک او به پیش‌فرض‌های برساخته از قانون و مذهب، موتور این طنز عجیب بشمار می‌آید؛ طنزی از نوع آیرونی و حاصل فاصله گرفتن از جزمیت در اندیشه. در جای‌جای کتاب این تردید آیرونیک را می‌بینیم، تردیدی که آیرونی باوران را در تقابل با ایدئولوژی‌ها (که به جهان وضوح و صراحت تعلق دارند و مرز میان خیر و شر در میان آن‌ها تمیز دادنی است و در تائید نسبی بودن امور ناتوان‌اند) قرار می‌دهد. این تردید به برداشتی که شخصیت‌های اثر نسبت به خودشان دارند نیز تسری می‌یابد و در سایه به طنز گرفتن خود، عمق می‌یابد چراکه آیرونی باوران حتی قادر به جدی گرفتن خود نیز نیستند. همین شک عالیجناب کیشوت است که باعث می‌شود او برخلاف شخصیت دن کیشوت، دچار عصیانی لجام‌گسیخته و جنون‌آمیز نشود و با نمایش تصویری از سیر و سلوک انسان متحیر و سرگشته‌ی معاصر، نشان دهد شک، مقوله‌ای انسانی است. صداقت عالیجناب کیشوت و پرهیز او از ریا، موتور این شک و تردید بشمار می‌آید و در جامعه بیمار و روزگار آشفتۀ سرشار از ریا، از او شخصیتی ناساز و گاه حتی کمیک می‌سازد. در رمان دن کیشوت اگرچه آسیاب‌های بادی واقعی‌اند ولی در ذهن متوهم دن کیشوت نیروهای دشمن تلقی می‌شوند اما در رمان عالیجناب کیشوت آسیاب‌های بادی وجود خارجی ندارند، بلکه تمثیلی هستند از هر آنچه باعث ترس، وهم و عقب‌ماندگی است، از نیروهای پلیس گرفته تا کاسبان دین که جابجا در این اثر از آن‌ها با این نگاه تمثیلی یاد می‌شود. <br />
 در این میان عالیجناب کیشوت که زندگی را فرصتی برای شادکامی و دوستی می‌بیند خارج از قواعد مذهبی و عرفی، به رفتارهایی دست می‌زند که عجیب می‌نماید و عکس‌العمل از سوی مدعیان دین برمی‌انگیزد. دوستی و هم‌سفری با یک ملحد و شراب‌نوشی زیاد، جلوه‌هایی از این ویژگی است. آمیزش این ویژگی با بی‌خبری معصومانۀ دن کیشوت، به آفرینش فضای طنز در موقعیت و نیز در گفتگوها می‌انجامد. برای نمونه سردرآوردن عالیجناب کیشوت از فاحشه‌خانه بجای مسافرخانه و همچنین رفتن او به سینما برای دیدن فیلمی مستهجن (با این تصور که چون نام فیلم «دعای باکره» است، درون‌مایه مذهبی دارد) صحنه‌هایی خنده‌دار از طنز موقعیت همراه با ایهام در تعابیر و واژگان می‌آفریند. عالیجناب کیشوت در رویارویی با صحنه‌های فیلم می‌خندد، خنده‌ای از سر حیرانی در برخورد با جهان تازه‌ای که با سفر آن را کشف کرده. همین خنده‌هاست که کلیسا آن را دستاویزی علیه او قرار می‌دهد. همچنین توجه عالیجناب کیشوت به مسائل پیش‌پاافتاده (که می‌تواند نشانه‌ای از هنجارشکنی ذهن او در برابر بدیهیات باشد) مخاطب را به خنده‌ای از سر تعجب وامی‌دارد. وقتی اسقف درباره فواید خلقت موجودات زنده صحبت می‌کند، او از فایده پشه و کک برای آدمیزاد می‌‌پرسد. در جایی دیگر می‌بینیم که او به موضوع سفینه‌های فضایی علاقه دارد چون ممکن است این سفینه‌ها با خیل فرشتگان آسمانی روبرو شوند و از آن‌ها خبر بیاورند! در بخشی دیگر ذهنش متوجه این سؤال می‌شود که چرا مسیح آدم‌ها را به گوسفند تشبیه کرده و آن‌ها را به بز (که حیوان سودمندتری است) تشبیه نکرده و یا در جایی دیگر روح‌القدس را به بطری نصفه‌نیمه تشبیه می‌کند که تا مدت‌ها به خاطر این تشبیه نادرست دچار عذاب وجدان می‌شود! این تصورات و گفتگوها فضایی از طنز عبارتی ایجاد می‌کند که به یاری شخصیت‌سازی او می‌آید و با طنز موقعیت تعمیق پیدا می‌کند و طنزی چندلایه را در اثر جاری می‌سازد و درمجموع کمک می‌کند که نویسنده به بررسی مضامین جدی ایمان، سیاست و دوستی بپردازد.<br />
یکی از عناصر مهم طنز تضاد است و برخورداری اثر حاضر از تضادی چندلایه روایت را بر بستری از طنز پیش می‌برد. سانچو و عالیجناب کیشوت چه ازنظر مبنای فکری و چه ازنظر ویژگی‌های شخصیتی متضادند: طبیعت بی‌گناه عالیجناب کیشوت که رنگی از ساده‌انگاری و ایده‌آلیسم دارد وقتی در کنار دیدگاه عمل‌گرایانه و بدبینانه سانچو قرار می‌گیرد فرازهایی از طنز موقعیت را در اثر رقم می‌زند. جنگ‌وگریزهای این دو با مأموران (که سانچو از آن آگاه و کشیش غرق در خیالات خود چندان متوجه آن نیست) نمود روشنی از این تضاد شخصیتی است. تضاد درونی شخصیت‌های اثر در برخورد با مبانی ایدئولوژیک، رفتارهای ساده‌دلانه کشیش که او را در تضاد با جایگاه اجتماعی‌اش قرار می‌دهد (خرج هدایای عید رستاخیز مسیح برای یک انجمن به‌ظاهر خیریه که بعدها مشخص شد به فرار جمعی دشمنان فرانکو از زندان کمک می‌کرد) و همچنین تضاد میان اعتقادات و عمل شخصیت‌های اثر نمودهایی از این امر هستند. شهردار با اقامه اینکه: «حزب کمونیست هیچ‌وقت استفاده از آسایش زندگی بورژوازی را تا زمانی که وجود داشته باشد برای ما تحریم نکرده و کمونیسم مخالف آسایش نیست البته تا آنجا که این آسایش در درازمدت در خدمت طبقه کارگر باشد» تمایلات اشرافی‌اش را توجیه می‌کند و عالیجناب کیشوت دلیلی نمی‌یابد که تمایل سیری‌ناپذیرش را به خوردن شراب و گوشت اسب کتمان کند. تضاد میان ذهنیت شخصیت‌ها و واقعیت بیرونی نیز از دیگر عوامل پدیداری طنز موقعیت در بخش‌هایی از اثر است. در بخشی از کتاب فردی در مسافتی طولانی این دو را تعقیب می‌کند و عالیجناب کیشوت و سانچو به تصور اینکه او جاسوس حکومت است مدام از او می‌گریزند تا بالاخره آن فرد در میخانه‌ای پدر را تنها به دام می‌اندازد و وادارش می‌کند که با او به آبریزگاه میخانه برود، بعد مشخص می‌شود که او می‌خواهد در آن مکان نزد کشیش به دزدیدن دستگیره‌های برنجی تابوت اعتراف نماید و از او طلب آمرزش کند! توصیفات طنزآمیز نویسنده از فضا و رفتارها طنز ماجرا را دوچندان می‌کند. مثلاً در همین بخش از کتاب دو شخصیت اثر در میخانه باهم درگوشی حرف می‌زنند تا جلب نظر نکنند: «سانچو مجبور بود از کمر روی میز به‌طرف او (عالیجناب کیشوت) خم شود تا صدایش را بهتر بشنود. طوری که از دور چنان می‌نمود که در حال ساخت‌وپاخت برای انجام توطئه‌ای هستند.» در فرازی دیگر از اثر با موقعیتی بشدت طنزآمیز برمی‌خوریم که بر بستری از تضاد حرکت می‌کند. برای فراری دادن عالیجناب کیشوت از شهر، پسر تعمیرکار مأمور می‌شود تا ادای اعتراف کردن را دربیاورد و سرِ کشیشِ محلی را گرم کند. توطئه به خاطر اعترافات عجیب‌وغریب و دور از ذهن و ناشیانه و خنده‌آور پسر تعمیرکار که عصبانیت کشیش را برمی‌انگیزد نیمه‌کاره می‌ماند و کشیش او را از کلیسا بیرون می‌کند تا این موقعیت‌های پوچ و ابزورد به یاری برجسته کردن تضادها و پیچیدگی‌های طبیعت انسان بیایند.<br />
در انتها می‌توان گفت که عالیجناب کیشوت با سفر از زادگاهش پوستۀ عادات و زندگی روزمره را کناری می‌زند. او در رویارویی با جهانی ناآشنا، به‌دوراز خیال‌بافی دن کیشوت‌وار، بر عدالت ساختۀ بشر سر به عصیان برمی‌دارد و دوستی و عشق را به‌جایش می‌نشاند. مرگ او در نقطه‌ای اتفاق می‌افتد که روحش کامل شده و این تکامل روحی در قالب کنش و گفتاری که رنگی از طنز تلخ دارد انعکاس می‌‌یابد تا سرنوشت او با دن کیشوتی پیوند بخورد که درنهایت خسته و بیمار از شهسواری‌هایش جان می‌بازد و جنون خردمندانه را به نمایش می‌گذارد.</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000881.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000881.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">criticism</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 09:24:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اندر حکایت یک بابک زنجانی</title>
         <description><![CDATA[<p>زنجانی‌ای ملقب به صدرالمتمولین والمختلسین را بر سرای دولتش دیدم که هم از عهد خردی آثار «پایداری» در جبینش پیدا بود و علاقه به قرائت رساله «مکاسب» در طلعتش هویدا. چندان‌که در وادی طلب، تخته‌گاز برفتی و وادی تحریم را طی نمودی و سرمایه‌ها اندوختی.<br />
پس مغرضین و حسودان بر وی حسد بردند و به حبسش انداختند و با وقاحت و جلافت او را گفتند: <br />
-چند میلیارد یورو را چکار کردی ؟!<br />
 پس احباب پرسیدند که موجب خصم اینان در حق تو چیست؟ گفت: <br />
-در سایه دولت خداوندی همگان را با پایداری و پایمردی راضی کردم مگر صاحب خزانه را که راضی نمی‌شود الا به رد مال و اعطای اموال؛ غافل از آنکه من کیسه خویش از کیسه دیوان فرق ننهم و جدایی در این میانه نبینم و مال ما و مردم ندارد، هرچند رعیت قدر نشناسند و حرف‌های نامربوط زند و مادر و خواهر و عمه‌ام را به القاب زشت حوالت دهد و بشکند این دست که نمک ندارد که می‌خواهم برای خلق تاکسی برقی دات وان راه اندازم و کار تحریم و واردات و صادرات سامان دهم...<br />
فی‌الحال قولش مقبول نظر آمد که فلاسفه گفته‌اند: «السوق الهردمبیل، هی جنت المختلسین» که یعنی: «در بازار اقتصاد بسامان  امروز، ایشان کارآفرین برتر است و ملک را چنین سرمایه‌دارانی سزاست.»<br />
 پس فرمان آمد که حکم دار مجازات را برای این عزیز کارآفرین کشک گیرید و اجرایش را پشم. پس فی‌الفور اصحاب و اذناب کشک‌ها ساییدندی و او را مناصب دادندی و روی سرشان حلوا حلوا کردندی و خلق حسود، انگشت‌به‌دهان که چون است که سارق خُرد را مکافات عمل تا پای دار باشد و او را نی، غافل از آنکه حکما گفته‌اند که حال سارق، بر دو قسم است: قسم اول، قسم دوم و فرق آن دو حال، نحوه اتصال به درگاه قدرت است. چندان‌که قدما گفته‌اند: «چو دزدی بی چراغ آید، از آن بهتر که او با چلچراغ آید.»<br />
 پس اعاظم کارآفرین، نور چشم مردمان ایران زمین اساتید شهرام جزایری و استاد محمدرضا خاوری و بستگان دور و نزدیک برای او آرزوی خدمت و سلامت کردند و سرودند: «همسفر تنها نرو، بذار تا باهم بریم، سرنوشتمون یکی، همه‌مون مسافریم...» که یعنی ما نیز در این سفر چندروزۀ دنیا از رسالۀ مکاسب نکته‌ها آموختیم و در وادی طلب توشه‌هایی «دبش» اندوختیم و با تو هم‌زبان و همراهیم.<br />
و علی‌النهایه معلوم نشد که هفت عضو صاحبان ملک سجده فرمای شوکت ایشانند یا ایشان هفت عضوشان سجده فرمای شوکت صاحبان ملک است. والله اعلم بالصواب...</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000880.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000880.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 12:28:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دور زدن تحریم‌ها، به روایت یک عارف</title>
         <description><![CDATA[<p><em>محمدرضا عارف، معاون اول رئیس‌جمهور، در نشست شورای اداری خراسان رضوی گفته: «در شش ماه گذشته علی‌رغم افزایش فشارها، مردم نشان دادند که همان مردم دهه شصت هستند. مردم از تحریم‌های ظالمانه و غیرانسانی عبور می‌کنند. در چند ماه گذشته با وجود فشارها، یاد گرفتیم که چگونه به بهترین شکل تحریم‌ها را دور بزنیم.»<br />
ما هم برای اینکه مشت محکمی بزنیم بر دهان بدبینانی که با خواندن گفته‌های دکتر عارف زیرلب الفاظ خارج از عرف و ادب  بکار می‌برند، سکانسی از نتیجه تلاش‌ها برای دور زدن تحریم‌ها را اینجا می‌آوریم تا کور شود هرآنکه موفقیت «مردم» را در دورزدن تحریمها نتواند دید:</em></p>

<p><strong>لوکیشن:</strong><strong> اون دنیا</strong></p>

<p><strong>اولی: </strong>چی شد که اومدی اینجا؟</p>

<p><strong>دومی: </strong>هیچی والله توی جاده پرایدم داشت به بهترین شکل! تحریم‌ها را دور می‌زد، این بود که من را از پنجره به صورت پرتابی! پیاده کرد و فرستاد اینجا. تو چی شد اینجا اومدی؟</p>

<p>-هیچی از تحریم‌های ظالمانه و غیرانسانی با موفقیت عبور کردم. نه برق بود، نه آب بود، نه گاز بود، نه هوا بود، نه کار بود، نه دوا بود، بجایش الحمدلله مکانیسم ماشه بود. خلاصه خوشبختانه هر چی تحریم‌های ظالمانه بیشتر شد، به کوری چشم غرب غارتگر و آمریکای جنایتکار انرژی منهم برای رفتن به خط پایان بیشتر شد البته این تحریمش همان‌طور که برادرمان عارف فرمودند فشار داشت و من مجبور شدم همین‌جور سینه‌خیزبرم. درنتیجه زودتر رسیدم اینجا.</p>

<p>-آفرین. پس بالاخره تحریم‌ها را خنثی کردی. به قول آقامون عارف، خنثی کردن تحریم‌ها در ذات ایرانی و جوانان ایرانی است.</p>

<p>-بله. واقعاً ذات ما خیلی مرغوبه. اوریجیناله. جنسش حرف نداره. گارانتی مادام‌العمر داره لامصب. دم آقای عارف و دیگران از بالا تا پایین گرم. ما باید به خودمون افتخار کنیم. ببین دوروبرت این‌همه جوون ایرانی... واقعاً افتخار نمی‌کنی؟</p>

<p>-بله. واقعاً مایه افتخاره. راستی تو به قول ایشون نشان دادی که همون مردم دهه شصتی؟</p>

<p>-نه. من نشان دادم که همون مردم دهه پنجاهم که آب و برق را قرار بود برایم مجانی بکنند. حیف که عمرمون قد نداد. آب و برق هی قطع شد وگرنه مجانی‌اش می‌کردند...</p>

<p>-حالا عیبی نداره، بیا از این شیرها بخور. عسل هم قاطیشه.</p>

<p>-نمی‌خوام. دست‌وبالم چسبی می‌شه. اونوقت اینجا هم اگه آب قطع بشه، چه خاکی به سرم بریزم؟!...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000879.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000879.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 14:50:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شوخی با فردوسی</title>
         <description><![CDATA[<p>«شوخی با اشعار بزرگان» ستون ثابت بسیاری از نشریات طنز و قالب آشنای بسیاری از آثار طنز فارسی از ابتدا تابه‌حال بوده است که در آن به نظیره‌سازی طنزآمیز اشعار بزرگان ادب فارسی یا به تحلیل و تفسیر طنزآمیز اثری از آنان می‌پرداختند که بسیاری از این آثار طنز هنوز شیرین و خواندنی است؛ اما آنچه اخیراً با عنوان طنز در ارتباط با اثری از شاهنامه منتشر شده، حکایت دیگری دارد. اینکه با ادبیاتی سخیف و توهین‌آمیز و برخوردار از مایه‌هایی از نگاه اروتیک به خیال خودت با فرازی از شاهنامه شوخی کنی، نشانگر عدم درک و شناخت اقتضائات این قالب از طنز است. طنز در درجه اول نیازمند توانایی نگاه متفاوت به سوژه است. ولی اگر این نگاه متفاوت، با شناخت و سواد ادبی و هنری گره نخورد و در سایۀ گذر افسارگسیخته از خط قرمزهای اخلاقی و واژگانی تنها چشم به اقبال مخاطب در فضای مجازی داشته باشد، به بیراهه می‌رود. ارائه اثر طنز در جامعه امروز بسیار مشکل است و شرایط روز، دایرۀ انتخاب موضوعات را بخصوص برای زینب موسوی که پیش‌ازاین به خاطر ارائۀ طنزهایش در فضای مجازی دستخوش مشکل شده است، صعب‌تر می‌کند. ردپای این مسئله را  در آثار او چه در انتخاب سوژه‌ها و چه در نوع پرداخت آن‌ها می‌توان دید که در تنگی گذرگاه عافیت، در انتخاب سوژه و نوع پرداخت خطر نمی‌کند و با «ملاحظات خاص» تن به انتخاب دم‌دستی‌ترین سوژه‌ها و سخیف‌ترین پرداخت‌ها و واژه‌ها می‌دهد تا در شرایطی که اصحاب طنز از هرکجا که رفتند، جز وحشتشان نیفزود، بار خویش ببندد و خیل مخاطب جذب کند؛ امری که در سایۀ سیاست‌های مبتنی بر تربیت مخاطب با آثار طنز سردستی و بی‌محتوا و گاه توام با گستاخی و پرخاش در سیمای ملی چندان هم دست‌نیافتنی نیست. نتیجه‌اش تولید اثری است در وهن بزرگ‌ترین حماسه‌سرای ایرانی که اشعارش با هویت ملی ما پیوند خورده است؛ اثری که حتی نام هزل نیز نمی‌توان بر آن گذارد و رویارویی با آن بجای اینکه به اقتضای اثر طنز رفع ملال کند، آزردگی و خشم به دنبال می‌آورد.</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000878.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000878.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">criticism</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 12:03:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اقدام شجاعانۀ وزیر نیرو</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>وزیر نیروگفته: «یک نفر را دیدم که داشت با شلنگ آب برگ درختان را می‌شست. به او تذکر دادم گفت به تو ربطی ندارد پولش را می‌دهم! گفتم من وزیر نیرو هستم و این را به تو می‌گویم، گفت هر کی می‌خوای باش! دستور دادم دو روز آب خانه‌اش را قطع کنند. دیگر در آن کوچه کسی آب هدر نمی‌دهد.»</strong><br />
<em><br />
... و اما نامۀ تشکر ملت ایران درراستا و درازای این اقدام انقلابی:</em></p>

<p>مقام محترم وزارت نیرو، جناب آقای دکتر عباس علی‌آبادی<br />
اقدام شجاعانۀ آن وزیر محترم در قطع دوروزۀ آب شهروندی که برگ درختانش را با شیلنگ آب می‌داد مایۀ افتخار و سرفرازی و شعف است. اینکه جنابعالی به‌دوراز ملاحظات دست‌وپا گیر قانونی مبنی بر شناسایی شهروندان پرمصرف، دستور قطع آب این شهروند قانون‌شکن را داده‌اید در این روزهای گرم بی‌برقی و بی‌آبی قلبمان را روشن و دلمان را خنک می‌کند.<br />
 سلامت و توفیق روزافزون حضرتعالی را در حضور مؤثر در کوچه‌پس‌کوچه‌های این مرزوبوم در راستای برطرف ساختن ناترازی‌های آبی و برقی و گازی ناجوانمردانه و پلید و خانمان‌برانداز آرزومندیم. درد و بلای آن مقام انقلابی بخورد توی سر محصولات کشاورزی آب‌بر و لوله‌های فرسودۀ انتقال آب و پروژه‌های ناکام انتقال آب و زیرساخت‌های کهنۀ انتقال برق و آب و سیستم مدیریتی ناکارآمد و مزارع مجاز و غیرمجاز استخراج رمز ارز و هزاران چیز دیگر.<br />
امضا: ملت شریف و برق و آب و گازجوی ایران<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000877.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000877.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 15:52:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مذاکره با آمریکا</title>
         <description><![CDATA[<p>ر<strong>ییس‌جمهور پزشکیان خطاب به مخالفان مذاکره با آمریکا گفته:«با آمریکا حرف نمی‌زنی؟خب می‌خواهی چکار کنی؟»<br />
اتفاقا خیلی کارها می‌شود کرد و بدین‌وسیله در راستا و درازا و پهنای نگاه عزیزان مخالف مذاکره، تعدادی از این «خب می‌خوای چکار کنی»ها به سمع و نظر شما می‌رسد: </strong></p>

<p>-محو آمریکا از روی نقشۀ جهان با کمک کارشناسان داخلی در امور جغرافیا.</p>

<p>-انجام اقدامات و امتناعات مؤثر از قبیل نپیوستن به اف‌ای‌تی‌اف و پالرمو برای هر چه بیشتر تحریم شدن، چراکه تحریم برای ملت ما نعمت می‌باشد و دور زدن تحریم‌ها برای بعضی‌ها که ملت‌تر می‌باشند، نعمت ترمی‌باشد.</p>

<p>-حسینیه کردن کاخ سفید، با کمک متخصصان داخلی در امر طراحی ساختمان.</p>

<p>-نشاندن برخی  مسئولان عزیز پدافندی روی تنگه هرمز، با هدف بستن تنگه و سفیل و سرگردان ساختن کشتی‌های تجاری و فلج کردن اقتصاد جهانی.</p>

<p>-فروش عزتمندانه نفت با قیمت زیر چهادرصد به برادران چینی و خرید کلیه مایحتاج زندگی از چین با نیت پشتیبانی از تولید داخلی و ضربه زدن به اقتصاد جهانی.</p>

<p>-تولید انبوه اهرم فشار به غرب و آمریکای غارتگر از طریق فروکردن  بیلبوردهای چند کیلومتری در مذمت غرب و آمریکا در کلیه معابر و در چشم‌وچار رهگذران.</p>

<p>- اعزام نیروی خدماتی برای به توبره کشیدن خاک زنگزور (کریدور ترامپ) با کمک بولدوزرهای پیشرفته برای تودهنی زدن به آمریکای جنایتکارملعون.</p>

<p>-صدور خربزه و هندوانه و خیار به کشور دوست و برادر، روسیه و گرفتن ارزهای قلمبه در راستای رونق اقتصادی.</p>

<p>_ارتباط سیاسی و اقتصادی و علمی و فرهنگی و اجتماعی و تاریخ و جغرافی با کلیه کشورهای دنیا مثل بورکینافاسو و ونزوئلا و بورکینافاسو و ونزوئلا و سایر کشورهای بورکینافاسو و ونزوئلا.</p>

<p>-   تقویت بنیۀ اقتصاد داخلی از طریق تزریق مواد نیروزای مجاز و دارای پروانه ساخت به اقتصاد مذکور...</p>

<p>-دلار زدایی و به رسمیت شناختن ریال به‌عنوان واحد پول جهانی و برداشتن سه صفر از آن برای راحتی کار مبادلاتی خارجی‌های سراسر کره ارض و منظومه شمسی</p>

<p>-بازگرداندن شکوهمندانه لایحه حجاب برای ایجاد آرامش اجتماعی شهروندان</p>

<p>-تعطیل کردن مداوم کشور به بهانه کمبود برق و آب و نشاندن مردم غیور روی قله پیشرفت و صفاکردن نامبردگان، باشد که از این‌همه خوشبختی که محاله ذوق کنند و به ریش دنیا و مافیها و هواداران و سینه‌چاکان مذاکره بخندند...</p>

<p>-... و هزاران راهکار دیگر.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000876.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000876.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 13:14:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خنده در خانۀ تاریک</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="%D8%B1%D9%81%D8%AA.jpg" src="http://www.bbgoal.com/%D8%B1%D9%81%D8%AA.jpg" width="88" height="143" /><br />
<em>درنگی بر کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» انتشاریافته در روزنامۀ اعتماد</em></p>

<p>کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» نوشته اسلاونکا دراکولیچ، نویسنده و روزنامه نگار معروف کروات مجموعه ای از چند ناداستان است، روایت هایی مستند که نویسنده در آن با نثری روان و آمیخته با شوخ طبعی از تجربیات زیسته زنانی از کشورهای اروپای شرقی می نویسد که در دوران کمونیسم زیسته اند و کتاب حاصل ملاقات با آنهاست؛ زنانی که اگرچه دستشان از قدرت سیاسی کوتاه بود ولی در حکومتی زندگی می کردند که در آن سیاست در همه شوون انسانی دخالت می کند و چیزی را به عنوان حریم خصوصی انسان ها به رسمیت نمی شناسد؛ به آنها می گوید چه بخورند، چه بپوشند، چطور و کجا جشن بگیرند و حتی در چند متر و با چه کسانی زندگی کنند.</p>

<p><strong>فرسودگی روح جمعی</strong><br />
دراکولیچ در این میان به گذشته خودش هم نقب می زند و تصویری جاندار از جزییات زندگی روزمره از زبان زنان اروپای شرقی در جوامع کمونیستی می سازد و برداشتی واقعی و ملموس را از آنچه حکومت توتالیتر با روح و جان شهروندانش می کند در قالب برش هایی ساده از زندگی روزمره در دست می دهد: شگفتی دختربچه ای که برای اولین بار یک عروسک خارجی می بیند، نحوه شستن رخت ها در یک خانه، زندگی یک استاد دانشگاه در آپارتمانی تنگ و شلوغ بی هیچ حریم خصوصی (چراکه در دوران جنگ سرد، اکثر خانه های چند اتاقه در کشورهای اروپای شرقی با حضور صاحب خانه در خانه، با دیگران توسط دولت تقسیم می شد)، دیوارهای رنگ و رو رفته، تجربه فقر و کمبود مواد غذایی، لباس، اسباب بازی، لوازم بهداشتی و آرایشی، نبود لوازم اولیه بهداشتی برای زنان و ایجاد محدودیت در نوع پوشش برای آنان. اینجاست که کتاب، راوی فرسودگی جمعی روحی می شود: از اینکه هر کودک و بزرگسالی چگونه، رویای دنیای «خارج» را به مثابه یک سرزمین موعود در سر دارد و راضی است به اینکه «اوضاع بدتر از اینی که هست نشود.» (ص143) در چنین شرایطی نویسنده از سکون و بی حرکتی به عنوان روی دیگر سکه ناامیدی و ترس یاد می کند، از بی آیندگی، بی رویایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر. می نویسد: «تقریبا امکان نداشت بتوانی به خود دلگرمی بدهی که این دورانی گذراست، خواهد گذشت، باید بگذرد. برعکس، یاد گرفته بودیم فکر کنیم هر کاری هم که بکنیم، وضع همیشه همین جور می ماند. نمی توانیم تغییرش بدهیم. به نظر می رسید گویی آن سیستم قادر مطلق، خود زمان را هم اداره می کند. به نظر می رسید کمونیسم ابدی است، ما به زندگی در آن محکوم شده ایم، خواهیم مرد و فروپاشی آن را نخواهیم دید.» (ص 36)</p>

<p><strong>کبوتر نامه بر به جای پست</strong><br />
کتاب با تکیه بر خاطرات دراکولیچ و طرف های گفت وگوهای او، ابعاد این انحطاط را از رهگذر ارایه تصاویری زنده از نظام اداری، فکری و سیاسی ترسیم می کند. از بروکراسی غول آسای دولتی می گوید، از سیستمی که فقط برای نگهداشتن کمونیست ها در راس قدرت ساخته شده و هر حرکت خودانگیخته ای را (فرقی نمی کند که در حمایت از صلح باشد یا محیط زیست یا فقط در طلب شغل) تهدیدی برای حکومت تلقی می کند، معترضان را «اوباش» قلمداد می کند و به مجازاتی درخور همان اوباش می رساند (ص 124) تا شهروندان در مقابل چنین فضایی خودسانسوری را به روالی درونی تبدیل کنند، امری که یکی از ریشه های اصلی سقوط ارزش های اخلاقی در جوامع توتالیتر در سایه به محاق رفتن اراده آزاد و انتخابی بودن رفتارهاست. با زبانی طنزآمیز شرح می دهد که چگونه اداره پست و مخابرات وظیفه مقدس! خود را حفاظت از امنیت کشور در برابر دشمن می داند (در جایی که کم کم کل ملت جزو اردوگاه دشمن حساب می شوند) که این امر عملا به ترس و درماندگی عمومی دامن می زند تا آنجا که نویسنده آخرین چاره کار را این می داند که اداره پست و مخابرات را بایکوت کند و برود سراغ کبوتر نامه بر! (ص 140) اما این رخدادها وقتی از صافی ذهن زنان می گذرد به زوایایی می پردازد که در سایه روایت مردانه در جنبش های سیاسی از چشمان پنهان مانده است. نویسنده نشان می دهد آنجایی که کمونیسم شکست خورد، در حیطه اداره امور پیش پاافتاده زندگی بود، نه در حیطه ایدئولوژیک. کمونیسم شکست خورد، چون در تمام عمر هفتاد ساله اش نتوانست نیازهای اولیه زنان را تامین کند. (ص 162)</p>

<p><strong>اکولوژی فقر</strong><br />
دراکولیچ در بخشی از کتاب به دگردیسی معنای واژه ها در کشورش اشاره می کند، اینکه چگونه واژگانی چون خوشی و آسایش، لذت و دوست داشتن، در زندگی روزمره از معانی خود تهی می شوند. او در بخشی با زبان طنز شرح می دهد که چگونه جنس دستمال توالت، محکی برای پیشرفت یا پسرفت جامعه تلقی می شود! همچنین با دیدن فراوانی کمپوت های آلو در بقالی های لهستان ابتدا گمان می ‎کند که لهستانی ها عاشق کمپوت آلو هستند، اما بعدا درمی یابد این تنها چیزی است که مغازه ها می توانند عرضه کنند! از زنان در آن سوی دیوار برلین می نویسد که همه به رنگ موهایی شبیه به هم و قرمز علاقه نشان می دهند ولی بعد مشخص می شود که دلیل این علاقه این است که دولت فقط این رنگ مو را تولید می کند! نویسنده تعریف می کند که وقتی پیرمردی موزی را برای اولین بار می بیند و با پوست آن را می خورد، سرمست از آزمایش طعم و مزه میوه ای ممنوعه که تازه در دسترس همگانی قرار گرفته بود، می گوید: خوشمزه بود! او با طنزی تلخ از «اکولوژی فقر» یاد می کند، اگر واژه صرفه جویی می تواند یک رویکرد زیست محیطی و ارزشی اخلاقی باشد؛ در دنیایی که نویسنده ترسیم می کند از روی فقر و قحطی است که هر چیزی با اقامه این دلیل که «حیفه آدم اینا رو بریزه دور» بارها و بارها بازیافت! می شود و هر بار نام تازه ای بر آن می گذارند، برای مثال در شیشه را به عنوان جاسیگاری و جعبه کفش را به عنوان آلبوم عکس... . او در بخشی از کتاب با زبان طنز می نویسد: «وقتی رهبران داشتند درباره آینده ای درخشان حرف روی حرف می انباشتند، مردم مشغول ذخیره کردن آرد و شکر، شیشه دردار، پیاله، جوراب شلواری، نان خشک، چوب پنبه، طناب، میخ و کیسه پلاستیکی بودند. فقط اگر سیاستمداران این بخت را می داشتند که به گنجه ها، سرداب ها، کمدها و کشوهای ما سرکی بکشند -البته نه در پی یافتن کتاب ها و چیزهای ضد دولتی- می دیدند که چه آینده ای در انتظار طرح های بی نظیری است که برای کمونیسم ریخته اند. اما نگاه نکردند.» (ص 241)</p>

<p><strong>آیا کمونیسم رفت؟</strong></p>

<p>نویسنده در همین جا متوقف نمی شود، زمان را ورق می زند و به ویژگی های فکری، اجتماعی و سیاسی دوران پساکمونیسم می پردازد. او معتقد است که تغییر با سقوط یک حکومت حاصل نمی شود، دموکراسی چیزی نیست که خودش بی هیچ زحمت و تلاش از راه برسد. با سقوط حکومت کمونیستی در اروپای شرقی، جامعه به دموکراسی نرسید، چراکه تا ساختارهای ذهنی رشد کرده توسط ایدئولوژی کمونیستی از بین نمی رفت، تحول واقعی و اصیل رخ نمی داد شاید قدرت سیاسی طی یک شب جابه جا می شد، اما موقعیت ذهنی ناشی از کمونیسم به این راحتی ها از ناخودآگاه جمعی مردم زدوده نمی شد؛ زندگی سپری شده با ترس به این راحتی فراموش نمی شد.</p>

<p>در همین زمینه با زبانی کنایی می گوید: «زخم های ناسیونالیسم چهل وپنج سال تمام در آغوش حزب کمونیست التیام نیافت. فقط به این زخم ها فرمان دادند که ناپدید شوند!» (ص 219) او مدام از خودش و در حقیقت از خواننده سوال می کند: «آیا می توان تنها با تغییرات ظاهری - عوض شدن حکومت و فرم سیاسی کشور، اسامی خیابان ها، پرچم و مجسمه میادین و ساختن بناهای یادبود جدید به جای بناهای یادبود قدیمی - توسط دولت های جدید که خیال می کنند تاریخ و حافظه مردم زمین کوچک بازی آنهاست، اعلام کرد: کمونیسم رفت؟» و با این حس که انگار قرار است همچنان دولت ها کارخانه های رویا سازی باشند به طنز می نویسد: «قول هایی که وعده تحققشان را در آینده می دادند همه زیاده از حد به گوشمان آشنا بود انگار قبلا هم آنها را شنیده بودیم.» (ص 194) با زبانی طنزآمیز از اشیای آشنای دوروبرش به مثابه تمثیلی برای پایان دادن به رویای تغییر کمک می گیرد: «خیال می کردیم هلوهای بعد از انقلاب فرق می کنند -بزرگ تر، شیرین تر، رسیده تر و خوش آب و رنگ تر می شوند، [اما این گونه نبود و تنها] چیزی که مشخصا عوض شده بود، چهره سیاستمدارها در تلویزیون بود و اسم خیابان ها و میدان های اصلی، پرچم ها، سرودهای ملی و میهنی و بناها و نشانه های یادبود و اسم خیابان ها عوض شده بود.»</p>

<p><strong>الگوی فمینیسم بومی</strong><br />
اما یکی از ویژگی های مهم کتاب (که آن را از نمونه های مشابه متمایز می کند) این است که نویسنده تلاش می کند در خلال این روایات به دریافتی برخاسته از مختصات فرهنگی جوامع کشورهای اروپای شرقی از فمینیسم دست یابد و برای رفع نابرابری های میان زنان و مردان در جهان سیاست و اجتماع و خانواده به الگویی بومی برسد. او تاکید دارد که فاصله دغدغه های زنانه دیگر جوامع غربی با زنان جامعه اش آنقدر است که آثار فمینیست های غربی مثل کیت میلت بیشتر برای او به داستان های تخیلی و یک جور فرار از واقعیت شبیه اند. (ص 169) اینجاست که وقتی در نامه ای از امریکا از او می خواهند که مقاله ای درباره دیدگاه زنان یوگسلاوی به ذات باوری، تحلیل تئوری انتقادی و... بنویسد، تعجب می کند و به نظرش می رسد در جامعه اش که «زن بودن، به معنای جنگی دایمی با شیوه کار کل نظام است.» (ص 59) این مباحث چقدر انتزاعی و دور از ذهن به نظر می آید. دراکولیچ از اعضای فعال اولین شبکه گروه های زنان اروپای شرقی است. در کتاب شرح می دهد که او و دوستانش تا چه پایه برای ایجاد تشکل های زنان، دستیابی به تصویر روشنی از مشکلات زنان و پیگیری و طرح مطالبات آنان سختی متحمل شده اند و ایجاد جمع های کوچک زنانه برای طرح و پیگیری مطالباتشان با چه مخاطراتی روبه رو بوده است. او در این میان از مقاومت جامعه مردسالار با این تلاش ها سخن می گوید؛ در جامعه ای که «مسائل زنان همچنان در هیچ سخنرانی ضد کمونیستی جای ندارد، چون اینها از دید مردان مسائل جزیی است.» و به طنز می گوید: «حکومت نه اینکه از زنان نفرت داشته، بلکه اول می بایست یک عالم مشکلات دیگر را حل می کرد. زنان می بایست چشم انداز برنامه کلان انقلابی را درک می کردند چشم اندازی که پاسخ به نیازهای آنان به هیچ وجه در راس امور قرار نداشت... تقریبا مثل روز روشن بود که وقتی این مسائل بزرگ اساسی حل شود همه مسائل آنها حتی مساله ساییدن زمین (که وظیفه زن های خانواده تلقی می شد) هم حل خواهد شد!» (ص 77) کتاب از مخاطراتی می گوید که زن های طرف گفت وگوی نویسنده به جان خریدند تا طی دهه های متمادی برای حفظ «زن» بودنشان به رغم تمام تضییقات حکومتی تلاش و پایداری کنند، به بیان دیگر: «خود»ی داشته باشند. (ص 144) دراکولیچ از وجوه مختلف این تلاش ها و موانع آن می گوید، موانعی که درک آنها نیازمند درک شرایط زندگی در جوامعی است که پیشینه ده ها سال حکومت توتالیتر همچنان بر روح و جان آدم ها سنگینی می کند و مردان همپای زنان قربانی نظام توتالیترند. در جایی می نویسد: «وقتی اوضاع واحوال مملکت دست و پای همه مان را بسته تقصیر را به گردن مردان انداختن خیلی راحت است، زندگی مان را خیلی ساده تر می کند؛ اما چیزی جلو این کارمان را می گیرد. شاید این فکر که در شرایط عادی، همه چیز می توانست جور دیگر باشد.» (ص 147)</p>

<p><strong>رای اجباری به کمونیست ها</strong><br />
نثر کتاب روان و خواندنی و با آمیزه ای از طنز در عبارات و توصیفات است، طنزی گاه تلخ و گاه شیرین که رنگی از طعنه دارد: «آنها اجبارا باید به کمونیست ها رای می دادند. انگار کمونیست ها به رای کسی هم نیاز داشتند!» (ص 186) این طنز که نویسنده از آن به عنوان «تنها راه غلبه بر فشار عصبی سرکوب شده» یاد می کند (ص 40) در بسیاری از اوقات نیز با مایه هایی از هجو همراه است تا نیشخندی باشد بر رنگ باختن آرزوها و آرمان هایی که زندگانی چند نسل را قربانی خود کرد: «خوشحال بودم که تیتو چشم به من ندوخته است، بلکه از میان دریچه ای به آینده ای درخشان چشم دوخته که فقط خود او می توانست ببیندش!» (ص 191) کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» در سال 1993 و چند سالی بعد از فروپاشی کمونیسم در اروپای شرقی به چاپ رسید و در ایران نیز چاپ اول آن با ترجمه رویا رضوانی در سال 1392 و چاپ بیستم آن در 1398 توسط نشر گمان منتشر شد.</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000875.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000875.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 16:44:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وقتی آب و برق قطع می‌شود</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>رویکرد منطقی</strong>: ابراز اینکه منطقاً در قله، آب و برق و گاز نیست و بنابراین این اوضاع، پیامدِ منطقیِ رسیدن به نوکِ قلۀ پیشرفت است.</p>

<p><strong>رویکرد مدیریتی</strong>: دعوت از مردم شریف برای استفاده نکردن از برق در خانه و اداره و بیمارستان تا بلکه مزارع عزیز بیت کوین بتوانند این حجم از مصرف برق را تحمل کنند و این روزهای سخت را پشت سر بگذارند.</p>

<p><strong>رویکرد اصلاح‌طلبانه</strong>: گفتگو و وفاق با رأس قدرت آسمان هفتم به‌عنوان تنها راه‌حل مشکل آب و برق و هوا.<br />
<strong><br />
رویکرد آناتومیک (شاخۀ محمدجواد لاریجانی)</strong>: نشانه گرفتن ناف ترامپ با پهباد هنگام حمام آفتاب گرفتنش، تا دیگر جرئت نکند با مواضعش آب و برق ما را تهدید کند.</p>

<p><strong>رویکرد عمل‌گرایانه: </strong>راه‌اندازی فاز پنجم «شبکه هوشمند برق من» و «شبکه هوشمند آب من» و «شبکه هوشمند گاز من» و «شبکه هوشمند هوای من» و «شبکه هوشمند بقیه چیزهای من» توسط متخصصین داخلی و شرکت‌های دانش‌بنیان.</p>

<p><strong>رویکرد عارفانه:</strong> پر کردن آفتابه در ساعات اولیۀ صبح در راستای بی‌اعتباری کار دنیا و احتمال قطع شدن آب.</p>

<p><strong>رویکرد میدانی</strong>: تولید انبوه دستگاه پیشرفتۀ مستعان 2040 گرما یاب با هدف سرنگون ساختن گرمای دست‌نشاندۀ پلید وارداتی.</p>

<p><strong>رویکرد امنیتی</strong>: جستجوی سرنخ‌های دست داشتن مخالفان و معاندان و لیبرال‌ها و غرب‌گراها در قطع برق و خالی کردن آب از پشت سدها و اضافه کردن چند ماه به مدت محکومیت مصطفی تاجزاده تا درس عبرتی بشود برای آب و برق و گاز و هوا که این‌قدر با اعصاب و زندگی مردم بازی نکنند.</p>

<p><strong>رویکرد ارزش‌گرایانه</strong>: مدیریت مصرف آب برای کاشت و برداشت و صدور محصولات آب‌بری همچون هندوانه و خربزه به کشورهای عزیز همسایه که عُرضۀ استفادۀ درست از آب را ندارند و آب‌های نگون‌بخت را همین‌طور سفیل و سرگردان پشت سدها و توی رودخانه‌ها نگه‌داشته‌اند و مقابله با مدعیان اصلاحات که طی همین چند ماه اخیر اقتصاد بسامان کشور و دوران طلایی آب را به‌شدت کن‌فیکون کرده‌اند.</p>

<p><strong>رویکرد اپوزیسیون اونور آبی</strong>: ارسال توییت‌های آتشین و خانمان‌برانداز به مردم بخت‌برگشته که: «وقتی نتانیاهو با دلسوزی خواست نجاتتون بده، نریختین توی خیابون، اینم نتیجه‌اش ایششش...»</p>

<p><strong>رویکرد ناتورالیستی</strong>: ارسال تصاویر دهشت آفرینی از تشت و دبه خالی در لوکیشن سیاه و رعب‌انگیز آشپزخانه و حمام با گفتار متن: «اینو برای شبکۀ خوب ایران اینترنشنال می‌فرستم.»</p>

<p><strong>رویکرد صداوسیمایی</strong>: تهیۀ گزارش خبری قطع برق و آبِ ساختارهای غرب غارتگر در سایۀ آمدنِ موج گرما و سرگردانیِ ماشین‌های این کشورها پشت چراغ‌قرمز.</p>

<p><strong>رویکرد پدافند غیرعامل</strong>: تدوین راهکارهای سفت‌وسخت و تپل‌مپل! برای پا گذاشتن روی شیلنگ اینترنت به‌عنوان عاملِ اصلیِ ایجاد گرما و قطع برق و خشک شدن سدها و هزاران هزار پدیدۀ خاک‌بر‌سری دیگر.</p>

<p><strong>رویکرد پوزیتیویستی (شاخه محسن رضایی)</strong>: گروگان گرفتن سه چهارتا خارجی برای تأمین پول بهینه‌سازی نیروگاه‌ها و ترمیم فرسودگی شبکۀ توزیع و تولید برق. بقیه پول را هم می‌زنیم به زخمِ آب‌‌گیریِ سد کرج تا مجبور نباشیم کشور را به خاطر گرما و کم‌آبی تعطیل کنیم.</p>

<p><strong>رویکرد سخنگوی دولت:</strong> آب‌کردن قند در دل مردم با دادن این مژده که کشور را به خاطر صرفه‌جویی در مصرف آب و برق، تعطیل کردیم تا مردم عزیزمان فرصت داشته باشند بروند سفر داخل و خارج، عشق‌وحال.</p>

<p><strong>رویکرد آنتاگونیستی: </strong>محکوم کردن سفت‌وسخت دشمن که از هر فرصتی برای ایجاد بحران بی‌آبی و بی‌برقی استفاده می‌کند و اعلام اینکه ما، زیر بار مذاکره ذلت‌بار برای ترمیم زیرساخت‌ها و سرمایه‌گذاری و رفع فرسودگی شبکه توزیع برق و برنامه‌ریزی آبی نمی‌رویم و مردم عزیز ما حاضرند بدنشان گرما سوز شود و از تشنگی له‌له بزنند ولی زیر بار تأمین و ترمیم ذلت‌بار قطعات و زیرساخت‌ها از طرف بیگانه نروند.</p>

<p><strong>رویکرد اجرایی</strong>: برنامه‌ریزی شبانه‌روزی برای تماشای نقشه‌ها بلکه برفی، بارانی، چیزی بیاید، یک‌خرده سدها پر شود. همچنین امضای قرارداد با آسمان هفتم مبنی بر واردکردن یک جبهه هوای خنک ظرف 6 ماه آینده تا قدری از التهاب گرما کاسته شود و آب و برق کمتر قطع شود.</p>

<p><strong>رویکرد نهیلیستی</strong>: هیچ انگاشتن قطع آب و برق در برابر این‌همه هیچ...(به افق نگاه می‌کند و آه می‌کشد.)<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000874.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000874.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 15:49:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شباهت‌های ناگزیر-2</title>
         <description><![CDATA[<p><u>شباهت مجازات فاسدان با پاک کردن پله‌های ساختمان</u>: هر دو اگر از بالایی‌ها شروع نشوند بی‌فایده یا نمایشی‌اند.</p>

<p><u>شباهت تملق با اودکلن</u>: استفاده از هر دو حس خوبی را به مخاطب می‌دهد ولی هیچ‌کدام نمی‌توانند بوی کثافت و لجن را بپوشانند.</p>

<p><u>شباهت مسئول حکومتی با رهبر ارکستر</u>: هردو موقع انجام مسئولیت، به مردم پشت می‌کنند.</p>

<p><u>شباهت قانون با کودکان</u>: هردو در برابر بزرگ‌ترها باید سکوت اختیار ‌کنند.</p>

<p><u>شباهت قانون با ازدواج</u>: در اجرای هردو، اجازۀ بزرگ‌ترها شرط است.</p>

<p><u>شباهت ازدواج با فعالیت سیاسی</u>: در هردو اگر ابتدا خیلی در باغ سبز نشان دهید و نظر مخاطب را با وعده‌های بزرگ <br />
جلب کنید، شارلاتانید.</p>

<p><em>شباهت آپاندیس با افکار عمومی</em>: هردو اگر فعال نباشند، به آن‌ها چندان نیازی حس نمی‌شود ولی اگر ملتهب شوند خطرناک‌اند و برای جلوگیری از اثرات ویرانگرشان «خیلی‌ها» عمل حذف را توصیه می‌کنند.</p>

<p><em>شباهت وعده‌های انتخاباتی با ترک سیگار</em>: ادعای انجام هردو راحت است ولی نمی‌شود انتظار داشت که عملی شوند.</p>

<p><em>شباهت قطار با حکومت توتالیتر</em>: اگر در برابر حرکت هردو بایستید نابود خواهید شد.</p>

<p><u>شباهت گله با حکومت توتالیتر</u>: در هردو مجبورید تابع سرپرست گله باشید و اگر بخواهید راه دلبخواهی را بروید نهایتاً توسط گرگ‌ها پاره خواهید شد.</p>

<p></p>

<p><u>شباهت انقلاب با عشق</u>: هردو حاصل تَوَهُمی هستند که بعدها، به‌مرور رفع می‌شود و «عجب غلطی کردم» جایش را می‌گیرد. (شعر نظیر از رضا براهنی: یادت صبحانه‌ای است که در روز اول انقلاب خوردم...)<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000873.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000873.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 14:35:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>توییت‌های جنگی</title>
         <description><![CDATA[<p><em>در روزهای جنگ، در بازارِ آَشفته و شلوغ توییتر، کاربرانی نگران از جنگ و پیامدهایش، حاشیه‌های آن‌را اعم ازقطع اینترنت، دلواپسی ایرانیان خارج از وطن، سیاست‌های فشل حاکمیتی درقبال جنگ، شخصیت‌های درگیر جنگ و ... را موضوع طنز قرار داده‌اند؛ طنزی گاه تلخ و گاه شیرین و سرخوشانه. بخشی از این توییت‌ها را اینجا می‌آورم تا بماند به یادگار و نشانگر روحیۀ ایرانی باشد که در اوج بی‌پناهی، طنز را وسیله‌ای می‌کند تا بلکه روح و روانش بتواند در تندباد حوادث اندکی هم که شده بیارامد و نفسی تازه کند:</em></p>

<p>+2500 سال گذشته و تاریخ داریم، دریغ از یه مثقال آینده.</p>

<p>+... وقتی با صدای هواپیما بیدار می‌شی ولی یادت می‌افته فرودگاه‌ها تعطیله!</p>

<p>+آسمان ایران عین دفاع استقلال شده. همه بهش ضربه میزنن.</p>

<p>+فکر کنم مملکت به حالت عادی برگشت، چون برقمون قطع شد.</p>

<p>+نحوۀ برقراری عدل الهی تو ایران اینجوریه که مثلاً سمنان بمب نخورده بود، زلزله نازل شد.</p>

<p>+بمب اصلی وسط جوانی ما خورد.</p>

<p>+شما بزنی ایران اینترنشنال، فقط کارای اداری انتقال قدرت مونده. بزنی شبکۀ خبر، نتانیاهو خودشو به پاسگاه کمال‌آباد معرفی کرده. بزنی بی‌بی‌سی هم بازپخشه.</p>

<p>+ اون روزهایی که داشتید جهنم فومن می‌ساختید، دشمنتون داشت پهباد می‌ساخت تا دنیا را براتون جهنم کنه.</p>

<p>+دقیقاً همون موقع که داشتید تار موی دخترکا رو می‌شمردید، اسراییل داشت کامیون کامیون موشک و پهباد اینور اونور می‌برد.</p>

<p>+باز این سایبریای پهلوی اومدن با هشتگ انقلاب کنند.</p>

<p>+والدینم قرار بود زود از تهران خارج بشن. زنگ زدم ببینم رفتن یا نه، بابام گفت عزیزم مامانت داره واسه تو راه الویه درست می‌کنه. تموم بشه راه میفتیم:))</p>

<p>+کمپین راضی کردن پدر مادرها به پیاده شدن از خر شیطون و ترک شهر.</p>

<p>+ همه فامیلا جمع شدیم خونه بابابزرگم تو روستا که از جنگ درامان باشیم. سر ارثیه دعوا شد. همه دارن همو فحش کش می‌کنن و می‌زنن. سر عموم شکست. تلفاتمون از جنگ بیشتر شد.</p>

<p>+خانواده با بقیه فامیل از تهران رفتن. خواهرم زنگ زده می‌گه شوهرعمه‌ام گیر داده ما باید بفهمیم جنگ کی تموم می شه یه روز زودتر برگردیم وگرنه می‌خوریم به ترافیک:))</p>

<p>+خوبی مایی که الآن هنوز تهرانیم اینه که اگه خلاء قدرت به وجود بیاد، چون نزدیکیم سریع خودمون رو به پاستور می‌رسونیم و رئیس جمهور، چیزی می‌شیم. ولی شماها که رفتید، در بهترین حالت مدیر سرای محله دروازه غاری، چیزی بشید.</p>

<p>+اینترنتم مثل کله‌پاچه شده. باید 5 صبح پاشی براش!<br />
+الآن تو ایران عوامل موساد اینترنت آزاد دارن و رضا رشید پور. یکی هم هست که هی می‌گه شماره‌ی مامانتونو بدین زنگ بزنم.</p>

<p>+دوستم ایران نیست. امروز زنگ زدم به مامانش. خانومه خیلی ناز و بی اعصاب گوشی رو برداشت گفت: «مرسی دخترم، ما خوبیم. بهش بگو دست از سرِ ما برداره. کاری نداری؟ خدافظ.» بعدم قطع کرد:))</p>

<p>+یکی توییت کرده بود به‌جای ایران، اینترنت خارجیارو قطع کنید. دهنمون رو سرویس کردن بخدا:))</p>

<p>+از هم طلاق گرفتن. خانومه اومده ایران. آقاهه شماره‌شو داده که باهاش تماس بگیرین بهم خبر بدین که نگرانشم...مگه مرض داشتین جدا شدین آخه؟!</p>

<p>+بابام زنگ زده می‌گه اونجا تخمه بو دادن یا ندادن؟ ولمون کن مرد، با این تکنیک‌های ضد شنودت!</p>

<p>+صبح با صدای انفجار شدید بیدار شدم. انفجارها طوری بود که خونه قشنگ لرزید. بعد از اتاق اومدم بیرون بابا می‌گه نترس بمبارانه. پدر من! خب من دیگه از بمباران نترسم، از چی بترسم؟</p>

<p>+این جنگ تموم بشه، شوهرم هر جا دلش خواست جوراباشو گوله کنه بندازه دیگه کارش ندارم. حقیقتاً دنیا ارزشش رو نداره:))</p>

<p>+به داداشم گفتم چطور این‌قدر آرومی؟ گفت اسراییل موشک‌های میلیون دلاریشو خرج من نمی‌کنه!</p>

<p>+قاعده تازه در قانون بین‌الملل:<br />
قانون اول: هیچ قانونی وجود ندارد. (اگر سلاح هسته‌ای داری، ازت می‌ترسند مثل کره شمالی اگه نداری و به قانونی پایبندی بمبارانت می‌کنند.)</p>

<p>+ما شیرازیا می‌خوایم بگیم بیاتو، می‌گیم B2</p>

<p>+ترامپ گفته این سنگین‌ترین بمب دنیا رو هم بندازیم بعدش دیگه PEACE، PEACE، PEACE</p>

<p>+سرعت اتفاقات خاورمیانه خیلی بالاست، یه دستشویی بری 100 صفحه کتاب تاریخ از دست دادی.</p>

<p>+خاورمیانه یه قسمت رو نبینی، عمراً قسمت بعدی رو بفهمی.</p>

<p>+پوتینی که تو جنگ به کار نیاد، دمپایی هم نیست! حالا شما هی واکسش بزن. (همراه با عکس ولادیمیر پوتین)<br />
<em><br />
(بعد از خبر آتش بس):</em></p>

<p>+شاهزاده رضا پهلوی نتانیاهو و ترامپ را آنفالو کرد.</p>

<p>+بازگشت عوامل نظام به تنظیمات کارخانه و تهدید مردم...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000872.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000872.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 08:17:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مواظب خودت باش</title>
         <description><![CDATA[<p>«مواظب خودت باش» ترجیع‌بند گفتگوهای تلفنی این روزهایمان است. وقتی از:«خبر داری کجارو زدند» و « دقیقا نمی‌دونم؛ ولی دودش طرفای مهرآباد بود» فارغ می‌شوید و از اینکه فعلا قرعه مرگ به نام خانه و زندگی‌تان نیافتاده است نفسی می‌کشید (نفسی که با شرمساری همراه است، انگار جای کسانی از میان مردم عادی را گرفته‌اید که قرعه به نامشان افتاده) پیش از خداحافظی این توصیه اکید را می‌شنوید که:« مواظب خودت باش»انگار دست خودتان است که مواظب خودتان باشید و یا نباشید  یا خودتان را اگر سفت و سخت بچسبید، احتمال رسیدن بلا و مصیبت کمتر باشد.<br />
به یاد می‌آوری که این عبارت آشنا، دمخور روزهای کرونایتان هم بود، روزهایی که رویارو با مضحکه‌های حکومتی مبارزه با کرونا و آمار بالای تلفات، عبارت «مواظب خودت باش » این معنا را هم القا می کرد که:«چاره‌ای نیست، خودت باید فکر خودت باشی...»<br />
این روزها که نشسته‌ایم و آسمان را نگاه می‌کنیم تا ببینیم قرعه به نام خانه و زندگی و محله چه کسی می‌افتد، در تهران، شهر بی دفاع که پهبادها و موشکها را می توان لقب ایران پیما داد  که همه جا می پلکند و هرجا اراده کنند خودشان را می تکانند و می روند، در جایی که دستور تخلیه منطقه ای چندصدهزار نفری از سوی نتانیاهوی انساندوست! داده می شود و مردم مستاصل و سرگردان، نمی دانند کجا بروند، این تهدید را باور کنند یا آنرا جنگ روانی دشمنی بدانند که از هیچ جنایتی ، مطلقا هیچ جنایتی ابا ندارد، در جاییکه قفل بودن راههای خروجی تهران و صف های طولانی پمپ بنزینها ، ترسخوردگان از جنگ را دچار استیصال و سردرگمی می‌کند ، در جاییکه هیچ محل تعریف شده ای به عنوان پناهگاه وجود ندارد و هرکس از ظن خود یار مسجد و مدرسه و پارکینگ و مال و ایستگاه مترو می‌شود، و در جاییکه تمام ایران می‌تواند سرای بالقوه پهباد و موشک باشد، عبارت:" مواظب خودت باش" ، بیش از هرچیز، برایم بی پناهی القا می کند. انگار هیچ چاره‌ای نداری جز اینکه خودت مواظب خودت باشی. <br />
دیروز رفتم جاده سلامت تا کمی از خبرها دور بشوم. نفسی بکشم و ذهنم هوایی بخورد. به صدای گنجشکها و کلاغها که این چند روز از ساعات اولیه صبح ، بی هیچ درک روشنی از رخدادهای روز و دیروز، یکریز می‌خوانند گوش بدهم. آسمان پیش رویم افقش تیره بود، دود آتش‌سوزی شهران خاکستری‌اش کرده بود. فکر کردم این افق سمبلیک کشورم است، سالها و سالها بوده ولی منجمان وطنی حکایت سعدی شیرازی، یا نمی‌دانستند در سرایشان چیست و کیست و یا به روی خودشان نمی‌آوردند... خیره شدم و گذشتم.... خودم را قاطی اندک مردمی دیدم که با راه رفتن، با دویدن، با آویزان شدن به وسایل بازی، انگار تلاش می‌کنند ریسمان سست زندگی این روزها را بگیرند و به آن آویزان شوند و رهایش نکنند. جلوبساط بستنی فروشی فاز سه، جماعت با رویکردی دم را غنیمت شمارانه، نشسته بودند. احساس کردم گویا ما، هرکدام به نوعی داریم تمرین «مواظب خودت باش» می‌کنیم، بعضی با خروج درک پذیر از شهر، بعضی با رنگ دادن به لحظات زندگی باهمین حضورهای حداقلی، بعضی با احساس رضایت از مواظب دیگران بودن، با این امید که بمانند و نشکنند... فکر کردم بیخود نیست که این دیار خاستگاه خیام بزرگ بوده، دیاری که قرنها و قرنهاست افق دید ایران و ایرانی، جز دود و آتش چیز دیگری نبوده، هروقت خواسته نفسی تازه کند، گردبادی آمده و خانمانش را بر باد داده و ما، در جستجوی نشانه‌هایی از زندگی، وقتی امکان هیچ حرکت فردی و جمعی را نداشته دم را غنیمت شمردیم و این نیز بگذردی پیشه کردیم... شاید رمز ماندن ایران و ایرانی هم همین بوده، سعی کرده هرطور شده ، سرپا بایستد و زندگی کند...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000871.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000871.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:32:18 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
